رمان سر اغاز یک انتها قسمت 4 - اینفو
طالع بینی

رمان سر اغاز یک انتها قسمت 4

_سلام عزیزم

سلام منتظر زنگ کسی بودی که اینقد زود جواب دادی؟

_معلومه منتظر تو بودم

خب...

 

 

_منو ببخش دیگه کیان

هنوزم نمیخوای بیای که از نزدیک ببینمت؟

_هنوز زوده..

هنوز زوده؟ ببین من صبرم تمومه اگه نیای که ببینمت باهات کات میکنم

_اما کیان.....

همینی که هست فکراتو کن خودت میدونی با این تپی و قیافه ایکه من دارم برام دختر ریخته اما خودمو کنترول کردم تا کثیف نشم مثل این پسرای که روزی با یه نفرن نشم اما من اینطور نیستم پس فکراتو کن  من قراره با دوستام برم شمال خوبه باهام بیای اگه بیای باهام بعد از اینکه از نزدیک دیدمت و حرف زدیم ازت خواستگاری میکنم اما اگرم نیومدی همه چی تمومه...

قطع کردم و تو فکر رفتم...

بابا یه مغازه رو که بوتیک با کلاسی بود به نامم کرده بودو اونجا یه نفرو استخدام کرده بودم که کار میکرد منم گاهی اوقات سر میزدم و از نگاه مادی هم مشکل نداشتم اگه نسترن بیاد و هم دیگه رو قبول کردیم ازدواج میکنیم من نمیتونم سه سال دیگه صبر کنم تا درسم تموم بشه......

****

فردا باید حرکت کنیم اما نسترن نه زنگ زد و نه پیام داد فهمیدم جوابش چیه بیخیال زنگ زدم به ارش

_بله ارش...

صداشو مثل زنا کرد و گفت:

ببخشید اغا نمیشناسم

_ارش باز خودتو زدی به خریت . مثل ادم حرف بزن.

بازم صداشو همونجور کرد

بخدا اغا من شوهر دارم حامله هم هستم پس مزاحم نشین

 گفتم : ارش به خدا قسم میکشمت گردنتو دمیشکنم ادم شو....

صدای خندش میومد

ا....ا.. اون وقت جواب مهسای منو چی میدی؟

_ ول کن دیگه اماده ای همه چی برداشتی؟

اره  پس با ماشین تو میریم اول بیا دنبال من بعد با هم میریم دنبال مهسا

_اوکی پس عزت زیاد

اماده شدم همه چیز برداشتم رفتم دم خونه ارش وسایل و گذاشتیم تو ماشین راه افتادیمو مهسا و مریمو هم گرفتیم.

تو راه ارش جون که جز زن مبارکش کسیو نمیدید همش  هر جا میگفت نگه دار واسه مهسا اینو میخرم اونو میخرم داغونم کرده بود اخر سر نگه داشتم براش لواشک میخره  پس که اومد

_ای زن ذلیل

ا..ا.. با من بودی کیان خان

_په ..نه...پ با عمت بودم

محض اطلاتون من عمه ندارم

_خاک تو اون سر بی غیرتت کنن که اینقد غلامی

ای بابا چرا زورت میاد من برای مهسام همه دنیا رو بخرمم کمه

مهسا و مریم ریز ریز میخندیدن از تو اینه نگاشون کردم

_خانوما الان دارین دقیقا به چی میخندین؟

مهسا:اغا کیان چرا به شوهر من حرفای بد یاد میدی کم کم داری منحرفش میکنیا...

خندید..

ارش: الهی قربونت برم من غلط کنم منحرف شم اونم این کیان جلغوز که ابدا بهش گوش بدم...

یکی محکم زدم پس کله ارش که دادش در اومد

ا....اخ کشتیم الان مهسام بی شوهر میشه...ای

_بسه دیگه این خاله زنکا ادا در میاره واسه من تو این قدر سگ جونی که با این پشت دستیام هیچی نمیشدت...

رسیدیم ویلا مون رفتم اتاقم خوابیدم تا ساعت 4 وقتی اومدم دیدم همه دوستتام رسیدن سعید با نامزدش شایان با دوس دخترش حمید اغا هم با زنش فقط دو دختر دیگه بود که یکیشون باران هم کلاسیم بود دیگش پشتش بهم بود از همون دور هیکلش  تو چشم بود کمر باریکی داشت و یه مانتوی فندقی و یا شال سیاه سرش بود کنجکاو شدم ببینم کیه بلند سلام کردم

_سلام بر دوستان عزیز..

