رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 21 - اینفو
طالع بینی

رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 21

حتی توان آن که از توی کیفم کلید را بردارم تا در را باز کنم هم نداشتم.

دست لرزانم را به سختی بالا بردم و روی زنگ گذاشتم و به دیوار آجری کنارم تکیه دادم.
خیلی طول نکشید که در توسط مامان باز باز شد. نمی دانم چه در چهره ام دید که با ترس ضربه ای به گونه اش زد.
- خدا مرگم بده. چرا این جوری شدی. بیا تو مادر.
وقتی دید که حتی نای حرکت کردن هم ندارم، بازویم را گرفت و به داخل هدایتم کرد.
- چی شده؟ کجا بودی؟
چشمانم باز هم سیاهی رفت و دیگر نتوانستم مقاومت کنم و روی زمین افتادم.
***
چشمانم را که باز کردم در اتاق خودم و روی تخت دراز کشیده بودم. همان لباس های بیرون را هم بر تن داشتم.
دستم را تکان دادم که با سوزشی که احساس کردم، آخی گفتم و نگاهم را به قطرات سرم که از نصف کمتر شده بود، دوختم.
سرم درد می کرد و سرگیجه امانم را بریده بود.
در باز شد و مامان وارد اتاق شد. با نگرانی نگاهم کرد و به سمتم آمد.
- خوبی لیلی جان؟
سری تکان دادم و دستم را تکیه گاه بدنم کردم و خواستم بلند شوم که گفت: یه کم استراحت کن.
از اتاق خارج شد و لحظه ای بعد شهاب داخل آمد.
خواستم بلند شوم که گفت: بشین. نمی خواد پاشی.
گوشه ای از تخت در کنارم نشست و گفت: احوال مریض حرف گوش نکن ما؟!
با صدای گرفته ام گفتم: چی شده؟
- هیچی. مامانت زنگ زد گفت حالت بد شده؛ منم اومدم. چیز مهمی نبود اما فشارت خیلی پایین بود.
سکوت کردم که پرسید: کجا رفته بودی؟
- خونه ی خودمون بعدشم سر خاک نفس.
- حالا چرا این قدر به هم ریخته بودی؟ شروین رو دیدی؟
سری تکان دادم. خواست چیزی بگوید که مامان با سینی در دستش وارد شد.
سینی را کنارم گذاشت و گفت: بخور لیلی. رنگ به رو نداری.
سری به طرفین تکان دادم.
- نمی خورم. اشتها ندارم.
مامان معترض گفت: یعنی چی؟ حال و روزت رو نمی بینی؟
شهاب قبل از من به حرف آمد.
- نگران نباش خاله. خودم بهش میدم.

مامان سری تکان داد و گفت: به حرف آدم که گوش نمیده این دختر. مگه این که به حرف تو گوش کنه.
با شنیدن این حرف شهاب خنده ای کرد.
مامان که تازه متوجه شده بود چه گفته، هینی کشید و گفت: ای وای! چی گفتم. ببخشید اصلا هوش و حواس ندارم که.
شهاب با خنده گفت: خیلی باحالی خاله.
نگاهش که به لبخند من افتاد، چشمانش پر از مهربانی شدند.
- چه عجب! شما یه لبخند زدی.
مامان می خواست چیزی بگوید اما با شنیدن صدای زنگ گفت: من برم در رو باز کنم.
بعد از رفتن مامان، کاسه ی سوپ خوش رنگ و بوی دستپخت مامان را جلو آورد و گفت: بخور.
بی میل گفتم: نمی تونم.
اخمی کرد و بی توجه به حرفم، قاشق را پر از سوپ کرد و به سمت دهانم گرفت.
دهان باز کردم که بگویم نمی خورم اما اجازه نداد و قاشق را در دهانم گذاشت.
- آفرین دختر خوب. سوپت رو تا آخر می خوری و بعدشم برام تعریف می کنی که چی گفت.
آن قدر خوشمزه بود که به خوردن آن مشتاق شدم.
- بذار خودم می خورم.
قاشق دیگری را پر کرد و گفت: لازم نکرده.
بعد از این که سوپ تمام شد، کاسه را کنار گذاشت. نگاهی به چهره ی متفکرش کردم و پرسیدم: چیزی شده؟
تنها به تکان دادن سری اکتفا کرد و پرسید: خب؟ مشکلی نداری؟ سرگیجه نداری؟
- نه. بهترم. فقط سرم درد میکنه که اونم به خاطر میگرنمه که یه مسکن می خورم، خوب میشم.
جریان قطرات سرم را تنظیم کرد و گفت: خب می شنوم. چی می گفت؟
به طور خلاصه حرف های شروین را برایش تعریف کردم. باز هم اشک هایم روان شده بودند.
- بسه دیگه. آروم باش.
اشک هایم را پس زدم و گفتم: خسته شدم. از اینکه همش مزاحم شماها میشم. می دونم شما هم از من خسته شدین.

اخمی کرد و با جدیت گفت: این چرت و پرت ها یعنی چی؟ تو چرا نمی فهمی، ما همه تو رو دوست داریم و همیشه پیشت می مونیم. حالا به خاطر اون اتفاق ها از هم دور موندیم اما بازم پیشمون برگشتی و مطمئن باش پشتت وایمیستیم. درباره ی این اتفاقم باید بگم که ما همه نفس رو خیلی دوست داشتیم و کلی از اتفاق جا خوردیم و ناراحت شدیم. ناراحت شدن ما بیشتر از تو نباشه، کمتر از تو هم نیست. پس دیگه این حرفا رو ازت نشنوم.

