رمان حنا قسمت هفتم - اینفو
طالع بینی

رمان حنا قسمت هفتم

قرار بود ابستن بشه همون روزای اول معلوم میشد نه بعد اینهمه وقت که حتی رستم از کنارشم رد نمیشه جار میزنی عروست حامله شده جایی نگی زن

 
 که حیثیت واسمون نمیمونه!مردم خر نیستن که؟کم از بی محلی رستم به زنش ندیدن که حالا یکاره بگید خانجان ابستن شده مخصوصا اینکه همه از دم میمونن خانجان نازا بود.خانوم بزرگ لبخند گشادی زد گفت طبیب بوده خدا که نبوده!معجزه شده کم نذر و نیاز گردنم نگرفتم که!بخوایی نخوایی باور کنی یا نکنی عروست ابستنه!قابله صبح ناشتایی شکمشم مالید گفت دوماهشه!باید کل آبادی جشن بگیرن.حیف دیر فهمیدم واگرنه چشم روشنی قلنبه ای از رستم میگرفتم.ارباب دوباره گفت: مگه نگفتن بچه دونش مشکل داره نمیتونه بچه دار بشه؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟!چی تو سرته؟چکار کردین؟خانوم بزرگ با چشم و ابرو بهم اشاره کرد گفت: حالا که شده بیا یقه ام و بگیر چرا عروسم ابستن شده!اینو باید از رستم بپرسی چرا جلوشو نگرفته زنش حامله شده!
ارباب عوض اینکه خداروشکر کنی که از ی خانزاده داری نوه دار میشی اسم حرومزادگی رو نوه ات نیست ناراحتی؟خوب میدونست تمام حواسم مثل گوش شده و حوالی دهنش میچرخه ولی بی تفاوت حرف میزد فرمون بده اتاقی که ته سالن اختصاص دادن به این گدازاده رو درست کنیم واسه نوه مون برای رستم و خانجان روی به روی ساختمون عمارت قصر بسازیم که در خور عروسمون باشه حیاط زیادی بزرگه.دل و جیگرم داشت میومد بالا وقتی مگه توان داشتم خودم و از مهلکه ای که حاضره نجات بدم؟خیره شده بودم به گوجه خیارای خورد شده که بچه ام از فرط گرسنگی ام لگد محکمی زد.حواسم و جمع کردم گفتم خانم اجازه بدین به کارام برسم وقت تنگه و کار زیاد.گفت کجا؟بمون سفره رو جمع کنی!باز‌کجا دوساعت صدات بزنم پیدات نشه؟چقد تحملش سخت بود؟سرگیجه و سستی و دل ضعفه داشت از پا درم میاورد؛اینا که مهم نبود پوستم کلفت شده بود و مرض هرروزه ام بود ولی چیزی که داشت جونمو میخورد بغضی بود که سرسخت میشد نمیذاشت نفس بکشم.
اصلا رستم کی با خانجان خوابیده و اونم ابستن شده؟یعنی رستم بهم دروغ میگفت؟ولی من که مشکلب نداشتم؟گفته بودم اونم زنته دل داره راه بیا پس یواشکی برو بیاهاش با خانجان چی بوده؟سیاست بوده؟خانجان سر سفره ننشست و به بهونه خجالت بست نشست تو اتاقش.
خانم بزرگ گفت واسه عروسمم ناشتایی ببر وای بر احوالت اتفاقی واسه بچه اش بیوفته که از‌چشم تو میبینم.همه میدونن دوتا هوو یعنی دوتا خروس جنگی و حسود.ی سری خوراکی گذاشتم تو سینی بلند کردم.میدونستم نقشه است ولی خوب کارگر بودم و کاری جز فرمان بری نداشتم
 
سینی از بس سنگین بود زیر دلم به درد اومده بود زبونم لال بچه ام سقط میشد جواب رستم و چی میدادم؟با پاهایی که دیگه داشت جوابم میکرد از سر پا ایستادن رسیدم دم اتاق خانجان.کاش میشد سینی و پشت در بذارم برم چون خوب میدونستم چی انتظارم و میکشه.ی تحقیر دیگه؟یا ی افترا؟هرچی بود باید باز لال میموندم چون رعیت زاده بودم هرچند اگه زن ارباب زاده بودم ولی خوب کسی قبولم نداشت.
با اجازه وارد شدم! خانجان دراز به دراز رو تخت لم داده بود شکمش و میمالید!توقع نداشتم اینهمه خباثت و توی نگاش یک جا ببینم!
حتی لبخندش پر بود از بدجنسی!
