رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 15 - اینفو
طالع بینی

رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 15

در دویدن سرعتم همیشه بالا بوده اما حالا در مقابل سرعت حامد، کم آورده بودم.

با خنده ایستادم و دستانم را بالا بردم.
- آقا من تسلیم!
به طرفم آمد و با دستان خیسش محکم بغلم کرد.
- حالا دیگه منو اذیت می کنی؟
خنده اش گرفت و شروع به قلقلک دادنم کرد. با خنده ای که در حیاط پیچیده بود، سعی داشتم از دست او فرار کنم که اجازه نمی داد.
- وای... حامد... بسه.
با آمدن مامان که داشت با لبخند نگاه مان می کرد، بالاخره رهایم کرد.
مامان با همان لبخند مهربانش که همیشه مهمان لبانش بود، گفت: بیاین تو. ناهار آماده ست.
در حالی که هنوز خنده ام ادامه داشت، گفتم: الان میایم.
مامان با لبخند سری تکان داد و رفت.
چپ چپ به حامد نگاه کردم.
- من چه قدر از این اخلاقت بدم میاد. تا خودت نخوای حرف بزنی، هر چی هم اصرار کنی یه کلمه حرف نمی زنی و من چه قدر از دست تو حرص می خورم.
خنده اش گرفت و گفت: چه قدرم که حرص خوردنت باحاله.
اجازه ی اعتراض را نداد و دستم را در دستش گرفت.
- بریم تو.
با چشم غره ای نگاه از او گرفتم که خنده اش را کنترل کرد.
با ورود به خانه و خوردن موجی از گرما به صورتم تازه فهمیدم که چه قدر سردم شده.
نگاهی به حامد که کمی موهایش و پیراهن سفید رنگش خیس شده بود، کردم و کنار هانیه و رو به روی حامد سر سفره نشستم.
مادربزرگ با لبخندی نگاهمان کرد

مشغول خوردن شدیم که حامد رو به مامان و بابا گفت: می خوام یه چیزی رو بهتون بگم.
رو به مادربزرگ ادامه داد: البته با اجازه ی شما.
مادربزرگ لبخندی به رویش زد و بابا با مهربانی گفت: بگو پسرم.
نگاهش را میان من که کنجکاو به او خیره بودم و بقیه چرخاند و رو به مامان و بابا گفت: راستش می خواستم که منو لیلی عروسی مون رو به زودی بگیریم. البته اگه شما اجازه بدین.
مات و مبهوت نگاهش کردم. چرا این قدر ناگهانی؟!
با همان چشمان گرد شده به ادامه ی حرف هایش گوش سپردم.
- من یه خونه چند خیابون پایین تر از خونه ی شما اجاره کردم البته کوچیکه ولی انشاالله در آینده خونه ی بهتری رو پیدا می کنم. می خواستم زودتر موضوع رو بهتون بگم که مشکلاتی پیش اومد و نشد. حالا اگه موافقید که تاریخ رو مشخص کنید.
بابا لبخندی پدرانه به او زد.
- پدر و مادرت موافقن؟ راستی چرا نیومدن؟
- آره. اتفاقا خودشون گفتن که خودم این بحث رو امروز پیش بکشم. بعد چون قرار بود، مهمون بیاد دیگه نتونستند بیان.
نگاهی با مامان و مادربزرگ رد و بدل کرد و گفت: چی بگم؟ مهم خودتونید. نظر خودتون چیه؟
حامد به من نگاه کرد. نمی دانم چه در من دید که خنده اش گرفت.
مامان که خنده اش را دید به سمتم چرخید و او هم لبخندی بر لبش آمد.
- چرا این شکلی شدی؟
با همان بهت گفتم: چرا این قدر یهویی؟
حامد لبخند مهربانی بر لبش نشست.
- نظر تو چیه؟
سرم را پایین انداختم. جلوی بقیه و مخصوصا بابا و مادربزرگ خجالت می کشیدم.
- هر جور خودتون صلاح می دونید.
مامان که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: ما فقط خوشبختی شما رو می خوایم. مبارک باشه.
مادربزرگ هم با لبخندی گفت: به نظر من هفته ی بعد خوبه. از قدیم گفتن «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست».
بالاخره بعد از بحث های بینشان تصمیم بر این شد که آخر هفته ی بعد عروسی مان را برگزار کنیم.

از ذوق و خوشحالی لبخند لحظه ای از لبم پاک نمی شد.

باورم نمی شد که تمام سختی ها و ناملایمت های زندگی مان تمام شده و قرار است با آغوش باز به استقبال خوشبختی بروم.
زندگی با حامد خوشبختی محض بود.
بعد از خوردن ناهار و شستن ظرف ها با کمک هانیه، پیش بقیه نشسته بودم.
حامد با بابا حرف می زد. سوالات زیادی از او داشتم که چه طور این قدر ناگهانی این موضوع را بیان کرده اما جلوی آن ها کمی خجالت می کشیدم.
فرصتی برای حرف زدن با او و دانستن جواب سوال هایم نبود.
با شنیدن صدای حامد که مرا صدا می کرد، به خودم آمدم.
- چی گفتی؟ حواسم نبود.
- گفتم برو هانیه رو صدا کن که بریم.
معترض گفتم: کجا به این زودی؟
مامان و بابا هم شروع کردن به تعارفات معمول و حامد هم تشکری کرد و گفت: برو صداش کن.
بلند شدم و چون حدس می زدم هانیه داخل حیاط باشد، به آن جا رفتم.
درست حدس زده بودم. کنار حوض نشسته بود و دستش را توی آب برده بود.
با شنیدن صدای پایم از فکر خارج شد و دستی به چشمان خیسش کشید و لبخند تلخی زد.
کنارش نشستم.