ناخودآگاه ذهنم به حامد که دو روز بود جواب تلفن هایم را نمی داد، کشیده شد و گفتم: پس چرا حامد جواب تلفن هام رو نمیده؟
با ورود مادر سکوت کرد. مادر پیش ما آمد و گفت: بهتری عزیزم؟
سری تکان دادم و گفتم: خوبم مامان جان. نگران نباش.
انگار که خیالش راحت نشده بود، رو به شهاب پرسید: حالش خوبه؟ مشکلی که دیگه نداره؟
- نه خدا رو شکر. فقط فشارش خیلی پایین بود. خب با اجازه من دیگه باید برم بیمارستان. اگه کاری بود حتما بهم زنگ بزنید.
کمی سر جایم نیم خیز شدم و گفتم: به زحمت افتادی.
لبخندی زد و گفت: کاری نکردم.
مامان گفت: راستی حامد چه طوره؟
لبخندش محو شد و گفت: اصلا حالش خوب نیست.
از لحن غمگینش نگران شدم و پرسیدم: چی شده مگه؟
- دو روزه بیمارستانه. حالش هم اصلا خوب نیست.
مامان با ناراحتی گفت: بمیرم الهی. کاش یه سر می اومدم دیدنش.
بالاخره سکوتم را شکستم.

- حالا چی میشه؟
- نمی دونم. فقط می دونم که تو یه قدمی مرگ وایستاده از بس که وضعیتش افتضاحه.
مامان «ای وای» ای گفت.
- خوب میشه؟
- فقط یه راه برای خوب شدنش هست. اونم پیونده که کسی رو پیدا نکردیم.
دوباره به حرف آمدم: یعنی چی کسی رو پیدا نکردیم؟ پس من چی ام این وسط؟ خودم از همون اول راضی بودم.
شهاب اخمی کرد و گفت: بس کن لیلی. اون موقع حالت خوب بود و نه من و نه حامد راضی به این کار نبودیم. بعد حالا با این حال و روز الانت می خوای این کار رو بکنی؟
مامان پرسید: چی شده؟
نگذاشتم شهاب جواب دهد. گفتم: من گروه خونیم به حامد می خوره و می تونم کلیه ام رو بهش بدم ولی نمی ذاره.
مامان هم جا خورد. تا کنون درباره ی این موضوع با او حرف نزده بودم و می دانستم که او هم مخالفت می کند.

مردد نگاهم کرد و گفت: چی بگم مادر؟ آخه این جوری که نمیشه.
اخم هایم را درهم کشیدم.
- یعنی چی؟ یعنی شما می خواین بلایی سر حامد بیاد؟ من حالم خوبه؛ خیلیم خوبم و مشکلی هم ندارم. برای عمل هم آماده ام.
شهاب پوف کلافه ای کشید.
- دارم میگم تو حالت خوب نیست. چرا نمی فهمی؟
صدایم بالا رفت.
- من حالم خوبه. من مثل تو نیستم که بذارم حامد بلایی سرش بیاد. هر کاری براش می کنم.
سوزن سرم را از دستم کندم و بی توجه به خونی که جاری شده بود، از جا بلند شدم.
شهاب و مامان سراسیمه به طرفم آمدند. مامان مرا روی تخت نشاند.
شهاب هم دستمالی برداشت و روی دستم که خون از آن می رفت، گذاشت.
- دلم می خواد یه دونه بخوابونم دهنت که این قدر بچه بازی درمیاری. یه کم صبر کن ببینیم چی میشه.
- تا منتظر باشم که شما صبر کنید، ممکنه یه اتفاقی براش بیفته.
مامان با نگرانی گفت: لیلی چرا این جوری می کنی؟ حالش خوب میشه.
کلافه پوفی کشیدم و گفتم: من تصمیمم جدیه. یعنی من نمی تونم درباره ی کاری که می خوام تصمیم بگیرم؟
شهاب که از اصرارهای من کلافه شده بود، گفت: خیلی خب ولی حداقل با مامان و بابات مشورت کن.

رو به مامان گفتم: مامان من تصمیمم کاملا جدیه و منصرف هم نمیشم.
مامان هم که مشخص بود نگران حامد است و از طرفی اصرارهای مرا دیده بود، پرسید: شهاب جان، مشکلی که پیش نمیاد؟
- نه خاله. کلی آدم با یه کلیه زندگی می کنند و مشکلی هم ندارند.
با تردید گفت: یعنی...
تاکید کردم: آره. من می خوام این کار رو بکنم.
- چی بگم؟ حداقل صبر کن با بابات هم حرف بزنم.
شهاب در حالی که کاپشنش را می پوشید، گفت: من باید برم. شما هم حرفاتون رو بزنید و اگه راضی بودی فردا بیا بیمارستان برای آزمایش و انجام کارا.

بعد از رفتن شهاب، بابا برگشت و با او هم حرف زدم و علیرغم فکری که می کردم، موافقت کرد.
آن شب را باز هم تا صبح از فکر کردن به نفس و استرس برای این که ممکن است آزمایش هایمان به هم دیگر نخورد، خواب به چشمانم نیامد.
نمی توانستم بگذارم بلایی سر حامد بیاید در صورتی که می توانستم به او کمک کنم و او را از مرگ نجات دهم؛ حتی فکر کردن به این قضیه هم مرا اذیت می کرد و عذاب می داد.
دیگر طاقت نداشتم کس دیگه ای را از دست بدهم. حامد هم به خاطر همه ی کارهایی که برایم کرده بود و همه ی کمک هایش و حتی اگر کاری هم برایم انجام نمی داد، باز هم برایم عزیز بود و تحمل درد کشیدن او را نداشتم.
روی صندلی های توی راهروی بیمارستان نشسته بودم. مامان هم کنارم نشسته بود و شیر کاکائو به خوردم می داد.
آن قدر این مدت ضعیف شده بودم که با گرفتن آزمایش خون این گونه بی حال شده بودم.
دایی و زندایی هم از تصمیم من با خبر شده بودند. دایی کلی از من تشکر کرده بود اما زندایی هیچ چیز نگفته بود و فقط از او چشم غره نصیبم شده بود.
محمد و سحر هم آمده بودند. سحر هم با دیدن من مدام پشت چشم نازک می کرد و دم گوش محمد پچ پچ می کرد که شک نداشتم درباره ی من است.
لحظه ای کوتاه هم حامد را دیده بودم. آن قدر بی حال و رنگ پریده شده بود که قلبم از غصه به درد آمده بود.
از جا بلند شدم و پاکت شیر کاکائو را درون سطل زباله انداختم و رو به مادر گفتم: مامان من میرم اتاق شهاب. قرار بود زود حاضر بشه ولی الان چند ساعت گذشته و خبری نشده.
سری تکان داد و گفت: یه کم بشین سرگیجه ات بهتر بشه.
چادرم را که روی شانه ام افتاده بود را مرتب کردم و گفتم: خوبم مامان. این قدر نگران من نباش.
چیزی نگفت اما از نگاهش نگرانی و دلواپسی را می خواندم.
حالش را درک می کردم. مادر بود و یک مادر همیشه و هر لحظه نگران فرزندش است. خودم هم مادر بودم و حالش را درک می کردم اما حالا...
بغض در گلویم خانه کرد. به سختی آن را قورت دادم و تقه ای به در اتاق شهاب زدم.

