رمان رستا قسمت چهارم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت چهارم

میکردیم ، همیشه مجبور بودیم با دست های یخ زده


 که به زور انگشتامون باز و بسته میشد کارمون رو بدونِ نقص تموم کنیم ، تازه اون روز مامانمم نبود و باید به جای اونم کار میکردیم ، تا ساعت ۷ شب سرکار بودیم و بعد از اتمام کار كارتن های اماده رو انبار كرديم و تحويل داديم ، وقتی به اون روزا فكر ميكنم باورم نميشه ما ۳ تا دختر نوجوون چطوری اون همه كار ميكرديم ! واقعاً كار آسونی نبود ! ولی
ای كاش درد ما كار يا فقر نبود درد ما ذره ای محبت از سمت پدر و مادرمون بود ! همیشه تشنه ی يه بوسه ، يه دست نوازش ، يه محبت مادرانه یا پدرانه بودیم ..
درست یادمه بابام از كلاس سوم ابتدايي ديگه منو نبوسيده بود ! با جسمی بی جون و خسته رفتیم خونه ، مامانم برای شام آبگوشت گذاشته بود یکی از غذاهای مورد علاقم ، وقتی بوی آبگوشت به مشامم خورد انگار همه ی خستگی از تنم بیرون رفت ، عموم فقط يه پسر داشت كه هم سن ماهور بود ، بعد از خوردن شام ظرفا رو شستيم و از خستگی یه گوشه از اتاق کز کردیم ، مامانم با زن عموم حرف ميزد و ما هم گوش ميداديم اصلا متوجه نشدم که چطوری خوابم برد .. صبح زود با سر و صدای جمع از خواب بيدار شدم و با آرنجم به دست روناک ضربه ای زدم وگفتم آخییییش ! امروز جمعست و سرِ کار نميريم ، بزرگترین تفریح ما همون جمعه های بیکاریمون بود
بعد از صبحانه ما سه تا مشغول تميزكاریِ خونه شديم و مامان و زن عمو مشغول آشپزی و بابا و عمومم رفتن بازار خريد كنن بعد از نظافت خونه از مامانم اجازه ی حمام رفتن رو گرفتیم اخه فقط جمعه ها فرصت ميكرديم بريم حمام اونم که ديد دیگه كاري نمونده اجازه داد بریم ، رها و روناک برام مثلِ مادر بودن حتی لباسای کثیفمم اونا میشستن ...
به خاطر پوست سفیدم تو اون سرما سرخ و سفيد شده بودم و رها کلی قربون صدقم میرفت ، موهای فر و بلندم رو باز کردم و دورم ریختم تا‌ زودترخشک بشن + همون موقع بابام و عموم اومدن با دیدن بابام هول شدم ، سلام كردم و روسريمو رو سرم انداختم ... نگاه سنگين عموم که روم بود رو به وضوح حس میکردم اما با خودم گفتم رَستا خجالت بکش این فکرا چیه مثلاً عموته !! بعد از ناهار ظرفا رو شستیم و هر کس یه گوشه از خونه دراز کشید اما من که هنوزم غرق در رویای رامان‌ بودم هر چقدر از این دنده به اون دنده شدم خوابم نبرد ..
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفتم که هم برم دستشویی هم یه بادی به سَرم بخوره ، دستشویی هم که از اتاقا دور بود و چند دقیقه ای وقت هوا خوری داشتم .
همین که رفتم دستشویی و اومدم بیرون دیدم عموم رو به روم ایستاده ! از تعجب زبونم بند اومده بود

عموم نگاه شیطانی بهم کرد و گفت : اخ رستا تو هم که اینجایی پس چرا من ندیدمت ! خیلی خجالت کشیدم و با خودم گفتم بهتره جوابشو ندم ، همین که خواستم از کنارش رد بشم دستش رو گذاشت رو گونه ام و بغلم کرد ! حالش يه جوري بود دستاش ميلرزيد ! تن صداش تغییر كرده بود حس خیلی بدی داشتم ، دستش رو انداخت دور كمرم و با صدای آروم قربون صدقم میرفت ، اون لحظه نميتونستم درست معنی رفتاراش رو بفهمم صورتمو بوسید و گفت دختر تو چقدر خوشگلی ! ضربان قلبم از شرم اوج گرفته بود و پشت سر هم تکرار میکردم عمو ولم کن میخوام برم ،، اونم با صدای لرزونی در جوابم میگفت خیلی خوب یکم پیشم بمون و بعد برو نفس های کش داری میکشید و دستش رو ، روی تک تک اعضای بدنم ميچرخوند همین که دستش سمت پام رفت ، جیغ کوتاهی کشیدم و با خشم گفتم بهت گفتم ولم کن به خدا اگه بخوای اذیتم کنی جیغ میزنم تا بابام بشنوه ! تا اسم بابام رو شنید ترسید و دست از سرم برداشت ..
