زندگی شیرین قسمت اول - اینفو
طالع بینی

زندگی شیرین قسمت اول

از وقتي يادم مياد زير دست عموي ناتني و زنش بودم.چهارسالم بود يه شب سرد زمستوني كه خونه عمو قادر(عموي ناتنيم) بوديم،

وقتي پدر و مادرم ميخواستن برگردن خونه من لج كردم كه ميخوام خونه عموقادر بمونم و با ساره(دختره عمو قادر)بازي كنم.زنعمو هم به مامانم گفت بذار بمونه صبح كه خواستم برم خونه خواهرم ميارمش خونه...كاش اون شب پدر و مادرمم ميموندن،كاش لج ميكردم هممون با هم خونه عموقادر بمونيم اما وقتي زمانِ مرگ برسه هيچ لج و لجبازي هم تاثير نداره.پدر و مادرم اون شب با پيكانِ غراضه بابام برگشتن كه برن خونه.صبح زود با صداي داد وبيداد بيدار شدم.شنيدم كه حاج صادق همسايمون تند تند داشت به عمو ميگفت ماشينشون خاكستر شد،زنگ زديم از شهر مامور بفرستن.بدو بدو رفتم بيرون ديدم كه عمو زد تو سرش و لباسشو پوشيد و رفت.زنعمو هم اروم اروم گريه ميكرد.من بچه بودم چيزي حاليم نميشد واسه همين برگشتم دوباره خوابيدم اما هنوز چشمام گرم شده بودن كه صداي ادما به گوشم رسيد.لحظه به لحظه صداي جمعيت بيشتر ميشد،رفتم بيرون ديدم وقتي منونگاه كردن گريه شون بيشتر شد اما من از ذوق ديدن بچه هايي كه اونجا بودن،متوجه ادم بزرگا نبودم.سريع رفتم پيش بچه ها دستشونو گرفتمو رفتيم تو باغ پشت خونه عمو بازي كنيم.يكم كه بازي كرديم ديدم همسايه عمو داره صدام ميكنه. شيريييييين شييييريييين بيا اينجا دخترجان.رفتم كنارش نگاش كردم.گفت بيا بريم عمو قادر كارت داره.رفتم پيش عمو چشاش قرمز بود اما گريه نميكرد.گفت شيرين جان با ثريا(همسايه عمو)برو خونتون اون لباس مشكي كه خانم جان(مادرم) برات دوخته بود تنت كن بريم قبرستوني.بدون هيچ حرفي با ثريا راه افتاديم سمت خونمون،تو راه ثريا بهم گفت دلت ميخواد از اين به بعد هميشه خونه ساره بموني؟با ذوق گفتم اره😍گفت مامان و بابات رفتن تو اسمون پيش خدا، تو از اين به بعد با ساره يه عالمه بازي كن.تو عالم بچگي از اين حرفش كلي ذوق كردم.رسيديم خونه لباسمو عوض كردم و برگشتيم خونه عمو قادر..... هيچكس نفهميد اون شب چي شد كه ماشين بابام سوخت و پدر و مادرمم همراه با خودش سوزوند.اقاجان و مادرجان براي هميشه رفتن و من افتادم زير دست عمو قادر....


من شيرينم،الان سي و يك سالمه.دختري با قد بلند،موهاي لخت و بلند مشكي،چشم درشت و ابروي كمون و پوست سفيد،چهرم شبيه پدرم بود.شايد وقتي داستانمو ميخونيد بگيد مگه صدسال پيش بوده كه همچين اتفاقي افتاده؟اما من دختره روستا هستم،يه روستاي دوردست تو شمال.يه سري عقايد خاص تو همه روستاها هست كه تو روستاي ما هم بود.پدر و مادرم تنها بودن،تنهاي تنها،نه پدر و مادري داشتن نه خواهر و برادري،ما از كل دنيا يه فاميل داشتيم اونم عموقادر بود كه از زنِ اولِ پدربزرگم بود.عمو قادر و پدرم با هم روي زميني كه بهشون ارث رسيده بود كار ميكردن و منبع درامدشون محصولاته همون زمين بود.وضع مالي پدرم معمولي بود.يه خونه تو روستا داشتيم،يه زمين كه با عمو قادر شريك بوديم،يه پيكان غراضه كه جونِ پدر ومادرمو گرفتو خودشم جزغاله شد و يه زمينه كوچولو كه به مادرم ارث رسيده بود.