- خوبی؟
لبخند تلخی بر لبانش نقش بست.
- آره. خیلی برای هر دوتون خوشحالم. آرزوی من خوشبختی تونه.
با مهربانی به چشمان غمگینش نگاه کردم.
- قربون تو برم. نبینم این جور ناراحت باشیا.
چشمانش را روی هم گذاشت و زمزمه کرد: خسته ام لیلی. خیلی.
با نگرانی نگاهش کردم.
- هانیه نبینم دوباره یه دیوونه بازی در بیاری ها. کاریه که شده و هیچ کاری هم نمیشه کرد. پس توام این قدر غصه نخور عزیز من.
آهی کشید و سکوت کرد.
- حامد گفت بیام صدات کنم که برگردین ولی کاش می موندین. حداقل تو پیشم بمون.
لبخند کمرنگی زد و تشکری کرد. دلم می خواست پیشم بماند تا بیشتر با او حرف بزنم و او را از این حال و هوا خارج کنم اما وقتی دیدم رغبتی به ماندن ندارد، اصرار بیشتری نکردم.
*
خمیازه ای کشیدم و کتاب را بستم. فردا آخرین امتحانم بود و درس نسبتاً آسانی محسوب می شد.
کش و قوسی به بدنم دادم و خواستم به سمت تخت بروم که گوشی ام به صدا در آمد.
با دیدن اسم حامد که آن را «جان دل» ذخیره کرده بودم لبخندی بر لبم آمد.
- جونم؟
می توانستم لبخند جذاب و آن چال های گونه اش را احساس کنم.
- جونت سلامت عزیزم. خواب که نبودی؟
- نه تا الان داشتم درس می خوندم. راستی حامد؟
- جانم؟
- من کلی ازت سوال دارم. آخه چه طور این قدر یهویی این پیشنهاد رو دادی؟
- بیا بیرون که جواب سوالات رو بدم.
متعجب به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم.
- این جا چی کار می کنی؟
- می دونستم تو اون سرت کلی سوال هست به خاطر همین هم اومدم. بدو بیا.
پرده را انداختم و گفتم: الان میام.
پالتو و شالی تن کردم و بعد از برداشتن کلید از خانه خارج شدم.
- سلام.
لبخندی زد و گفت: سلام خانوم خوشگلم.
ماشین را به حرکت درآورد که پرسیدم: کجا داری میری؟
- همین اطراف. یه کم بچرخیم.
- خب بگو دیگه. چرا قبلش به من نگفته بودی؟
- می خواستم قبل از این اتفاقات اخیر بهت بگم ولی خب نشد. من یه مدته که دنبال پیدا کردن خونه و کار بودم که بالاخره با این که طول کشید ولی پیدا کردم.
او در این مدت دنبال این کارها بود و من به او می گفتم که به فکر نیست و زندگی مان برایش مهم نیست.
با خجالت سرم را پایین انداختم و آرام صدایش کردم: حامد؟
- جان؟
- ببخشید.

متعجب نیم نگاهی به سویم انداخت و گفت: واسه چی؟
انگشتانم را درهم قفل کردم.
- به خاطر این که این قدر سرت غر می زدم. حرف های بقیه رو بهت می گفتم.
واقعا نمی دونم چی باید بگم و چه جوری ازت عذرخواهی کنم.
ماشین را گوشه ای نگه داشت و به طرفم برگشت.
خواستم ادامه دهم که انگشتش را روی لبم گذاشت.
- هیس! دیگه این حرفا رو ازت نشنوم. توام حق داشتی. لیلی من، تو لیاقت بهترین ها رو داری و مطمئن باش که من حاضرم هر کاری بکنم که فقط تو رو خوشحال ببینم.
نگاهی به چشمانش که عشق را فریاد می زد، کردم و گفتم: من هیچی ازت نمی خوام جز یه چیز. این که همیشه و همیشه پیش من بمون. همین.
لبخندی زد و گونه ام را نوازش کرد.
- معلومه که پیشت می مونم. مگه من می تونم حتی به نبودنت فکر کنم؟
با تمام عشقی که در صدایم بود، زمزمه کردم: عاشقتم.
لبخندی عمیق لب هایش را مزین کرد که گفتم: ولی خیلی بدجنسی! چرا بهم نگفتی؟
خنده ای رو لبانش آمد.
- این جوری باحال تر بود. نمی دونی وقتی فضولیت گل میکنه چه بامزه میشی.
نگاه چپ چپی حواله اش کردم.
- قابل توجه شما. من کنجکاوم نه فضول.
خنده اش را کنترل کرد و «بله» کشداری گفت.
خودم هم از لحن بامزه اش خنده ام گرفته بود.
- موافقی پیاده شیم یه کم قدم بزنیم؟
شانه ای بالا انداخت و گفت: من که مشکلی ندارم ولی فکر نکنم تو با اون شلوار گل گلی و اون دمپایی هات دوست داشته باشی تو خیابون راه بری.
با این حرفش به پاهایم نگاه کردم. آن قدر سریع بیرون آمدم که متوجه ی این مورد نشده بودم؛ حتی الان هم اگر حامد نگفته بود، نمی فهمیدم!
لبخند مهربانی زد و در حالی که پیاده می شد، گفت: بشین. من الان میام.
سری تکان دادم و به رفتن او نگاه کردم. چند دقیقه ی بعد در حالی که دو لیوان یک بار مصرف کاغذی در دستش بود و بخار از آن ها خارج می شد، سوار شد و یکی از لیوان ها را به دستم داد.
لیوان حاوی شیر کاکائو را از دستش گرفتم و تشکری کردم.
- فردا خودم می رسونمت دانشگاه ولی نمی تونم بیام دنبالت. هر وقت هم که خواستی میریم دنبال کارها و خریدهای عروسی.
لبخندی روی لبم آمد. چه قدر خوشحال بودم. چه خوب بود که حامد را داشتم. مرد مهربانم که حواسش به همه چیز من بود. ساعت رفت و آمدهایم را می دانست.
حتی وقتی با هم بحث و دعوا می کردیم، محال بود که زنگ نزند و حالم را نپرسد و نگوید که مراقب خودت باش.