تا ازم فاصله گرفت دويدم سمت خونه و کنار روناک نشستم هنوزم تو شوک بودم دلیل رفتار عموم رو نمیدونستم فقط ميدونستم رفتارش نرمال نبود، این موضوع رو به رها و روناک هم گفتم اما هیچ اهميتی ندادن ، یعنی عموم يه جوري رفتار میکرد که انگار خیلی منو دوست داره ! ولي خودم خوب فهمیده بودم رفتارش با من فرق داره ! تو مدتی که عموم خونمون بود از کنار مامانم و روناک تکون نخوردم و بلاخره بعد از دو روز برگشتن خونشون ..
تقريبا يک ماهی از اون روز گذشته بود ، يه روز که پنجشنبه بود مامانم به بابام گفت فردا بريم میاندوآب خونه برادرت محمد ، بابامم از خدا خواسته قبول كرد و بعد از اتمام کار و خوردن شام رفتیم حمام كه برای فردا حاضر باشيم ، فردای اون روز صبح زود بيدار شديم و راه افتاديم ، از بناب تا مياندوآب راه زیادی نبود و زود رسيديم زن عموم با ديدن ما خيلي خوشحال شد و همش قربون صدقه مون ميرفت . عموم تو كارخونه كار ميكرد و زن عموم تو خونه عكس و طرح ها رو ، روی كاشي ها ميزد يه اتاق کوچیک داشتن و يه آشپز خونه كه دراشون تو يه راهروی باريک باز میشد و حمام و دستشویی هم روبروش بود ، زن عموم به ما ياد داد چطوری رو كاشي ها طرح بزنيم و خودش و مامانم رفتن آشپزخونه که برای ناهار دست به كار بشن ، ظهر شد و عموم‌ اومد خونه ديگه مثل قبل با ديدن عموم ذوق نميكردم و خوشحال بشم یه جورایی ازش بدم اومده بود ، بعد از خوردن نهار مامانم به بابام گفت ما که تا اینجا اومدیم چند ساعتم وقت بذاریم و بریم خونه ی خالم که بوكانه + چند وقته مريضه و نرفتيم عيادتش + اگه بمیره روم نمیشه برم
 مراسم ختمش ، بابامم که طبق معمول غلام حلقه به گوش مامانم بود هیچ مخالفتی نکرد ، اهون رو پیش ما گذاشتن و ماهور رو همراه خودشون بردن ، یکی دو ساعت از رفتنشون گذشته بود که زن عموم بهمون گفت : دخترا اینجا یه مغازه ی کوچیک هست که لباسای قیمت مناسب داره حاضر شین تا بریم یه نگاهی به لباساش بندازیم ، ما هم از خدا خواسته قبول كرديم و سریع حاضر شدیم ، مغازه فاصله زیادی تا خونه ی عموم نداشت ، يه مغازه ی كوچيك که فروشندش یه خانم مسن بود .كنار يه چراغ نفتي نشسته بود ، ما كه رفتيم بلند شد و چراغ رو گذاشت گوشه ی مغازه تا جامون بشه ، من تا اون موقع سوتين نداشتم و سوتین های رنگی رنگی که تو مغازه بود چشممو گرفت ، من هشت هزار تومن داشتم که صاحب کارخونه بهم عیدی داده بود ، با پولی که داشتم تونستم يه سوتين و دوتا شورت بگيرم ، حتی سایز سوتین رو بلد نبودم که با كمك فروشنده تونستم سایز مناسب خودم رو پیدا کنم .
