نهال قسمت پانزده - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت پانزده

کنار ساحل قدم میزدیم و نم نم بارون قشنگیش رو چند برابر کرده بود


نگاه جدیدی تو چشمای خسرو متولد شده بود با صدایی که حاکی از تلاطم وجودش بود گفت: -میخوام زندگیمو عوض کنم. خیلی چیزا باید عوض بشه. دارم فسیل میشم.
خنده ی تلخی کرد: - مستی و راستی  با لبایی بسته غرق تو چشمای دریایی رنگ خسرو شده بودم.
نگاه خسرو به لباسهای خیس من و لرزش بدنم از سرمای نیمه شب که وجودم رو گرفته بود، افتاد.
کت رو از تنش در آورد و روی شونه هام انداخت: -تا برگردیم خونه نمیذاره سرما بخوری
چقدر حس حمایتگرانش واسه منی که انقدر زجر کشیده بودم غریب و در عین حال خوشایند بود.
حدود دو سال دل خوش کرده بودم به رسولی که تو رفتارهاش جز مسخره بازی و شوخیهای جا و بیجا چیزی پیدا نکرده بودم.
شاید دستهای توانمند و بازو های قدرتمند خسرو پناهگاه خوبی برای شبهای تنهایی و دلتنگیهام میشد.
خسرو دستم رو ول کرد دستاش رو تو جیبش کرد و جلو تر از من قدم برداشت
بعد از چند دقیقه ایستاد و منتظرم شد
 سرمای شبانگاهی و باران، مستی رو از سرش پرونده بود. رو بهم کرد: -بجنب... الان همه نگران میشن و دنبالمون تو کوچه و خیابون راه میفتن
به خونه فخری رسیدیم. خسرو زنگ در رو فشار داد به خاطر بارون زنگ از کار افتاده بود.
چند ضربه با مشت به در زد. بعد لحظاتی غلامعلی شوهر فخری در رو باز کرد. نگاهی به پیرهن خیس خسرو و کت روی شونه ی من انداخت.
خسرو که میدونست کلاغی که از آسمون خونه ی غلامعلی بگذره چهل کلاغ گزارش خواهد شد برای اینکه مجبور به پاسخگویی شایعات و حرفهای خاله زنکه ی مردم نشه گفت: -از ماشینت کم نمیشد اگه میومدی دنبالمون. حال و روز منو که دیدی... غلامعلی زبان به دهن گرفت و از جلوی در کنار رفت.
فخری به تراس اومد و با دیدن هیکل موش آب کشیده ی خسرو به صورتش زد: -سرما نخوری پسر عمو. زود هر دو تا بیاید تو لباساتونو عوض کنید
صبح روز بعد با صدای جیغ و خنده های زری که با بچه ی دو ساله ی فخری بازی میکرد، چشمام رو باز کردم
بعد از جمع کردن رختخواب برای شستن دست و رویم از اتاق رفتم بیرون
متوجه خسرو شدم که کنار حوض دست روش رو میشست.
اهسته به سمت حوض رفتم و گوشه ای وایسادم
 از اون چیزی که شب گذشته بین من و خان اتفاق افتاده بود شرم داشتم.
 فکرم درگیر بود که خسرو چه برخوردی باهام داره
خسرو کمر راست کرد و به سمت ایوون چرخید. چشمش بهم  افتاد که سر به زیر کمی اون طرف تر ایستاده بودم  از کنارم رد شد و آروم گفت: -هرچی دیشب بینمون اتفاق افتاده رو فراموش کن...


امروز با برزو راه میفتیم به طرف تهران بلکه زودتر مادرتو پیدا کنیم و از شرت راحت بشم
کلام سرد و بیروح خسرو، چشمایی که نگاهش پر بود از
بی تفاوتی و لحنی که جز دل شکوندن نتیجه ای نداشت، قطرات اشک رو روی گونه هام جاری کرد.
به محض برگشت به خونه ی ننه گلی و انجام سفارشات لازم به زری، به همراه برزو عازم تهران شدیم
نیم ساعتی میشد که به تهران رسیده بودیپ برزو داخل دکه ی تلفن در حال صحبت کردن با خانواده ی مراد و آدرس گرفتن بود.
