گیله لای قسمت پنجم
تو همين اوضاع بود كه اصلان خان به رقيه گفت باشه ..قبوله ..تو رو زن خودم ميكنم .
.الانم ميذارم يزدان رو ببينيش همراه من بيا تا برم بچت رو برات بيارم ..رقيه جلو افتاد و اصلان هم راه افتاد ..من هم آروم آروم راه افتادم ..اما در كمال ناباوري ديدم كه رقيه وايساد و تو اين تاريكي شروع كرد از پشت بغل كردن اصلان..و بعد بهش ميگفت اصلان خان مهوش رو از عمارت بنداز بيرون ..من خودم زنت ميشم برات وارث ميارم ..درسته سه تا بچه به دنيا آوردم اما من فقط بيست و پنج سالمه .. وبدنم جوونه ..؟ميخواي امتحان كني ؟ رقيه با حرفاش سعي ميكرد اصلان خان رو وسوسه و تحريك كنه .. كنه ..از بي حيايي رقيه دهنم باز مونده بود..همون موقع بود كه اصلان خان شلاق رو از كمرش در آورد و پيچيد دور گردن رقيه ..و محكم فشار ميداد و داد ميزد زنيكه بي حيا ..خجالت نميكشي ..سزاي تو مرگه ...زنايي مثل تو موندنش تو زمين گناه ..رقيه داشت خفه ميشد وبدجور دست و پا ميزد.. درسته رقيه خيلي نمك نشناس بود اما اينكار درست نبود دهنم از اين همه ظلم باز مونده بود..به سرعت خودم رو نشون دادم و داد زدم اصلان خان ولش كن ..چكار داري ميكني نكشش .. دوتا بچه داره .. اصلان داد زد تو اينجا چكار ميكني براي چي يزدان رو تنها گذاشتي...؟اصلان خان فك كنم من بارداربشم خودم برات وارث ميارم ولش كن ..اصلان داد زد اين امكان نداره تو حامله باشي ..گفتم تو رو خدانكشش بچش رو بده بهش من برات وارث ميارم..اصلان خان انگار اصلا بارداري من براش مهم نبود داد زدمهوش برو داخل اتاقت ..تا هم تو و هم بچت رو نكشدم ..يزدان براي من با همه فرق داره.. در ضمن اين زن نمك نشناسه سزاش مرگه فك كردي اومده دنبال اصلان اين ميخواد زن من باشه . صدبار بهت گفتم تو كارهايي كه بهت ربط نداره دخالت نكنه ..تا تو رو هم خفه نكردم زود از اينجا برو..با داد خان رفتم به سمت عمارت ..رقيه دست و پا ميزد و من حريف خان نميشدم ..خان رقيه رو جلوي چشمم كشت .و بعد به يكي از افراد مورد اعتمادش دستور داد جسد زن بيچاره رو به آب رودخونه بندازن ..صداي رعد و برق ميومد و بارون شديدي شروع به باريدن كرده بود ..جلود عمارت نشسته بودم وگريه ميكردم تمام تنم ميلرزيد...
گفتم اون زن درسته بدي كرد اما ميترسم خونش دامن گیر ما بشه ..اصلان خندید و گفت برو توی اتاقت بشین از يزدان مراقبت کن به تو نیومده تو این کارافضولی کنی. از اين به بعد حرف بزني راجب اين موضوع زبانت رو ميبرم حقت بود ميگرفتمش و مياوردمش تو عمارت و يزدان رو ميدادمش بهش ..