.
اوايل همه چي خوب بود،عموقادر رو زمين اقاجان كار ميكرد،وضع زندگي يكم بهتر شده بود.شبا عموقادر و زنعمو تو يه اتاق ميخوابيدن،ساره هم تو اون يكي اتاق.من تنها تو پذيرايي ميخوابيدم،زنعمو اجازه نميداد كنار ساره بخوابم.ميگفت باهاش حرف ميزني دير ميخوابه صبح براي مدرسه خواب ميمونه.جالب بود تو خونه خودم منو از اتاقم بيرون ميكردن.ديگه انگار كم كم زنعمو از من بدش اومد همش ميگفت تو اومدي نون خوره اضافه شدي عموت اجازه نميده من يه بچه ديگه به دنيا بيارم.بخاطر همين به من اجازه ندادن برم پيش دبستاني.ساره كلاس اول بود.اون ميرفت مدرسه و من با حسرت به دفتر و كتاباش نگاه ميكردم.زنعمو مجبورم ميكرد صبح زود با عمو برم سر زمين كه مراقب موتور اب و خورد و خوراك عمو باشم.بعدازظهرم كه خونه بودم بايد حياط به اون بزرگي و كل اتاقارو جارو ميزدم.يه روز بهم گفت ظرفارو بشور.زمستون بود هوا سرد بود منم نميتونستم برم تو حياط ظرف بشورم.رفتم يه صندلي گذاشتم كه برم روش تا قدم به سينك ظرفشويي برسه.داشتم ظرفارو ميشستم خم شدم يه ليوان كثيف بردارم كه صندلي برگشت و محكم خوردم زمين،ليواني كه دستم بود شكست،كنار پيشونيم يه ذره شكاف گرفته بود خون ميومد اما خيلي جدي نبود.زنعمو هم اونروز بخاطر بچه با عمو بحثش شده بود حسابي عصباني اومد سمتم بي توجه به خون روي پيشونيم با جارو افتاد به جونم و محكم منو ميزد و نفرين ميكرد كه الهي ذليل بشي ظرفمو شكوندي،ايشالله بميري زودتر بري پيش اون پدر و مادر بي همه چيزت كه ليوانمو شكوندي...منو پرت كرد تو حياط و كل ظرف كثيفا و لباساي كثيفشونو داد به من و گفت بايد بشوري.منم بچه بودم حاليم نبود ازش ميترسيدم دستم تو سرما بي حس شده بود اما ميشستم.اون موقع ها تو روستا گاز نبود.اب يخه يخ بود.ظرفارو كه شستم خواستم برم داخل خونه ديدم در قفله،هرچي التماس كردم زنعمو خيلي سردمه اما درو باز نكرد،منم از سرماي زياد خودمو خيس كردم،اخه دستشويي توي حياط پشتي بود،براي رفتن به اونجا بايد از داخل پذيرايي رد ميشدم. وقتي بهش گفتم زنعمو جيش كردم گفت خاك تو سرت بي خاصيت.لباس تميزامو پرت كرد رو سرم گفت خودتو تميز ميكني مياي داخل...ميدونستم از ترسه عموقادره كه اجازه ميده برم داخل وگرنه تا شب همونجا نگهم ميداشت.با اب يخ خودمو شستمو رفتم داخل.منو با نفرت نگاه ميكرد.عمو كه اومد صورت قرمزمو ديد گفت چته شيرين جان؟گفتم زنعمو كتكم زد،مجبورم كرد تو سرما ظرفا و لباسارو بشورم واسه همين يخ زدم.