رها و روناک هم با پولی كه داشتن برای خودشون خرید کردن و برگشيم خونه . همین که رسیدیم خونه پریدم تو دستشویی و سوتینم رو پوشیدم ، ولی روم نشد باهاش برم بيرون و بعد از اینکه تو تنم دیدمش درش آوردم و انداختم تو كيسه و بردم گذاشتم تو کیف روناک ، نزدیکای غروب بود كه عموم از سرکار اومد و گفت بابا و مامانتون شب رو خونه ی خاله میمونن و صبح زود برمیگردن ، از اینکه چند ساعتی مامان و بابام رو نمیدیدم خیلی خوشحال بودم ، دست خودم نبود ازشون بدم ميومد. هم از بابام هم از مامانم ! وقتی کنارم بودن استرس زیادی داشتم دلیلشم فقط رفتارایی بود که از بچگی ازشون دیده بودم .‌‌‌..
اونشب تا دير وقت بیدار موندیم و دور هم کلی گفتیم و خنديديم ...
خونه ی عموم کلاً یه اتاق و داشت و مجبور شدیم هممون تو همون اتاق بخوابیم ..صبح كه بيدار شدم ديدم روناک خیلی گرفته و ناراحته ، از چهرش مشخص بود كه يه چيزش شده ولي هيچی نميگفت و سکوتش بیشتر منو ترسونده بود ..
چیزی از بیدار شدنمون نگذشته بود که بابام اينا رسيدن و بعد از رسیدنشون حاضر شدیم و راه بناب شدیم ، چون ساعت ۸ باید سر كارمون حاضری میزدیم ..
با اینکه فقط يه ربع دير كرده بوديم آقا رضا کلی غر بهمون زد و گفت اگه دفعه ی دیگه تکرار کنید باید از اینجا جمع کنید و برید ! چند ساعتی از کارمون گذشته بود که دیگه نتونستم تاب بیارم و با صدای آروم به روناک گفتم اتفاقی افتاده ؟ چرا اینقدر ناراحت و گرفته ای ؟ انگار منتظر بود باهاش صحبت کنم ! با بغض گفت : رستا ! مطمئنی اون روز عمو فقط بوست كرد ؟ اخمی کردم و گفتم اره مطمئنم چطور ؟
خجالت زده گفت : دیشب وقتی خواب بودم حسِ کردم يه چيز نرمی تو دستمه !
فکر میکردم خواب میبینم ، اما وقتي خوابم سبک تر شد تازه فهميدم عمو آلتش رو گذاشته بود تو دستم و هی حرکتش میداد ! ترسیدم صدام در بیاد و اتفاق بدتری برام بیفته برای همین مجبور شدم دستم رو بِکشم و خودم رو به خواب بزنم + خيلي میترسيدم از اینکه بفهمه بيدارم تا خودِ صبح از ترس اینکه دوباره بیاد سراغم خواب به چشمم نیومد ...
آخه روناک از بچگی عادت داشت انگشت شصتش رو میمکید حتی الان که بزرگ شده ! از شانس عموم با همون دستش ...
روناک تا چند روز حالش خیلی بد بود اصلا با اون دستش چيزی نميخورد یا در روز چند بار با وايتكس ميشستش و اشک میریخت اما بازم دلش پاک نميشد ، تو خواب کابوس میدید و با گریه از خواب میپرید ، از ترس اينكه شبا حواسش نباشه و انگشتش رو بخوره با يه روسری محكم میبست هم دلم به حالش ميسوخت هم با کاراش خندم ميگرفت ...
ما سني نداشتيم ولي نسبت به سنمون خیلی عاقل بودیم ، از عموم متنفر شده بودیم ، خودمون كم بدبختی داشتيم عمومم شده بود قوز بالا قوز .. دیگه چشم دیدنش رو نداشتیم اما مگه میشد ؟ هر چند وقت مثل ديو دو سر جلومون ظاهر ميشد ولی ما خیلی محتاط شده بودیم سعی میکردیم وقتي كه هست تنها دستشویی نریم ، تنها بیرون نریم حتی تو اتاقي كه اون ميخوابه ما نباشيم ...