همه سر ها چرخید ... وای!!! این دختر که بیشتر شبیه یه پریه تا انسان... چشای عسلی بینی خوشحالت و کوچیک لبهای خوش فرم و قرمز پوستشم که کاملا سفید و بی عیب بود کاملا محو شده بودم که صدای سعید بلند شد

دختر مردمو خوردی پسره بی چشمو رو...

همه میدونستن که من هیچ وقت به دختری نگاه نمیکنم اما این دخترواقعا ادمو جادو میکنه خودمو جمو جور کردم.همه میخندیدن بعد از احوال پرسی اهسته به باران گفتم این کیه؟

خنده شیطونی کرد و گفت:

این  دوستمه اسمش پریا س معماری میخونه سال اخرشه

_خوشبختم خانوم

با صدای باریک و تو دل برو گفت:

منم پریا هستم خوشوقتم..

دلم ریخت چقدر صدای این بشر اشناست

_ببخشید من شما رو جایی ندیدم؟

دختره هول شد و زود خودشو جمع کرد و گفت:

خیر گمون نکنم.ببخشید مزاحم شدم میدونم شما فقط دوستاتونو دعوت کردین اما من دلم میخواست دبیام شمالو بارانم لطف کردن منو اوردن با خودشون..

قسم میخورم این طرز صحبت خیلی اشناست...غلط کردی کیان توهم نزن فقط کمی جلبت  کرده دیگه هیچ....

_خواهش میکنم خوش اومدین اشکال نداره...

فکرم مخشوش بود این دختره چی داشت که منو این جور محو کرد این واقعا خودمم؟دیگه دارم به خودم شک میکنم .رفتم زیر دوش تا کمی راحت شم. اومدم بیرون همه میخواستیم بریم لب دریا و گیتار بزنیم و شامم اونجا بخوریم .راه افتادیم ارش سر به سرم میذاشت و میگفت این دختره خوراکته ....

رسیدیم با بچه ها همه جارو درست کردیم دخترا همه یه سمت و ما پسرا هم همه یه طرف شدیم قرار بود همه بخونن با گیتار  . اتیشم درست کردیم اول شایان گرفت گیتارو

_اول من میزنم برای عشقم میخونم همه منتظر بودن گیتارو تنظیم کرد..

یه نگاه تب دار مونده توی ذهنم

عاشق شدم انگار اروم اروم کم کم

چشمای قشنگت همش رو به رومه

اگه باشی با من همه چی تمومه

تیک و تیک ساعت رو دیوار خونه

میگه وقت عاشق شدنه دیوونه

دلو بزن به دریا اینقد نگو فردا

اخه خیلی دیره دیر برسی میره

تو عزیز جونی

بگو که میتونی

واسه دل تنهام

تا ابد میمونی

تو عزیز جونی ماه اسمونی

واسه تن خستم

تنها سایبونی

.

.

.

همه دست زدن واقعا صدای شایان عالی بود و همه ذوق کردن و ریتا(دوست دختر شایان) با عشق بهش نگاه کرد نوبت ارش بود به مهسا نگاه کرد

_خانومم چی بزنم؟

هر چی دوس داری

_باشه عشقم اما بعدا نخندی بهم

من_ای بابا بخون دیگه ارش

ارش- باشه بابا...

کمی فکر کردو بعد شروع کرد

 

نگو طفلی دل سپرده

یه نفر دلشو برده

بگو چون عاشقه قلبش

تا بحال از غم نمرده

میدونی زندگی سخته

بار حرف زور زیاده

اون کسی برده که قلبش

به دست غم نداده

نگو طفلی منم من

من شهامتم زیاده

هیچکس هنوز تو دنیا

مثل من که دل نداده

مثل پروازپرنده

توی قلب اسمونا

من دلو به عشق سپردم

توی قلب کهکشونا

پر زدم من توی چشمات

با تو من پرواز کردم

من از پایان میترسیدمو

دوباره اغاز کردم

 

همه کف زدن و مهسا با چشای گریوون به ارش نگاه میکرد منم تو فکر بودم این پریا کجاست؟ چرا دور نشسته؟ اگه به باران بگم دستم رو میشه  پس باید ساکت بمونم تو همین فکرا بودم که صدای سعید رشته ی افکارمو پاره کرد

_باز رفتی تو هپروت داااش

نه بابا این جوریام نیس

_پس چرا اینقد صدات زدم نشنیدی؟

خب حواسم نبود نگاهمو دنبال کرد دید به پریا نگاه میکنم

_ا...ا..ای کلک برو خودتو سیاه کن  حالام بگیر این گیتارو بزن ببینم

اما...اما مکن خیلی وقنته که نزدم

_عیب نداره تو بزن

میخواستم مانع شم که صدایی از پشت سرم اومد

بخونین خواهش میکنم...