مگر می شد عاشق این توجهات اش نشد؟ مگر می شد برای آن چشمانش جان ندهم؟
مگر می شد آن صدایش را بشنوم و قلبم بی قراری نکند؟
بارها و بارها برای داشتن او خدا را شکر گذاری می کنم و امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی انجام شود.
*
با استرس کتاب را ورق می زدم و تند تند می خواندم که حامد گفت: چرا این قدر استرس داری؟ مگه نمیگی بلدی؟
سری تکان دادم و بدون این که چشم از کتاب بگیرم، گفتم: آره بلدم ولی نمی دونم چرا این قدر استرس دارم.
پوف کلافه ای کشیدم.
- وای حامد این قدر حس بدی دارم البته نه به خاطر امتحان؛ خودمم نمی دونم برای چی.
پشت چراغ قرمز توقف کرد و به سمتم برگشت.
- عزیزم نگران هیچی نباش. به چیزی هم فکر نکن.
با این که از دلشوره ام ذره ای کم نشده بود ولی گفتم: باشه.
کتاب را از دستم گرفت و روی صندلی عقب انداخت.
با تعجب گفتم: چی کار می کنی؟ داشتم می خوندم.
- بسه دیگه. به اندازه ی کافی خوندی این جوری بدتر استرس می گیری.
پوف کلافه ای کشیدم و پاهایم را تکان دادم. در دل دعا می کردم که این دلشوره ام بیهوده باشد.
مقابل دانشگاه که توقف کرد، به سمتم برگشت و گفت: نگران هیچی نباش. اگه بتونم میام دنبالت ولی فکر نکنم بتونم.
- نمی خواد عزیزم. تو به کارت برس. حامد؟
- جونم؟
با نگرانی نگاهش کردم و گفتم: مراقب خودت باش.
- توام همین طور. برو دیگه دیرت نشه.
خداحافظی کرده و پیاده شدم.

از دور مهدیس را که داشت وارد می شد را تشخیص دادم و قدم هایم را به طرفش تند کردم.
متوجه ی حضورم شد و توقف کرد. لبخندی زدم و گفتم: سلام. چه طوری؟
به آرامی جوابم را داد و با هم همراه شدیم.
- مامانت بهتره؟ کی عملش می کنند؟
آهی کشید.
- فردا عمل میشه.
- انشاالله به سلامتی. منم فردا میام بیمارستان.
- نه عزیزم. لازم نیست.
نگاهی به او که در این مدت لاغرتر از قبل شده بود و غمی در چشمانش خودنمایی می کرد، انداختم.
- مهدیس تو چته؟
لگدی به سنگریزه ی روی زمین زد.
- من؟ من که چیزیم نیست. خیلی هم حالم خوبه.
با نگرانی به او که صدایش بغض دار شده بود، خیره شدم.
- جون لیلی بگو ببینم چی شده؟ مردم از نگرانی.
روی پله ها نشست و قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد.
- لیلی می خوام یه چیزی بهت بگم.
کنارش نشستم و گفتم: چی؟
- من تو این سال ها دوست صمیمی و خوبی نداشتم ولی از وقتی که باهات آشنا شدم، عین خواهری که نداشتم تو رو دوست دارم و ازت یه چیزی می خوام. می خوام که منو ببخشی.
با چشمان گرد شده به او نگاه کردم.
- واسه چی؟ تو که کاری نکردی.
سرش را روی زانوانش گذاشت و شانه هایش از گریه به رعشه افتاد.
با نگرانی صدایش کردم.
- مهدیس؟ جون من بگو ببینم چی شده؟ چرا این جوری می کنی آخه؟
با صدای گرفته از گریه اش گفت: برو لیلی. می خوام تنها باشم.
اخمی کردم و گفتم: یعنی چی تنها باشم؟ من تا نفهمم تو چت شده، ولت نمی کنم. حرف بزن.
از جا بلند شد و گویی اتفاقی نیفتاده، اشک هایش را به سرعت پاک کرد و در حالی که کوله اش را روی دوشش می انداخت، لبخندی تلخ زد و گفت: خب بهتره بریم. امتحان الان شروع میشه.
متعجب به این تغییر رفتار ناگهانی اش خیره شدم و خواستم چیزی بگویم که دستم را کشید و به سمت سالن امتحانات به راه افتادیم.

کیفم را روی شانه ام مرتب کردم و از تعدادی از دوستانم خداحافظی کردم.
مهدیس زودتر از من امتحانش را تمام کرده بود و احتمالا رفته بود.
به طرف در پشتی که کم رفت و آمد بود ولی به خاطر این که به خیابان نزدیک بود، بیشتر مواقع از آن جا عبور می کردم.
با شنیدن صدایی آشنا که مرا صدا می کرد، رویم را برگرداندم و به کیوان که داشت به سویم می آمد، نگاه کردم.
- بفرمایید.
نزدیکم شد و گفت: کجا میری؟
متعجب اخمی کردم و قدمی عقب رفتم.
- بله؟!
جلوتر آمد و رو به رویم قرار گرفت. معذب از این نزدیک شدنش، عقب تر رفتم و گفتم: چیزی شده؟ کاری داشتین؟
بدون حرف فقط با نگاه بی روح و بی حسش به من خیره بود و جلوتر می آمد. من هم آن قدر عقب رفته بودم که از پشت به درختی بزرگ و تنومند برخورد کردم.
معذب نالیدم: چرا این طوری می کنی؟
دستش را به تنه ی درخت گرفت و خیره به چشمانم شد.

اخم هایم غلیظ تر شد و پرسیدم: مهدیس کجا رفت؟
باز هم جوابی نداد و دستش را روی گونه ام قرار داد. شوکه تکانی خوردم و سرم را عقب کشیدم.
چرا این گونه می کرد؟ چه شده بود؟ می ترسیدم کسی در این وضعیت ما را ببیند و فکر و قضاوت دیگری کند.
چادرم را در مشتم گرفتم و با ترس به او نگاه کردم.
- برو عقب. چی کار داری می کنی؟
باز هم سرش را جلو آورد. فاصله مان به اندازه ی کف دستی هم نبود.
آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم دستم را از دست قوی اش بیرون بیاورم.
- ولم کن. چه غلطی داری می کنی؟
دستش را از روی صورتم پس زدم و صدایم را بالا بردم.
- برو عقب بهت میگم. چه غلطی می کنی؟ ولم کن وگرنه اون قدر جیغ می زنم تا...