به محض اینکه سوار ماشین شد به خسرو که راننده بود گفت: - خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم مراد و پیدا کردیم.
 البته مراد فوت کرده و پسر بزرگش و زن و بچه ش تو خونه ی باباش با مادرش زندگی میکنن . خونشون طرفای میدون خراسونه.
خسرو از داخل آینه نگاهی بهم انداخت که به زحمت سعی میکر چشمام رو باز نگه دارم
مهربون گفت:
 تا برسیم یه چرتی بزن
چشمام رو نیمه باز کردم چشمای آهویی و خمارم تو  چشمای خسرو قفل شد.
خسرو نگاهش رو دزدید و خیره به مسیر روبروش  شد.
منزل مراد یه خونه ی ویلایی کوچیک دو طبقه بود
بعد از پذیرایی و آشنا شدن با خونواده ی مراد، برزو به سکینه خانم زن مراد گفت: -مادر نهال خانم از اقوام بابا قدرته که سالها قبل همسر و فرزندشو ترک کرده.
 نهال خانم امید داره که از طریق اونا مادرشو پیدا کنه.
سکینه خانم زن مراد عینک ذره بینیشو روی صورتش جابجا کرد و با دقت بهم نگاه کرد
در جواب برزو گفت: -بابا قدرت و خونواده ش در شرایط بدی به ما پناه آوردن. بیکار و بی پول با چند تا بچه و زن حامله .
خودشون میگفتن بیست روزی رو تو مسافرخونه بودن تا بتونن کار مناسب پیدا کنن ولی موفق نشدن.
مراد محض رضای خدا زیر زمینو تا زمانیکه بتونن کار پیدا کنن و واسه خودشون جا بگیرن در اختیارشون گذاشت. شش ماهی با هم زندگی کردیم آسون نبود ولی گذشت. متاسفانه بابا قدرت به خاطر دیسک کمر زمین گیر شد.
 زنش هم نتونست حاملگیشو به سرانجام برسونه و قبل موعد زایمان کرد بچه هم چند ساعتی بعد تولد مرد. دخترشون ماجان هم خونه ی یکی از پارچه فروشای بازار به اسم معتمدی به عنوان پرستار زن بیمارش مشغول کار شد.
 معتمدی یه باغ تو ورامین داشت به پیشنهاد معتمدی بابا قدرت و زن و بچه ش به ورامین رفتن و تو خونه باغ جاگیر شدن.
به خاطر مسافت زیاد و بیماری بابا قدرت  ارتباطمون خیلی کم شد.
 گاهی ماجان به ما سر میزد و جویای احوال خونواده ش میشدیم...

سکینه خانم خنده ی نخودی کرد و صحبتش رو ادامه داد: - ولی از اونجا که خدا یار و یاور مستضعفینه همسر معتمدی به سال نکشیده فوت کرد.
 اون مونده بود و سه تا بچه ی قدو نیم قد که نیاز به مادر داشتن چهلم زنش که تموم شد ماجانو صیغه کرد تا واسه موندن تو اون خونه و نگهداری از بچه ها مشکل نداشته باشه.
 سال زنشم که گذشت دست ماجانو گرفت و ماه عسل
رفتن کربالا همونجا در جوار آقا امام حسین عقدش کرد
خدا رو شکر زندگی خوبی دارن.
 زیر سایه  معتمدی برادرای ماجان هم تو بازار مشغول کار شدن و الان هرکدومشون زنی و زندگی ای واسه خودشون بهم زدن.
 ارتباطمون زیاد نیست ولی هر سال عید ماجان و شوهرش بهمون سر میزنن و حالی ازمون میپرسن.
حرف سکینه خانم که به اینجا رسید رو به عروسش گفت: -خیر ببینی عروس، آدرس خونه ی ماجان رو یه تیکه کاغذ سه گوش نوشته شده و لای جلد قرآنه.
همونو بیار و بده به نهال خانم.  با شنیدن قصه ی زندگی ماجان که ختم بخیر شده اشک تو چشمام جمع شد.