چشمای ریزش و ریزتر و دهنش گشادش وگشاد تر کرد گفت چطوری هوو؟دیدی؟! قسمت خدا رو میبینی؟هم تو شکمت اومد بالا هم من!
دیدی رستم جفت مارو باهم میخواست؟توجه کردی رستم بهم پشت نکرد و پسم نزد؟چون خوب میدونه کی به دردش میخوره.
دقیق نگاش کردم واقعا رستم چطور رغبت میکرد باهاش بخوابه؟همون شاید بقول خودش کیسه میکشه سرخانجان تا ی شب و باهاش صبح کنه.
کفر نمیگم اما صورتی زیبا که نداشت هیچ برعکس گفته های پدرش سیرت زیباییم نداشت!
نیم خیز شد و دلبری کنان گفت
اما فکر نکن بچه ام بدنیا اومد قید بچه تورو میزنم ها؟ بچه های رستم یعنی بچه های من!احتیاجی به مادر رعیت زاده نیست وقتی خانزاده ای چون خانجان هست.
جفتشونو بزرگ میکنم و بهشون شیر میدم!
شکر که خدا هم سنگ روی یخم نکرد و سفید شدم.
تا ابد باید کلفت خونه و بچه هام باشی.داغ به دلت میذارم بدبخت.
فکر نکنی اجازه میدم بچه ام بفهمه که تو مادرشی و ناراحتی کنه ها؟میدونی که بعنوان زن ارباب هر کاری از دستم برمیاد.
به رستمم میگم زن و زندگیت مال خودت اما بچه ها واسه خودم. هر غلطی که دلتون میخواد بکنید
دلم اتیش گرفته بود خوددار بودم تا جلوی گریه هام و بگیرم!
وقتی اشاره کرد که سینی و روی میز بگذارم صندلی براش بیارم نتونستم کنترل کنم و اشکم چکید ؛ همینکه گفت حالا گمشو نفهمیدم چطوری دور شدم از اتاقش و رفتم سراغ خانم سفره رو جمع کنم بعد ی دل سیر گلایه کنم.
بازم بغضم و سرکوب کردم تا از اون ساختمون لعنتی بیام بیرون بخدا که کم از قبرو قبرستونی نداشت.
روز سختی بود!فقط نمیدونم قرار بود کی از عمارت برم؟این بار که رستم بیاد یا سری بعدی که میاد؟
اصلا رستم بیاد رو داره بهم بگه تو خفا با خانجان میخوابیده؟زیر بار نمیرم چون خلاف شرع نمیکرده که پنهون میکرده.
بالاخره شب شد رخصت دادن برم تو پستوی خودم. کف پاهام گز گز مى كرد نسبت به روزایی که کلفت بودم بیشتر ازم کار میکشیدن
مخصوصا خانجان که کمر بسته بود انتقام سختی ازم بگیره.
 
 
پاهام و ماساژ میدادم و همزمان با بچه ام صحبت میکردم!میدونستم رستم به این زودی برنمیگشت بخدا دیگه پوست کلفت تر از اینم نمیتونستم بشم!چاره ای برام نمونده بودمگه پناه بردن به ارباب بزرگ!امر واوامر خانمای عمارت و گوش میدادم و تحمل مى كردم تا روزم شب بشه!ولی بهتر بود صبر کنم تا رستم بیاد و راحتم کنه اونوقت اسوده خاطر ي جين بچه براش مياوردم پناه بردن به ارباب یعنی خفت و خاری با فكر و خيال و روياى رستم چشمام گرم خواب شد! وقتى بيدار شدم آفتاب زده بود. خدا مرگم بده كه انگارى خواب موندم. سریع از جام پريدم دو گرفتم سمت در که يكمرتبه در با شتاب باز شد اگه جلوى شكممو نمى گرفتم به در مى خوردم. خانجان دست به كمر گفت: مگه نمى دونى جز کلوچه ناشتایی میلم به چیزی نمیره؟ چه غلطى مى كنى كه فس فس میکنی؟يا چون فهميدى فقط كلوچه ميخورم به عمد تكون نميخورى؟
با نگرانی گفتم : خانوم به خدا خواب موندم هيچ قصد و قرضى نبست
فرياد زد: خواب مرگی گرفته ات دیگه!زود گرسنمه!
رفتم تو مطبخ که بى بى لبخند محوى زد و با چشم به تنور اشاره كرد. خميرو برام حاضر كرده بود.
لگن و گذاشتم رو سرم و راه افتادم سمت تنور کنج حیاط!
