نهال قسمت چهارم - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت چهارم

با احساس درد شدیدی تو کمر و زیر دلم که به سمت پاهام کشیده میشد‌ زانوم سست و خم شد. دردی


بی سابقه به دلم چنگ انداخت بطوریکه جیغی از ته دل کشیدم و روی زمین بی حال افتادم.
چشمام رو که باز کردم خودم رو تو اتاقی نا آشنا تو رختخوابی گرم پیدا کردم
 چراغ عالالدینی وسط اتاق بود و روی اون یه کتری بود که بخار خارج شده ازش هوای اتاق رو مرطوب میکرد.
 پرده های تمیز توری نصب شده به دو پنجره ی اتاق و پارچه ی سفید رنگ و دور تا دور گلدوزی شده ی
روی رختخوابها که تو گوشه ای به روی هم چیده شده بودن، حاکی از این بود که این اتاق متعلق به یک زوج جوونه.
 احساس سوزش روی ساعدم منو متوجه سرم وصل شده به دستم کرد. روی هردو دستم یادگارهایی از رد سوزن بود.
به زحمت روی تشک نشستم. احساس ضعف و سرگیجه داشتم. تازه متوجه تعویض لباسهام شدم... با‌ خودم گفتم: -من کجام؟
از بیرون صدای صحبت دو تا زن می اومد: -بیچاره دختر مردم! معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن و اون موقع‌صبح کنار رودخونه ولش کردن.
حتما کار ساواکیاست. از این خدانشناسا هرچی بگی بر میاد. کم جوونای ما رو آش و لاش کردن؟
خداروشکر که بساط همه شون جمع شد
آقا سید میگفت همین روزاست که آقا از پاریس برگرده و به اوضاع سروسامون بده
اون یکی گفت: -تا بهوش نیاد نمیفهمیم چه اتفاقی براش افتاده. خدا رو شکر که خونریزیش تو درمونگاه بند اومد. دکتر
گفت خدا خیلی بهش رحم کرده. خیلیا با سقط جنین جونشونو از دست میدن -خدا به شما و آقا معلم خیر بده. از روزیکه پا گذاشتید به این روستا به درد همه میرسید.  گوشام رو تیز کردم تا کلمه ای رو جا نندازم. همون لحظه در باز شد و خانم جوونی که چهره و لباساش نشون میداد که مازندرانی نیست وارد اتاق شد. با دیدن من که تو رختخواب نشسته بودم لبخندی به لب نشوند: - خدا رو شکر بهوش اومدی. خیلی ما رو ترسوندی دختر!


هاج و واج به زن خیره شده بودم. زن جوون از اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه با سینی حاوی یک پیاله روغن حیوونی و ظرف مربای بهارنارنج برگشت...
به دنبال او زن میانسالی که لباس محلی مازندرانی به تن داشت وارد اتاق شد. با دیدن من خنده ای از سر ذوق کرد: -بهوش آمدی کیجا( دختر)؟ خدا رو هزار هزار بار شکر! سه روزه که دیقه به دیقه میام و میرم و منتظر بهوش اومدنتم.
زن میانسال به سمت خانم جوون برگشت و سینی رو ازش گرفت: - بده به من سینی رو صفیه جان - بفرما سادات خانم
سادات خانم کنارم نشست و دامن چیندارش رو از دورش جمع کرد. از طرز برخوردش معلوم بود جزو زنهای خوش مشرب و همه کارس.
چشمام متعجبانه بین دو نفرشون می چرخید. سادات خانم لقمه ای نون رو به روغن و سپس به مربا زد و جلوی دهنم گرفت: - بخور کیجا... کم خون ازت نرفته... بخور جون بگیری  شدیدا احساس گرسنگی و ضعف میکردم در حالیکه به سادات خانم خیره شده بودم لقمه نون رو ازش گرفتم.
 قبل از اینکه دهنم رو باز کنم و ازش تشکر کنم، صفیه کنار
رختخوابم نشست و با مهربونی گفت: - من صفیه هستم همسر معلم روستا، آقای جمال کمالی، این خانم هم خواهر آقا سید، خدمتگزار مدرسه... همه سادات خانم صداش میزنن. پریروز صبح زود شوهرم با آقا سید میرفتن شهر که کنار رودخونه پیدات کردن.
 اونقدر حالت بد بود که شوهرم بالا سرت وایستاد و آقا سید اومد دنبال پزشک روستا. با جیپ درمونگاه آوردنت.
اول بردنت درمونگاه، بیهوش بودی. چند ساعتی اونجا بودی و دکتر گفت باید اعزامت کنن شهر ولی جمال نذاشت. اوضاع شهر ناآرومه. یعنی الان همه جا ناآرومه. ترسید بین راه ژاندارما بگیرنت و خدایی نکرده حالت بدتر بشه....