خسرو متوجه تغییر حالتم شد و سرش رو بیخ گوشم اورد: -این دفه کی نامهربونی کرده که اشکریزون شدی؟  نگاه ملامت باری به خسرو کردم و آهسته جواب دادم: -روزگار
علیرغم اصرار خونواده ی مراد، خسرو دعوتشون رو برای شام نپذیرفت و ما به سمت خونه ی ماجان راه افتادیم خسرو اصرار داشت که همون روز با ماجان ملاقات داشته باشیم و من اطلاعات لازم رو ازش بگیرم. ‌منزل معتمدی یه خونه ی ویلایی بود که نزدیک بازار تهران قرار‌داشت.
اذان مغرب رو گفته بودن که خسرو ماشین رو جلوی درب منزل معتمدی نگه داشت.
پسر جوونی در رو به رومون باز کرد و وقتی فهمیدَ۱ آدرس رو سکینه خانم داده با ادب و احترام ما رو به داخل دعوت کرد.
زنی کمتر از شصت سال که پیرهن دور کمر کشدار سورمه ای رنگ با گلهای ریز سفید داشت به استقبال ما اومد
 به چهره ی زن دقیق شدم از رنگ چشمهای زن هرچند که  زیر افتادگیهای پلکش مخفی شده بود، فهمیدم که اون  زن ماجانه
حاجی معتمدی که سنی حدود هفتادو پنج یا شش سال داشت، تسبیح به دست وارد سالن پذیرایی شد و بهمون خوشامد گفت.
محاسن سفید و چهره ی مهربونش آرامش خاصی به آمدم میداد.

طبق معمول برزو رشته ی کلام رو دست گرفت و داستان ساختگی منو  بازگو کرد.
 همون لحظه دختری حول و حوش بیست سال که چادر سفید گلداری به سر داشت با سینی چای وارد سالن شد.
مستقیم به سمت حاجی معتمدی رفت : - بفرمایید آقاجون
حاجی دستش رو به سمت خسرو گرفت: - اول مهمون دخترم
ماجان رو به دختر گفت: -اون شکر پنیرا رو هم از یخچال بیار سمیه جان
سمیه چشمی گفت و سینی چای رو به سمت ما آورد
 بدون اینکه منتظر پذیرایی شدن بشم، رو به ماجان کردم: -اگه اشکالی نداره میخوام با خودتون خصوصی حرف بزنم.
ماجان از جا بلند شد: -چه اشکالی مادر... هرطور راحتی
ماجان به سمت اتاقی که  طرف دیگه سالن بود رفت و منم به دنبالش راه افتادم.
با ورود به اتاق، ماجان روی تخت یکنفره نشست و ازم خواست کنارش بنشینم  بدون مقدمه چینی شروع کردم: -واسه اینکه شما رو پیدا کنم مجبور شدم دروغ بگم. به همه گفتم از اقوام مادر گم شده م هستید. در صورتیکه واسه کار دیگه ای اومدم اینجا.
ماجان متعجب بهم نگاه میکرد و منتظر ادامه ی صحبتم شد.
 با کمی مکث ادامه دادم: -نمیدونم شما چقدر به خواب یا دنیای مرده ها اعتقاد دارید... ولی من به دنیای اونا راه پیدا کردم.
شما  فرض کنید یکی به خوابم اومده و ازم خواسته ازتون حلالیت بگیرم.
یه نفری که یه زمانی شما معبودش بودین و به خاطر حماقتش زندگیتونو نابود کرد. شاید حرفام واستون
خنده دار و غیر قابل باور باشه ولی چیزی همراه دارم که به درستی حرفام ایمان پیدا میکنید.  دست کردم داخل یقه ی لباسم و کیسه ای رو بیرون آوردم. درش رو باز کردم و گردنبند هسته ی خرمای ماجان رو که بعد از ترک عمارت از ترس گم شدن همیشه به همراه داشتم، در آوردم و جلوی چشمای پر از حیرت ماجان گرفتم.