سرمو برگردوندم پریا بود نمیدونم چرا لال شده بودم گیتارو گرفتم

 

دل دیوونم از تو

تنها نشونم از تو

یه عکس یادگاری

که خودتم نداری

شده رفیق شبهام

وقتی که خیلی تنهام

میگیرمش روبروم

بازم میشی ارزوم

داره بارون میباره

اما چه فایده داره

وقتی تورو ندارم

که بشینی کنارم

چشامو باز میبندم

به گریه هام میخندم

تورو صدا میزنم

شاید بیای دیدنم

.

.

.متوجه چشمای اشکی پریا شدم این چشه چرا گریه کرد؟رفت لب دریا منم تو فکر نسترن بودم کاش الان اینجا بود....

رفتیم ویلا تو راه هی مریمو مهسا از پریا تعریف میکردن و از نجابت و خوبیش میگفتن اصولا دخترا از همدیگه تعریف نمیکنن انگار این دختره واقعا چیزی تو خودش داره من که بلاخره میفهمم.

رسیدیم رفتم اتاقم پیراهنمو در اوردم به بدن 6 تیکه ایم تو ایینه نگاه میکردم که در اتاقم باز شد با کمال تعجب پریا بود بدون اجازه داخل اومد درو بست وقتی نیم تنه مو برهنه دید سرخ شد اما بازم از رو نرفت

_کاری داشتین پریا خانوم؟

با صدای لرزونی گفت اره

_خب بفرمایین

من...من... از شما خوشم اومده میخوام...میخوام امشب ... کنارتون باشم.

_جان؟؟؟؟ عقلت تو سرته خانوم؟ ببین من ازون پسرا نیستم منو عوضی گرفتین منم به درک فکر ابروی خودتونم نیستین؟

نه جز تو هیچکس و هیچی برام مهم نی

_اولا تو نه و شما دوما حالم ازت بهم میخوره همه ازت تعریف میکردن فکر میکردم دختر خوبی هستی گمشو از اتاقم بیرون..

نزدیکم اومد صورتشو نزدیک کرد میخواستن ببوسم که با سیلی محکمی که زدم تو صورتش خشک موند

_گمشو از اتاقم بیرون پست

جای انگشتام رو پوست سفیدش مونده بود با چشم گریون رفت.ای خدا این دیگه کی بود هر پسری جای من بود محال بود این پری رو پس بزنه اما منئ این کارو کردم مطمئنم جای انگشتام کبود میشه رو صورتش....

تا صبح خوابم نبرد همش فک میکردم این دختر چی کم داره که بخواد هرزه بازی در بیاره اما جوابی براش پیدا نکردم.

صبح سر میز صبحانه بودیم که اومد جای کبودی رو با ارایش ترمیم کرده بود اما بازم معلوم بود

ریتا-صورتت چی شده پریا جون؟

چیزی نیست پام پیچ خورد افتادم.

اخمام توی هم بود .د بگو بگو لعنتی که دیشب اومده بودی اتاق من و منم اینو کادو دادم بهت...حالا بخاطر اینکه ابروت نره ماست مالی میکنی؟

همینطور تو ذهنم با خودم حرف میزدم که اومد کنارم بشینه اما بلند شدمو با شدت سمت در رفتم

سعید-داداش کجا؟ صبحونت؟

_میل ندارم نوش جون

زدم بیرونو لب ساحل قدم میزدم صدای پا از پشتم اومد اهمیت ندادم

پریا- کیان !!!!

رومو برگردوندم دیدم نزدیکم رسید

_چیه؟ نکنه یه سیلی دیگه برا اونور روت میخوای که بالانس شی؟مطمئن باش تو چی که حتی حور بهشتم بیاد بهش دست نمیزنم...

پریا-حتی اگه من نسترنت باشم؟

یه لحظه مخم هنگ کرد چند دقیقه فکر کردم تا درک کنم یعنی....یعنی این...