تن صداش رو پایین آورد. تو چهرش رنگ شادی رفت. چند بار آب دهنش رو قورت داد انگار که میخواست خبر شومی بهم بدهد... بعد از چند لحظه این پا و اون پاکردن و نگاه کردن به سادات خانم برای کسب اجازه رو بهم گفت: - متاسفانه یه خبر بد هم باید بهت بدم... البته سلامتی خودت صد البته مهمتره. جوونی... وقت زیاد داری واسه... میخکوب دهن صفیه شده بودم و منتظر شنیدن خبری بودم که صفیه  برای گفتنش این دست و اون دست میکرد.
سادات خانم وسط حرفش پرید: - تو که جون به لبش کردی خواخر (خواهر) جان!
سادات خانم به صفیه مجال ادامه صحبت نداد : -وقتی آقای کمالی و سید تو رو کنار رودخونه پیدا کردن غرق خون بودی. یه تیکه گوشت کبود هم همونجا
بود. مار(مادر) تو حامله بودی؟  با ناراحتی به علامت بله چشمام رو بستم...
سادات خانم دستم رو گرفت:
غصه به دلت راه ندی کیجا... سنی نداری... خود من سه تا بچه انداختم. الانم پنج تا آتیش پاره دارم.  سرم رو به زیر انداخت و با لبه ی لحاف مشغول بازی شد. چه خوش باور بودن این دو تا زن که فکر میکردن‌ برای بچه ای که مایه ننگ و رسواییم میشد و تمام بلا ها به خاطر وجود اون بچه به سرم اومد، غمگینم .
اگر وجود اون بچه نبود اون شب رو تنها سپری نمیکردم که گیر گرگی مثل زینال بیفتم.
غم و دردم فراتر از این حرفها بود.
ناگهان دلم گرفت. یاد پدرم افتادم. چند روز میشد که ازش خبر نداشتم. دلم هوای آغوش همسرم رو کرد. چقدر دلتنگ هردوی اون ها بودم.
قطره اشکی به روی دستم چکید. صفیه که غم توی چهرم رو به خاطر از دست دادن فرزندم پنداشت دلش گرفت و نگاهی به سادات خانم انداخت : - هر چی گریه کنه حق داره... دو نفرشون در حال دلداری دادن به من بودن که دو مرد یا ا... گویان وارد اتاق شدن.
 صفیه و سادات خانم به پای اون دو نفر بلند شدن. مردی که جوونتر بود و از مدل لباس پوشیدنش معلوم میشد که جمال کمالی معلم روستاس، با دیدن من که تو رختخوابم نشسته بودم لبخند رضایتمندی بر لبش ظاهر شد و رو به
همسرش گفت: - خدا رو شکر که بهوش اومد  سرم رو بلند کردم. با چشمایی سرخ و صدایی دو رگه گفتم: - زحمتتون دادم ممنونم....
 