حرفم با گذاشتن دستش روی دهانم ناقص ماند.
به سختی نفس می کشیدم و سعی داشتم از دست او
فرار کنم.
فشار دستش را بیشتر کرد. نفس هایم بالا نمی آمد و قلبم به شدت می کوبید. با دهان بسته از او خواستم که رهایم کند ولی به غیر از اصواتی نامفهوم چیزی شنیده نمی شد.
- صدات در نمیاد. فهمیدی؟
در دل از خدا می خواستم که مرا از دست او نجات بدهد. این چه کاری بود؟
دستش را به آرامی از دهانم برداشت و به خاطر هجوم یک باره ی اکسیژن سرفه ام گرفت.
به شدت سرفه می کردم و به سختی نفس هایم بالا می آمد.
دستی روی قلبم که شدیداً می کوبید، گذاشتم.
باز هم جلو آمد و دستانش را دور بدنم حلقه کرد. هنوز نفس هایم جا نیامده بود و از شدت ترس دست و پایم می لرزید و به سختی می خواستم خودم را نجات بدهم.
عجیب بود که هیچ رفت و آمدی در این جا دیده نمی شد تا به داد من برسد.
- چه غلطی دارید می کنید؟
با شنیدن صدای جدی و عصبانی استاد نادری در نزدیکی مان حس کردم روح از تنم جدا شد.

* * * * *
با لبخند به بازی و دویدن نفس با دوستی که در پارک پیدا کرده بود، نگاه می کردم.
امروز هم آن قدر بهانه گیری کرده بود که او را به پارک آورده بودم؛ البته حق هم داشت. دلش پدرش را می خواست.
پدر بی معرفتش را.
هنوز هم نتوانسته بودم در ارتباط با کارهای طلاقم کاری را از پیش ببرم.
از آن روز شروین گویی آدم دیگری شده بود. طوری تهدید می کرد نفس را از من می گیرد که از او می ترسیدم.
وقتی نفس با او بیرون می رفت تا زمانی او را بر می گرداند صد دفعه می مردم و زنده می شدم که نکند او را دیگر برنگرداند.
حامد را هم بعد از تولد نفس که از آن چند روزی گذشته بود، دیگر ندیده بودم.
با شنیدن زنگ گوشی ام آن را از کیفم خارج کرده و تماس را که از شماره ای ناشناس بود را متصل کردم.
- بله؟
- سلام لیلی جان. خوبی؟
- هانیه تویی؟
- آره. منم. کجایی؟
نگاهی به نفس که روی سرسره مشغول بازی بود، کردم.
- نفس رو آوردم پارک. چه طور؟
- هیچی گفتم بیام پیشت.
لبخندی زدم و گفتم: چه خوب! من پارک سر خیابون خودمونم.
- باشه پس می بینمت. فعلا.
خداحافظی کرده و رو به نفس گفتم که آرام تر بدود.

ده دقیقه ای گذشته بود که هانیه به پارک رسید. هم دیگر را بغل کردیم و سلام و احوالپرسی گرمی با یک دیگر کرده و روی نیمکت نشستیم.
نگاهی به نفس که مشغول بازی بود، کردم و پرسیدم: چه خبر؟
- من اینو باید ازت بپرسم. کلی سؤال ازت دارم لیلی.
آهی کشیدم.
- چی می خوای بپرسی؟ چی باید جواب بدم؟
چشمانش را لحظه ای روی هم گذاشت.
- کلی حامد رو سؤال پیچ کردم که فقط یه کلمه گفت که لیلی می خواد از شوهرش جدا بشه. همین. آخه چرا؟ چرا چند روز مونده به عروسی زدی زیر همه چی؟ چرا همه چی رو به هم زدی؟ تکلیف اون همه عشق و احساسی که به هم داشتین چی شد؟ چرا یه خبر نگرفتی؟
- چی بگم هانیه؟ از تنهایی ها و بی کسی هام بگم یا عذاب زندگی با اون؟ هیچ کی کنارم نبود، تنها بودم. خیلی تنها. یکی نبود که به بودنش دلم خوش بشه. کسی نبود پشتم باشه، حمایتم کنه. هیچ کی نمی دونه من چی کشیدم. هیچ کس.
با آمدن نفس قطره اشکم را پاک کرده و لبخند تلخی به او زدم.
هانیه هم آهی کشید و لبخند مصنوعی بر لب نشاند و دستانش را برای بغل کردن او باز کرد.
- بیا ببینم خوشگل خانوم.
نفس را در آغوش کشید و بوسه ای به گونه اش نشاند و رو به من گفت: موافقی بریم این رستوران نزدیکتون ناهار بخوریم؟
سری تکان دادم و گفتم: باشه. بریم.

نگاهی به او که متفکر راه می رفت، کردم و پرسیدم: به چی فکر می کنی؟
آهی کشید و گفت: نگران حامدم. حالش داره روز به روز بدتر میشه و کاری هم از دست من بر نمیاد. امروزم باید بره دیالیز. وقتی درد کشیدنش رو می بینم، دیوونه میشم. البته خودت که می شناسیش اهل آه و ناله کردن نیست ولی وقتی می بینم روز به روز حالش داره بدتر میشه، داغون
میشم. یعنی میشه حالش خوب بشه؟
خودم هم به همین اندازه نگرانش بودم. باید حتما با او حرف می زدم؛ من می توانستم به او کمک کنم و این کمک را از خود دریغ نمی کردم.
***
مامان با کلافگی پوفی کشید و گفت: تو چرا این قدر لجبازی؟ یعنی نمی خوای مامان جون رو بعد چند سال ببینی؟ یادت نیست ما همیشه اون جا جمع می شدیم؟ چه طور این همه خاطره ها رو می تونی فراموش کنی؟
در حالی که اسباب بازی هایی که نفس در خانه پخش و پلا کرده بود را جمع می کردم، گفتم: من هیچی رو فراموش نکردم مامان. فقط دلم نمی خواد امشب هم مثل اون روز خونه ی دایی اینا بشه و هر کی هر چی از دهنش در میاد بارم کنه و نتونم جوابشون رو بدم. یه کم منو درک کن.
رو به رویم ایستاد و گفت: عزیز دلم من درکت می کنم. می دونم اون روز چه قدر اعصابت به هم ریخت ولی این جوری که نمیشه. الان شش سال بیشتر از اون روزا گذشته. خود حامد هم دیگه در این باره چیزی نمیگه. همه چی دیگه بینتون تموم شده. دیر یا زود هم همه می فهمند تو می خوای از شروین جدا شی پس دیگه این قدر به خودت سخت نگیر.
نگاهی به نفس که مشغول دیدن برنامه کودک مورد علاقه اش بود، کرد و ادامه داد: لااقل به خاطر این بچه.
اسم نفس که می آمد گویی خلع سلاح می شدم. من به خاطر خوشحالی دخترکم هر کاری می کردم.
به مادر که منتظر نگاهم می کرد، گفتم: باشه.
لبخندی زد و گفت: پس آماده شو که کم کم راه بیفتیم.
سری تکان دادم و به سمت نفس رفتم و به دقت زیادش روی کارتون لبخندی زدم.
- پاشو مامان جان. بریم حاضرت کنم.
بدون این که نگاه از تلویزیون بگیرد، گفت: کجا بریم؟
- یه جای خوب که بهت خوش می گذره. باشه؟
سری تکان داد و مشتاقانه نگاهم کرد.