ماجان مبهوت حرفام شده بود و با دیدن گردنبند که حداقل چهل سال از پاره شدنش تو عمارت میگذشت، تعجبش صد چندان شد. دستش رو به آرومی دراز کرد و گردن بند رو از بین انگشتام دراورد
زیر لب تکرار کرد: -ارباب تیمور... ارباب .... اشک تو چشماش حلقه زد: -مرده؟
چشمام رو به نشونه تایید بستم: -چند ساله
ماجان زیر لب گفت: -پس خوابای پریشونی که چند وقت پیش ازش دیدم درست بوده  دست ماجان رو بین دو دستم گرفتم: -درکت میکنم خانم... بی گناه بی آبرو شدن خیلی دردآوره ولی ازش بگذر خیلی تو عذابه روحش آروم و قرار نداره.  قبل مرگ خیلی دنبالت گشت ولی پیدات نکرد ازش بگذر هرچند بهت بد کرد...

اشک از چشمای ماجان جاری شده بود: -بهم بد کرد... بیگناه محکوم شدم حتی نیومد جلوی خونواده ی شوهرم حقیقتو بگه... چند سالی که بعد
از اون جریان بهم گذشت به اندازه ی صد سال بود. از طریق یکی از دوستای عمو مراد به حاجی معرفی شدم تا از زنش پرستاری کنم سرطان داشت خون استفراغ میکرد،دکترا جوابش کرده بودن.
سه تا بچه قدو نیم قد داشت که بزرگترینشون هفت ساله بود چند ماه بعد ورودم زن حاجی تموم کرد.
مادر پیرش مراقبت بچه ها رو قبول نکرد حاجی موند و کار بازار و بچه های بی مادر،واسه اینکه به حروم نیفته پیشنهاد صیغه رو بهم داد
چاره ای نداشتم شکم گرسنه بی دین و ایمونه کسی هم قرار نبودبفهمه.
سکینه خانم بهم گیر داد و همش میگفت خونه ی مرد عذب بودن گناهه مجبور شدم حقیقتو بهش بگم.
حاجی خوب بهم میرسید واسه بچه هاش مادری کردم و از جون دل مایه گذاشتم.
بعد سال زنش، حاجی بهم پیشنهاد ازدواج داد و کربلا عقد کردیم.
 الان قریب چهل ساله زنشم از زن اولش سه تا بچه داره و از من چهارتا
 یاسر وسمیه ته تقاریه خونه ن،دو قلو ان سمیه دو ساله دیپلم خیاطی گرفته و تو یه آموزشگاه خیاطی کار میکنه. یاسرم وردست باباش تو بازاره.
ماجان دست پر چروکش رو روی پاهام گذاشت و سری تکون داد: -درسته ارباب بهم بد کرد ولی جدا شدن از عباس برام بد نشد اگه زنش میموندم نهایتش زن یه رعیت بودم ولی الان زن حاجی هستم خدا بخواد هفته ی دیگه میریم مشهد
پابوس آقا امام رضا... سخنش رو با یه جمله ادامه داد:
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
برای لحظاتی مکث کرد . اشک چشمش جوشید و صداش کمی گرفت: -بخشیدمش دخترم ازش گذشتم باشه که خدا هم از گناهام بگذره
با شنیدن حکم بخشش ارباب  از دهن ماجان خودم رو تو
آغوش ماجان انداختم و گریه کردم.
 چقدر دلم هوای گریه تو آغوش مادرم رو داشت.
در آغوش زنی گریه کردم که با تمام وجود زجری که من کشیده بودم رو با تمام وجود حس میکرد و می فهمید.
چقدر تو بغلش آرامش گرفتم چقدر دلم آغوش مادر نداشتم رو خواست....

ین هق هقم گفتم: - همراهام نفهمن واسه چی اومدم پیشتون. بهشون میگم شما گفتید مادرم فوت کرده... من و ماجان از اتاق بیرون اومدیم خسرو متوجه چشمای سرخم شد. برزو پیشدستی کرد و پرسید: -تونستی از مادرت خبری بگیری نهال خانم؟
چشمای گریونم رو به سمت برزو چرخوندم: -فوت کرده
برزو متاثر گفت: -خدا رحمتشون کنه -ممنون
به آرومی به سمت خسرو رفتم و رو مبل کناریش نشستم
خسرو سرش رو بهم نزدیک کرد: -متاسفم  زیر لب تشکر کردم.