مرد دیگه ای که حول و حوش سی سال داشت پیش دستی کرد: - چه زحمتی خواخر (خواهر ). وظیفه بوده
به محض اتمام حرف آقا سید، جمال رو به صفیه کرد و شادمان گفت: - بالاخره زحمتای بچه ها به نتیجه رسید. بسته شدن در ساواک بقدری همه رو شاد کرد که خستگی تلاش
شبانه روزیمون یادمون رفت. ولی اوج خوشحالی بچه ها الانه که خبر برگشتن آقای خمینی رو بهمون دادن.
نمیدونی چه شورو شعفی تو مردمه. احتمالا با آقا سید میریم تهران استقبال آقای خمینی... صفیه که گویی همسرش رو تو راه پر فراز و نشیب مبارزات انقلابی یاری میکرد چنان از شنیدن خبر بازگشت آقای خمینی شادمان شد که خنده کنان از جا پرید و در حالیکه
میگفت: «خدا رو شکر» از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با ظرفی که تو اون چند تکه کیک خونگی بود برگشت و به سادات خانم داد: -قربون دستت... اینو تعارف کن تا من برم چایی دم کنم
سادات خانم در حالیکه کیک رو میگردوند از جمال پرسید: - شما که گفتید هنوز ساواک فعاله!
جمال نگاهی به چهره ی پرسشگرانه ی سادات خانم انداخت و در پاسخ گفت: - درسته شورای ملی دستور منحل کردنش رو داد ولی هنوز گوشه کنارا دارن فعالیت میکنن و مزاحم انقلابیون میشن.
انشا...خیلی زود اونا رو هم جمع میکنیم.... ذوق و شادیشون چنان زیاد بود که حضور منو از یاد برده بودن.
من که از کل جریانات انقلاب فقط شنیده بودم که مردی به نام خمینی در حال هدایت مسیر انقلابه  و‌تهران هر روز شاهد تظاهرات وسیعتری نسبت به روز قبله، هاج و واج به صفیه که زنی مطلع از امور روز بود نگاه میکردم.
با پریدن آب دهن تو گلوم به سرفه افتادم و حضار تو اتاق رو‌متوجه خودم کردم.
صفیه به سرعت بیرون پرید و با لیوان آب برگشت و به دستم داد....
 

جمال رو بهم کرد: - ببخشید اونقدر از خبر بازگشت آقا ذوق و شوق داشتیم که شما رو فراموش کردیم. خیلی خوشحالیم که بهوش اومدید.
 اینجا رو مثل خونه ی خودتون بدونید و تا هرموقع که
کامل خوب شدید همینجا بمونید.
صفیه هم از تنهایی در میاد. ولی قبل از همه باید به ما بگید که چی شده و چرا کنار رودخونه بیهوش افتاده بودید.  نگاهی به آقا سید کردم که از چشم تیز بین سادات خانم دور نموند.
انگار تو اون جمع فقط اون نامحرم بود.
 بعد نوشیدن چای، سادات رو به برادرش کرد: -پاشو برار ( برادر) جان، هم آقا معلم و هم صفیه خسته ن. مریض هم باید بیشتر استراحت کنه. احتمالا تا الان طیبه از خونه پی یرش (پدرش) برگشته!
*** صفیه کنار تشک نشست. نگاهی به چشمای سرخ اشک آلود و‌رنگ و روی پریدم انداخت: - بمیرم برات چه زجری کشیدی... حالا که ما رو از خودت دونستی و محرم رازت شدیم، فرض کن خواهرتم.
 هر کمکی از دست من و جمال بر بیاد کوتاهی نمیکنیم. خودم موضوع رو واسه جمال توضیح میدم. اول از همه باید پدر و اربابت از جریان مطلع بشن. احتمالا بابات
تو این چند روز از گم شدنت خیلی عذاب کشیده و در به در دنبالته.
 به جمال میگم فردا صبح بره روستاتون و سرو گوشی آب بده.واسه خط وخبر گرفتن از شوهرت هم یه فکری میکنیم! دیگه هم به چیزای بد فکر نکن. انشا... هرچی خیر باشه پیش میاد. خدا بزرگه... مسئولیتی که رو دوش جمال کمالی، معلم انقلابی روستا گذاشته شده بود خیلی سنگینتر و سخت تر از پخش
اعلامیه  آیت ا... خمینی بود.
ولی در حال حاضر او حامل پیامی ناخوشایند برای دختری دلبسته به دلداریهای او و همسرش برای آینده ای نامعلوم بود.
 به خاطر دردی که تو کمر داشتم قرص مسکن خوردم و خوابیدم. از‌ زمانیکه جمال به روستامون رفته افکار صفیه به هزاران طرف کشیده شده بود طوریکه با شنیدن صدای سم اسب بر روی سنگهای جلوی حصار ورودی خونه بی توجه به سرمای زمستون، بدون لباس گرپ، با عجله از
اتاق بیرون رفت.
جمال با دیدن چهره ی نگران همسرش که با گامهای بلندی به سمتش می اومد، لبخند تلخی بر لباش نشست که حاکی از اوضاع نابسامان درونش بود.....
 