تو عالم بچگي نميدونستم اگه به عمو گزارش بدم روزگارم سياهتر ميشه و نشستم همه رو از اول تا اخر واسه عمو تعريف كردم.اونم اول اومد پيشونيمو شست و با پنبه و پارچه بست.بعدم رفت سراغ زنعمو و تا ميخوردش زدش.من تو دلم خوشحال بودم اما اين خوشحالي زياد دوام نياورد.فرداش كه عمو رفت سركار،زنعمو افتاد بجونم،منو برد تو حياط تو اون هواي سرد محكم ميزد،اونروز زنعمو تهديدم كرد كه اگه به عمو چيزي بگم عروسكي كه اقاجانم برام خريده بود ميده به ساره و منو بيشتر ميزنه.منم تصميم گرفتم ديگه چيزي به عمو نگم.زنعمو ديگه نميذاشت ظرف بشورم اما تميزكاريه خونه و حياط با من بود.ساره ميرفت مدرسه و ميومد غذا ميخورد بعدشم ميرفت تو اتاق بازي ميكرد،منم فقط اه ميكشيدم.چندبار به زنعمو گفتم ميشه منم با ساره بازي كنم؟ميگفت هروقت كاراي خونه تموم شد باهاش بازي كن.منم كوچيك بودم و انقد كه كاراي خونه زياد بود و بلد نبودم تند تند انجام بدم،نميتونستم تمومش كنم.خب بچه بودم از پس اون همه كار برنميومدم.زنعمو همش تهديدم ميكرد اگه به قادر حرفي بزني ميبرم ميندازمت يه جاي دور كه نتوني مارو پيدا كني،اونوقت سگاي بيابون ميخورنت.... گذشت تا اينكه كلاس اول ساره تموم شد و تابستون رسيد.روستاي ما فقط كلاس اول داشت چون معتقد بودن بچه همينقدر بايد سواد داشته باشه كه بتونه بخونه و بنويسه.اما زنعمو دلش ميخواست ساره باسوادتر باشه،بخاطر همين به عمو گفت تو كه نميذاري يه بچه ديگه بيارم،بيا حداقل بريم شهر تا اين يه دونه بچمون به يه جايي برسه.انقد گفت و گفت تا عمو راضي شد.ولي خب عمو كه پول نداشت خونه بخره،مجبور شد يه خونه اجاره كنه.البته خونه كه چه عرض كنم،يه زيرزمين سرد و نمور كه يه اتاق كوچيك با يه پذيرايي و اشپزخونه كوچيك داشت.هرچي عمو به زنعمو گفت بچه ها اينجا مريض ميشن بذار يكسال ديگه روستا بمونيم تا پولم بيشتر شه و يه جاي بهتر بگيرم،زنعمو ميگفت نه همينجا عاليه.انگار فقط دلش ميخواست بياد شهر كه زناي روستا بهش حسودي كنن.خلاصه عمو گفت پس من ميرم يكم وضعيت خونه رو روبه راه كنم شما هم كم كم وسيله هارو جمع كنيد من دو سه روز ديگه ميام دنبالتون.همينكه عمو رفت زنعمو هم چادرشو سرش كرد دست ساره رو گرفت كه برن به تك تك زناي روستا بگن كه دارن ميرن شهر و كلِ كاراي جمع و جور كردن افتاد گردنِ من.اما منكه بلد نبودم همه رو قاطي پاتي گذاشتم و بخاطرش يه كتك مفصل خوردم.به هرحال ما رفتيم شهر و زندگي شهري شروع شد...