تند و تند دست به كار شدم سرى اول که كلوچه هارو دراوردم توى سينى چيدم و بردم سر سفره. خانمای عمارت که چشمشون بهم افتاد اخم کردن و رو‌گرفتن!دل دل میکردم رستم زودتر برگرده اونوقت ببینم کی به کی اخم میکنه و طاقچه بالا میذاره!
کلوچه هارو گذاشتم سر سفره قصد بيرون اومدن داشتم كه خانوم بزرگ گفت: شنیدم خواب موندی حنا گفتم خسته بودم خانم ببخشید گفت طبیعیه بخاطر آبستنی سنگین شدی از فردا صبح میری دهقانی!
دنيا روى سرم خراب شد مگه من مى تونستم با اين شكم برم دهقانی؟مگه خدمتکار عمارت نبودم؟گفتم اخه خانم داد زد مهم نیست حتی اگه سقط بشه ولی به نفعته نگهش داری امانت ارباب زاده رو.
شل و وارفته سرتنور عرق از پیشونیم چکه میکرد و ریز و بیصدا اشکامم رو گونه هام جاری بود. وقتى بى بى گفت زود میاد صبر پیشه کن گفتم چه صبری بی بی قراره برم دهقانی چنگی رو گونه اش کشید گفت حنا توکل کن به خدا که بزرگه.میخوان بهت سختی بدن فراری بشی.
پس چرا رستم پیداش نمیشد؟
بنا به امر خانم بزرگ صبح زود از کنار کوچه های ابادی پشت بقیه زنا راه افتادم خیر ببینه بی بی رو که حواسش بهم بود؛لای ی پارچه نون و پنیر گذاشت ضعف نکنم.
زنی با جثه مردونه تا منو دید گفت ببین بقیه چکار میکنن همون کار و بکن.
پام و که گذاشتم تو زمین بین اب گل الود چهار ساون بدنم می لرزید خیلی از مار ابی میترسیدم مادرم همیشه میگفت تو زمینای شالیکاری مار زیاده.
 
 
چند باریم به هواى اينكه لای انگشتای پام چيزى وول مى خوره جيغ كشيدم و با اون شكم بالا و پايين پريدم اما كى بود كه به دادم برسه!
تا اذون غروب توى زمين بوديم.سر وهیکلم گلی بود کی از این کارا کرده بودم که بلد باشم اخه؟توان نداشتم مخصوصا اینکه تا عمارت و باید پیاده میرفتم.
شاید یک ساعتی طول کشید تا رسیدم.
در عمارت و نزده بودم یکی از پشت چارقدم و گرفت گفت چشم سفيد کجا جولون میدی؟
سکینه خیر ندیده بود که باز دور برداشته و سروکله اش پیدا شده.
با حرص گفت حالا که خانم عمارت و عروس رستم نیستی نازت و بکشم داری کارگری میکنی!طبق قولمون باید ماهانه تو بدی به ما!هرچی داری بده.چارقدم و از دستش کشیدم بیرون گفتم جفتک انداختنت واسه وقتیه که رستم نیست جنم داری رستم که اومد بیا خودنمایی کن ببینم هنوزم جرات داری دستت به گوشه لباسم بخوره زنیکه؟دمت و بذار رو کولت برو تا جیغ و داد نکردم ارباب نیومده بالا سرت!
با پوزخند گفت اره جیغ و داد کن نیست به حرفتن و باارزشی در و گوهر که بجا خانمی داری دهقانی میکنی.حتما ارباب و صدا بزن از ابادی بیرونم کنن فلک زده!
گفتم نه از ابادی بیرونت نمیکنن چون هرچی باشه تحفه شون تو شکممه و شریک جرمی.هم تو هم عموم!
یادت نرفته که از رستم باج گرفتین رضایت بدین به عقد؟
دست به کمر گفت واسه من که عار نیست اونکه باید جوابگو باشه عموته الانم بخوایی بامبول دربیاری عموتو میفرستم اینجا دست پیش بگیره.
با ی لبخند ملیح جواب دادم درسته میدونن از رستم آبستنم اما اینم میدونن زن عقدی رستمم هستم.دست پیش بگیرید مطمئن باش مجازات میشین.بالاتر از سیاهی رنگی نیست پوستم خیلی کلفت شده.
دستش و برد بالا بخاطر تندگوییم بزنه تو دهنم که صدای فریاد بی بی رفت هوا با تعصب گفت نبینم دست رو عروس این عمارت دست بلند کنی که خودم خون خواهت میشم.