ماجان هم به سمت سطل آشغال مسی کنده کاری شده رفت و گردنبند هسته ی خرما رو توش انداخت
سمیه که در حال خالی کردن پوست میوه از پیشدستی پدرش بود پرسید: -مامان چی بود؟
ماجان خونسردانه جواب داد: -بقایای خاطرات تلخ گذشته
بعد از دقایقی، خسرو به برزو با نگاهش فهموند که دیگه بریم
معتمدی که متوجه اشاره ی خسرو شد رو بهمون‌ گفت: -تا شام نخورید اجازه ی رفتن ندارید
سپس صداش رو بلند کرد: - یاسر... یاسر
یاسر از یکی از اتاقها اومد بیرون: -بله آقاجون؟ -بابا جان، بپر برو چلوکبابی سید مرتضی و بگو ده پرس چلوکباب تا نیم ساعت دیگه آماده کنه.
یاسر قابلمه به دست وارد آشپزخانه شد و ظرف غذا رو روی کابینت گذاشت: - اینا کین سمیه؟
سمیه در حالیکه در قابلمه رو باز میکرد شونش رو  بالا انداخت: -از کجا بدونم؟! ولی فکر کنم از همشهریای مامانن
یاسر که پسری شوخ و بذله گو بود گفت: -از سرو وضع مرداشون معلومه آدم حسابی ان مخصوصا اون جوونتره... میخوای غیرت، میرتو کنار بذارمو برم بگم داداش جون امواتت بیا این آبجی ترشیده ی مارو بگیر
و غم دلمونو سبک کن؟
 سمیه قاشق ماستی رو برداشت و به صورت برادرش کشید: -زهر انار
ماجان دم در آشپزخونه ظاهر شد: -دست بجنبونین.. الان آقاجونتون صداش در میاد
سفره ی شام پهن شد. سمیه آخرین فردی بود که با سینی حاوی پیشدستی های سبزی وارد سالن شد.
چادرش رو به دندان گرفته بود و تمام حواسش این بود که سینی از دستش به زمین نیفته.
چادر  زیر پاش گیر کرد و سینی سبزی در حال پرت شدن به وسط سفره بود که سمیه دهن باز کرد و بلند گفت: -آی
برزو که کنار سفره و جلوی پای سمیه نشسته بود فورا نیم خیز شد، دست دراز کرد و سینی رو روی هوا قاپید.
قبل از نشستن، به سمت سمیه چرخید که چشماش به چشمای تیله ای رنگ و پر از هراس سمیه میخکوب شد
پشت به بقیه وایساده بود و هیکل درشت و شونه های
پهنش دختر ظریف معتمدی رو کامل از دید بقیه محفوظ کرده بود.
دست دراز کرد و چادر رد از روی شونه های دختر حاجی معتمدی برداشت و روی سرش کشید و با لبخند مهربونی گفت: -تموم شد

تو راه برگشت به روستا بودیم سرمای دلپذیر بهاری به همراه بوی خاک حاصل از نم نم باران و سکوت جاده آرامش عجیبی بهم می داد.
 بعد از خروج از خانه ی معتمدی احساس میکردم مسئولیت سنگین حلالیت طلبی که بر روی شونه هام جا خوش کرده
بود، رخت بست و آرامشی بی نظیر بر وجودم سایه افکنده  سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم
برزو پشت فرمون بود. دست دراز کرد و نوار کاست رو داخل ضبط ماشین گذاشت.
صدای خواننده تو اون سکوت شب پخش شد: -تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...نبودنت فاجعه...بودنت امنیته  چشمام رو نیمه باز کردم و از پشت سر به خسرو که متفکر به جاده ی سیاه رنگ خیره شده بود، نگاه کردم.
 چند روزی بود که احساس میکردم  کنار خسرو آرامش
بیشتری داردم.
خودم میدونستم که حسم به خان روستا تو این مدت کوتاه آشنایی عوض شده . دختر محروم از محبتی بودم که به دنبال سرپناهی برای روزهای بارونی زندگییم میگشتم.