امشب شب یلدا بود و باز هم مانند همیشه قرار بود به خانه ی مادربزرگ برویم؛ البته من بعد از چند سال می خواستم او را ببینم و حسابی دل تنگش بودم.
خودم هم دلم می خواست بروم و او را ببینم ولی می ترسیدم که مانند آن روز خانه ی دایی شود. دیگر طاقت شنیدن نیش و کنایه های دیگران را اصلا نداشتم.


قدم به باغ که نهادم خاطرات چون فیلمی مقابل چشمانم آمد.
آن شب یلدای فراموش نشدنی؛
قدم زدنمان با حامد روی این برگ های خشک شده؛
خوشحال بودنم به خاطر داشتن حامد؛
خنده های از ته دلمان؛
شعر خواندن حامد برایم؛
و فال آخر شب.
و مگر این خاطرات لحظه ای آدم را رها می کنند؟ چه می توان گفت به این خاطرات زبان نفهم؟!
نفس هم با دیدن باغ بزرگ و زیبایی منحصر به فرد آن جا، مشتاقانه و کنجکاو به همه جا نگاه می کرد.
دستش را گرفتم و پشت سر بابا و مامان وارد خانه شدیم.
مادربزرگ با آن خونگرمی و مهربانی همیشگی اش از ما استقبال کرد.
با دیدن من لحظه ای چشمان خاکستری رنگش گرد شد ولی طولی نکشید که به سمتم آمد و مرا در آغوش پر مهرش حل کرد.
- لیلی جان، دخترم، کجایی تو؟ نباید یه سر به این مادربزرگ پیرت بزنی دختر؟
بوی عطرش را به مشام کشیدم. مانند همیشه لباس هایش بوی عطر یاس می داد.
بغض لحظه ای گلویم را رها نمی کرد و توان حرف زدن را از من گرفته بود.
با همان مهربانی اش نفس را هم در آغوش کشید و بسیار قربان صدقه اش رفت.
تعجب کردم که کس دیگری نیامده. مامان هم که گویی از این حالت متعجب شده بود، گفت: کسی دیگه نمیاد؟
مادربزرگ در حالی که زانوهایش را مالش می داد که کمی از درد آن کاسته شود، گفت: چی بگم مادر؟ کسی که دیگه یه سراغی از من نمی گیره. هانیه و شهاب که گفتن میان. حامد، بچه ام هم که مریضه و حالش بده. به خدا وقتی می بینمش دلم آتیش می گیره. همش می ترسم خدایی نکرده، زبونم لال یه اتفاقی براش بیفته.
مامان و بابا هم با ناراحتی از وضع حامد سری تکان دادند و مامان گفت: انشاالله اونم زودتر سلامتیش رو به دست میاره.
مادربزرگ هم «انشاالله» ای گفت و رو به من ادامه داد: چه خوب شد که اومدی. چه قدر دلم واست تنگ شده بود. همیشه حالت رو از مامان بابات می پرسیدم ولی دلم می خواست خودت رو ببینم.
کاملا واضح بود که چرا خانواده ی دایی و خاله نیره امروز به این جا نیامده اند. حتما می دانستند که ما می آییم به خاطر همین نیامدند.
آهی کشیدم و گفتم: شرمنده مادر جون. نتونستم بیام.

دستش را روی دستم قرار داد و با مهربانی گفت: دشمنت شرمنده عزیزم. این حرفا رو نزن. درکت می کنم.
نگاهش به نفس افتاد و لبخندی بر لبش آمد.
- ماشاالله خدا حفظش کنه. چه قدر شبیه خودته.
همه همین را می گفتند و کاملا هم درست بود؛ نفس شباهت زیادی به خودم داشت مخصوصا رنگ چشمان عسلی اش.
با شنیدن صدای زنگ مادربزرگ خواست برای باز کردن در از جا

برخیزد که زودتر بلند شدم و گفتم: من باز می کنم.
تصویر حامد و هانیه و شهاب را که دیدم دکمه ی آیفون را فشردم.
هر سه با سر و صدا و بحث و کلکل وارد شدند. حامد از دیدنم تعجب کرده بود ولی چیزی نگفت.