همين طور كه خان داشت باهام دعوا ميكرد وبرام خط و نشون ميكشيد ،كه ديگه اين قضيه رو نبايد بگي وگرنه يزدان رو ميدم زري بزرگ كنه ..حتي شنيدن اين حرفم من رو ديوونه ميكرد..به اصلان خان گفتم به خدا ديگه اين حرف رو نميزنم هيچوقت يزدان رواز من جدا نميكنم ..همون لحظه بود كه در اتاق زده شد ،كبري بود كه اومد داخل و گفت :آقا قابله اومده ..ميخواد بياد داخل . خان از اتاق بيرون رفت و عظمت خان به همراه قابله اومد داخل ..قابله زن هيكلي و سياه پوستي بود شروع كرد به معاينه كردن ..با دقت معاينه ام ميكرد چند دقيقه اي معاينه قابله طول كشيد و همش چشماش رو نگاه ميكرد و دستش رو روي شكمم ميكشيد..برام جالب بود روش هايي كه براي تشخيص بارداري استفاده ميكرد ..همون لحظه عظمت خانم عصبانى شد و گفت داري چكار ميكنى چرا انقد طولش ميدي..قابله بعد از چند ثانيه گفت مبارك باشه بله خانم آبستن شدن .. اما خانم خيلي ضعيفن .. بايد خيلي تقويت بشن .. وگرنه زايمان سختي دارن ..عظمت خانم از اين كه شنيد باردارم معلوم بود كه خوشحال شد و پول قابل توجهي به قابله داد و قرارشد قابله ماهي يك بار بياد بهم سر بزنه ..بعد از رفتن قابله.رفتار عظمت خانم يهو عوض شد و شروع به اخم و تخم كرد .. وقتي اصلان خان اومد تو اتاق عظمت خانم خبر بارداري رو با لحن بدي داد و به اصلان خان گفت :تو كه گفتي نازا هستي پس اين بچه چيه ؟از كجا اومده ؟مطمئني مال خودته ؟ با شنيدن اين حرف اصلان خان صورتش قرمز شد .. و گفت اين چه حرفيه ميزني مادر...پس ماله كيه ؟من خيلي وقته دارم درمان ميشم طبيب بهم دوا داده بود و گفته بود به زودي خوب ميشم ..حالا الانم خوب شدم ..شما نبايد به زن من و من توهين كنيد .. عظمت خانم با حالت نيش داري گفت خدا كنه اين جور كه ميگي باشه و از اتاق بيرون رفت .. صورت خان قرمز شد الله اكبري گفت و مشتي محكم به در زد و با عصبانيت ازاتاق بيرون رفت و از ايوون ديدم كه سوار ماشينش شد و از عمارت خارج شد ..
تو دلم هزارجور تف و لعنت براي عظمت خانم فرستادم ..زنيكه واقعا عفريته بود اصلان خان رو آنتريك ميكرد كه اجازه نده من برم خونه ماجانم .. دلم براي ماجان و برادرام به خصوص انوش كوچولو يه ذره شده بود .. بيست دقيقه اي تو اييون رو صندلي نشستم به زندگيم و بچه اي كه داخل شكمم بود فكر كردم ..همونطور كه تو اييون نشسته بودم ..صداي گريه يزدان كه خواب بود از اتاق بلند شد ..به سرعت رفتم داخل اتاق ..از چيزي كه ديدم دهنم باز موند ..زري يزدان رو بغلش گرفته بود و داشت يزدان رو نوازش ميكرد و يزدان هم بلند بلند گريه ميكرد..وقتي يزدان رو بغل زري ديدم بند دلم پاره شد ياد حرفي كه صبح اصلان خان زده بود افتادم نكنه حالا كه من باردار بودم خانم بزرگ يزدان رو كلا بده زري بزرگ كنه ..زري وقتي ديد خشكم زده گفت ببخشيد بدون اجازه اومدم داخل .. اومدم يزدان رو ببينم ..ماشالا بچه نازيه خيرش رو ببيني..شنيدم دوباره آبستن شدي..همه ي اين چند سال فك ميكردم مشكل از خان هست كه من باردار نميشم اما تو توي اين مدت كم يه بچه آوردي و يكي ديگه هم بارداري ..با رفتن خونه پدرم جز كوچيك كردن و خوار كردن خودم چيزي به دست نياوردم..ته دلم واقعا براي زري ميسوخت . . احساس ميكردم بهش خيانت كردم ..همون طور كه تو فكر بودم ..زري گفت اگه ميشه اجازه بده منم تو بزرگ كردن يزدان بعضي وقتا كمكت كنم.. منم خيلي دوسش دارم قول ميدم ..ازش خوب مراقبت كنم .. زري با گريه بهم گفت اجازه ميدي.. با اينكه ته دلم راضي نبودم ولي واقعا زري هم گناه داشت به نظرم حالا كه من باردار بودم يزدان حق زري هم بود بهش نگاه كردم وگفتم این چه حرفیه من فقط مادر یزدان نیستم دوست دارم یزدان شما رو هم مادر صدا کنه .. لبخندی زد گفت ایشالله که قدمش خیر باشه دستم رو شونش گذاشتم گفتم ایشالله دامن شما هم سبز بشه ،زري خندید و گفت :حرف هايي می زنی دختر از من گذشته دیگه ...اگه بچه دار شده بودم الان هم قد قواره تو بود مهوش جانم ..و بعد از چند دقيقه بغل كردن يزدان از جاش بلند شد و گفت من ميرم اتاقم اگر كمكي خواستي خوشحال ميشم كمكت كنم و از اتاق بيرون رفت..