وارد که شدم سرش را از روی کاغذهایش بالا گرفت و گفت: بهتری؟
روی صندلی نشستم و «آره» ای گفتم.
- خب؟ جواب ها آماده نشد؟
سری تکان داد و گفت: چرا.
با نگرانی پرسیدم: به هم نمی خوره؟
- هیچ مشکلی نیست.
نفسم را با آسودگی بیرون فرستادم و گفتم: حالا باید چی کار کنیم؟
عینکش را از روی چشمش برداشت و روی میز بزرگ و شلوغش گذاشت.
- برای این که مطمئن بشیم موردی نیست دوباره باید آزمایش انجام بدی و به یکی دوتا از همکارهامم نشون بدم که مطمئن شم یه وقت اشتباه نکرده باشم. فردا هم عمل انجام میشه.
سری به نشانه ی تایید حرف هایش تکان دادم که با جدیت خیره ام شد و گفت: یه سوال بپرسم، راستش رو میگی؟
کنجکاو گفتم: آره. بپرس.
- تو هنوزم حامد رو دوست داری؟
از سوالش جا خوردم. متعجب نگاهش کردم که منتظر به من خیره بود که جوابش را بدهم.
- خب... آخه... چیزه...
با جدیت گفت: جواب سوال من یه کلمه ست فقط. آره یا نه؟
به فکر فرو رفتم. یعنی هنوز هم دوستش داشتم؟
اگر دوستش نداشتم که این قدر برای خوب شدن حالش بال بال نمی زدم. حاضر نبودم که خودم هم درد بکشم تا او خوب شود.
اگر دوستش نداشتم که این قدر با چشمان سیاهش و حرف هایش آرامش نمی گرفتم.
اما به یاد رفتارهایش افتادم که با من سرد رفتار می کرد و همین طور حرف های آن شب که خودم هم آن ها را شنیده بودم.

حامد از من بدش می آمد به او حق می دادم. خودش آن شب به من گفت که از کارهایش چیز دیگری برداشت نکنم.
- مهم نیست که علاقه ای از طرف من باشه یا نه. مهم اینه که حامد از من متنفره. حق هم داره البته. خیلی بد کردم باهاش. دلش رو شکستم و غرورش رو.
شاید هر کس دیگه ای بود، الان حتی بهم نگاه هم نمی کرد اما حامد اون قدر خوب بود که کلی کمکم کرد و این چند روز همش مراقب من بود و تنهام نذاشت.
من دلم نمی خواد زندگی آرومی رو که الان داره رو ازش بگیرم. زندگی من دیگه هیچ وقت مثل سابق نمیشه.
حرف هایم که تمام شد گفت: پس دوسش داری.
- من این مدت که ازش دور بودم به این نتیجه رسیدم که هر چه قدر هم بین دو نفر که هم دیگه رو دوست دارند فاصله بیفته، احساسشون به هم ذره ای عوض نمیشه حتی می تونم بگم بیشتر هم میشه.

لبخندی بر لبش نشست و گفت: پس مطمئن باش در مورد حامد هم همین طوره.
با اطمینان گفتم: نیست.
- تو از کجا می دونی؟ آدم از کسی که متنفره همش نگرانش میشه؟ هر جا میره مراقبشه؟ شب تا صبح از فکر اون خوابش میبره؟
مردد پرسیدم: یعنی...
- حامد از احساسش هیچ وقت حرف نمیزنه اما من می شناسمش و می دونم اگه از کسی متنفر باشه، این کارها رو براش انجام نمیده.
آهی کشیدم و از جا بلند شدم.
- این حرفا بین خودمون می مونه؟
سری تکان داد و مطمئن گفت: می مونه.
لبخند محوی زدم و از اتاق بیرون آمدم که هانیه را دیدم که داشت وارد می شد.
با قدم های بلندم خودم را به او رساندم. متوجه ی حضورم شد و با دیدن من لب هایش به لبخندی باز شد.
هم دیگر را در آغوش گرفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی گرمی روی صندلی های داخل راهرو نشستیم.
- وای لیلی. اصلا باورم نمیشه که حامد قراره خوب شه. اون قدر خوشحالم که نگو. نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.
- این حرفا چیه. خودم از همون اول قصد این کار رو داشتم.
باز هم تشکر و تعارف کرد و سپس پرسید: خوبی؟ این چند روز خیلی به هم ریخته بودی.
نیشخند تلخی زدم.
- نگاه بهم نکن که سر پا موندم. از تو داغونم. عین یه ساختمون که از بیرون خیلی خوب به نظر میرسه اما پایه هاش نابود شدند و هر لحظه امکان داره ریزش کنه.
دلم برای نفسم یه ذره شده. حسرت دوباره دیدنش، شنیدن صداش و مامان گفتن هاش و بغل کردن دوباره اش رو دلم مونده.