مشغول درست کردن ژله بودم و رو به هانیه که در حال ناخونک زدن به شیرینی ها بود، گفتم: هنوزم شکمویی.
با دهان پر گفت: می دونم. لیلی؟
- هوم؟
- چه قدر خوشحالم که دوباره برگشتی. خیلی دلم برات تنگ شده بود.
لبخندی زدم و پرسیدم: چه خبر؟ چه کارا می کنی؟
- تو یه آموزشگاه درس میدم.
- چه خوب!
- می دونی لیلی، من تو این چند سال دوستای زیادی پیدا کردم ولی هیچ کدومشون مثل توی روانی و دیوونه نمی شدند.
خنده ای کردم و گفتم: چه ابراز احساساتی!
خودش هم خندید و چیزی نگفت.
ظرف ژله را برداشتم و آن را داخل یخچال گذاشتم که گفت: لیلی بیا بریم تو حیاط.
سری تکان دادم و رو به مادربزرگ گفتم: مادر جون کاری نداری؟
لبخندی زد و گفت: نه عزیزم. دستت درد نکنه.
«خواهش می کنم» ی گفتم و همراه با هانیه از آشپزخانه بیرون آمدم.
صدای خنده های بلند نفس که پیش شهاب و حامد بود، لبخندی بر لبم آورد.
رو به نفس که از پشت به گردن حامد آویزان شده بود، نگاهی کردم. نمی دانم چرا دخترک خجالتی ام این قدر با حامد صمیمی شده بود و به قول معروف «چه قدر زود دختر خاله شده بود!».
- نفس جان، مامان، عمو رو اذیت نکن.
- داریم بازی می کنیم مامان.
اخمی کردم و گفتم: زود بیا پایین ببینم.
در مورد نفس هیچ گاه سختگیر و عصبانی نمی شدم اما در راستای تربیت کردنش گاهی سختگیری هم لازم بود
لب های کوچکش را آویزان کرد و به ناچار از آن حالت خارج شد و کنار حامد نشست.
شهاب نگاهم کرد و گفت: چه جذبه ای داشتی و رو نمی کردی!
خنده ام گرفت که پرسید: کجا می خواستین برین؟
هانیه جوابش را داد: می خواستیم بریم تو حیاط.
از جا بلند شد و گفت: مام میایم.
رو به حامد که سکوت کرده بود گفت: پاشو بریم.
حامد در حالی که مشغول با گوشی اش بود، گفت: شما برید. من نمیام.
شهاب اخمی کرد و لگدی به پایش زد. حامد سرش را از گوشی بالا آورد و دهان باز کرد که چیزی به او بگوید که شهاب با خنده گفت: ادب رو رعایت کن داداش. زن و بچه این جا وایستادن.
حامد که خنده اش گرفته بود، چشم غره ای به او رفت و گفت: گیر نده. حوصله ندارم.
دستش را کشید و گفت: با زبون خوش که نمیای. باید یه جور دیگه ببرمت.
کاپشن نفس را برداشتم و در حالی که آن را بر او می پوشاندم، زیرچشمی به شهاب که داشت با اخم چیزی را آرام به حامد می گفت و حامد هم هر لحظه اخم هایش بیشتر می شد، نگاه کردم.
حامد پوف کلافه ای کشید و گفت:خیلی خب.

نگاهم به سوی قسمتی از حیاط و آن دو تکه سنگ زیر درختان افتاد که روزی در کنار حامد آن جا نشسته بودیم و آن درختان و برگ های خشک شده شاهد لحظات عاشقانه مان بودند.
آهی کشیدم و روی تاب نشستم. متوجه ی نگاه حامد هم به آن سمت شدم که اخمی کرد و نگاهش را از آن جا گرفت.
هانیه و شهاب هم به آن طرف نگاه می کردند انگار آن دو هم یاد آن روز افتاده بودند.
شهاب به طرف یکی از درختان رفت و توپی را از کنار آن برداشت و به سمتمان آمد و گفت: با زبون خوش میاین بازی.

رو به حامد ادامه داد: هر کی هم که بگه بازی نمی کنم، من می دونم با اون.
اجازه ی حرف زدن را به ما نداد: من و حامد با هم، هانیه و لیلی با هم.
نفس با دلخوری گفت: پس من چی عمو؟
شهاب توپ را زمین گذاشت و برای این که هم قد نفس شود، نشست و لپ او را کشید.
- من قربون تو برم خوشگل خانوم. شما داور باش. خوبه؟
نفس سری تکان داد و به حالت دستوری گفت: شروع کنید.
هانیه خندید و گفت: آخ خاله قربونت بره که سریع جوگیر میشی.
حامد با لبخند به نفس نگاه می کرد. شهاب توپ را در دست گرفت و گفت: اول از ما. زود باشین دیگه.
هیجان های شهاب به ما هم منتقل شد و به این ترتیب بازی آغاز شد.
والیبالم نسبتا خوب بود ولی حامد و شهاب از من و هانیه قوی تر بودند و اختلاف امتیازمان زیاد شده بود.
حامد هم آن قدر آرام شده بود که چند کلمه فقط با شهاب و هانیه و نفس حرف زده بود؛ با همه به جز من.
نفس هم که هیجان زده و به قول معروف «جوگیر» شده بود، مدام بالا و پایین می پرید و ما را تشویق می کرد.
توپ را در دست گرفتم و کمی عقب رفتم و آماده ی زدن سرویس شدم که نگاهم به حامد افتاد. صورتش از درد جمع شده و دستش را به پهلویش گرفته بود.
با نگرانی پرسیدم: خوبی؟
با این حرف من شهاب و هانیه هم به او نگاه کردند و چشمانشان پر از دلهره شد.
شهاب به طرفش رفت و با نگرانی گفت: حامد خوبی؟ درد داری؟
حامد سری تکان داد و در حالی که به سمت تاب که کتش را آن جا گذاشته بود می رفت، گفت: چیزی نیست. خوبم.
کتش را برداشت و جعبه ی قرص را از آن بیرون آورد و یکی از آن را بلعید.
با نگرانی به او نگاه می کردیم که شهاب گفت: مطمئنی خوبی؟ می خوای بریم بیمارستان؟
حامد سری به نشانه ی منفی تکان داد و گفت: نه. چیزی نیست.
نگاهی به چهره های نگران ما کرد و لبخندی پر درد بر لب آورد.
- گفتم که خوبم. نگران نباشید.
شهاب با نگرانی به طرفش رفت و گفت: بیا بریم تو یه کم استراحت کن.
حامد سری به نشانه ی منفی تکان داد و گفت: نمی خوام بقیه رو نگران کنم. چیزیم نیست.
شهاب سری تکان داد و کنارش نشست و رو به من و هانیه گفت: شما برید تو. هوا سرده.
هانیه که هنوز دلهره در نگاهش بود، گفت: حامد؟
- جانم؟
چه قدر «جانم» گفتن هایش زیبا بود و چه قدر دلم برای این «جانم» گفتن های از ته دلش مخصوصا وقتی آن لبخند دلربایش هم روی لبش بود، تنگ شده بود.
به راستی که روزی حاضر بودم برای آن صدایش جان دهم.
همراه با نفس و هانیه وارد خانه شدیم.به آشپزخانه رفتم و رو به مامان و مادربزرگ گفتم: کاری ندارید؟
مادربزرگ لبخندی به رویم زد و گفت: نه عزیزم. بشین.
لبخندی زدم و صندلی را عقب کشیده و کنار هانیه نشستم.
مادربزرگ رو به رویم نشست و گفت: اگه بدونی چه قدر از اومدنت خوشحالم لیلی. بازم بیا.
نگاهی به چروک های صورتش انداختم.
- منم خوشحالم که دوباره می بینمتون. حتما میام.
هانیه که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: مادر جون؟ پس من چی؟
نگاهی به لب های آویزانش کردم. هنوز هم آن شیطنت سابق در رفتارش دیده می شد.