چند ماهی گذشته بود که مادربزرگم به مامانم زنگ زد و گفت : یه خواستگار برای رها اومده ، مامانم پرسید رها رو از کجا دیدن ؟ مادربزرگم گفت : پدرِ پسره دوست باباته و به ما گفت یه دختر خوب برای پسرم میخوام ما هم رها رو معرفی کردیم ، مامانمم گفت اجازه بده به اردلان بگم و نظرشو بپرسم بعد بهتون‌ خبر بدم . بابام و مامانم بدون اینکه نظر رها رو بپرسن قرار گذاشتن که رها و مامانم برن سقز خونه ی مادر بزرگم تا پسر و دختر همدیگه رو ببينن ، قرار شد تا وقتی برمیگردن من و روناک خونه ی عمو محمد بمونیم هر چقدر اصرار کردیم که خونه ی خودمون بمونیم و خون ی عموم نریم بی فایده بود و به اجبار من و روناک و اهون رو بردن خونه عموم و خودشون رفتن سقز . من و روناک از ترس عموم هر جایی که میرفتیم اهون رو با خودمون میبردیم ، شب تا صبح از ترس خوابمون نميبرد و همش دعا ميكرديم نیاد سراغمون اما اون عوضی تر از اين حرفا بود و از كوچیک ترين فرصت برای دست درازی به ما سو استفاده میکرد و تنها دفاع ما از خودمون فرار کردن بود ...

بلاخره بابام و مامانم برگشتن ، با اینکه دلخوشی ازشون نداشتیم اما اون روز با دیدنشون انگار دنیا رو بهمون دادن .
چند ساعتی از رسیدنشون گذشته بود که با کنجکاوی از رها پرسیدم خواستگاری چیشد ؟ خوب بود ؟ دوستش داشتی ؟
با حرص گفت زنيكه ی عجوزه يه پسر که نيم وجب قد داره رو آورده به من میگه این شوهر آیندته !+ نه شغل درست و حسابی داره نه پشتيوانه ای داره .تازه یک سالم از من كوچيكتره ! رها اون موقع ١٩ سالش بود و خواستگارش ۱۸ سال ..‌
بعد از خوردن شام ،مامانم حرف خواستگار رو پیش کشید و با ذوق گفت : پسر خیلی‌ خوبیه متشخص‌‌ ، آقاس ! فقط یکم قدش کوتاهه که اینم ملاک‌ نیست که !+ باباشم كه پولداره و بهترین منطقه ی سقز خونه و زندگی داره ! اما مرغ رها یه پا داشت و با گریه میگفت حتی اگه سرم رو ببرین با این پسره ازدواج نمیکنم ، عموم که مخالفت رها رو دید با چاپلوسی به بابام گفت : داداش اردلان بذار چند روز رها خونه ی من‌ بمونه هر جوری شده راضی به این ازدواجش میکنم ! بابام از خدا خواسته قبول كرد و به عموم گفت‌ محمد جان هر گُلی زدی به سر خودت زدی ... هیچوقت رها رو اینقدر عصبانی ندیده بودم با صدای بلند به بابام گفت : ما که خودمون داریم كار ميکنیم ، خورد وخوراک آنچنانی هم که نداریم ، ماهی يه بار هم گوشت و مرغ نمیخرین ، پس چرا اینقدر اصرار دارین ما رو از سر خودتون باز كنید ؟ عموم كه فرصت خوبي برای سو استفاده کردن از رها پيدا كرده بود به رها میگفت عمو نگران هیچی نباش خودم همه ی کارا رو درست میکنم ...