روزاي اول به جابجايي و تميزكاري رسيد.كار من سختتر شد چون حالا ديگه عمو كل هفته رو ميرفت روستا و فقط اخر هفته ها يعني پنجشنبه و جمعه ميومد شهر.اتاق خونه خيلي كوچيك بود كه خب مخصوصه ساره بود و طبق معمول من توش جايي نداشتم.البته انقدر توش رختخواب و لباس و خرت و پرت بود كه براي بيشتر از يك نفر اصلا جا نداشت.زنعمو هم تو پذيرايي ميخوابيد و شبايي كه عمو نبود منو مجبور ميكرد تو اشپزخونه بخوابم.كم كم زمان ثبت نام مدرسه رسيد،زنعمو به هر دري ميزد كه عمو منو ثبت نام نكنه،ميگفت قادرجان خرجمون زياد ميشه،خب ساره جان ميره ياد ميگيره مياد به اينم ياد ميده ديگه،بالاخره وقتي تو ميري روستا و ساره هم ميره مدرسه بايد يه نفر پيش من بمونه كه من تنها نباشم،كمكم باشه....ملتمسانه به عمو نگاه كردم،فكر كنم از چشمام خوند كه برگشت به زنعمو گفت نميخوام اون دنيا شرمنده داداشم باشم،من الان دارم رو زميني كه سهم اين بچست كار ميكنم،خيلي بايد بي غيرت باشم كه بين شيرين و ساره فرق بذارم.خيلي خوشحال شدم اما بروز ندادم چون ميدونستم اگه ذوقمو نشون بدم زنعمو بعدا كتكم ميزنه.بالاخره عمو منو ساره رو ثبت نام كرد.من از لباس و كيف و كفش قديمي ساره استفاده ميكردم و ساره همه لوازمش نو بودن.درسته عمو يه جاهايي حامي من بود اما خيلي جاها به حرف زنش گوش ميداد،الان كه فكر ميكنم همونقد حمايتي هم كه از عمو داشتم فقط بخاطر زمين و خونه بود.نزديك مدرسه ها بود خيلي خوشحال شدم كه حداقل براي چندساعت ميتونم از خونه برم بيرون.اخه من حق نداشتم برم تو كوچه با بچه ها بازي كنم،همش در حال كار كردن بودم،ساره كه ميرفت تو كوچه من ميرفتم يواشكي از لاي در نگاش ميكردم.خيلي وقتا هم بخاطر اينكارم كتك ميخوردم،اون خونه حتي يه پنجره هم نداشت كه من بتونم حداقل بيرونو نگاه كنم.يه شب زنعمو به ساره گفت دخترم فردا ميخوام ببرمت برات دفتر و مداد بخرم.صبح زود بيدار شدم تند تند كل كاراي خونه رو انجام دادم.زنعمو كه حاضر شد،گفتم ميشه منم بيام؟گفت بياي چيكار؟گفتم خب منم دفتر ميخوام،گفت خودم برات ميخرم،تو برو دستشويي رو بشور كه برگشتم بايد برق بزنه هاااا.ساره گفت خب مامان بذار بياد گناه داره.گفت لازم نكرده و دستشو گرفتو رفتن.نشستم يه عالمه گريه كردم و همونجور با گريه دستشويي رو شستم.اومدم تو حياط اشغالارو بذارم دم در،ديدم بچه ها تو كوچه بازي ميكنن،پيش خودم گفتم حالا كه زنعمو نيست منم برم يكم بازي كنم.درسته اونروز زنعمو منو با خودش نبرد اما خيلي تو كوچه بهم خوش گذشت،كلي بازي كردمو قبل از اينكه زنعمو بياد خونه برگشتم....
.بالاخره مدرسه ها شروع شدن.با سرد شدن هوا خونه نمورتر شده بود،عمو تصميم گرفت خونه رو عوض كنه اما صاحبخونه گفت شما تازه چندماهه قرارداد نوشتين و نميتونين بلند شين.زنعمو هم همش منو نفرين ميكرد كه از قدم شومِ توعه كه من نه ميتونم بچه بيارم نه خونه دار بشم.روزها با ساره پياده ميرفتيم مدرسه،خيلي به خونمون نزديك بود،شايد در حده پنجاه قدم.خيلي خوشحال بودم كه نصف روز حداقل از زنعمو دورم،درسمم خوب ميخوندم كه بهانه دستش ندم كه منو تنبيه كنه يا مدرسه نفرسته.زندگي با همه سختيهاش ميگذشت تا اينكه زنعمو باردار شد.واي نميدونيد چقدر خوشحال بود تا حدي كه بعد از دوسال منو بغل كرد و بوسيد،البته محبتش فقط همون لحظه بود.عمو كه شنيد اولش ناراحت شد اما وقتي ذوقه زنشو ديد ديگه چيزي نگفت.زندگي سختتر شده بود خرجمون بيشتر ميشد،تا اينكه يه روز عمو اومد خونه با يه جعبه شيريني.