صفیه به چهره ی نگران شوهرش دقیق شد: -چی شد؟ تونستی از پدرش خبری بگیری؟
جمال با چشمایی که حاکی از ناراحتی بود بدون مقدمه چینی گفت: -فوت کرده... همون روز که نهال رو لب روخونه پیدا کردیم. سکته کرده بنده خدا!
صفیه هاج و واج به شوهرش نگاه کرد. تو افکارش همه چیز رو تصور کرده بود الا مرگ عمو حسین رو....
محکم پشت دستش زد: -وا مصیبتا! چطوری این خبر رو به دختر بیچاره بدیم... دق میکنه !
سپس مکثی کرد و کنجکاوانه پرسید: - چطوری این اتفاق افتاده؟
جمال آه بلندی کشید و گفت: -صبح همون روز یکی از روستاییا میاد خونه ی فریدون  خان که از پدر نهال خبر بگیره که چشمش به جسد پسر خان و اتاق خونی میفته. با عجله به تلفن خونه میره تا به ارباب خبر بده.
 به ساعت نکشیده همه ی روستا و فریدون خان خبر دار میشن.
خان با حسین، پدر نهال از تهران راه میفتن.
حسین تو راه حال خوشی نداشته ولی تحمل میکنه. وقتی به عمارت میرسن وچشمش به جسد زیر ملافه سفید میفته و از گم شدن نهال مطلع میشه همونجا حالش بهم میخوره و زمین میفته.
مردم روستا به دست و پا میفتن از روستای دیگه دکتر بیارن که اجل مهلت نمیده و حسین فوت میکنه.
 جسد پسر اربابشونم با آمبولانس درمونگاه ده بالا به تهران میفرستن.
 دیروز یه نفر از طرف فریدون خان مامور شده و به روستا اومده بود تا زمینها رو با قیمت معقولی به مردم بفروشه. عمارت وباغ رو هم‌ گذاشته واسه فروش... حرفش که به اینجا رسید ، مکثی کرد و رو به صفیه ادامه داد: -حالا چطوری بهش بگیم... این یکی رو دیگه نمیتونه تحمل کنه!
زن و شوهر نگاهی به همدیگه که گویای ناتوانی هردو تو  خبر دادن به نهال بود، انداختنن....