یکه ای خورد به بی بی سلام کرد با ملایمت گفت خانم جان اومدم جویای احوال دخترمون بشم ولی بی بی گفت لال شو که سیرتا پیاز و شنیدم شریک دزد و رفیق قافله!
درسته ارباب زاده نیست ولی ادمای عمارت بخاطر بچه رستم خانم که شده اجازه نمیدن کسی به زن رستم خان زور بگه هرچی هست بین خودشونه به تو ارتباطی نداره.
بار بعدی ببینم سراغ حنا رو میگیری بلایی به روزت بیارم سر بلند نکنی و به گفته خودت از ابادی بندازنت بیرون.
درسته حنا رعیت زاده است اما مادر بچه رستمه احترامشم واسه همه واجبه.
سکینه چشم غره ای بهم انداخت و با لب و لوچه اویزون راهش و کج کرد رفت!
خوب میدونستم این ماجرا شروع کینه ای جدید از جانب عموم و سکینه است.
 
 
آهى از سر دلتنگى و بدبختى و بيچارگى کشیدم كه بی بی زلیخا دستشو روى شونه ام گذاشت و گفت خسته نباشی مادر هلاک شدی نه؟بغض الود گفتم مگه کار دیگه ایم ازم برمیاد؟مگه میتونم مثل الان که جواب سکینه رو دادم جواب خانمای عمارت و بدم؟
بی بی گفت چی بگم والا که تو این قضا و قدر خدام موندم. همه شام خوردن بیا ی چیزی بخور!
گفتم بی بی میلم به غذا نمیکشه میخوام اب به سروکله ام بزنم بخوابم.
اب گرم و بی بی اورد برام! تو اتاقم نشسته بودم گیسامو شونه میزدم که خانجان اومد تو. گفت کی اومدی؟فردا قبل اینکه بری اول براى من کلوچه بپز میدونی که بد ویارم.خانم بزرگ صدات میزنه بری براش قلیون بچاقی
بی بی بازم به دادم رسید و غذا رو گذاشت جلوم و گفت :تو بخور خودم میچاقم ولی خودت ببر برات شر نکنن.
قلیون و گرفتم راه افتادم كه خانجان از سکو داد زد چرا لفت میدی دختر؟! خانم وقت خوابشه ! قلیون و گذاشتی برو چایی بیار.
کنارش ایستادم تا نفس تازه کنم كه دستش ودراز کرد هولم داد و گفت: زودتر دختر.
اما دستش به قلیون خورد و ذغالا ریخت زمین و منم از ترس خودمو عقب کشیدم قلیون موروثی خانم بزرگ خورد زمین شکست.
خانجان فورا سر زد به سلیطگی که عای دختر بی خاصیت از قصد قلیون و شکستی؟
گفت و گفت ك. با ترس گفتم خانم جان توطئه نکنید شما که دیدی خودش افتاد.
هرچند همه نقشه بود تا منو به فلک بدن واگرنه چرا باید دستش و میاورد جلو؟
خانم بزرگ هراسون اومد خانجان گفت هنر دستش‌ و ببین؛کمر بسته به نابودی شما!اول از قلیون شروع کرده که به گور هفت جدو ابادش بخنده بتونه خسارتشو بده.
بخدا که از عمد انداخت کفر شما رودربیاره قشنگ معلومه حرصش گرفته رفته سر زمین خواسته خودشو خنک کنه.
بی بی یکهو سررسید و گفت: خانم تمام وقت پایین مراقب بودم حنا سهوا اینکارو کرد مقصر خانجان خانم بود.
از بی بی بعید بود بخواد هواخواه رعیت بشه و رو حرف خانم حرف بزنه.جوریکه نه تنها من حتی خانم بزرگم تعجب کرد‌.
خانم بزرگ گفت بی بی ایستادی اینجا به چغولی؟ برو به کارت برس! با عروسام تنهام بذار.
بی بی که رفت خانم بزرگ گفت جمع کن هرچی ریختی.
خم شدم به جمع کردن که خانجان پاشو گذاشت رو شونه ام و با لبخند نگام میکرد واضح بود میخواد هولم بده چون تا پله ها فاصله ای نداشتم.به شونه ام فشار اورد داشت هولم میداد برای دفاع از خودم پاشو گرفتم.
تعادلشو از دست داد و به ضرب روی کمر از پله ها لیز خورد رفت پایین.
وای بر من که روزگارم سیاه شد!چشمامو بستم گوشامم گرفتم و جیغ زدم.طولی نکشید که لگد رو لگد به سرو صورتم فرود میومد.
 
 
تا بیام خودم و جمع کنم دستم کشیده شد؛اینقد همه چی سریع بود که نفهمیدم چی به چیه!فقط بی بی میگفت بدبخت شدی دختر بدبخت.خانجان از هوش رفته.نذر و نیاز بگیرگردنت بلایی واسه تحفه اش نیوفته که بیچاره ات میکنن بی مادر یتیم.
تا طبیب و خبر کردن یک لحظه اروم نگرفتم.
طبیب در کمال تاسف اعلام کرد توراهی خانجان سقط شده!به همین راحتی.
کی بود باورش بشه مقصر نیستم ؟
منکه با تموم سادگیم باورم نمیشد خانجان ابستن باشه که حالا بچه اش سقط بشه مگر اینکه هرچی هست نقشه است!
مساله باور من نبود مساله این بود از دید بقیه هووی خانجان از عمد بچه رستم واز بین برد و خانجانی که به زور دارو و نذر ابستن شده دیگه توانایی نداره مادر بشه.
همون نیمه های شب توپستوی خودم با هزار فکر و خیال تو خودم مچاله شده بودم و به گوشزد بی بی نخوابیدم.
نشسته چرت میزدم که در پستوم مثل طویله بی در و پیکر باز شد و ارباب اومد گفت به نفعته بچه تو شکمتو صحیح و سالم بدنیا بیاری چون لیاقت مادری نداری قاتل!اجازه نمیدم تو عمارت بمونی زیر سایه ام روز و شب کنی و بعدش به ریشم بخندی.توله سگ مگه کم بهت خوبی کردیم که بچه رستم و کشتی؟اون بچه چکار تو داشت؟
منتظر حمله بودم اما حمله نکرد فقط زهرشو ریخت و رفت.
نيمه هاى شب بود كه بى بى اومد سراغم دستپاچه بود و تند و تند حرف مى زد.میگفت بايد برى... اگه اينجا بمونى نميذارن ي هفته ام نفس بکشی زنده زنده دفنت مى كنن و بابت بچه اى كه اصلا وجود نداشت خونبس مى گيرن بساطتتو جمع كن برو از اینجا.
با گريه دستشو گرفتم گفتم: بى بى كجا برم ؟به كى پناه ببرم؟ من كه كسیو ندارم بذار همين جا خاكم كنن همين جا دفنم کنن اما هزار تا وصله ى ناجور ديگه بهم نزنن بهتر بمیرم مگه مادرم نمرد؟
آه كشيد. وقتى حرف میزد صداى اونم بغض داشت گفت: دختر جونت و بردار برو كه اگه بمونى شايد نكشنت اما بچه تو ازت ميگيرن خانواده ى خانجان باخبر بشن نابودت مى كنن رستمم كه نيست ازت دفاع كنه هربلایی فکر نکنی سرت میارن ها پاشو فرار كن... عموت اومده جلوى در منتظرته با ترس گفتم: عموم؟ صد رحمت به خانمای عمارت بدتر از اونا به خونم تشنه است!ندیدی زنش چطوری دم در نگام میکرد؟بی بی تورو خدا ول کن این جماعت و خدای منم بزرگه!
ناراحت گفت: نترس... اومده كه ببرتت... ميگه ميخواد تو رو به رستم تحويل بده من كه چشمم اب نميخوره اما باهاش برو فقط نمیدونمم کی بهش خبر رسونده بیاد دنبالت الله واعلم چی تو ذهن مردم میچرخه!ولی فقط برو دختر جان.
از اينجا موندن و هر ساعت و هر لحظه مردن راحت تره که!
 
 
نمى خواستم برم مى دونستم برم هزار تهمت و افترا پشتم مى بندن و به گوش رستم مى رسونن اما دلم به بى بى قرص بود كه هست و واقعيت و به رستم مى گه و رستم هر جورى هست پیدام میکنه و نجاتم میده
گريون بقچه ام و جمع كردم از در پشتى به چشم چرخوندنای بی بی بيرون رفتم. وقتى از در عمارت بيرون رفتم براى اخرين بار به عمارت نگاه كردم. آخ عمارت! روى سر صاحبخونه ات خراب بشی که از وقتى پامو گذاشتم اینجا یروز خوش نديدم. ي آه جيگر سوز از ته دل يك يتيم بى پدر و مادر کشیدم و تو تاریکی راه افتادم برسم به عموم.
از دور که دیدمش هیچیش به چشمم نیومد بجز پوزخندش یواش گفت پشت سرم راه بیوفت.گفتم عموجان کجا؟شرمنده که نمیتونم مهمون خونه ات باشم آبم با سکینه تو ی جوب نمیره.تندی گفت زبونت دراز شده چند ماهم نیست اومدی عمارت اما معلومه خوب دریده شدی!از خداتم باشه میبرمت خونه خودم مثل اینکه وهم ورت داشته واقعا عروس عمارتی و میتونی کوچیک بزرگ مارو امر کنی؟از خیالات بیا بیرون حنا!
نکنه با خودت گفتی ابدا کارت گیر منو زنم بیوفته که دم دراورده بودی نه؟
دلم شکسته بود چیزی که خیلی تو‌چشم بود مسیری بود که عموم میرفت!سمت خونه نبود میخواستم بپرسم کجا میریم ولی واقعا دیگه تحمل تحقیر و کتک نداشتم.
سر ابادی بود که سیاه پوشی انتظارمون و میکشید با اشاره عموم سوار گاری شدم.
باحسرت به ابادی و خاطرات کودکیم خیره شده بودم و گاری راهی شهر بود‌.
نمیدونستم کی قراره دوباره تو این ابادی نفس بکشم اصلا برمیگشتم یا نه؟
دلم بود قبل رفتن یبار واسه همیشه خاک مادرم و لمس میکردم ولی دریغ از بی محبتی!
خداحافظی کردم از هرچی تلخی و شیرینی بود.
تو شهر حس غریبگی داشتم!عموم ادرس خونه ای و داد گاریچی با حوصله اما خواب الود سرقاطرش و کج کرد.رسیدیم به مقصد و عموم گفت مدتی و مهمون اینجایی میرم ابادی و برمیگردم بلکم بتونم خوش خبری بیارم.مبادا به سرت بزنه فرار کنی تک به تک خونه هارو میگردم مطمئن باش سرخودت وبچتم بلا میارم فعلا که پشیزی ارزش نداری عروس عمارت دلخوش به بچتم نباش که بتونه نجاتت بده هیچکس جلودار غضب خانم بزرگ وارباب نیست حتی رستم.ضمنا سعی نکن دنبال رستم بگردی چون نه تنها که پیداش نمیکنی هیچ کارش گرفته احتیاجی به تو یا کسی دیگه نداره که اگه محتاج او بود اینجا نبودی و همون موقع تورو باخودت میبرد نمیذاشت بمونی تو عمارت‌ زیر دست وپای زنش و مادرش جون بدی کلفتی کنی.دیر نیست تو عمارتم دستش و بند میکنن تا حنایی یادش نمونه و اینقد زن بگیره و بچه بیاره که کلا بچتم فراموش کنه.برو تو لام تا کام حرفی نمیزنی جز تشکر از غذایی که جلوت میذارن
 
 
اضافه بر کپنت حرف نزنی که به گوشم میرسه چشم سفید!
ناامید گفتم اخه برم تو بگم چند منه؟کیم؟
خباثت تو چشماش خنجر فرو میکرد تو قلبم خوبه هم خونم بود.
گفت یکی از فامیلای سکینه است که از دم خونه عاریه ایت چخه اش میکردی دلش به رحم اومده ادرس اینجا رو داد.اسمش اختر و پیرزنه ی پاش لب گوره!
عموم بی خداحافظی سرش و انداخت پایین رفت؛در خونه باز بود؛یعنی شهریا در خونه شونو نمیبستن؟اونم اونوقت شب؟
به گفته عموم رفتم داخل!انگار که منتظرم باشه تا چشمش بهم افتاد گفت های دختر!
از دور مشخص بود ی چشمش کوره گفتم جانم خانم!با عصا اشاره کرد گفت برو این اتاق!
شب اولی تك و تنها چمباته زدم کنج اتاقی که بهم داده بودن!کم از پستوم نداشت به همون شکل کثیف با تشک پهن!
داشتم به رستم فکر میکردم یکهو نیم تقه ای به در زده شد و مردی هم قد و قواره رستم ولی با هیکلی پهلوونی تر اومدتو.
قلبم همچین میزد انگار الانه بیوفته جلوپام که اختر پشت سر اون مرد اومد تو گفت الاغ باز مست کردی‌ چپ و راستت و گم کردی؟سرخرتو کج کن باید بری اتاق بغلی!
از این مدل خونه ها دورا دور ی چیزایی شنیده بودم اما استغفرالله داشتم به چشم میدیدم خونه هایی که شما تو این دوره میگید خونه تیمی.
وقتی رفتن گل میخ و از چفت انداختم مگه دیگه از ترس تونستم چشم روی هم بذارم؟
چند وقتى بی سرو صدا که نه با صداهای بی حیایی اتاق بغلیا گذشت هرازگاهی واسه اینکه رگ پام نگیره و بچه بچرخه تو حیاط راه میرفتم تا سروکله عموم پیدا شد!يكى دو ساعتى از این اتاق به اون اتاق چرخید با يكى دوتا از خانمای‌ اونجا خوش و بش کرد و بدون اينكه خبری ازم بگیره قصد رفتن كرد.
از پشت صداش زدم گفتم عمو نيومده مى خواى برى؟بعد وقتی اومدی حداقل ي خبرى حرفى حديثى!
نیش بازش بسته شد گفت چی میخوایی بشنوی؟
گفتم خوب معلومه از رستم!خبری ازش نداری؟یعنی برنگشته عمارت خبرم و بگیره؟
خونسرد گفت مگه اونشب دم این خونه نگفتم سرش گرمه؟
حور و پری تو دربار رستم ودوره کردن آخه توى رعيت به چه دردش ميخورى؟
دلم مى خواست بگم مگه مثل تو دله دزده كه به اينا قناعت كنه اما دستم زیر سنگش بود و باید زبون به دهن میگرفتم گفتم تا كى اينجا بمونم؟ گفت تا وقتى یادشون بره ی ارباب زاده روکشتی!کم از جنایت نبوده کارت!
سرخورده گفتم بی تقصیر بودم یعنی هنوز یادشون نرفته؟
گفت اون جماعتى كه من ديدم اگه ادعای خون نکنن حتما بچه تو ازت میگیرن برو دعا کن به جونم جونم كه تخم حرومتو نجات دادم.
بازم رفت و بعد ی ماه برگشت؛سنگین تر شده بودم سینی چایی و گرفتم جلوش نگاهى به شكمم انداخت و گفت: كى وقت زاييدنته؟!
 
 
خجالت زده گفتم فکر کنم اخراشه اخه پیش قابله نرفتم
زل زد تو صورتم گفت مى خوام طلاقتو بگيرم
رستم ديگه بر نمى گرده! مى گن تو دربار زن فرنگی گرفته؛اینقد دل مشغله زن جدیدشو داره که حتی اسمی ازت نمیاره چه برسه جویای احوالت بشه که کجا هستی چکار میکنی؟
خانجانم پس زده چه برسه به تويى كه زدى بچشم كشتى
با زارو التماس گفتم من نکشتم به من باشه میگم همش حیله و نیرنگ بود.
گفت خوب باشه تو نكشتى اما میگن رستم وقتى فهميده با خانجان چه كردى قسم خورد اسمتم نياره!.
حتى باورمم نمى شد عموم واقعیت و بگه ولی چه كنم كه دستم جایی بند نبود و چشمام منتظر بودن به تکون خوردنای لبای عموم.
گفتم عمو مى گى چيكار كنم با ی بچه؟یعنی نزاییده بشم بیوه؟خدارو خوش میاد؟شکم بچه رو‌چجور‌سیر کنم؟کفر نیست ارباب زاده باشه و کمک دستم بره گدایی؟
با نیشخند گفت مگه کاری میتونی کنی؟اصلا بیا برو ادعای حق کن کیه ادم حسابت کنه طلاقتو كه گرفتی همين جا دستتو بند مىکنم جوونى اينده دارى مى تونى تو همين شهر زندگی کنی.
از عموم بعيد بود كه بخواد دلداریم بده. معلوم نبود چه خوابى برام ديده که به دلم بد اومده بود و اروم و قرارمو ازم گرفته بود. وقت زايمانم نزديك و نزيكتر مى شد و ترسم بيشتر و فکرای پوچ وپراز وهمم بیشتر میشد.
این روزا عموم لطف میکرد خرجیم و میداد دست اختر بعد اینکه فارغ میشدم مگه خرج بچه مردم و میداد؟
اختر ادم بدی نبوددرسته خونه فساد داشت مثل مردا مشروب میزد بالا و سیگارپشت سیگار دود میکرد و اخلاق درستیم نداشت ولی با من یکی که خوب تا میکرد و تعصب مردونه روم نشون میداد.بالاخره موعد فارغ شدنم سر رسید نصف شب بود!از شرم اولش داد و فریاد نکردم فقط میگفتم مادر کجایی ولی وقتی دردام اوج گرفت نعره میزدم ننه اختر بیا!
تند و تیز اومد گفت سر اوردی دختر نصف شبی؟جون به لبم کردی!چه وقت درد گرفتنت بود دست به دامن کی بشم اخه؟
مثل جارچیا تو راهرو داد زد امشب کسب و کار تعطیله هرکی بره پی کار خودش!کل‌ خونه رو خالی کرد نشست زیر پام گفت زور بزن!
زور زدم نشد که نشد!درد کشیدم و به خودم پیچیدم تا اینکه اختر زیرپام چرت میزد سر ظهری با کلی دعا ثنا دخترم بدنیا اومد.
بچه رو پیچید لای روسری گفت خیرت باشه دوتا جل کهنه ام نتونستی واسه بچه ات درست کنی؟
با هق هق گفتم دلت خوشه ننه اختر با کدوم پول با‌ کدوم دل خوش؟گفت عیبی نداره راه دوری نمیره میفرستم یکی از دخترا رو بازار یکم پارچه مارچه بخرن بلکم بتونی بچه تو قنداق کنی.گذاشتش رو سینه ام گفت خوش اقبال باشه ولی اصلا شبیه تو نیستا
 
 
به گمونم که کشیده به پدرش!وقتی دخترکم ورو سینه ام گذاشت فراموش کردم چقددرد کشیدم ذوق زده صورتش و نگاه کردم کاش رستمم بود اخه خیلی دوست داشت اولین نفر باشه که بچه رو میبینه و تموم ابادی و مشتلق بده.حیف که قسمت نبود!
اونروز اختر لطف کرد تن دختر ارباب رستم و پوشوند و گفت از کاه و تخم مرغ محلی اینجا خبری نیست برات تهیه کنم ولی کاچی و درست میکنم که جمع کردن زن زائو ثواب داره.شاید خیر اخرتم بشی دنیام که به گند کشیده شده.دخترم چهل روزه بود دلم نمیرفت براش اسم انتخاب کنم هرچقد اختر گفت بچه با اسم موندگاره اگه نه عمرش یه دنیا نمیمونه گوشم بدهکار نبود.دلم میخواست رستم بیاد و واسه دخترش اسم انتخاب کنه حتی اگع ده سال دیگه ام شده صبر کنم.باز عموم اومد!
وقتی دخترم و دید بی احساس و حتی ی کلمه تبریک گفت حالا که فارغ شدی وقتشه به فکر زندگیت باشی.میخوام بسپارم به اختر شوهر خوب پیدا کرد شوهرت بده.با تعجب گفتم وای بر من عمو!هنوز زن رستمم چرا اسم روم میاری؟
با اخم گفت زیاد پرس و جو کردم بعد سه ماه اگه زن یا شوهر از هم خبر نداشته باشن یعنی چشم تو چشم نباشن از نظز شرع طلاق واجبه!
گفتم پس هر کی از روستا اومد شهر واسه کار زنش بره طلاق بگیره؟عمو جان نمیخوام طلاق بگیرم عموم سیبیلش و تاب داد گفت به گور پدرت خندیدی تا کی خرجت و بدم؟ارث پدرت دستمه؟به خرج خونه و زن خودم موندم‌ توام شدی وبال گردنم.فرستاده بودمت پی کار کمک خرجم باشی که رسوایی بار اوردی و شدی نون خور اضافه ام؟
اگه محبت میکنم دخترت و نمیفروشم تا خرج این چند وقتی که کردم برات و جبران کنم فقط چون دلم به حالت میسوزه اگه نه تو ادمی هستی نرسیده به اتاق رستم سایه مارو با تیر میزدی!
سپردم به اختر حتما شوهر پیدا کنه حداقل خرج خودت و تخم حرومت و که میده منم راحت میشم‌.
فردام صحبت کردم میریم پیش ملا خطبه طلاق بخونه بهش گفتم چند ماهه شوهرت ولت کرده درست نیست زن بی شوهر بگرده‌.
چیزی نمیشد بگم چون واقعیت همین بود اون بانی نجاتم شده بود پس نمیشد رو حرفش حرف بزنم
اگر نبود شاید منو دخترم کنار هم نبودیم.
خدا خدا میکردم اگه قراره شوهرم بدن بچه مو ازم نگیرن.وقتی ملا خطبه طلاق و میخوند زار زار به بخت بدم گریه میکردم.نه این عقد به اختیارم بود نه طلاقش!اصلا چرا نظرم مهم نبود؟
رستم که رفته بود دیگه چه با طلاق چه بی طلاق ما بهم راهی نداشتیم فکر نمیکنم روزیم میرسید که همدیگه رو ببینیم!
دلم پیش رستم موند وقتی برگشتیم خونه اینقد گریه کرده بودم که اختر بچه رو ازم گرفت رفتم تو اتاقم و خوابم برد.
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hana
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه bipfz چیست?