اشک هایم که سرازیر شد مرا در آغوشش گرفت و صدای گریه هر دویمان بلند شد.
****
سعی کردم در جایم جا به جا شوم اما از دردی که در پهلویم پیچید، آخی گفتم.
مادر با هول به سمتم آمد و نگران پرسید: خوبی؟
با بی حالی گفتم: درد دارم.
در حالی که از اتاق بیرون می رفت، گفت: من برم پرستار رو صدا کنم.
چند دقیقه ای طول کشید که با پرستار که دختر جوانی بود، برگردد.
درد شدید پهلویم انگار که در تمام بدنم پخش شده بود.
پرستار مسکنی در سرم تزریق کرد و به خاطر قوی بودن آن خیلی زود دوباره چشمانم بسته شد.
به سختی چشمانم را از هم باز کردم. آن قدر چشمانم سنگین بود که به سختی بازشان نگه داشته بودم.
دستی به پهلویم گرفتم و آخ ضعیفی گفتم.
اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود و از پنجره ی بزرگ اتاق که پرده اش کنار زده شده بود متوجه ی تاریکی هوا شدم.
بالاخره عمل همین امروز انجام شده بود. دیروز برای این که برای عمل آمادگی پیدا کنم، بستری شده بودم و امروز صبح هم این کار انجام شده بود اما خبری از حال حامد نداشتم.
نکند که بدنش کلیه را پس زده باشد؟
حالش بد نشده باشد؟
سعی کردم سر جایم بنشینم اما از دردی که داشتم نمی توانستم تکان بخورم.
در باز شد و شهاب همراه مامان وارد اتاق شدند.
مامان با نگرانی پرسید:

بهتری عزیزم؟
با صدای بی حال و گرفته ام گفتم: خوبم فقط درد دارم.
شهاب با دقت و جدیتی بسیار مشغول دیدن برگه های دستش که جواب های آزمایش من بودند، شد.
- حامد حالش چه طوره؟ مشکلی که پیش نیومد؟
شهاب برگه های آزمایش را کنار گذاشت و گفت: خوبه خدا رو شکر. نه مشکلی که پیش نیومده؛ امیدوارم بعدش هم پیش نیاد.

خودکار را در دست گرفت و روی کاغذی مشغول نوشتن چیزی شد. سپس آن را امضا کرد و رو به مامان گفت: این داروها رو هم براش بگیرید.
رو به من هم ادامه داد: تو که مشکلی نداری؟
کمی در جایم جا به جا شدم که با دردی که در پهلویم پیچید، صورتم از درد جمع شد و گفتم: فقط درد دارم.
سری تکان داد و گفت: مشکلی نیست. این دردها طبیعیه. استراحت کن، بهتر میشی.
خواست از اتاق خارج شود که صدایش کردم.
- من تا کی باید بمونم؟
لبخندی زد و گفت: فعلا که مهمون مایی. تا دو سه روز دیگه اگه بهتر بودی، اون موقع مرخص میشی.

بعد از رفتن او، مامان گفت: من میرم داروهات رو بگیرم. توام یه کم استراحت کن.
سری تکان دادم و گفتم: حامد به هوش اومده؟
- اونم تازه به هوش اومده ولی مثل این که خیلی درد داشت، بهش مسکن زدن بازم خوابید.
بعد از رفتن مامان چشم هایم را بستم و سعی کردم که کمی بخوابم تا شاید اندکی این درد تسکین پیدا کرد.
با وجود درد زیادی که احساس می کردم اما حس خیلی خوبی داشتم. این که به حامد کمک کرده بودم، زیادی حس خوبی داشت.

دو روزی را در بیمارستان مانده بودم و حالم رو به بهبودی بود و فردا مرخص می شدم.
در این دو روز دایی و زندایی و هانیه به دیدنم آمدند اما رفتار زندایی آن چنان سرد و خشک بود که مشخص بود با خواست خودش به ملاقات من نیامده.
مطمئن بودم که دایی او را مجبور کرده.
واقعا دلیل این همه نفرتش را نمی فهمیدم. یک موضوعی چند سال پیش بینمان اتفاق افتاد و تمام شد. خود حامد حتی به اندازه ی زندایی این چنین رفتارش با من بد نبود.
سعی کردم به این موضوعات فکر نکنم. از جا بلند شدم و در حالی که سرم در دستم بود، رو به مامان گفتم: مامان میای بریم دیدن حامد؟
مامان به سمتم آمد و با چشمان عسلی اش که رگه های قرمز شده در آن دیده می شد و به دلیل کم خوابی این دو سه روز بود، نگاهم کرد و گفت: باشه. بذار کمکت کنم.
سرم را در دستش گرفت و آرام آرام و هم گام با من از اتاق خارج شد.
از راهروی طولانی و پر رفت و آمد گذشتیم.
با ایستادن مادر پشت در سفید رنگ اتاقی من هم ایستادم.
تقه ای به در زد و در را به آرامی باز کرد و وارد شدیم.
خوشبختانه زندایی آن جا نبود. دوست نداشتم نگاه های پر تنفرش را ببینم.

هانیه با دیدن ما از جا بلند شد و به سمتم آمد.
- بذار کمکت کنم. بیا بشین.
دستم را گرفت و به طرف صندلی برد و مرا آن جا نشاند.
هانیه رو به ما گفت: من برم یه زنگ به مامان بزنم.
مامان هم با گفتن «یه زنگ به بابات بزنم» اتاق را ترک کردند.
می دانستم برای اینکه تنهایمان بگذارند، از اتاق بیرون رفته اند.
نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی حامد انداختم. آن لباس های گشاد و بد رنگ بیمارستان بر تنش زار می زدند.
او هم به من خیره بود و چشم از من بر نمی داشت.
بالاخره سکوت را شکستم.
- خوبی؟
بی توجه به حرفم گفت: چرا این کار رو کردی؟ تو که می دونستی من راضی به این کار نیستم.
- من از اولشم گفتم که این کار رو می کنم. بعدشم تو راضی به این کار نبودی منم راضی به مرگت نبودم.
زیرلب سریع ادامه دادم: خدایی نکرده؛ زبونم لال.
کمی خودش را بالا کشید و از درد صورتش جمع شد.
- دوست نداشتم که به خاطر من درد بکشی.
لبخندی زدم و گفتم: مهم نیست. فقط مهم اینه که تو حالت خوبه.
انگار که از گفتن حرفی تردید داشت. می خواست حرف بزند اما تردیدش اجازه نمی داد.
برای این که کارش را راحت کنم، گفتم: چیزی می خوای بگی؟
سری به طرفین تکان داد.
- نه ولش کن. مهم نیست.
- اگه چیزی هست بگو.
باز هم مردد بود از گفتن چیزی که مد نظرش بود اما تردید را کنار گذاشت.
- ببین لیلی، من می دونم که مامانم باهات خوب رفتار نکرده و ناراحتت کرده به خاطر همین هم من از طرف مامانم ازت معذرت می خوام.
- این حرفا چیه؟ مهم نیست. منم ناراحت نیستم.
دستم را به لبه ی تخت گرفتم و با دست دیگر سرم را در دست گرفتم و به سختی از جا بلند شدم.
- خب من دیگه برم. کاری باهام نداری؟
با نگرانی به حال و روز من نگاه کرد و گفت: صبر کن الان هانیه یا عمه برمی گردند که کمکت کنند.