هنوز کلامی‌بر لب نیاورده بودن که با صدای جیغی ، هردو به طرف اتاق دویدن
نهتل کنار پنجره روی زمین افتاده بود. باد سردی از پنجره باز به داخل اتاق میوزید. *** نگاهی به لباسهای شسته شده و تا شده ی داخل بقچم انداختم.
مشخص بود که صفیه اون هارو شسته و چیده بود تو بقچه. به دنبال کاغذی بودم که روی اون شماره تلفن منزل
منصور، پسر ارباب  رو نوشته بودم.
 در حال حاضر فریبا خانم تنها کسی بود که میتونست کمکم کنه....
با گفتن حقیقت به فریبا و گفتن نام قاتل بهادر، مسلما خیلی از اتهامات ازم پاک و بار سنگین عذاب وجدان خیانت به ارباب  از دوشم برداشته میشد.
با صدای باز شدن در اتاق، به سمت در چرخیدم. سادات خانم بود که سینی چای به دست وارد اتاق شد: -صفیه با برادرم و آقا جمال واسه امر خیر رفتن ده کناری. تا اونا بیان من پیشتم تنها نباشی  لبخند کوتاهی حاکی از تشکر بر لبم نقش بست و چشم به دهن سادات خانم دوختم که ادامه داد: -دوست آقا سید، دختر کدخدای ده لب جاده رو میخواد که به اسم پسر عموش نافشو بریدن.
طوریکه از نتیجه ی این خواستگاری مطمئنم خونسردانه
گفتم: -فایده ای نداره. ناف دختر رو به اسم هرکی ببرن باید زن همون بشه!
سادات خانم استکان کمرباریک حاوی چای رو جلوم گذاشت.
کاسه خرما رو به سمتم گرفت.  کاسه رو پس زدم: - نمیخورم ممنونم
سادات خانم با لحنی که مهربونی آمیخته به دلسوزی توش موج میزد گفت: -بخور دختر! یه کمجون بگیری. قیافه ت رو تو آینه دیدی؟ از لاغری‌صورتت زرد شده چشمات از بس گریه کردی بابا قوری شده!
سپس حبه قندی رو به چای زد و استکان چای رو به دهان برد و صدا دار جرعه ای نوشید و ادامه داد: -تو راست میگی خواخر... ناف هرکی رو واسه هرکی ببرن باید زنش بشه.....
 

سادات خانم ادامه داد:
-ولی جریان دختر کدخدا یه چیز دیگه س
 عید سال قبل کدخدا و برادرش اعلام کردن که تابستون عروسی بچه هاشونه ولی حیدر پسر برادر کدخدا دل و ایمونشو به یکی از این دخترای نانجیب تهرون داده بود و اصرار میکرد الا و بلا‌همونو میخوام و بس... هرچی هم خونواده ش میگفتن چطوری یه دختر بدکاره بیاد عروسمون بشه به گوشش نمیرفت که نمیرفت.
 میگفت میریم امامزاده آب توبه رو سرش میریزمو میارمش ده... خالصه کار پدر و پسر بالا گرفت و برادر کدخدا پسرشو از خونه بیرون کرد. اونم با موتورش راهی تهرون شد و بین
راه تصادف کرد و فوت شد
حالا برادر کدخدا میگه مونس عروسمه و باید به عقد پسر کوچیکه در بیاد.
سال حیدر که سر بیاد مجلس عروسیشونو میگیرن. پسر کوچیکه هم تازه پشت لبش سبز شده.زور بزنه
پونزده سال داره.حالا خواستن که آقا معلم واسطه این ازدواج بشه...
مصیبت و گرفتاری دیگران برام امری پیش و پا افتاده بود چون غم دلم انقدر زیاد بود که سرریز میشد.
 نفسم رو بی رمق بیرون دادم و بی تفاوت گفتم: -انشا... مشکل اونا هم حل بشه.
در حال گفت و شنود بودیم که آقا جمال و صفیه شادمان وارد خانه شدن. گویا کدخدا از اونها مهلت خواسته
بود تا به حرفهای جمال فکر کنه....
همینکه جواب منفی نشنیده بودنن جای امیدواری بود.
با بازگشت معلم و همسرش به منزل، بدون مقدمه چینی مسئله رفتن به تهران و ملاقات با منصور خان و خبرگیری از رسول رو پیش کشیدم....