زري بلند شد و رفت ..اما فکر من هنوز درگیر رقیه باجی بود که خان خفه اش کرده بود و به اب انداختش. نزدیک غروب بود كه خان سر و كله ش پيدا شد و معلوم بود كه خوشحال بود يكراست اومد تو اتاق و بارداريم رو بهم تبريك گفت .. بغلم كرد و بهم گفت كه خوشحالم كه بارداري امروز رفتم پيش طبيب و خودم رو نشون دادم و بهش گفتم داروهايي كه بهم داده روم اثر كرد و اجاق كوريم درمان شد ..و خانمومم بارداره ..طبيب هم شروع به معاينه ام كرد و خوشحال شد و بهم گفت ديدي گفتم درمان ميشي مباركه .. من هم به طبيب پول زيادي دادم ..اما مهوش اين بچه هر چي بشه .. از علاقه من به يزدان كم نميكنه ..يزدان براي من خيلي مهمه ..يزدان خيلي خوش قدمه .. و با اومدن اين بچه علاقه من به هيچ وجه به يزدان كم نميشه...همونطور كه خان بغلم كرده بود و حسابي قربون صدقه ام ميرفت صدای گریه دختري از بيرون عمارت بلند شد خان از ايوون نگاه كرد .. دختر بزرگ رقیه ملكه بود كه صداش از بيرون عمارت ميومدد ..که داد ميزد و از خان کمک می خواست ..گريه ميكرد و می گفت كه مادرش از ديشب نیست . و همه جا رو دنبالش گشته بود .خان با اينكه خوب ميدونست چه بلايي سر رقيه آورده اظهار بي اطلاعي كرد و گفت از اين بابت خيلي متاسفه و براي اينكه كسي شك نكنه كل آدم هاش رو فرستاد كه دنبال رقيه بگردن ..ملكه اومده بود داخل عمارت و دائم گريه ميكرد .. خان هم خيلي آروم ميگفت نگران نباش هر جا باشه پيداش ميكنن ..از اين همه نيرنگ و دروغ گويي خان حالم داشت بهم ميخورد ..تقريبا شب بود كه آدم هاي خان خبر آوردن جنازه زني رو از آب كه به گوشي گير كرده بود خارج كردن و اون زن رقيه بود .. صدای داد و شيون دو تا دختر رقیه ستون های عمارت رو می لرزوند حالم از خودم و از عمارت از خان بهم می خورد......از ترسم يه گوشه اتاقم نشسته بودم و يزدان رو محكم بغل كرده بودم ..خان اومد داخل متوجه حال بدم شدم ..گفت چي شده چرا ميلرزي .. گفتم چیزی نیست حالم خوش نیست گفت بفرستم دنبال طبیب گفتم نه خوب می شم خان گفت :بگیر بخواب و یزدان رو از بغلم گرفت و باخودش برد .