چشمام رو بستم و زیر لب گفتم: -خواستنش عادته... عادته
دلم گرفت و غمگین شدم: -اما بودنش امنیته!
حرف برزو رشته ی افکارم رو به هم زد: - به نظرت وقت دامادیم نشده؟
خسرو که غرق تک افکارش بود با صدای برزو به خودش اومد: -با من بودی؟ -آره... فکر نمیکنی وقت دامادیمه؟
خسرو خنده ای کرد: -دامادی که وقت نمیخواد هروقت آمادگیشو داشتی باید داماد بشی
برزو "هان " بلندی گفت و ادامه داد: -این یعنی تو هنوز آمادگیشو نداری
خسرو چپ چپ به برزو نگاه کرد: -محض اطلاعت بگم که تو فکرم
گوشام به سمت خسرو تیز شد.
برزو مشتاقانه پرسید: -چهارمین عروس خوشبخت کیه پسر عمو؟
خسرو جدی گفت: -خودتو مسخره کن. خواهرتم حساب کردی بی غیرت؟
سپس خنده ی بلندی کرد. تمام هوش و حواسم به سمت حرفهای خسرو بود.
خسرو ادامه داد: -مدتیه زیر نظرش دارم دختر صبوریه با کج خلقیام خوب کنار میادبه نظر با زری هم مشکلی نداشته باشه.
به محض اینکه از خودم مطمئن شدم، یه مهمونی میگیرم و به همه معرفیش میکنم.
حس غریبی وجودم رو گرفت حس از دست دادن غم
سنگینی بر دلم نشست. احساس بی پناهی کردم
خسرو با تمام بدخلقی هاش، پناه خوبی برام بود
ولی با ورود عروس خانم به عمارت شکوفه های بهار نارنج جایی برام نبود.
برزو از آینه نگاهی به چشمهای بسته ی من انداخت: - خیلی دلم براش سوخت وقتی شنیدم مادرش فوت کرده... رسما بی‌کس و کار شد
خسرو سرش رو به عقب چرخوند: - این دختر هم خدایی داره...

خسرو رو به برزو کرد: -قرار بود از خودت بگی اونوقت از زیر زبون من حرف کشیدی
برزو گفت: -آهااا... میخواستم بگم نظرت راجع به دختر معتمدی چیه؟
خسرو خنده ای کرد: - گلوت گیر کرده؟ -گیر که نه... ولی مورد خوبیه. هم قیافه ش خوبه و هم خونواده ش. با پدرشم که همکاریم... هردو بازاری فکر کنم بد نیست با خونواده م در میون بذارم
خسرو سری تکون داد: -فکر میکنم مورد خوبی واست باشه
غم بی جا و مکان شدن رو دلم نشست و گوشام حرفاشون رو نمیشنید .
 اشک به زیر پلکم جمع شد سرم رو به سمت پنجره کردم تا نسیمی که از لا به لای پنجره صورتم  رو نوازش میداد اشکم رو خشک کنه
نیمه های شب به خونه ی ننه گلی رسیدیم برزو از دیوار کاهگلی بالا رفت و در رو باز کرد.
 خستگی راه بهمون مجال خوردن یا نوشیدن نداد بی سرو صدا خودم رو به دست فرشته های خواب سپردم.
صبح روز بعد با صدای جیغ خوشحالی زری که داداش خسرو شو دیده بود، چشم باز کردم
 صدای قهقهه ی خسرو به جواب شادی زری به گوش
میرسید.  سرم رو زیر لحاف کردم غم عالم رو دلم لونه کرده بود از تلخی روزگاری که در حقم رحم و مروتی نداشت.
 مادری که تو بچگی به دنبال هوا و هوسش رفت و شوهر جوون و کودک خردسالش رو ول کرد.
 دوران کودکی که تو  محرومیت و نوجوانی که تو رعیتی
گذشت.
 پدری که چه زود تنهام گذاشت و شوهری که هنوز همسریش رو ثابت نکرده، انگ بی آبرویی بهم زد.