 علیرغم نارضایتی صفیه و جمال از تصمیم زودهنگام من با توجه به شلوغی تهران و اوج گرفتن تظاهرات مردم و جثه نحیف شده و بیمارم، ولی تو تصمیمم جدی بودم
صفیه کاغذ مربوطه و مبلغی پول رو که تو بقچه ی من پیدا کرده بود بهم داد.
دو روز بعد به قصد عزیمت به تهران از خانواده ی پر محبت
کمالی و سادات خانم خداحافظی کردم، سوار مینی بوس ده شدم و رفتم به سمت تهران.
پا که از مینی بوس بیرون گذاشتم با تجمع عظیمی از مردم واجه شدم که مشتها بر سر گره کرده و شعار مرگ بر شاه ، زنده بادخمینی سر میدادن....
فقط یه بار تو سن هفت سالگی به همراه پدرم به منزل فریدون خان تو تهران اومده بودم و چند روز در قسمت خدمه ی منزل ازمون پذیرایی شده بود و اونروز که مصادف بود با بیست و یکم بهمن ماه بقچه به بغل دور خودم میچرخیدم.
نمیدونستم از کدوم طرف برم و حالا به حرفهای مسافران مینی بوس و آقای کمالی پی بردم که میگفتن تهران ناآرومه
به اطراف نگاه کردم با عجله خودم رو به کوچه ای انداختم. هول هراس وجودم رو پرکرده بود. تنها و بی کس اون هم تو شهر بزرگی مثل تهران.
 تو اون  شرایط چطور میتونستم با منصور خان تماس بگیرم با گامهایی بلند خودم رو به انتهای کوچه که به خیابون دیگه ای راه داشت رسوندم به محض اینکه پا به خیابون گذاشتم، چشمم به یه تابلوی فلزی افتاد. سوادم به اندازه ی سه کلاس ابتدایی بود و اون رو هم مدیون
فریدون خان بودم که بابا رو مجبور کرد تا منو‌ به مدرسه ی
روستا بفرسته.....

روستای ما کلاس چهارم تا ششم ابتدایی نداشت و دانش آموزا مجبور بودن برای اتمام دوره ی ابتدایی به روستای دیگه ای برن...
به همین خاطر بابا مانع درس خواندن من شد .
به سختی با وصل کردن حروف، نوشته ی روی تابلو رو خوندم: -مسافرخونه دوستان
نگاهی به در چرک و رنگ ریخته ی مسافرخونه کردم با اکراه واردش شدم. از رد انگشتا و سیاهیهای روی
دیوار و لزج بودن کف راهروی ورودی به نظر می اومد که مسافرخونه ی کثیف و درجه ی پایینیه.
متوجه میز چوبی رنگ و رو رفته ای شدم که انتهای راهرو قرار داشت. هنوز به میز نرسیده بودم که
مردی که سنش بییشتر از پنجاه سال میزد با قامتی خمیده، موهایی چرب در حالیکه سیگاری گوشه ی لب و دمپایی پاره ی آبی رنگ کثیفی به پا داشت، مقابلم ظاهر شد: -بفرما؟
من من کنان و با صدایی که از ترس میلرزید گفتم: -اتاق میخواستم
مرد نگاهی به سرتا پام و لباس مازندرانی من انداخت و دستش رو دراز کرد: -شناسنامه؟  با لرز گفتم ندارم. یعنی دست شوهرمه...
مرد لبخند زشتی بر لبش اورد که منو یاد زینال انداخت.
 تنم لرزید و از اینکه وارد چنین جایی شده بودم خودم رو لعنت کردم.
مرد بدون اینکه حرفی بزنه پشتش رو بهم کرد و به سمت راست راهرو که سالن بزرگی بود وارد شد.
در انتهای راهرو اتاقچه ی شیشه ای قرار داشت که به نظرقسمت مدیریت مسافرخونه بود.
 بین راه ایستاد و رو بهم که هاج و واج در و دیوار رو نگاه میکردم گفت: -د یالا بیا.. استخاره میکنی؟!
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه xtvu چیست?