سری به نشانه ی منفی تکان دادم و گفتم: نمی خواد. خودم می تونم.
دستم به دستگیره ی در رفت که صدایم کرد: لیلی؟
دستم روی دستگیره خشک شد. دلم می خواست سرش داد بکشم که این چه طرز صدا کردن است؟! من چه طور به این صدا کردنت «جانم» نگویم؟!
با کمی مکث به سمتش برگشتم. با آن نگاه خاصش که احساس می کردم پر از حرف است به من خیره بود.
- بابت همه چی ممنون.
با لبخندی مهربان و عمیق جوابش را دادم و از اتاق خارج شدم.
نمی دانم چرا ضربان قلبم این گونه کر کننده شده بود.
نفسی کشیدم و سعی کردم آن نگاه خاص و مهربانش را از مقابل پلک هایم پاک کنم.
******
مثل تمام این مدت در اتاقم نشسته بودم و به عکس های نفس که اطرافم روی زمین ریخته شده بود، نگاه می کردم.
مدتی از عمل پیوند گذشته بود و حال جسمانی ام کاملا بهبود یافته بود اما چه می کردم با این درد عمیق قلبم به خاطر نبود نفسم؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و اشکی از گوشه ی چشمم پایین چکید اما با شنیدن صدای زنگ حیاط چشمانم را باز کرده و اشک هایم را پس زدم.

مامان به خرید رفته بود و بابا هم که سرکار بود پس از جا بلند شدم و چادر گلدار را روی بلوز و شلوار مشکی ام پوشیدم و در را باز کردم. چشمم که به فرد پشت در خورد، مات و مبهوت ماندم.
****
سینی چای را روی میز گذاشتم و خودم هم رو به رویش نشستم.
در این شش سال که ندیده بودمش آن چنان هم تغییر نکرده بود اما چهره اش پخته تر نشان می داد و زیباتر شده بود.
او هم مشغول آنالیز من بود.
- چقدر تغییر کردی. دیگه صورتت اون شادابی گذشته رو نداره و چشمات هم اون قدر غمگین شده که دیگه از اون برق همیشگی اش خبری نیست.
نیشخند تلخی زدم.
- از یه زن تنها که قراره مطلقه بشه و بچه اش رو تازه از دست داده، چه توقعی داری؟
با بهت گفت: مگه بچه داری؟
دلم نمی خواست اشک هایم روان شود و جلوی او بیشتر این ضعیف جلوه کنم.
- داشتم. اومدی که ببینی من به چه حال و روزی افتادم؟
با چشمان اشکی لب زد: لیلی
- چیه؟ حرفی هم داری؟ برای چی اومدی اینجا؟ اومدی که مطمئن بشی که چه جوری زندگیم رو نابود کردی؟

سریع گفت: نه به جون خودت. تو از هیچی خبر نداری. من نمی دونم اون شروین چی بهت گفته اما بذار منم توضیح بدم.
- من همه چی رو می دونم که ای کاش نمی دونستم تا برای همیشه تو ذهنم یه دوست خوب و وفادار می موندی. گوش کن مهدیس...
نگذاشت ادامه ی حرف هایم را بزنم و گفت: لیلی خواهش می کنم به حرف های منم گوش بده. باور کن من شرایط خیلی بدی داشتم و چاره ای جز اون کار نداشتم.
سکوت مرا که دید، شروع به توضیح دادن کرد: وقتی اولین بار دیدمت ازت خوشم اومد. خیلی خوب و مهربون بودی و همیشه درکم می کردی. من از بچگی خیلی تنها بودم هیچ دوستی نداشتم که بتونم به اندازه ی تو باهاش صمیمی بشم و اون قدر دوسش داشته باشم. دوست داشتم همیشه خوشحال ببینمت. وقتی اون همه عشقت رو به حامد می دیدم، همش برای خوشبختی تون دعا می کردم. همه چی همین طور پیش رفت که متوجه شدم مامانم روز به روز داره حالش بدتر میشه. داروهاش دیگه اثر نمی کرد. دکترش می گفت باید عمل شه اونم عمل به اون سختی که هیچ کس راضی نمی شد انجامش بده. خودت می دونی که من اون روزا چه حالی داشتم. نمی دونستم باید چی کار کنم. پول عمل و هزینه های بیمارستان خیلی زیاد می شد و کاری هم از من بر نمی اومد. هیچ کس رو هم نداشتم. تو این دنیا فقط مامانم رو داشتم و تنها دلخوشیم اون بود و حاضر بودم براش هر کاری بکنم.

اون روز سر کلاس یادته گفت که بیا کارت دارم؟ وقتی رفتم گفت که از تو خوشش میاد و یه نقشه چیده که تو رو یه جوری به دست بیاره. عصبانی شدم و گفتم این کار رو نمی کنم. چند روز گذشته بود که دوباره این پیشنهاد رو داد و این دفعه یه فرق دیگه هم داشت اونم این بود که گفت که هزینه ی عمل مامانم رو میده. یه لحظه تردید کردم اما بازم گفتم نه.
تا این که مامانم حالش بد شد دوباره و بردمش بیمارستان. همون روز که تو با حامد اومده بودی دیدنم. اون روز اون قدر مامانم حالش بد بود که مجبور شدم قبول کنم.
اون صمیمیتش با تو جلوی حامد هم جزیی از نقشه بود. می خواست حامد رو نسبت به تو بدبین کنه.
اون روز هم که دیگه خودت همه رو می دونی.
وقتی کارها انجام شد گفت که ما رو می فرسته خارج از کشور که مامانم اون جا عمل شه.
رفتیم اون جا و همه چی خوب پیش رفت و منو کیوان هم ازدواج کردیم و تا پارسال هم همون جا موندیم.
باور کن لیلی، تو این مدت همش به یادت بودم و عذاب وجدان یه لحظه ولم نمی کرد البته کیوان هم همین جوری بود و می گفت که کاش ما رو ببخشی.
اشک هایش روی صورتش جاری بود.
- لیلی به خدا چاره ای نداشتم. مامانم داشت از دستم می رفت. مامانم که از بچگی هم برام مادر بود و هم پدر. از بچگی که بابام مرد فقط اون بود که همیشه پیشم بود و برام همه کار می کرد. نذاشت کوچک ترین کمبودی تو زندگیم حس کنم. نمی تونستم که بذارم مامانم از دستم بره.
صدای گریه هایش در خانه پیچیده بود.

سکوت کرده بودم. هیچ چیز نمی توانستم بگویم. لحظه به لحظه ی آن روزها مقابل چشمانم چون فیلمی گذر می کرد.
چه قدر آن روزها عذاب وجدان داشتم که مهدیس درباره ام چه فکری می کند و مدام سعی داشتم سراغش بروم و همه چیز را به او توضیح بدهم و از اشتباه درش آورم.
چه فکر می کرد و چه شد!
مهدیس از جا بلند شد و کنارم نشست و با همان چشمان اشکی اش نگاهم کرد.
- لیلی، یه چیزی بگو جون من. اصلا بهم فحش بده، بزن تو دهنم که چرا این کار رو کردم و نارفیق شدم اما این جوری سکوت نکن. به جون خودت که اون قدر واسم عزیزی، مجبور بودم.

تو بد شرایطی گیر افتاده بودم و چاره ای نداشتم. شاید اگه هر کس دیگه ای هم جای من بود این کار رو می کرد. اصلا خودت. خودت بودی چی کار می کردی؟
باز هم جوابی جز سکوت نصیبش نشد.
آهی کشید و از جا بلند شد و در حالی که شال سفید رنگش را که دور گردنش افتاده بود را روی موهای بلوندش مرتب می کرد، گفت: دوست داشتم همه چی بینمون مثل گذشته بشه. با همه ی این اتفاق ها و این دوری مون از هم، من بازم مثل همون موقع دوستت دارم و دلم می خواد دوستی مون ادامه داشته باشه.
بالاخره سکوتم را شکستم و کوتاه گفتم: دیگه هیچی مثل سابق نمیشه. هیچی.
لحظه ای مکث کرد و خیره ام شد اما نتوانست چیزی بگوید اما فقط سری به طرفین تکان داد و گفت: اما میشه که همه چی رو درست کرد.
نیشخندی زدم و گفتم: خیلی چیزا درست شدنی نیست.
بعد از رفتن مهدیس به فکر فرو رفته بودم. در این موضوع تقصیری نداشت اما نمی شد گفت که کاملا بی تقصیر است.
راست می گفت. شاید اگر هر کس دیگری هم جای او بود، این کار را انجام می داد.
اما نمی دانم با همه ی این ها چرا دلم با او صاف نمی شد.
به فکر فرو رفتم. اگر من جای او بودم، چه می کردم؟ واضح بود که به خاطر مادرم هر کاری می کردم.
سرم را میان دستانم گرفتم. گیج شده بودم.
مهدیس کاری را کرده بود که تنها راه چاره اش بود که این کار باعث نابودی آرزوهای من و بهترین روزهای جوانی و زندگی ام شده بود.
تصمیم خود را گرفته بودم. او را می بخشیدم.
اما نمی توانستم با او مانند سابق برخورد کنم و به او اعتماد دوباره کنم.
یاد حرف حامد افتادم که می گفت اعتمادی که از دست برود، به راحتی به دست نمی آید.

از خانه بیرون زدم و به سمت ماشین حامد که جلوی در پارک شده بود، رفتم.
در عقب را باز کرده و کنار هانیه نشستم و گفتم: سلام.
همگی کوتاه جوابم را دادند. از این جواب کوتاه و رفتارشان جا خوردم.
چه شده بود؟
حامد بدون حرف ماشین را به حرکت درآورد. در طول مسیر هم همه سکوت کرده بودند و هر کدام غرق در فکر و خیالات خودشان بودند.
سرم را به شیشه تکیه دادم و من هم به فکر فرو رفتم.
شش ماهی از آن روز گذشته بود و حال حامد کاملا بهبود یافته بود اما به گفته ی شهاب باید تا سال ها یا حتی تا آخر عمرش دارو مصرف کند.
این شش ماه به سرعت برق و باد گذشته بود و شش ماه بود که دیگر نفسم نبود.
همین طور با طلاق توافقی از شروین جدا شدیم و همه چیز بینمان تمام شد. خودش هم گفته بود که دیگر سراغم نخواهد آمد.
نفسم رفته بود و دلیل زنده بودنم را شش ماه بود که ندیده بودم. هر چه بیشتر زمان می گذشت دلتنگی ام هم برای دخترکم بیشتر می شد.
گذشت زمان دلتنگی و دردهایم را بیشتر کرده بود.
باز هم با به یاد آوردن تن سرد و صورت بی روح او در آن روز نحس بغض مهمان گلویم شد.
به سختی بغضم را قورت دادم و نگاهی به صورت ناراحت هانیه انداختم.
این مدت آن قدر گوشه گیر شده بودم که جز برای رفتن به سر خاک نفس از خانه بیرون نمی آمدم.
امروز هم آن قدر اصرار کردند که به خانه ی مادربزرگ برویم که به ناچار تسلیم شدم.