گفت مژده بدين كار پيدا كردم خيلي پول توشه.ما همه خوشحال شديم.زنعمو گفت پس زمين چي ميشه،عمو گفت اونو كه طبق معمول ميرم، شغل جديدم فقط اخره هفته هاست بايد جنس يه بنده خدايي رو جابجا كنم.ما اون موقع نميدونستيم منظورش از جنس مواده.كاش همونجور بخور نمير زندگي ميكرديم .طبق معمول همه كارا گردنه من بود.زنعمو ديگه حتي لباس زيرشم ميداد من بشورم.بالاخره مدرسه ها تعطيل شد و عمو هم كه حالا وضعش خوب شده بود يه خونه سه خوابه حياط دار خريد.يخرده قديمي بود ولي خب از زيرزمين نشيني و مستاجري خيلي بهتر بود.دو سه ماه بعد از اسباب كشي سجاد به دنيا اومد،زنعمو كه انگار شاخ غول شكوندع پسر زاييده،زمين و زمانو منت ميكرد،دو هفته بعد از زايمان رفتيم روستا كه زنعمو پسرشو به بقيه نشون بده.خيلي خوشحال بود اما اين خوشحالي زياد دوام نداشت.متاسفانه عمو افتاد تو كار خلاف و زمينو ول كرد به امان خدا و كل روزاي هفته بار قاچاق جابجا ميكرد و فاجعه اونجايي بود كه فهميديم عمو معتادم شده اما همچنان سرپا بود و قيافش هنوز تابلو نشده بود.يه روز اومد خونه گفت يه معامله گنده دارم اگه خوب پيش بره يه ماشين واسه خودمو يه مبل واسه خونه ميخرم.برق خوشحالي رو ميشد تو چشماي زنعمو ديد.عمو اون روز رفت و دو روز بعد با يه پيكان سفيد برگشت خونه.اون موقع ها پيكان واسه خودش ابهتي داشت يعني كلا هركي ماشين داشت خيلي باكلاس بود،زنعمو دوباره بساط روستا چيد كه ماشينو به بقيه نشون بده وقتي هم كه برگشتيم با عمو رفتن يه دست مبل و دوتا فرش جديد خريدن.من و ساره بچه بوديم نميدونستيم اين پولا از كجا مياد
واسه همين خيلي خوشحال بوديم كه تو خونمون مبل داريم....
چند سالي به همون روال گذشت،ده ساله بودم،زنعمو كه حالا وضع زندگيش خوب شده بود و خدا بهش پسر هم داد،كمتر به من گير ميداد ولي همچنان كاراي خونه با من بود.توي خونه هم بالاخره اتاق منو ساره مشترك شد،يه اتاقم شد واسه خودشو عمو،يه اتاقم واسه سجاد.هرروز لباساي جديد ميپوشيديم اما وضعيت اعتياد عموروز به روز بدتر ميشد و قيافش تابلوتر تا اينكه يه روز عمو پريشون اومد خونه و گفت اون بنده خدايي كه باهاش كار ميكردم دستگير شده و ممكنه منو لو بده،بايد فرار كنم،ه مدت افتابي نشم.خيلي هممون ناراحت بوديم.زنعمو خيلي غصه ميخورد اما چاره اي نبود.عمو رفت و ما تنها شديم.اون موقعها ما تلفن نداشتيم بخاطر همين هيچ راه ارتباطي هم با عمو نداشتيم.چند ماه از رفتن عمو گذشت و ما هرچي پس انداز داشتيم خورديم.وضعيتمون روز به روز بدتر ميشد تا اينكه زنعمو تصميم گرفت ترشي و رب و سبزي درست كنه بفروشه كه خرجمونو بده.دوباره با من بدرفتاري ميكرد.يه روز كه بازم منو مسبب همه بدبختياش ميدونست،گفت لازم نكرده ديگه بري مدرسه،بايد بري كار كني.خيلي ناراحت شدم انقد بهش التماس كردم تا راضي شد نصفه شيفت كار كنم و درسمم بخونم.اوايل كبريت و بيسكوييت ميفروختم تو پارك،از استرس اينكه همكلاسيهام منو نبينن صورتمو ميپوشوندم.كم كم زنعمو ترشي ورب هم به بساطم اضافه كرد.من كار ميكردم كه ساره و سجاد تو ارامش باشن،حالا ديگه اينجا يكسال از رفتن عمو گذشته بود.... بعضي ادما بهم ترحم ميكردن و پول بيشتر بهم ميدادن.يادمه يه روز تازه بساطمو پهن كرده بودم كه يه خانمو اقا اومدن بهم گفتن مامانت كجاست؟گفتم ندارم،گفتن بابات چي؟گفتم ندارم،خانمه گفت با كي زندگي ميكني؟گفتم با زنعموم.