مادربزرگ در حالی که خنده اش گرفته بود گفت: تو که انگار هر چی بزرگتر میشی، عقلت کم میشه.
صدای اعتراض آمیز هانیه که بلند شد، خنده ای کردم و گفتم: ایول مامان جون. خوب گفتی.
مادربزرگ لبخندی زد و پرسید: حامد و شهاب کجان؟
- تو حیاطن.
در حال انداختن سفره و آماده کردن وسایل بودیم که مادربزرگ رو به من گفت: لیلی جان، برو شهاب و حامد رو صدا کن.
«چشم» ی گفتم و بعد از تذکر دادن به نفس که در حال شلوغی و شیطنت بود، راه حیاط را در پیش گرفتم.
هر دویشان کنار حوض نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند.
با شنیدن اسمم از زبان حامد، با کنجکاوی سر جایم ایستادم و برای این که متوجه ی آمدنم نشوند، پشت یکی از درختان تنومند ایستادم.
حامد با لحنی کلافه گفت: بس کن شهاب. همه چی بین منو لیلی تموم شده.

شهاب می خواست او را متقاعد کند.
- یعنی همه چی تموم شده؟ مگه دوسش نداری؟
- نه. دیگه نه. یه زمانی دوسش داشتم و حاضر بودم واسش جون بدم ولی الان دیگه خیلی چیزا تغییر کرده. اون الان خودش شوهر داره، بچه داره.
آهی که کشید زیادی غمناک بود.
- می دونی شهاب، منو لیلی مثل دو خط موازی بودیم که هیچ وقت به هم نمی رسیدیم اما من برای اینکه بهش برسم، راهم به سمتش کج کردم اما نمی دونستم که اونم برای رسیدن به یکی دیگه همین کار رو کرده.
تلخی لحنش کامم را تلخ کرد: لیلی واسه من تموم شده.

- نمی خوای دوباره شروع کنی و از احساست بهش بگی؟
- اساس هر زندگی اعتماده که اگه نابود بشه دیگه درست نمیشه. مثل یه لیوان می مونه که اولش سالم و خوبه اما وقتی می شکنه دیگه هر کاری هم که بکنی مثل روز اولش نمیشه. حکایت منم همینه. اگه هم بخوام نمی تونم بهش اعتماد کنم و به زندگی باهاش حتی فکر کنم.
الانم به خاطر اصرارهای عمه بود که تصمیم گرفتم وکالتش رو به عهده بگیرم. لیلی هم مثل بقیه ی موکل هامه و منم هر کمکی از دستم بر بیاد، دریغ نمی کنم.
خودم هم نمی دانستم از شنیدن این حرف ها چه حسی باید پیدا کنم. یعنی من هنوز هم به حامد حسی داشتم؟
اگر هم حسی در دلم مانده باشد، باید در همان دلم دفنش کنم چون اگر بخواهم منطقی به قضیه بنگرم، من و او، همان طور هم که خودش گفت، هیچ جایی در کنار هم نداریم و به قول معروف هیچ گاه «ما» نمی شویم.
چشمانم از اشک های داغ می سوخت. با پشت دست آن ها را پس زدم و اجازه ی سرازیر شدن را بهشان ندادم.
نفسی برای فرو نشاندن بغضم کشیدم و از پشت درخت بیرون آمده و به سمتشان گام برداشتم.
صدای پایم روی سنگریزه ها و برگ های خشک شده باعث شد، هر دو به سمتم برگردند.
لبخندی که مصنوعی بودنش را هر کسی می فهمید بر لب آوردم.
شهاب هول شده گفت: تو کی اومدی؟ چیزی می خوای؟
چه سخت بود پنهان کردن لرزش صدایم و نگاه نکردن به آن دو گوی مشکی که به رنگ آسمان صاف امشب بودند و این گونه خیره ام بود.
- همین الان. اومدم که برای شام صداتون کنم.
از جا بلند شد و رو به حامد گفت: بریم.
حامد سری تکان داد و از جا بلند شد.

شهاب خواست چیزی بگوید اما با شنیدن زنگ گوشی اش، با گفتن «شما برید، منم جواب بدم، میام» از ما دور شد.
- خبر جدیدی نیست؟
شانه ای بالا انداختم.
- نه. وقتی هم که درمورد طلاق باهاش حرف می زنم، عصبانی میشه. چیکار کنم حامد؟
پوف کلافه ای کشید.
- قرار بود تو باهاش حرف بزنی که سر از کارش دربیاری.
- نمیشه. نمی تونم.
اخمی کرد و با جدیت گفت: اگه دلت می خواد کارت زودتر انجام بشه، پس باید بتونی.
با ناراحتی زمزمه کردم: سعی می کنم.
خواستم عقب گرد کرده و وارد خانه شوم که گفت: در ضمن
به سمتش برگشتم.
- فال گوش وایستادن کار خوبی نیست.
چشمان دیگر از این گردتر نمی شد. از کجا فهمیده بود؟
یعنی می دانست که به حرف هایشان گوش می کنم و آن سخنان را بر زبان جاری کرده بود؟
سوالم را از چشمانم خواند که پاسخ داد: حرفام ربطی به بود و نبود تو اینجا نداشت؛ حرفای دلم بود. اما می خوام بدونی که همشون واقعیت دارن و یه وقت فکرهای دیگه ای با خودت نکنی.
بغضم را که به خاطر قسمت اول حرف هایش گلویم را چسبیده بود را فرو دادم و اخمی کردم.
- یعنی چی فکر دیگه نکنی؟
- همین که شنیدی.
با حرص نگاهش کردم و ناخودآگاه صدایم بالا رفت.
- من هیچ وقت چنین فکری نمی کنم. همه چی یه زمانی بینمون تموم شد و رفت. تو خسته نشدی این قدر به من نیش و کنایه زدی و تیکه انداختی؟ بس نیست دیگه؟ این قدر کارم غیر قابل بخشش بود؟
او هم صدایش را به تبع من بالا برد.
- آره. غیر قابل بخششه. دل شکستن قابل بخشش نیست. چرا اینو نمی فهمی؟
خشمم فروکش کرد. پاهایم سست شد. بغض به گلویم هجوم آورد.
چه غمی در صدایش موج می زد. صدایش پر از دلخوری و غم بود.
دهان برای زدن حرفی باز کردم که شهاب به سویمان آمد.
- باز چتونه شما؟ دو دقیقه نمی تونید بدون دعوا با هم حرف بزنید؟
حامد نگاهش را میانمان گرداند و دستی بین موهایش فرو برد. دهانش برای زدن حرفی چند بار باز و بسته شد اما چیزی نتوانست بگوید.
با چشمان تار شده ام به مسیر رفتنش به خانه نگاه کردم.
- از حرفاش دلخور نشو. چند وقته همین جوریه. هر چی میگی سریع بد خلقی میکنه و عصبانی میشه.