اگر بیشتر از این صبر میکردم دلم از غم میترکید از جا بلند شدم و رختخوابم رو جمع کردم.
 از اتاق که بیرون رفتم ننه گلی در حال شماتت برزو بود: -مثل بچگیهات شری و آتیش میسوزونی
با کمک زری سفره ی صبحانه رو پهن کردیم.
 هنوز صبحونه رو تموم نکرده بودیم که صدای توقف ماشینی جلوی در خونه توجهمون رو جلب کرد.
خسرو از جا بلند شد بعد چند دقیقه  صداش بلند شد: -به به خاله منیره ی عزیز چه عجب شما رو دیدیم! شما کجا و اینجا کجا... صدای خنده ی مستانه ی زن جوونی به گوش رسید: -بس کن خسرو... دست پیش میگیری که ازت گله نکنیم؟! میدونی چند وقته نیومدی تهران حالی از خاله ت بپرسی؟
برزو خودش رو به حیاط انداخت و با دیدن مهمونا فریادی از شادی کشید: -به..به...به... آبجی نیره. افتخار دادید به ما دهاتیا
ننه گلی و بقیه هم رفتن حیاط
نیره دختر خاله ی بیوه ی خسرو که حدود سی سال سن داشت با تی شرت آستین دار صورتی و شلوار لی دم پا نمونه ی بارز یک خانم اهل مد و به روز تهرانی بود.
عینک آفتابی رو از روی چشمش برداشت در حالیکه به سمت ننه گلی میرفت روسری رو از سرش کشید و غرید: -این چیه باز بندمون کردن؟!

ننه گلی رو بغل کرد: -سلام مامان گلی جون. ماشا... بزنم به تخته هر سال جوونتر میشید. با مامان رفتیم عمارت، زنجیر انداخته شده به نرده ها رو که دیدم به مامان گفتم غلط نکنم خسرو دست زری رو گرفته و رفتن خونه ی مامان گلی. واسه همین اومدیم اینجا
ننه گلی در حالیکه خنده ی ریزی میکرد گفت: -خوش اومدید ننه جون. قدمتون رو چشمم مهمون حبیب خداست.
خسرو رو به زری گفت: - واسه خاله اینا چای تازه دم کن
سه روز بارون پیاپی همه رو کسل کرده بود. آسمون بی وقفه میبارید
 اونم مثل من دلش از زمونه پر بود و غم درونم رو با اشک از وجودم بیرون میکردم ...
نیره سشوار رو خاموش کرد و دستی به زیر موهاش کشید. نگاهی به  لاک های ناخنش کرد و غر زد: -خیر سرمون اومدیم کنار دریا... از صبح تا شب یا باید بشوریم و بپزیم  یا ناخن الک بزنیم و مو سشوار  کنیم تا حوصله مون سر نره
رو به زری که روی مبل لم داده و چرت میزد گفت: - پاشو اون ورقا رو بیار یه دست حکم بزنیم ببینیم دنیا دست کیه
سپس رو به برزو کرد: - بازی میکنی
 برزو گفت: -هرچی شما بگی آبجی خانم
قبل از اینکه زری از جا بلند بشه یواش بیخ گوشش گفتم: -چرا برزو به نیره میگه آبجی؟
زری دهنش رو به گوشم چسبوند: -یه بار از داداش خسرو پرسیدم. گفت چون خواهرو برادر رضاعی هستن
سپس ادامه داد : - خواهرو برادر رضاعی یعنی چی؟
آهسته گفتم: -یعنی وقتی بچه بودن یا زن عموت و یا خاله ت به هردوتاشون شیر دادن
زری از جا بلند شد و برای آوردن ورق به اتاق رفت.
 به آشپزخونه رفتم و با سینی استکانهای چایی برگشتم
زری، برزو و نیره سرگرم بازی شده  بودن و خاله منیره مشغول تلویزیون نگاه کردن بود.
بیشتر از سه ساعت بود که خسرو برای سرکشی به زمینهای شالی از  عمارت بیرون رفته بود.
پشت پنجره رفتم و نگاهی به آسمون تیره که تو هوای گرگ و میش  تیره تر به نظر میرسید، انداختم.