گفت من همه بساطتو ميخرم اما به شرطي كه خونتونو به من نشون بدي،خوشحال شدم گفتم چشم.پارك سر خيابونه خونمون بود،اون اقاهه يه ماشين خارجي خوشگل داشت.سوار شديم رفتيم خونه،تا زنعمو منو ديد گفت ذليل بشي ايشالا بساطو نفروخته برگشتي خونه؟برو تا نفروختي نيا خونه كه از غذا خبري نيست،همينجور غر ميزد كه چشمش به اون خانم و اقا افتاد.گفت شيريييين نكنه شيطنت كردي خانوم و اقا اومدن شكايتتو كنن؟خانومه گفت وااااي ماشالله خانوم چقد غر ميزني شما؟اجازه بده توضيح ميدم.ما تو پارك شيرين جانو ديديم فهميديم پدر و مادر نداره،وضع زندگيش كنار شما هم كه مشخصه،خواستيم اگه شما راضي هستين ما سرپرستيشو بگيريم،زنعمو بدون هيچ فكري گفت چقدر پول ميدين؟ته دلم يهو خالي شد.خانومه گفت هرچقدر كه بخواين.گريه م گرفت.گفتم زنعمو تورو خدا نذار منو ببرن بخدا قول ميدم بيشتر كار كنم
.انقدر التماس كردم به زنعمو كه خانومه گفت باشه دخترم نميبرمت،انقد گريه نكن.به زنعمو گفتم اگه منو بدي عمو بفهمه چي؟يه لحظه انگار از عمو ترسش گرفت به اون خانومه گفت اره من صاحب بچه نيستم،عموش بايد اجازه بده كه اونم حالا حالاها خونه نمياد.اون خانومه يكم پول بهم داد گفت برو واسه خودت خوراكي بخر و رفتن...ولي كاش اونموقع باهاشون ميرفتم شايد سرنوشتم يجور ديگه ميشد....چند ماهي گذشت يك سال و نيم از رفتنه عمو ميگذشت كه يه روز تابستون كه داشتيم ناهار ميخورديم در خونه رو زدن.ساره رفت درو باز كرد جيغ ميزد مامان بيا بابا اومده،عمو برگشت اما چه برگشتني.وضعيتش افتضاح بود،اعتياد داغونش كرده بود.ما همه گريه ميكرديم.زنعمو ازش پرسيد كجا بودي اين چند وقت؟نگفتي من زنه تنها با اين سه تا بچه چيكار ميكنم،چي ميخوريم،چي ميپوشيم؟عمو گفت چاره اي نداشتم.بايد ميرفتم وگرنه ميفتادم زندان.تا الان جنوب بودم.يك هفته پيش بهم خبر رسيد صفدر ( رييس عموم كه لو رفته بود) ازاد شده.من اونجا به عالم و ادم بدهكار شدم بايد خونه و ماشينو بفروشم بدهيمو صاف كنم وگرنه ميان دنبالم.حمع كنيد برگرديم روستا...زنعمو كه انگار باروت بهش وصل بود يهو منفجر شد.يكسره منو عمو رو نفرين ميكرد عمو هم بلند شد با كتك از خجالتش دراومد.ساره با گريه ميگفت بابا پس مدرسمون چي ميشه؟(اون موقع ساره بايد ميرفت دوم راهنمايي و منم اول راهنمايي) عمو گفت بسه انقد باسواد شدين،لازم نكرده ديگه برين مدرسه.منو ساره گريه ميكرديم اما عمو انقد تو منجلاب اعتياد فرو رفته بود كه ديگه عموي سابق نبود،فقط پول و مواد براش مهم بود...خلاصه از اونروز يكسره مشتري ميومد كه خونه رو ببينه.يه شب عمو گفت خونه رو تميز كنيد فرداشب يكي از دوستام كه جنوب خيلي هوامو داشت مياد اينجا شام.فردا صبح زنعمو منو بيدار كرد كه خونه رو تميز كنم.ساره و سجاد خواب بودن.خيلي خوابم ميومد اما حق اعتراض نداشتم وگرنه كتك ميخوردم.كل خونه و حياطو تا ظهر برق انداختم.بعدازظهرم سرگرم اشپزي بودم.غروب بود كه صداي در اومد و عمو ياالله كنان وارد شد،گفت پاشيد لباس بپوشيد مهمون اومده.لباسمونو عوض كرديم رفتيم تو حياط يه خانوم و اقا با يه پسر و دختر وارد شدن.خيلي شيك و باكلاس بودن و همينطور شديدا خوشگل بودن.حسن اقا چهل و هفت،خانومش زهراخانم چهل و دو...پسرشون محمد بيست و چهارو دخترشون فاطمه بيست سالش بود.اون شب خيلي صميمي و خوب و خوش گذشت.ظاهرا حسن اقا كارگاه كابينت سازي و محصولات چوبي داشت و زمانيكه عمو جنوب بود اونجا كار ميكرد و خيلي هواي عمورو داشتن....
دو روز از اومدنه مهمونا ميگذشت،زنعمو جيك و پيك زندگيمونو واسه زهرا خانوم تعريف كرده بود.يه روز زنعمو و ساره و فاطمه خواستن برن بازار.زنعمو به من گفت تو بمون خونه غذا درست كن.زهرا خانومم كمر درد داشت باهاشون نرفت.اونا رفتن منم يكم خونه رو تميز كردمو رفتم تو اشپزخونه مشغول اشپزي شدم.غذا رو كه اماده كردم ديدم صداي ناله مياد،رفتم تو پذيرايي ديدم صداي زهرا خانوم از اتاق مياد...مردا هم بيرون بودن...در زدم گفتم زهرا خانوم حالتون خوبه؟گفت بيا داخل دخترم...رفتم ديدم رو تشك دراز كشيده و كمر درد بدي داره.فوري يكم روغن زرد و زردچوبه مخلوط كردمو بهش گفتم اجازه بديد يكم كمرتونو با اينا ماساژ بدم.اولش يكم تعارف كرد اما بعدش قبول كرد.وقتي داشتم ماساژش ميدادم نميدونم چرا يهو حس كردم مادرمه،اشكم ريخت و ناخوداگاه گفتم مامان كجايي كه دلم برات يه ذره شده.يهو زهرا خانوم برگشت سمت منو گفت چي شده دخترم؟گفتم دلم واسه مامانم تنگ شده اگه اون بود من الان اينهمه عذاب نميكشيدم.زهرا خانوم گفت چه عذابي دخترم؟نميدونم چرا بهش اعتماد كردمو همه ظلم و ستماي زنعمورو براش تعريف كردم.خيلي به حالم گريه كرد.گفت مگه تو چقدر سن داري كه اينكارارو ميكنه؟ولي نگران نباش دخترم من از دست اين زن نجاتت ميدم. گفتم اخه چجوري؟گفت تو كاريت نباشه.اونروز وقتي زنعمو برگشت زهرا خانوم باهاش صميميتر شده بود،يه چشمك به من زد و به زنعمو گفت يه لحظه بيا بريم تو حياط كارت دارم.بعدها زهرا خانم بهم گفت زنعموتو بردم تو حياط بهش گفتم چيه دختر جاريتو تو خونتون نگه داشتي جاي بچه هاتو تنگ كردي،خرجشو ميدي.بذار من با خودم ببرمش جنوب اونجا يه جايي مثل كمپ هست كه از دختربچه ها نگهداري ميكنه و بهشون جاي خواب و غذا هم ميده،صاحب اونجا اشناي منه.بذار با من بياد ببرمش اونجا تو هم جوونيتو به پاي اين بچه حروم نكن.زنعمو كه از خداش بود از دست من خلاص بشه فوري قبول كرد و گفت والا منكه حرفي ندارم اما قادر فكر نكنم راضي بشه.زهرا خانومم گفت راضي كردنه اقا قادر با حسن اقا...دو روز ديگه هم گذشت و اونروزا حسن اقا سعي داشت عمو رو راضي كنه و بهش اطمينان خاطر داد كه حواسش به من هست.بالاخره عمو با اصرار زياد راضي شد و اينجوري شد كه من دختره شمالي با يه ساك كوچيك كه كل زندگيم داخلش بود با حسن اقا و خانوادش راهيِ جنوب شدم.زمان خداحافظي نميدونم واقعي بود يا از فيلمش بود اما زنعمو منو بغل كرد و گريه كرد.ساره و سجادم خيلي بيقراري ميكردن.منم خودمو انداختم تو بغل عمو و زار زار گريه كردم.عمو با بغض يكم سفارش و نصيحتم كرد و ما راه افتاديم....