زمزمه کردم: تقصیر منه.
با دلجویی گفت: یه چیزی بوده، تموم شده و رفته. دیگه بهش فکر نکن. گذشته ها گذشته.
- اما برای حامد نگذشته. اون از من متنفره.
- این حرفا چیه آخه؟
آهی غمگین کشیدم و سعی کردم بحث را عوض کنم.
- خیلی باهات حرف دارم.
انگار که منتظر این حرفم بوده، سری تکان داد و گفت: هر وقت که خواستی، بهم زنگ بزن یا بیا بیمارستان؛ همون بیمارستانی که اون دفعه حامد رو آورده بودی، منم همون جام.
«باشه» ای گفتم و هم قدم با یک دیگر وارد خانه شدیم.

* * * * *
دست و پایم از ترس می لرزید و قدرت تکلم خود را از دست داده بودم.
با چشمانی که از ترس گرد شده بود، به چهره ی عصبی استاد نادری نگاه می کردم.
لب های لرزانم را برای زدن حرفی باز کردم که با دیدن مهدیس حس کردم زانوهایم سست شد.
آب دهانم را قورت دادم. باید به او ثابت می کردم که من بی تقصیرم. نمی خواستم این دوست مهربان از دستم دلگیر شود.
با زبان لب های خشکیده ام را تر کردم و لب زدم: مهدیس...
در حالی که اشک هایش روی گونه اش روان شده بود، جواب داد: هیچی نگو لیلی. چه طور تونستی؟ من که این قدر بهت اطمینان داشتم و همه ی زندگی ام رو برات گفته بودم. تو که می دونستی من این قدر کیوان رو دوست دارم چرا این کار رو کردی؟
با هق هق گفتم: مهدیس باور کن...
صدایش را بالا برد: اسم منو نیار. دوستی ما از همین لحظه تموم شد.
انگشت اشاره اش را تهدید آمیز جلوی صورتش تکان داد.
- دیگه نمی خوام هیچ وقت ببینمت.
در حالی که اشک هایش شدت گرفته بود، اضافه کرد: هیچ وقت نمی بخشمت لیلی.
دهانم برای زدن حرفی مدام باز و بسته می شد اما نمی توانستم چیزی بگویم. مانند ماهی ای شده بودم که از آب بیرون افتاده بود و پشت سر هم دهانش باز و بسته می شد.
پاهایم یاری ام نمی کرد که به دنبالش بروم. چندین بار نامش را زیرلب زمزمه کردم ولی توجهی نکرد و با قدم های سریع و بلندش در حالی که اشک می ریخت، از ما دور شد.
نگاهی به کیوان که خونسرد و بی خیال بود انداختم. طوری بی خیال بود که گویی اتفاقی رخ نداده.
مگر مهدیس را دوست نداشت؟ پس چرا این قدر نسبت به رفتن و رنجش او بی اعتنا بود.
حاضر بودم قسم بخورم که اگر حامد من بود، هیچ گاه این رفتار را نشان نمی داد.
آخ حامد! اگر حامد من، جان دل من، این موضوع را می فهمید چه کار می کرد؟

با صدای استاد نادری و نگاه پر خشمش به خودم آمدم.
- شما دوتا خجالت نمی کشید؟ وسط دانشگاه جای این کاراست؟
با نگاه پر تأسف رو به من گفت: فکر نمی کردم این قدر خائن باشی. مگه تو نامزد نداری، این بود ادعای دوست داشتنت؟
باید چیزی می گفتم. نباید به جرم ناکرده متهم می شدم.
- استاد من هیچ کاری نکردم. من داشتم می رفتم که این سر راهم سبز شد. به خدا من بی تقصیرم.
با تمسخر نگاهم کرد.
- چه قدر قشنگ دروغ میگی.
با چشمان تار شده به او خیره شدم. نمی دانستم باید چه کار کنم. چه بگویم که او را متقاعد کنم.
اگر به ریاست یا کمیته ی انضباطی این موضوع را می گفت، بی شک اخراج می شدم و آبرویم در کل دانشگاه ریخته می شد. این ها یک طرف حامد هم یک طرف.
کنترلی روی اشک هایم نداشتم. هق هق ام در کل فضا پخش شده بود.
این کیوان نامرد هم مرا جایی کشانده بود که رفت و آمد بسیار کمی وجود داشت و پرنده هم پر نمی زد.
- چرا حرفم رو باور نمی کنید؟ من بی تقصیرم.
از شدت هق هق نفس کم آورده بودم.
- من... بی... تقصیرم.
استاد که گویی دلش برایم سوخته بود، گفت: فعلا برید ولی من بعدا با هر دوتون کار دارم. هر موقع که بهتون زنگ زدم باید بیاین.
کیوان سری تکان داد و با همان خونسردی اش که حرص مرا در می آورد، زودتر از من رفت.
بعد از رفتن او رو به استاد گفتم: استاد باور کنید من هیچ کاری نکردم. تقصیر اون بود که...
اجازه ی ادامه دادن را نداد و با همان اخم که چهره اش را سخت جدی و اندکی ترسناک نشان می داد، گفت: حرف نباشه. هر چی که باید می دیدم رو دیدم. هر وقت که بهت زنگ زدم میای. فهمیدی؟

 

 

 

نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

 


نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khialat-raftani-nist
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ssarbk چیست?