شکم من روز به روز بزرگ تر می شد. و به زايمانم نزدیک ميشدم .. نفس تنگي داشتم و حسابي ورم كرده بودم ..قابله و طبيب چند بار براي معاينه ام اومده بودن..باتوجه به ورمي كه كرده بودم طبيب به اصلان خان گفته بود كه امكان داره دوقل بچه تو شكمم باشه و اصلان خان از اين موضوع خيلي خوشحال بود و دائم يزدان رو ميبوسيد وهمه اين ها رو از قدم خير يزدان ميدونست .. واز اينكه بعد دوازده سال اين عمارت قراره كه كلي بچه رو به خودش ببينه خوشحال بود دلش ميخواست خندهاي بچه ها كل اين عمارت رو پركنه ..و تو اين عمارت بازي كنن ..ماه هاي اخر بارداريم بودو يزدان نه ماهش بود خيلي شيطون شده بود و از بس خوش خنده بود كه همه رو به خودش جذب ميكرد حتي ميديدم عظمت خانم هم گاهي قربون صدقش ميرفت.. زري هم كه حسابي عاشقش شده بود ..انگار يزدان متعلق به جفتمون بود ..و اومده بود همه رو خوشحال كنه ..هفته هاي اخر بارداريم بود كه ماجان همراه گل صنم اومدن عمارت از ديدنشون اونقدر ذوق داشتم که روی پام بند نبودم و به استقبالشون رفتم. و با گريه افتادم تو بغل ماجان ..بوي بهشت ميداد .. دلم براي آقاجانم هم تنگ شده بود اما آقا جان بعد از عروسي يكبار هم به ديدنم نيومد .. شايد آقا جانم من رو دوست نداشت ..حتي به ديدن يزدان هم نيومده بود ..وقتي از بغل ماجان بيرون اومدم متوجه انوش برادرم شدم ..ماجان انوش برادر كوچيكم رو هم آورده بود .. انقد از ديدن انوش خوشحال شدم كه گريه كردم ..كنار خودم نشوندمش وكلي قربون صدقش رفتم .. انوش هم با ديدنم خيلي خوشحال شد ..انوش هم بازي خوبي براي يزدان شده بود و همش با يزدان بازي ميكرد ..ماجان کلی لباس برای بچه ي تو راهيم و يزدان دوخته بود .. از آقا جان و بقيه برادرام پرسيدن ماجان گفت خوبن .. منم ديگه سوال بيشتري نپرسيدم ..بدنم خارش عجیبی روز های اخر داشت همش شکم رو می خاروندم. بي حوصله و بي قرار بودم .. بعد از دو روز اومدن دنبال انوش و انوش رفت اما ماجان پيشم موند ..ماجان نگاه به شكم می کرد و می گفت شکم ات اصلا مثل اونایی نیست که یه بار زایمان کردن. وقتي اين حرف رو ميشنيدم از اين كه به ماجان قضيه يزدان رو دروغ گفته بودم خجالت ميكشيدم ..انقدر سنگین شده بودم که تکون نمی تونستم بخورم ..
رفتار اصلان خان باهام خيلي خوب شده بود ..ازم خواسته بود كه يزدان رو روزي يك ساعت بدم به زري ..با اينكه مخالف بودم اما ديگه توانايي بحث و ناسازگاري نداشتم ..اصلان خان با همه ي خدمه هم مهربون شده بود ..دائم حواسش به من بود كه كم و كسري نداشته باشم و دستور ميداد بهترين غذا ها رو برام آماده كنن ...از اينكه ماجان كنارم بود خوشحال بودم ..ماجان هر روز می شست و حساب می کرد و می گفت خیلی به زایمانت مونده. وکلی غرغر میكرد و می گفت چرا منو انقد زود کشوندی اینجا ..الان آقاجانت و داداشت چكار بايد كنن .. البته با حساب خودم زایمانم نزدیک بود اما باز حرفی نمی زدم .. زري هر روز ميومد و يك ساعتي يزدان رو با خودش ميبرد تو اتاق ..ماجان همش بهم تشر ميرفت و ميگفت چرا پاره تنت رو ميذاري هووت ببره .. منم ميگفتم چكار كنم حوصله دعوا با اصلان خان و خانم بزرگ رو ندارم .. چند روز بعد داشتم با ماجان صحبت ميكردم كه احساس درد كردم. اولش جدي نگرفتمش اما دردام بيشتر شد و جيغ بلندي كشيديم ..ماجان سريع از جاش بلند شد و از اتاق بيرون رفت و اصلان خان رو صدا كرد و سريع فرستادن دنبال قابله ..كبري و گل صنم آبجوش آماده كردن و چند تا ملاحفه آوردن تا وقتي كه قابله اومد سريع كارش رو انجام بده قابله رو که اوردن قابله با عجله شروع به كار كرد و نگام كرد و گفت خانم جان بخدا مثل اونایی هستی که شکم اولن ..انگار نه انگار قبلا بچه به دنيا آوردي .. از درد به خودم می پیچیدم و جيغ ميزدم ..عظمت خانم كه يزدان بغلش بود ..تشری به قابله زد و گفت پس این بچه چیه توی بغل من لابد اجنه زاییدنش خوب عروسم جوان سنی نداره بدنش خودش رو جمع کرده درضمن قابله های شهر عین تو بی عرضه نیستن ..عظمت خانم دائم با قابله كل كل ميكرد و غر می زد ..ماجان گفت عظمت خانم خلقت رو تنگ نكن صلوات بفرست ..بزار قابله کارش رو بکنه. قابله مدام منو جابجا می کرد و می گفت بچه اش درشته
برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید
برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید