رمان سر اغاز یک انتها قسمت 2 - اینفو
طالع بینی

رمان سر اغاز یک انتها قسمت 2

_ام..ام... به نظرم همه جات .پقی زدم زیر خنده

نازی:ای بابا اصلا من قهرم

_بغلش کردم:میدونی که نمیتونم قهرتو ببینم

 

 

نازی:اره معلومه.

_بابا غلط کردم خوبه

لبخند زد فهمیدم راضی شده. نازی یا همون نازنین خودمون یک سال ازم کوچیکتره اما چون یه سال جلو تر اومده مدرسه اونم امسال رشته شیمی دانشگاه مرکزی قبول شده بود.در کل دختر زیبا و خوبی بودو خیلی خاطر خواه داشت.گاهی اوقات کفرمو در میاورد اما بازم خیلی همو دوس داشتیمو رازامونو بهم میگفتیم.

رفت از اتاقم بیرون لباسامو عوض کردم رفتم دیدم پویا و ناز هم اونجان خاله جونشونو بغل کردن باهاش حرف میزنن

اومدم اشپز خونه به تمنا سلام کردم

_به به چه عجب یاد ما کردی خواهر؟

سلام.خوبی؟

_ممنون

خواهرم چون ازم خیلی بزرگ بود رسمی بودیم با هم اما بر عکس با بچه هاش همش سر به سر هم میذاشتیم.

خوب مهمونی هم بخیر گذشت و همه رفتن.اقا دومادم به نظر پسر خوبی میومد فامیل بود و در ضمن مهندس کامپیوتر در کل زندگی خوبی داشت.

فرداش با کسالت بیدار شدم رفتم سمت دانشگاه....

ارش اومد سمتم

_سلام داااااش

سلام کیان خان خوبی؟

_بهتر از همیشه

مهمونی چطور بود؟

_خوب بریم درسا شروع شد.

رفتم سمت در کلاس مهسا با چشاش منو میخورد محل ندادم کلاس که تموم شد میخواستم با ارش برم که مهسا دم رومو گرفت میخواستم ازش فرار کنم که نذاشت

_میشه باهاتون حرف بزنم

وقت ندارم

_خواهش میکنم فقط چند لحظه

دیدم ضایع بازی میشه همه دارن بهمون نگاه میکنن سریع گفتم بریم

روی نیمکت نشستیم کمی مم مم کرد بعدا به حرف اومد

_کیان چرا منو پس میزنی؟اگه کس دیگه ایو دوس داری بگو تا خیالم راحت شه به خدا از غمت شبا خوابم نمیبره دارم دیوونه میشم میمیرم .

ببین مهسا خانوم تو دختر خوبی هستی هیچ کمی هم نداری اما من دیگه عاشق نمیشم نمیتونم من فقط یکیو دوس داشتم دیگه ظرفیت ندارم منو ببخش نمیخوام قلبتو بشکنم اما بفهمو دیگه بهم زنگ نزن.

_اشک تو چشاش حلقه شد خداییش دختر نازی بود. یه لحظه دلم براش سوخت و گفتم:"گریه نکن مهسا من اشک هیچ کسو نمیتونم ببینم خصوصا که بخاطر من باشه.

انگار امید پیدا کرد لبخند محوی زد و گفت : تو واقعا خیلی مهربونی ...

_نه اونجوریام نیس اما دوس ندارم بخاطر من گریه کنین.

بلند شدم پیش ارش رفتم لبخند شیطونی زد و گفت: ای بلا بلاخره خرت کرد نه؟

_بی ادب خفه من فقط قانع کردمش همین.

ا....ا.. جدی؟

_ببین ارش جوری میزنمت که ناکار شی بخدا دل به مامانت نمیسوزونم.

تموم شب با ارش درس خوندم خونه اون موندم کلی دلقک بازی در اورد و با  هم خندیدیم.

صبح بلند شدیم زود رفتیم دانشگاه دیدم مهسا بد جور نگام میکنه ارش هم پوز خند میزد اهمیت ندادم و مشغول درسام شدم.

اومدم خونه گفتم سلام مامان

_سلام پسرم اومدی خسته نباشی

ممنون مامان جون خودم

نشستم زود غذامو با اشتها خوردم "مامان هیچ امروز بهم یه زنگ نزدی ببینی پسرت کجاست.

_چرا زنگ زدم اما ارش برداشت گفت گوشیاتون عوض کردین.

گر گرفتم این ارش کصافط چرا این کارو کرد با گوشیه من چه کار داشت؟

دویدم سمت اتاقم چون گوشیمون یه مدل بود اصلا فرق نتونستم با عصبانیت گوشیمو گرفتم دیدم تو مخاطبین به نام خودم زنگ زدم

_الو

مرگ درد مرض ارش دعا کن دستم بهت نرسه تو با گوشی من چه غلطی میکنی؟

_اروم باهات حرف میزنم کیان

میام خونت هر جا هستی زود بیا

_باشه.

نفهمیدم چطور تا خونش رفتم خونم به جوش اومده بود درو باز کرد رفتم تو

پاهامو تند تند تکون میدادم ارش فهمیده بود بد جور داغ کردم.

_داداش من مهسا رو دوس دارم.

جون؟؟؟؟مهسا رو دوس داری؟بمیرم بچم عاشق شده...

چییییییییییییییی؟ عاشق مهسا؟ خوب چه ربطی به گوشی من داره؟

_خودت میدونی اون جز تو کسیو نمیبینه من...من......

اینقد مم مم نکن واضح حرفتو بزن.

_به اسم تو باهاش حرف زدم حالا اون فک میکنه تو هم عاشقشی.

چی؟تو چی زر زدی؟ به نام من باهاش حرف زدی؟ غلط کردی .میدونی این کار یعنی چی؟اون الان فک میکنه من عاشقشم.چطور تو دانشگاه باهاش مقابل بشم ؟اول همین الان بهش زنگ میزنی و میگی که کار تو بوده دوم اینکه گوشیمو میدی فهمیدی؟

با کمال نا باوری زد زیر گریه ارش معمولا همیشه میخندید به هیچ دختری یه هفته زیادتر وقت نمیداد.فهمیدم واقعا دوسش داره کمی اروم شدم دستمو روی شونش گذاشتم

ببین داداشم ارش جون این کار شوخی بردار نیست بلاخره میفهمه که من نیستم .فردا پس فردا میگه بیا با هم بریم بیرون چی کار میکنی؟اون همیشه دیگه منو میبینه فک میکنه منم.این کارت درست نیس

_داداش همی اینارو میدونم اما با وجود اینم راضیم فقط روز یک بارم صدای قشنگشو بشنوم دیگه هیچی مهم نی.

تو دیونه ای گیریم که من کمکت کردم و گوشیمو دادم بهت اگه روزی بفهمه که اون تو بودی اون وقت به معنی واقعی ازت متنفر میشه.

کمی فک کرد اما میدونستم که ارش دست بردار نیس

_فعلا همینجور درسته کمی اشنا شیم بهم دلبسته شه بعدا میگم بهش خواهش میکنم کیان برادری رو در حقم تموم میکنی اگه گوشیتو بدی بهم.

دیدم چاره ای نیس این دیوونه دست بر نمیداره قبول کردمو بعدا به همه دوستو اشنا زنگ زدمو گفتم خطمو عوض کردم.

اومدم خونه سرم داشت منفجرمیشد قرص خوردم خوابیدم.****

بلند شدم دیدم ساعت هشت شبه رفتم پایین سلام دادم طبق معمول بابا باهام سر سنگین بود شام خوردمو زود به اتاقم پناه اوردم.

یک اهنگ از مانی رهنما رو گذاشتم

باغ بی برگ زمستونای من

ابر دنیا رو بپات میریزم

سایه ی گمشده ی رویاهام

شاخه ی شکسته ی پاییزم

پا به پای همهی فانوسا

شب این دهکده رو بیدارم

من نمیتونم اگه برگردم

دست ازین خاطره ها بردارم

من به اغوش تو بر میگردم

اگه رویای تو با من باشه

صبح اخرین نمازم با توست

اگه روز اخر دنیا باشه

همین طور با فکر خوابم برد.*****

صبح بیدار شدم گوشیمو گرفتم فیس بوکمو باز کردم دیدم نزدیک 32 پیام از شیلا بود هنگ کردم.

یعنی چی؟ مگه اون سه ماه قبل منو رد نکرد؟ چرا حالا بهم پیام داده؟

"نمیدونم لیاقت اینو دارم تا معذرت بخوام ازت یا نه اما منو ببخش."

"تورو خدا کیان من شبو روز خواب ندارم"

"میمیرم من تورو میخوام"

"اشتباه کردم غلط کردم"

"اهت منو گرفت "

"تورو خدا از من بگذر"

"حلالم کن"

چشمام کی تر شد؟من چرا بخاطر اون گریه کردم؟

اماده شدم حسابی تیپ زدمو راهی دانشگاه شدم .ای وای این نگاهای مهسا منو میکشه عذاب وجدان میگیرم.نه!! این داره طرف من میاد

-سلام کیانم

ای خدا بگم چی کارت کنه ارش اینقدر این دختررو وابسته کردی و این هنوزم نمیدونه که این من نیستم.لبخند تلخی زدمو گفتم: حالتون چطوره؟

_جان؟ حالتون؟ تا دیروز که عزیزت و مهسا جونت بودم حالا اینقدر با بی احساسی و سردی میگی حالتون؟ اصلا من قهرم .

ای خدا!!! تو دلم 20 بار گردن ارشو شکستم که اینطور منو تو دردسر انداخته دیدم ضایع بازی میشه مجبوری گفتم:

خانومی ببخش دیگه کمی اعصابم خورده

_بمیرم برات که نمیتونم یه لحظه ازت قهر باشم

عین دخترا سرخ و سفید میشدم داشتم از داخل میسوختم که ارش اومد

"سلام بچه ها چطورین؟"

وقتی به چشای تو خون نشسته منو دید حسابی جا خوردخودشو جمو جور کردو گفت:"داداش گل ما چطوره؟"

دیدم اگه کمی دیگه بمونم کاری دست خودمو ارش میدم با یه خداحافظی سر سری از مهسا سمت راهرو رفتم ارش از پشت سر صدام میزد اما من قدمامو تند تر میکردم

_هی کیان صبر کن

برو عوضی که بد جور به خونت تشنه ام

_اخه چرا ؟مگه چی شده؟

یقه شو گرفتم کوبوندمش به دیوار

دیگه میخواستی چی بشه؟ هان؟ دوس دخترت منو با تو اشتباه میگیره اومده میگه عزیزم جونم...

با اینکه منو ارش هر دومون ورزش کار بودیمو با هم باشگاه میرفتیم هیچ خودشو زحمت نمیداد و منتظر بود تا بزنمش اما دستمو کشیدمو رفتم کلاس اصلا درسو هم نفهمیدم با قیافه ی بی حال اومدم خونه

مامان: پسرم برات خبر خوش دارم خالت با دختراش میاد واسه عروسی سارا.....

ای وای !!!! شیلا میاد؟ خدا جون من طاقت ندارم نمیتونم ازم امتحان نگیر.مامان که قیافه کج و کوله منو دید دیگه چیزی نگفت.سارا اومد باهام حرف بزنه دید حال ندارم رفت زنگ های پی هم ارشو هم جواب نمیدادم تا پیام داد

"داداش جواب ندادی شیلا کچلم کرد اخر سر شمارتو دادم بهش بازم ببخش."