ما برگشتيم بناب و رها خونه ی عموم موند
یک هفته ای گذشته بود اما من‌ و روناک مدام دلشوره ی اینو داشتیم که نکنه عموم بلایی سرِ رها بیاره ! بعد از يک هفته عموم با كاراش و زن عموم با حرفاش كه به رها گفته بود : اصلا چه اشكالی داره كه پسره بی ريخت و قد کوتاهه ؟+ در عوض چون تو خوشگلی و برات زندگی خوبی ميسازه و از دست مادر و پدرت نجات پيدا ميكنی . به هر طریقی که بود رها رو به این ازدواج راضی کردن ، همه ی این حرفا رو عموم تلفنی به بابام گفت و ازش خواست به خانواده ی پسره خبر بدن ، بعد از اینکه بابام با پدر پسره صحبت کرد قرار شد جمعه هفته ی آینده نامزد كنن ، رها روز پنجشنبه با خانواده ی عموم برگشت بناب، زن عموم رها رو برده بود آرايشگاه و ابروشو برداشته بود ، وقتی رها رو دیدم از خوشحالی پریدم بغلش و تند تند صورتشو میبوسیدم و با ذوق میگفتم آجی جونم الهی قربونت برم
 که اینقدر خوشگل شدی ... مطمئن بودم به خاطر وابستگی که به هم داریم با رفتن رها خیلی اذیت میشیم بلاخره روز جمعه رسيد و همه منتظر مهمونا بوديم كه بعد از نهار رسيدن پدر و مادر و برادر داماد، عموش و زن عموش و عمه اش اومده بودن با همون دیدار اول متوجه رفتارشون که خیلی عجيب و غريب بود شدم ، مادر داماد از همون بَدو ورودش ما رو تف مالی کرد تا نشست رو زمین ، البته به خیال خودش داشت بوسمون ميكرد ! تا چشمم به داماد افتاد برق از چشام پريد يه پسر قد كوتاه و زشت كه مثل يه بچه دبستانی بود ، من به جای رها دلم گرفته بود و به روناک میگفتم ای کاش یه جوری بشه این ازدواج به هم بخوره دلم به حال رها میسوخت ولی کاری از دستم بر نمیومد..
چند بار یواشکی به رها گفتم تو رو خدا این پسره رو قبول نکن اصلاً به تو نمیخوره ! + رها که انگار رام شده بود با خونسردی میگفت اگه قبول نکنم چیکار کنم ؟ بابای بی فکرمون 10 روز منو گذاشت خونه ی داداشش تا هر جوری که دلش میخواد به من دست درازی کنه ، اون پسری كه خودم دوستش داشتم نذاشتن و گفتن چون پدرش شهید شده وضعیت مالیشون خوب نیست ! ولی الان ميگن اين پسره خوبه و بايد باهاش ازدواج کنی ! + حالا که بابا و مامان خودم ميخوان بدبختم كنن خودمم بهشون كمک ميكنم + حداقل از اين كتک و زورگویی هاشون راحت ميشم ، شاید با رفتن من با تو و روناک خوب بشن و دیگه اذیتتون نکنن ، هر چقدر تلاش کردم منصرفش کنم بی فایده بود ، رها دیگه تصميمش رو گرفته بود و حرفای من
بی فايده بود ...
خانواده ی داماد به قدری عجله داشتن که ميخواستن همون روز عقدشون كنن ، بابامم که انگار رها رو دوششون سنگینی میکرد بدون هیچ چون و چرایی قبول كردن و رفتن دنبال عاقد ، رهای بيچاره تا اون لحظه یه کلمه حرفم با پسره که اسمش "منوچهر " بود نزده بود ، بعد از این که مَردا رفتن دنبال عاقد مامانِ منوچهر به مامانم گفت :سوزان خانم اجازه بدین عروس و داماد با هم حرف بزنن ، رها و منوچهر با راهنمایی مامانم رفتن تو يكي از اتاق ها تا مثلا با هم حرف بزنن ..
وقتي از اتاق اومدن بيرون با نگرانی به رها گفتم چیشد چی گفتین ؟ لبخند بی روحی زد و گفت منوچهر میگه من اصلاً زن نميخوام ! الانم اگه اینجام‌ به اصرارِ بابامه نه خواسته ی خودم ! وقتی این حرف رو شنیدم ، احساس خفگی میکردم انگار یکی دستشو روی گلوم گذاشته بود و فشار میداد ، خودخوری میکردم و به خودم میگفتم پسره ی بی ریخت چه اعتماد به نفسی هم داره .. فرصت خوبی برای به هم زدن این ازدواج پیدا کرده بودم ، وقتی بابام برگشت صداش زدم و 
حرفایی که منوچهر به رها زده بود رو کف دستش گذاشتم ، بابام که مثلا خیلی بهش بر خورده باشه با عصبانیت رو به پدر منوچهر گفت : شما با خودتون چه فکری کردین ؟ مگه من میخواستم به زور دخترم رو به شما بدم ؟ تو که پسرت زن نميخواد با چه جسارتی در خونه ی مردم رو ميزنی ؟
بعد از کلی بحث کردن عموی منوچهر افتاد به خواهش و تمنا. حتي كفشای بابام رو هم بوس ميكردن و میگفتن منوچهر غلط کرده ، اگه حرفی هم زده به خاطر ترسش بود ... من و روناک هم که این وسط شده بودیم آتیش بیار معرکه هی تکرار میکردیم نه نه رها و منوچهر به درد هم نمیخورن ! اما اونا زرنگ تر از ما بودن و تونستن بابامو راضی کنن .. واقعا پدر و مادرم بي مسئولیتی رو به حد اعلا رسونده بودن .