نگران رو به برزو کردم:
 خسرو خان دیر نکرده؟! داره شب میشه!
برزو لبخندی بر لبش نشست حدسی که مدتها ذهنش رو درگیر کرده بود به واقعیت پیوست.
با صدای شیهه ی اسب، از کنار پنجره به سمت مبل رفتم: -فکر کنم اومد
خسرو با سرو لباسی خیس وارد خونه شد. تو دستاش دو تا پلاستیک مایحتاج خونه بود....

رو به زری گفتم: -پاشو خریدا رو از خسرو خان بگیر
زری در حالیکه کارت رو به زمین مینداخت گفت: -خودت بگیرشون دارم بازی میکنم
از جا بلند شدم و به سمت خسرو رفتم دستم رو دراز کردم: -خسته نباشی.
خسرو نگاه مهربونی بهم کرد: -ممنون - پلاستیک هارو بده بهم ببرم آشپزخونه
خسرو بدون اینکه چشم ازم بگیره، پلاستیک هارو به دستم  داد.
خسرو رو به زری صداش رو بلند کرد: - پاشو برو وسایلو جابجا کن. نهال خانم مهمونه اینجا
زری غرولندی کرد و از جا برخاست نیره رو به خسرو گفت: -آخر ضد حالی!
خسرو در حالیکه به سمت حموم میرفت، اخم آلود به نیره نگاه کرد.
نیره کارتا رو جلوی برزو روی زمین ریخت: -دیگه نیستم
نیره به اتاق رفت و با ظرف قهوه جوش مسی و یک بسته قهوه اومد بیرون: - هیچی تو این هوای سرد به اندازه ی قهوه ترک و بعدشم فال قهوه نمیچسبه  استکان خالی از قهوه رو دادم دست نیره ،نیره استکان رو کج نگه داشت چینی بین ابروهاش انداخت و متعجب گفت: -اوه ...اوه... چه خبره اینجا!
بعد از سی ثانیه مکث و تمرکز کردن بدون اینکه چشم از داخل استکان برداره گفت: - مدتیه زندگیت بهم ریخته ولی بالاخره به آرامش میرسی.
همون لحظه خسرو در حالیکه با حوله موهاش رو خشک میکرد از حموم اومد بیرون و متوجه صحبت من و نیره شد.
نیره ادامه داد:
-  فردی تو زندگیت هست که فکرش مشغولت کرده. فکرشو نکن چون تو تصمیم گیرنده نیستی
خسرو با خودش گفت: -یعنی هنوز به شوهر اولش فکر میکنه؟
با حدس زدن در مورد این موضوع حوله رو با عصبانیت روی صندلی پرت کرد و از عمارت خارج شد.
برزو که شاهد رفتار غیر عادی خسرو بود به دنبالش از سالن خارج شد.
خسرو بدون توجه به تهاجم قطرات بارون و سردی هوا روی اولین پله نشسته بود.
برزو به پشتش زد: -باهام رو راست باش... اون دختری که در موردش صحبت میکردی نهال نیست؟
خسرو نگاهی به برزو انداخت و سرش رو به علامت بله تکون داد. -چرا ازش خواستگاری نمیکنی؟
خسرو سرش رو پایین انداخت: -چون نه از خودم مطمئنم نه از اون -اینکه با یه حرف بی پایه و اساس در مورد حضور یه نفر تو زندگیش که جنسیتشم معلوم نیست بهم میریزی یعنی هنوز از خودت مطمئن نیستی؟
 خسرو حرفا رو تو ذهنش پس و پیش کرد: -نهال کم سن و ساله... حداقل پونزده سال از من کوچکتره... احساس میکنم بیشتر بهم وابسته س تا دلبسته -اینکه خیلی خوبه... مگه همیشه نمیگفتی بلور با تمام محاسنش یه عیب بزرگ داره که خیلی مستقله و واسه انجام کاراش بهت اعتماد نمیکنه. آخر همین مستقل بودن کار دستش داد. شک نکن وابستگی، دلبستگی رو به دنبال داره....
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه kcool چیست?