زنگ اومد از  خارج بود برداشتم

دیگه بهم زنگ نزن همه چیز بینمون تمومه  قطع کردم خاموش کردم گوشیمو و غم ها دوباره اومد سراغم.برای اولین بار زار زدم گریه کردم به حال و روزم به اینکه میدونستم اگه بیاد و بخواد بهم نزدیک شه خودمو  کنترول نمیتونم.

داغ دلم داره تازه میشه

قراره بازم ببینمش

فکر نکنم طاقت بیارم

این دفعه میمیرم از غمش

بازم چه خوابی دیده برام

چه نقشه ای باز کشیده برام

قراره باز چی سرم بیاد

این دفعه از جونم چی میخواد

داغ دلم داره تازه میشه

خاطره هاش یادم نمیره

میترسم این بار ببینمش

دوباره دستامو بگیره

(علی عبدالمالکی-داغ دلم)****

_چی میگی سارا؟ یعنی الان ا  ومدن؟... خونه ی ما؟

پاها سست شده بود فقط حالمو خدا میدونه .رفتم خونه اهسته در خونه رو باز کردم خواستم فرار کنم سمت اتاقم که مامان دیدتم

"اینا اینم کیان....." تا اینو گفت همه سر ها چرخید سمتم

_سلاممممممم جون خاله اومده بغلم کرد الینا (خواهر بزرگ شیلا) باهام دست داد.

نوبت شیلا بود اونم دست داد التماس امیز بهم ذل زده بود یه لحظه نگام قفل شد توی اون چشای جادوییش... دست و پامو گم کردم

چته پسر ؟تو که اینقدر ضعیف نبودی؟ چرا از دیدنش تمام کاراش یادت میره؟ یادته چطور پست زد؟ چقد بخاطرش زجر کشیدی؟

زود اومدم تو اتاقم درو بستم نفسمو با شدت دادم بیرون تا اروم بشم اما مگه میشد؟ ضربان قلبم رو صد رفته بود تی شرتمو در اوردم رو تختم دراز کشیدم همیشه که میخواستم اروم بشم اهنگ گوش میدادم توی فولدرم دنبال اهنگ میگشتم.اهان پیداش کردم تا خواستم پلی کنم در اتاقم باز شد فکر کردم سارا اس

_میل ندارم شام برو سارا

دیدم نرفت بر گشتم حقشو بدم دیدم.... وای شیلا؟

میشه بیام تو؟

جواب ندادم اومد داخل درو بست

_لطفا درو باز بذار

چرا؟

_بخاطریکه من معذبم

دختر منم معذب تویی؟

_اره

اومد کنارم نشست دستمو میخواست بگیره که پس کشیدم

_به من دست نزن به اون عربه خیانت نشه؟

چشاش پر اشک شد.اااااااای خدا من طاقت اشک اینو ندارم خدا جون نجاتم بده.خودمو زدم به بی خیالی

خوبی؟

_اره معلومه بهتر از همیشه ام اومدی ببینی بعد تو خودمو کشتم یا نه ؟ببین کاملا خوبم اصلا عالیم...

محکم بغلم کرد اه چقدر این دست رو نقطه ضعفم میذاره چند لحظه تو همون حالت موندیم با کراهت ازش دور شدم

_هی دیگه بمن دست نزن میدونی من از دخترای دست خورده و جلفی چون تو بدم میاد

من جلف نیستم کیان اینو خودت میدونی من اشتباه کردمو تاوان سنگینی رو دادم اومدم تا منو ببخشی...

بلند شدم مشتمو محکم زدم دیوار

_اون وقت که شکستیم غرورمو له کردی فکر اینجاشو کرده بودی؟ هان؟ د حرف بزن دیگه لعنتی اون روزا که از درد دوریت میمردم کجا بودی؟منو کشتی دیگه فقط یه جسدم هیچم من هیچ....

یهو اومد نزدیکمو فاصله رو تموم کرد..............

بعد از اینکه طولانی منو بوسید اروم گفت دوست دارم و از اتاقم رفت

من کاملا هنگ کرده بودم این کارو چرا کرد؟ ما حتی وقتی دوس بودیم بهم دست نمیزدیم حالا این با اینجور کاراش چیو میخواد ثابت کنه؟

وقت شام با اخطارای جور واجورمامانم رفتم پای میز زیر چشمی دیدم داره با لبخند نگام میکنه نشستم و برام غذا ریختم مامانم هی به شیلا تعارف میکردو اونم ناز میکرد دیدم وقت کرم پاشیدنه گفتم

"مامان بهش تعارف نکن شاید نمیخواد چاق شه اخه اون دوس پسرش شاید نخوادتش..."

مامان یه چش غره اساسی رفت اما بیخیال نشدم

"شیلا خانوم اونجا عموما اینجور غذا ها نمیخوری نه؟شاید با اون اغا عربه همش غذا عربا رو میخوری..."

شیلا هی سرخ و سفید میشد تا اینکه صدای بابام بلند شد

_غذاتو بخور کیان

میل ندارم.

بلند شدم رفتم سمت اتاقمو خوابیدم****

شیلا

 

 

با این حرفاش خوردم کرد اما بروی خودم نیاوردم وقتی رفتم تو اتاقی که خاله واسه منوالینا اماده کرده بود حسابی گریه کردم. اما نه من کیانو میخوام اون با اون چشای خوشکلش فقط سهم من بود مال من.من میدونم چطور بدستش بیارم.

 

 

کیان

 

 

صبح وقتی داشتم اماده میشدم خواستم حسابی تیپ بزنم تا دل این دخترو بسوزونم .گوشیم زنگ خورد دیدم ارشه اول خواستم بی خیال شم اما نشد یهو فکری تو ذهنم جرقه زد جواب دادم

_الو

کجایی کیان چرا جواب نمیدی؟

_ببین امروز اگه با مهسا با محبت حرف زدم بهت بر نخوره

چرا؟

_بعدا میفهمی بای.

باشه

رفتم پایین بهترین موقع انتقام گیری بود به شیلا گفتم

"دوس داری دانشگاه باهام بیای؟"

اینقد ذوق کرد که فکر کردم الانه که سکته رو بزنه

شیلا:اره اره من الان اماده میشم

اومد لباساشو باهام ست کرده دختره پررو شیطون میگه بزنم....لا اله الی الله

****

شیلا

 

 

اخ وقتی گفت میخواد ببرتم داشتم سکته میکردم چقد این پسر ماهه نوکرتم خدا جون...

 

 

کیان

 

رسیدیم تا چشمم به مهسا افتاد گفتم بیا شیلا میخوام با یکی معرفیت کنم. خواست دستمو بگیره که پسش زدم پیش مهسا رسیده بودیم با صدای قشنگ مردونه گفتم

"سلام عزیز دل کیان...."

جاااااان؟؟؟؟؟؟؟ من تا حالا جز شیلا کسی رو عزیزم نگفته بودم حالا بخاطر در اوردن حرس همون شیلا هر کار میتونم میکنم.

مهسا یه لحظه از دیدن شیلا جا خورد اما خودشو جمو جور کرد گفت

سلام چش قشنگ من.....!!!

واضح تغییر رنگ صورت شیلا رو دیدم

_مهسا عزیزم معرفی میکنم شیلا دختر خالم

خوشوقتم

مهسا: منم عزیزم چقد تو ماهی

ممنون

اخ عجب کیفی میده حرس خوردن شیلا چون واضح میدیدم اگه بتونه سر مهسا رو میذاره روی سینش...

کیان به شیلا دانشگامونو نشون دادی؟

 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : saraghaz
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه iwhcrx چیست?