بیخیال نسبت به آینده ای که در انتطار رها بود به عقد منوچهر درش آوردن و حكم بدبختيش رو امضا كردن رها به عقد منوچهر ١٨ ساله كه نه كاري داشت و نه تحصيلاتی و نه حتي شغلی در اومد با مهريه ی ١٩ مثقال طلا .... اون موقع ما رسم نداشتیم خانواده ی عروس جهیزیه بدن اما هیچ خانواده ای به خاطرِ ارزش ، دخترشون رو دست خالی نمي فرستادن خونه ی بخت ، ما که ميدونستيم خانواده مون هیچی به رهای بیچاره نمیدن با صاحب كارخونه صحبت كرديم و قرار شد شبا برچسپ بطری ها رو بزنيم و اضافه كار برامون حساب كنه تا بتونیم با پولش برای رها چیزی بخریم ، به خاطر رها شب و روز كار ميكرديم حتی بايد كارای خونه رو هم انجام میدادیم آخه به قول مامان داشتیم برای خودمون اضافه كار ميکردیم نه اون !
چند وقت بعد كه صاحب كارخونه ديد کارش داره خوب پيش ميره به بابام گفت : يه خانواده ديگه هم ميارم تا کمک دستتون باشن ، بابا و مامانم برای اينكه غريبه نياد پيشنهاد دادن كه پسر عموی مامانم که چند ماهی میشد زن گرفته رو بيارن کارخونه 
 پسر عموی مامانم "حسین" قبلاً از رها خواستگاری کرده بود ولی بابام قبول نكرده بود ، قضیه ی خواستگاری رو ما بین دعواهای مامان و بابامون متوجه شدیم و گرنه از ما قایم کرده بودن . وقتی بابا و مامانم دعواشون میشد ، مامانم به بابام ميگفت اگه رها رو به حسین شوهر داده بودی حال و روزش بهتر از الان بود ..
مامانم به حسین زنگ زد و بهش گفت شنيدم دنبال كار ميگشتی اگه هنوز کار درست و حسابی پیدا نکردی بيا بناب ، تو کارخونه ای که ما کار میکنیم مشغول شو + حقوقش خوبه صاحب کارمونم مرد خوبیه ، اون موقع حقوق زن پنج هزار تومن بود و حقوق مرد هفت هزار تومن . وقتی شرایط کار رو براش توضیح داد از خدا خواسته قبول كرد و گفت هفته ی آینده میایم بناب . مامانم برای خود شيرينی جلوی پسر عموش و زنش ما رو مجبور كرد تا سويیت كناریمون رو براشون تميز كنيم ، يه فرش كهنه هم گوشه ی اتاق بود که آقا رضا گفت بهش‌ نیاز ندارم و بذارین بمونه همینجا ، مادرمم دستور داد فرش رو تمیز بشوريم كه تا وقتي حسین میاد خشك شده باشه .ما هم که حق اعتراض نداشتیم و ناچار هر کاری که بهمون گفت رو انجام دادیم ، بعد از تمیز کاری و خوردنِ شام ، رفتيم سر کار تا بلکه چند تا کارتن بزنیم . برادر زاده های آقا رضا يه ضبط صوت كهنه اورده بودن اونجا و ما هم ازشون اجازه گرفتیم تا شبا برای اينكه خوابمون نبره ازش استفاده کنیم .