پریا-منم کیانم منم نسترنت

چی داری میگی؟

پریا-اصن زنگ بزن به گوشی نسترن

زنگ زدم صدای گوشیش بلند شد اوکی کرد و گفت عزیزم دوست دارم..

اره...اره... این نسترن خودم بود اما از دستش عصبانی بودم

چرا از اول بهم نگفتی کی هستی؟

نسترن-چون میخواستم امتحانت کنم از باران خواستم کمکم کنه اونم قبول کرد.

پوزخندی زدم

حالا امتحانت تموم شد؟

نسترن-اره عزیزم قربونت برم من که هیچ کسو به پاکی تو ندیدم به خودم قول داده بودم اگه پسر پاکی بودی جلوت زانو بزنمو ازت خواستگاری کنم..

خب حالا....

ای خدا این دختر دیوونه واقا جلوم زانو زد:

نسترن-با من ازدواج میکنی؟

لبخندی زدم گفتم: من میخوام ادامه تحصیل بدم...

بلند شد با مشت کوبید رو شونم

اااا...ا..ا چرا میزنی؟

نسترن-چون برام ناز میکنی..

خب تو عوض من زانو زدی منم عوض تو عشوه اومدم

نسترن-حالا جوابت چیه؟

صدامو نازک کردمو گفتم:

با اجازه پدر مادرم بله..

هر دومون خندیدیم بغلش کردمو پیشونیشو بوسیدم اه که چقد لذت داره که به عشقت برسی.

خب نسترن جون از خانوادت بگو کی بیایم مزاحم شیم

نسترن-چی؟ ما مزاحم لازم نداریم..

لوس نشو دیگه بگو ببینم کی و کجا بیام خواستگاریت؟

نسترن-پدرم یه شرکت وارداتی داره و مادرمم خونه و دو داداش دارم که ازم بزرگترن یکیش مثل شما اغا دکتره و یکیشم وکیل پایه یک دادگستری..

یا قمر بنی هاشم

نسترن-چرا؟

اخه من از داداشات ترسیدم یه دفعه قورتم ندن

نسترن-نه اتفاقا خیلی با شعورن و به فکر خوشی منن

خب پس...

نسترن-بریم ویلا که بهمون شک میکننا..

رفتیم و به همه گفتم این نسترن خودمه و ایشالا زن ایندم.

همه تبریک دادنو واسمون ارزوی خوشبختی کردن.حالا که فهمیدم نسترن کنارمه یه لحظه نمیتونستم تو اتاقم باشم رفتم اتاقش داشت با مبایل حرف میزد با اشاره پرسیدم کیه گفت داداشم..

قطع کرد رفتم کنارش نشستم دستای ظریفشو بین دستای مردونم گرفتم

خوبی؟ میدونی این دو ساعت که ندیدمت چی کشیدم؟

خنده تو دلبرویی کردو گفت:

نسترن-منم دلم تنگت بود عزیزم..

توی صورت خوشکلش نگاه کردم جای انگشتامو دیدم دلم اتیش گرفت دستمو گذاشتم جاش

وقتی زدمت دردت اومد ؟اون وقت اگه میدونستم تویی دستمو میشکستم اما بهت سیلی نمیزدم...

نسترن-اتفاقا اون بهترین سیلی بود که تو عمرم خوردم با اون سیلی ثابت کردی چقدر مردی....

خودمو بهش نزدیک کردمو فاصله رو تموم کردم با اطمینان میگم که بهترین و عالی ترین بوسه عمرم بود با کراهت ازش فاصله گرفتم چون اگه یکم دیگه میبوسیدمش بعید نبود کاری دست خودمو اون بدم زود بلند شدمو گفتم اماده شو امشب یه جشن کوچیک گرفتیم چون ریتا به شایان بله رو داد..

چشاش برق زد دلم ضعف رفت براش و از اتاقش بیرون شدم.

یه کت شلوار اسپرت مشکی با کرواتم که سیاه بود ست کردم خیلی بهم میومد موهامو هم درست کردم و اومدم بیرون همه تو صالون بودن و جشن شروع بود چشام دنبال نسترن میگشت هنوز نیومده بود بیرون منتظر بودم به شایانو ریتا هم تبریک دادم

شایان-ایشالا قسمت شمام داداش..

ایشالا..