با گوشه شالم خودم را باد زدم. هوای اواسط تیر ماه زیادی داغ و سوزان بود حتی با وجود روشن بودن کولر باز هم احساس گرما می کردم.
از سکوت و اخم های درهمشان خسته شده بودم. پرسیدم: چی شده؟ چرا هیچ کدومتون حرف نمی زنید؟
حامد از آینه نیم نگاهی حواله ام کرد و جوابی نداد.
شهاب هم که جلو نشسته بود، سرش را برگرداند و گفت: چیزی نیست. نگران نباش.
حامد که این حرف را شنیده بود، با حرص گفت: آره. هیچی نیست. چیزی نشده که. فقط منو احمق فرض کردند.
متعجب از آن لحن پر حرص و اخم های درهمش پرسیدم: چرا؟ مگه چی شده؟
- از این دوتا بپرس.
شهاب گفت: مگه تو می ذاری ما حرف بزنیم؟ از وقتی فهمیدی که همش داری حرف بارمون می کنی و نمی ذاری ما یه کلمه حرف بزنیم.
- بس کن. چی داری که بگی؟
کلافه از حرف های بی سر و ته شان که از آن ها چیزی سر در نمی آوردم، گفتم: ای بابا! یکی به منم بگه چی شده؟
حامد نیم نگاه پر حرصی نثار شهاب و هانیه کرد و گفت: شش ماهه این دوتا با همن. شش ماهه که هر روز همه دیگه رو می بینند و تصمیم به ازدواج گرفتند. تا این که چند روز پیش اومدند خونه ی ما. برای چی؟ برای خواستگاری. حالا این هیچی. خانواده ها هم از ارتباطشون با هم خبر داشتند و موافق بودند. یعنی همه می دونستند جز من. اصلا منو حساب نکردند کلا.
شهاب معترض گفت: این چرت و پرت ها چیه میگی؟ تو که می دونی چه قدر برامون عزیزی.
از آینه پوزخندش را دیدم و بدون آن که جوابی دهد، به راهش ادامه داد.
چه قدر اتفاق افتاده بود و بی خبر بودم!
نگاهی به هانیه که مانند همیشه سریع اشکش درآمده بود، کردم.
نمی دانستم چه باید بگویم. خودم هم یک چیزهایی می دانستم و خودم با هانیه در این مورد حرف زده بودم اما این مدت آن قدر درگیری های فکری ام زیاد شده بود که این موضوع را فراموش کرده بودم.

هانیه با بغض گفت: داداش باور کن زودتر می خواستیم بهت بگیم ولی نشد.
- چرا نشد؟ تو این شش ماه یعنی فرصت نکردین به من بگین؟ میذاشتین یه دفعه بعد از عروسی بهم می گفتین.
شهاب خواست چیزی بگوید که حامد اجازه نداد.
- من دیگه هیچ حرفی با شما دوتا ندارم. عروسی تون هم برای هر وقت که گذاشتید و من بی خبرم هم نمیام. الانم فقط به خاطر لیلیه که باهاتون اومدم.
شهاب با عصبانیت گفت: بس کن دیگه. به خاطر همین اخلاق گندت بود که بهت نگفتیم. می دونستیم که این جوری قاطی می کنی.
حامد هم صدایش را بالا برد.
- آره. اخلاق من گنده و وقتی هم بفهمم که احمق فرض میشم، گندتر هم میشه.
- حامد
- نمی خوام چیزی بشنوم.
من فقط در سکوت به جر و بحث هایشان گوش می دادم و حرفی نداشتم که بزنم.
آن قدر لحن حامد خشک و سرد بود که شهاب هم دیگر بحث را ادامه نداد و با ناراحتی به بیرون خیره شد.
نمی دانم چه قدر گذشت که بالاخره رسیدیم. حامد بدون حرف پیاده شد. ما هم پشت سرش پیاده شدیم و داخل خانه رفتیم.
مادر جون با مهربانی و لبخند

همیشگی اش به گرمی از ما استقبال کرد.
بعد از سلام و احوالپرسی دور هم نشسته بودیم و مشغول حرف زدن شدیم.
حامد فقط با من و مادر جون حرف می زد و حتی به شهاب و هانیه نگاه هم نمی کرد.
همراه با هانیه به آشپزخانه و کمک مادر جون رفته بودیم.
هانیه با ناراحتی روی صندلی نشسته بود و به من که در حال درست کردن سالاد بودم، نگاه می کرد.
- یعنی این قدر همه چی سریع پیش رفت؟
- همچین سریع هم نبود. شش ماه پیش بود که تو باهام حرف زدی. با شهاب تو این مدت در ارتباط بودم. شهاب هم به عمه نیره گفته بود و اونم موافقت کرده بود. منم به مامان و بابام گفتم. قرار شد که به حامد بگیم و می دونستیم که عصبی میشه ولی باید می دونست. اما مرگ نفس و حال تو و بعدشم بد شدن حال حامد و اینا باعث شد که هی عقب بیفته. تا این که اون شب اومدن خواستگاری و حامد موضوع رو فهمید. کلی تعجب کرد و جا خورده بود. اون قدری که فکر نمی کردم از مراسم چیزی فهمیده باشه. هر چی ام که منو شهاب می خوایم باهاش حرف بزنیم اما گوش نمیده و همین جوری باهامون بی تفاوت رفتار میکنه. نمی ذاره بهش توضیح بدیم و همش تیکه بهمون میندازه.