روزای بی خبری از رامان همچنان میگذشت اما من هنوزم دلم پيشش بود . دلم برای صداش ، زل زدن به چشماش .. خیلی تنگ شده بود اما ميترسيدم بهش زنگ بزنم از عاقبت اين عشق جانسوز میترسیدم + ميدونستم هیچ عاقبتی نداره دردم رو فقط خودم و خدا میدونستیم ، خودم رو با اون ضبط صوت كهنه سرگرم کرده بودم ، با خوندن ترانه ی خداحافظی حمیرا تا خود صبح هق هق گریه ميکردم ..
برای عشق پنهونیم ، برای ظلم هایی كه در حقمون ميشد ، برای اين همه بي كسی ،برای خودم و این بخت سیاهم ....
چند روزی گذشت و بلاخره حسین با همسرش تشريف فرما شدن و شروع به كار کردن ، تا چند روز اول خونه ی ما ميخوردن و بدون اینکه دست به کاری بزنن میرفتن سوئیت خودشون استراحت میکردن ، ما هم بايد كلفتيشون رو ميكرديم که مبادا مامانم دلخور نشه ! زن حسین چهره ی زشتی داشت .پوستی پر از جوش و دماغ بزرگ و چشمای پف كرده ...
اسمش مهربان بود اما فقط از مهربانی اسمش رو به يدک میکشید ...
شايدم اين خصلت ما ادم هاست وقتي که ميبينيم كسی بدبخت و تو سری خوره از شرایطش سو استفاده میکنیم ، مهربان چون شنيده بود از رها برای حسین خواستگاری كردن
از ما بدش ميومد البته حق داشت رها همه جوره از مهربان سر بود هم ظاهری ، هم باطنی ، با اینکه میدونست رها شوهر داره بازم اونو رقیب خودش میدونست و بهش حسودی میکرد ...
دو ماه از اومدنشون گذشته بود که يه روز منوچهر اومد ديدن رها و از بابام اجازه گرفت تا با رها برن بیرون ، بابام که بَد دِلیش گُل کرده بود گفت : به شرط اينكه من و روناک هم همراهشون بريم ، منوچهر هم ناچار قبول كرد ، یعنی چاره ای جز قبول کردن نداشت . من و روناک براي اولين بار ، بازار بناب رو ديديم ، رها و منوچهر جلو تر از ما راه ميرفتن ما هم پشت سرشون خیره به مغازه ها ...
با اينكه بازار بناب كوچیک بود اما ما با ديدن هر لباس يا مانتویی محو ويترين مغازه ها ميشديم ، حتی ساده ترین لباسا هم از نظرمون زيبا و شیک بودن ،
بیشتر از هر چیزی دلمون به حال رها میسوخت ، بی تفاوت کنار منوچهر راه ميرفت و یه کلمه حرف هم باهاش نمیزد ، زمين تا آسمون با هم فرق داشتن و کاملاً مشخص بود رها خیلی سرافکنده و شرمندس ... چند باری منوچهر خواست دست رها رو بگیره اما هر دفعه رها دستشو پس زد و ازش فاصله گرفت ، یک ساعت تو بازار بودیم و منوچهر يه روسری آبی رنگ برای رها خريد و برگشتيم خونه و عصر همون روز منوچهر برگشت شهرستان..
مهربان تو این مدتی که اونجا بود خیلی با مامانم صميمی شده بود ، مامانم كه هميشه غريبه ها رو به ما ترجيح ميداد جلوی ما از مهربان تعریف و تمجید میکرد و به ما میگفت شما دختر فراری هستين و خودتون رو انگشت نمای دوست و دشمن كردين ...
مهربان كه ميديد ما اضافه كار ميكنيم طمع كرده بود و اونم اضافه كار میکرد تا حقوقش بیشتر بشه ، نمیدونم چی تو گوش مامانم پچ پچ میکرد ، با اینکه هیچ اشتباهی نمیکردیم به جون ما مینداختش تا حدی كه هر روز وقتی برای ناهار ميومديم خونه کتک سفت و سختی نوش جون ميكرديم ، وقتی هم با التماس و گریه ازشون ميپرسيديم که چرا کتکمون ميزنيد مگه ما چيكار كرديم ؟ جوابی نداشتن و برای اینکه کم نیارن فقط ميگفتن شما سه تا آبروی ما رو بردين و رومون نميشه تو فاميل سر بلند كنيم ، يه جوری حرف ميزدن که انگار رهای بدبخت با پسره خوابيده يا بچه ی حرام زاييده + اصلا مگه رها تنها دختری بود كه عاشق شده بود و تلفنی با يه پسر حرف زده بود !!!
چند وقتی گذشته بود و ما هر روز شاهد دلبری های مهربان برای آقا رضا بودیم ! جلوش با ناز و عشوه حرف ميزد و هرجا آقا رضا رو ميديد میرفت کنارش
می ایستاد و يه حرف ساده رو پیش میکشید و تا چند دقیقه باهاش حرف میزد ...

یه شب که سر سفره بودیم و حسین و مهربان هم خونمون بودن ، بابام گفت نظرتون چیه هر دو خانواده از اقا رضا تقاضا کنیم تا حقوقمون رو بيشتر كنه ؟ حسین خیلی استقبال كرد و گفت ما که از خدامونه ، صبح زود وقتی رفتیم سرکار قبل از اینکه بابام موضوع رو مطرح کنه آقا رضا که مشخص بود خیلی دلخوره به بابام گفت : اردلان خان دستت درد نكنه ! من كه تا حالا هر چی شما گفتيد نه نگفتم پس چه دلیلی داره پشت سرم حرف بزنید و بگید اگه آقا رضا حقوقمون رو زياد نكنه چند روز كار نميكنيم تا مجبور بهش حقوق رو زیاد کنه ! بابام که از تعجب زبونش بند اومده بود ، با مِن مِن گفت : درسته من گفتم به اقا رضا بگیم تا حقوقمون رو بيشتر كنه ولی خدا شاهده که من حرف بدی پشت سرتون نزدم + هر کی اومده اين حرفا رو به شما گفته قصدش فقط دو به هم زنی بوده ! خدا رو شکر ایندفعه بابام به ما شک نکرد انگار اونم یه جورایی به عشوه های مهربان برای آقا رضا پی برده بود !
مدتی بود كه همه ميدونستن مهربان زن خوب و پاکی نيست شوهرشم يا خودش رو به اون راه ميزد يا ساده بود که اصلاً سعی نمیکرد جلوی زنش رو بگیره !
خلاصه با خبرچینی های مهربان رابطه ی بابام و اقا رضا خراب شد و بابام ناچار گفت : هیچ اشکالی نداره قحطی کار که نیومده ميرم دنبال يه کار ديگه ، اينجا ديگه جای ما نيست ! چند روزی گذشته بود که بابام تو كارخونه ی تيتاپِ شاداب كه شايد بعضي هاتون خورده باشيد و بشناسيدش کار پیدا کرد ، کار خونه ی تیتاپ درست چسبیده بود به کارخونه ی احمد اقا بابای رامان ! ديوار کارخونه ها يكی بود و يه حياط خیلی بزرگ رو به روبه ی کارخونه بود و يه حياط بزرگ تر پشت کارخونه ، خونه ای که به ما دادن تو حیاط پشتی کارخونه بود ...
فاصلم با رامان خیلی کمتر از قبل شده بود هر دقیقه دلم هواشو ميكرد و حتی گاهی وقت ها وسوسه ميشدم كه بهش زنگ بزنم ولی هر بار پشيمون ميشدم ...
یک ماه دیگه عروسی رها بود و بابام بهش گفت اين یک ماه رو ديگه كار نكن و بشین تو خونه استراحت کن ! به خاطر کار زیاد هر سه تامون لاغر و ضعیف بودیم تازه رها از من و روناک هم لاغر تر بود + با پول اضافه كاریمون که از آقا رضا گرفتیم تونستيم يه سری وسایل اشپزخونه برای رها تهیه کنیم ، مثل ست قابلمه و چاقو و ظروف چینی و آبمیوه گيری ‌‌‌‌..
روزا مثل برق و باد میگذشت و هر روزی که به عروسی رها نزدیک میشدیم حس خیلی بدی داشتیم درست مثل یه لشکر شکست خورده شده بودیم .
یک هفته قبل از عروسی رفتیم سقز تا کارای عروسی و خرید

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.13/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.1   از  5 (8 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه xpgxsy چیست?