شایان-حالا زن شما کجاست؟

الان میاد شاید تا حالا اماده نشده.......

دیدم همه نگا ها سمت پله هاست برگشتم دیدم نسترن میاد پایین اینقد خوشکل کرده بود که همه بهش نگاه میکردن یه پیراهن دراز زیتونی بی استین پوشیده بود رگای گردنم متورم شد این چقدر بی حجابه....

همه ازش تعریف میکردن به شدت سمتش رفتم دستشو کشیدم خیلی عصبی بودم

این چیه پوشیدی؟

نسترن-مگه چشه؟

چقدر بی حجابه نمیبینی همه نگات میکنن

نسترن-اه گیر نده دیگه...جشنه باید کمی به خودم میرسیدم یا نه؟

ببین من رو زنم غیرت دارم نمیخوام یه مشت اشغال بهت نگاه کنن فهمیدی؟

همه اینا رو با حرص و داد گفتم حسابی ترسید فکر نمیکرد اینقدر اعصبانی بشم.....

نسترن- ب...باشه بذار برم شالمو از بالا بیارم میندازم رو شونم

رفت و با شال برگشتنگاهی بهش انداختم چقد من این فرشته رو دوس دارم .اومد اما اخماش توی هم بود

عزیزم؟....نسترن خوشکلم قهر نکن دیگه من رو تو حساسم نمیتونم ببینم نگات میکنن زیبا هیات مال منه سهم منه اینو بدون.

لبخند زد فهمیدم که راضی شده دستمو بهش دراز کردم

افتخار میدین مادمازل؟؟؟؟

دستشو توی دستم گذاشت با هم رقصیدیم خیلی ناز شده بود.اهنگ که تموم شد رفتم با سعید حرف بزنم متوجه شدم یه پسر بد جور به نسترن نگاه میکرد دیدم رو لباش زوم کرده ...

اه این دختر چرا نمیفهمه که تو پارتی های میکس کمی سنگین باشه؟

 با سر اشاره کردم اومد

نسترن-چی شده عزیزم کاری داشتی؟

نسترن زود رژتو پاک میکنی

نسترن-هرگز اینو از من نخواه

نسترن روی سگ منو بالا نیار

نسترن-کیان رژ من چشه من پاک نمیکنم همینی که گفتم.

دستشو کشیدم سمت پله ها بردمش بالا و شروع کردم به بوسیدنش.همه رژاش پاک شد سرمو دور کردم

حالا خوب شد...

نسترن-اصلا خوب نشد چرا پاک کردیش؟

خوب به زبون ادم گفتم اما گوش ندادی منم با طریقه خودم پاک کردمش.فهمیدم حسابی حرصش در اومده اما به روش نمیاره چشمکی بهش زدمو اومدم پایین تا اخر شب باهام سر سنگین بود اما اهمیت ندادم.

فردا تهران رفتیم و قرار شد بعد دو سه روزمیریم خواستگاری .دل تو دلم نبود باورم نمیشد که به نسترنم برسم.با مامان بابا هم حرف زدم مامان سخت ناراضی بود اما بابا گفت که خوشیه من خوشیه اوناست.

****

امروز میریم خواستگاری خیلی استرس دارم ضربان قلبم بالا رفته و بابا مامان هی صدام میکنن

_دیر شد بیا دیگه کیان

اومدم مامان ...برای بار هزارم خودمو تو ایینه بررسی کردم عالی شده بودم .

تو راه دسته گل و شیرینی هم گرفتیم....

اینقدر استرس دارم که صورتم همه چیز رو لو میده چون کاملا رنگم پریده بود

بابا-پسرم این چه وضعشه کمی اروم بگیر چیزی نشده که میخوای بری خواستگاری نه بالای چوبه دار

_ااااااه بابا حالا شمام هی مسخرم کن

تو همون لحظه زنگ گوشیم بلند شد با دیدن اسم نسترن دستام به لرزش افتاد

وای من چمه؟

من این قدر اعتماد به نفس داشتم که همه ازم حساب میبرند حالا خودم امروز هر کی ببینتم باورش نمیشه این منم....

تماسو برقرار کردم

_الو

سلام کیان من خوبی؟

بخاطر این که بابا و مامان نفهمن نستربه کمی رسمی برخورد کردم

_بله بله داداش تو راهیم داریم میریم

انگار موضوعو گرفت تک خنده ای کرد

 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : saraghaz
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه efzla چیست?