اشک هایش که روان شد گفتم: خب حق داره شوکه بشه ولی مطمئن باش هر دوتون رو دوست داره.
با لب های آویزانش نگاهم کرد.
- من اون قدر شهاب رو دوست دارم که نمی تونم ازش دل بکنم. از طرفی هم حامد که جونم بهش بسته. چی کار کنم؟
- نگران نباش. مطمئن باش که خیلی زود آشتی میکنه باهاتون.
در سکوت اشک هایش جاری بود. مادر جون هم همان حرف های مرا دوباره برایش تکرار کرد تا کمی آرام شود اما تأثیر گذار نبود.
نگاهم به پذیرایی افتاد که شهاب به تنهایی آن جا نشسته بود. پس حامد کجا رفته؟
مادر جون گفت: لیلی جان، حامد تو حیاطه. توام برو یه کم باهاش حرف بزن شاید آروم تر بشه.
شهاب با ناراحتی نگاهم کرد که گفتم: نگران نباش.
رو به مادر جون هم «چشم» ی گفتم و به حیاط رفتم.
چشم چرخاندم و او را در آلاچیق دیدم که با گوشی اش مشغول بود.
برای آن که از این آفتاب سوزان دم ظهر رها شوم، به قدم هایم سرعت دادم و در حالی که با گوشه ی شالم خودم را باد می زدم از روی سنگریزه های حیاط گذشتم و به سمت آلاچیق رفتم.
متوجه ی حضورم شد و نگاهم کرد.

رو به رویش نشستم و گفتم: چرا اومدی اینجا؟
شانه ای بالا انداخت و گفت: اینجا راحت ترم.
- چرا این جوری می کنی؟
- چی کار کردم؟
- آخه اتفاقی نیفتاده که این جوری باهاش برخورد می کنی.
میان حرف هایم آمد.
- یعنی چی اتفاقی نیفتاده؟ همه می دونند اون وقت من باید آخرین نفر خبردار بشم حالا این یه طرف. از یه طرفم من اون قدر شوکه شدم که باورم نمیشه شهاب که عین داداشم بوده بیاد خواستگاری خواهرم. می فهمی؟
سعی کردم با آرامش با او حرف بزنم.
- می دونم جا خوردی و عصبانی هستی اما اون دوتا هم دیگه رو دوست دارند.
اخم هایش درهم شد.
- تو که اون قدر شهاب و هانیه رو دوست داشتی. پس چه طور می تونی اون جوری باهاشون رفتار کنی و حرف بزنی؟ می دونی خودشون هم چه قدر ناراحتن؟

با همان اخم های درهم گفت: ناراحتی من مهم نیست؟
پوف کلافه ای کشیدم.
- تو چرا همش حرف خودت رو می زنی؟ می دونم برات سخت بوده و شوکه شدی. از این که هم موضوع رو بهت نگفتند، ناراحتی اما می خوای چی کار کنی؟ این دوتا رو که اون قدر عاشق هم دیگه ان رو می خوای از هم جداشون کنی؟
- برای چی باید جداشون کنم؟ اصلا مگه نظر من مهمه؟ من فقط دیگه باهاشون کاری ندارم و عروسی شون هم نمیرم.
متعجب گفتم: یعنی چی؟ یعنی نمی خوای عروسی خواهرت بری؟
چشمانش را ریز کرد و نگاهم کرد.
- ببینم توام از این موضوع خبر داشتی؟
- خب آره یعنی نه.
- یعنی چی؟ آره یا نه؟
پایم را روی پای دیگرم انداختم و خیره به گره ی اخم هایش گفتم: اولش شهاب بهم گفت که هانیه رو دوست داره و باهاش حرف بزنم.
منم بهش گفتم که به تو بگه ولی همش می گفت روم نمیشه و خجالت می کشم. منم با هانیه حرف زدم و اونم موافق بود. منم همش بهش می گفتم که حتما بهت بگن.
تا این که مرگ نفس پیش اومد و بعدش هم بیماری تو و بیمارستان و افسردگی من.
همان روزها بود که با اصرارهای زیاد شهاب پیش خواهر یکی از همکارانش که روانپزشک بود، رفته بودم و چون تشخیص داده بود که به افسردگی مبتلا شده ام، چند ماهی را به مطب او رفت و آمد می کردم و تا الان که چند ماه گذشته بود، دارو مصرف می کردم.
باز هم با یادآوری آن روزها و چهره ی نفس بغض گلویم را فشرد.
حامد که حال و روز مرا دید کمی آرام تر شد و گفت: باشه تو آروم باش.
اشک هایم روان شد که سریع با پشت دست آن ها را پس زدم و گفتم: بازم یادش افتادم.
با ناراحتی نگاهم کرد. اشک هایم را تند تند پاک می کردم اما باز هم روان می شدند.
- باهاشون آشتی می کنی؟
پوف کلافه ای کشید و در حالی که از جیبش دستمالی در می آورد و به دستم می داد، پاسخ داد: نه.
دستمال را از دستش گرفتم و معترض گفتم: چرا؟
- چون من نمی تونم کنار بیام با این موضوع

حداقل فعلا که اصلا نمی خوام حرف هاشون رو هم بشنوم.
با لب های آویزان نگاهش کردم که گفت: خب دیگه این بحث رو تموم کن. تو بهتری؟
با صدای گرفته از گریه ام گفتم: خوبم.
- بس نیست این قدر خودت رو عذاب میدی؟ یه نگاه به آینه کردی ببینی به چه حال و روزی افتادی؟ تا کی می خوای این لباس های مشکی تنت باشه؟
آهی کشیدم که گفت: باور کن الان نفس حالش از ما بهتره و جاش هم خوبه. مطمئن باش.
وقتی دید که حرف هایش اثری ندارد پرسید: اون یارو که دیگه سراغت نیومده؟
پرسشی نگاهش کردم.
- کدوم یارو؟
- همون شوهر سابقت.
سری به نشانه ی منفی تکان دادم.
- نه. خودش خیلی اوضاع روحیش به هم ریخته بود. گفت که میرم یه جای دور که دیگه هر جایی رو نگاه می کنم منو یاد تو و نفس نندازه.
- می دونی به چی فکر می کردم؟
- به چی؟
- این که تو این چند همه زندگی ماها به هم گره خورد و تو این سرنوشت ناراحت کننده ای که تو داشتی هیچ کدوم از ما بی تقصیر نبودیم.

 

نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

 


نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khialat-raftani-nist
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه xtspt چیست?