سه روز از اومدنه من به جنوب ميگذشت...خانواده حسن اقا خيلي تحويلم گرفتن.خونشون خيلي شيك و بزرگ بود،مادر حسن اقا هم باهاشون زندگي ميكرد.يه زن فوق العاده مهربون و خوش صحبت...خلاصه چهارمين روز زهرا خانوم بهم گفت اماده شو ببرمت كمپ بهت نشون بدم،اگه خوشت اومد همونجا ميموني اگه نه كه مياي با خودم زندگي ميكني.اما من دلم نميخواست سرباره كسي باشم،تو دلم گفتم شرايط كمپ هرجور باشه باهاش كنار ميام.اونروز وقتي رفتيم خيلي خوشحال شدم،اتاقي كه قرار بود من داخلش بمونم هفت تا دختر ديگه هم بودن كه تقريبا همسن و سال بوديم.شرايط اونجا اينجوري بود كه ازم پول نميگرفتن ولي يك ماه اول بايد تو كلاساي مختلف مثل سفالگري،گلدوزي،كاموا بافي،خياطي و..... شركت ميكردم،بعد كه ياد گرفتم بايد براشون كار ميكردم.خوب بود راضي بودم.نه غرغراي زنعمو رو تحمل ميكردم نه سرباره كسي بودم.تقريبا ماهي يكبار هم زهرا خانوم ميومد دنبالمو منو ميبرد خونه خودشون كه حال و هوام عوض شه.چندوقتي از موندم تو جنوب ميگذشت،سيزده ساله بودم تازه ميخواستم از زهرا خانوم خواهش كنم كمكم كنه درسمو ادامه بدم كه يه روز وقتي داشتم لباسامو تو كمپ ميشستم مسئولمون اومد صدام كرد گفت يه اقايي اومده ميگه من عموي شيرينم.بيا ببين ميشناسيش؟استرس گرفتم.فوري دستامو شستمو رفتم ديدم اره خودشه عمو قادره.چهرش از اعتيادِ زياد وحشتناك شده بود.درسته ازش ميترسيدم ولي خب عموم بود دوسش داشتم.خودمو انداختم تو بغلش،اونم نوازشم كرد.گفت اومدم ببرمت دلم طاقت نمياره يادگاره داداشمو تو شهر غريب بذارمو برم.خيلي التماسش كردم خيلي گريه كردم اما فايده نداشت.دلم نميخواست برگردم زير دست زنعمو...رفتيم خونه حسن اقا باهاشون خداحافظي كرديم و برگشتيم شمال.نميدونم چرا از همون لحظه اول كه سوار اتوبوس شديم استرس و دلشوره عجيبي داشتم،به خودم ميگفتم عموقادر با اين وضعيت اعتياد و بي پولي الكي بلند نميشه اين همه راه بياد دنبالم اونم فقط بخاطر دلتنگي...بازم ميگفتم نه شايد چون تو خونه و زمين من زندگي و كار ميكنه عذاب وجدان گرفته،اون بالاخره عمومه نميذاره بلايي سرم بياد،غافل از اينكه اعتياد از عموم يه ادم بي وجدان و پست ساخته كه براي منو زندگيم نقشه هاي شوم كشيده...خلاصه رسيديم شمال،زنعمو خيلي تحويلم گرفت،تعجب كردم.ساره و سجادم خيلي از ديدنم خوشحال شدن.هرروز كه ميگذشت زنعمو مهربونتر ميشد،نميذاشت دست به سياه و سفيد بزنم.نميفهميدم چه خبره اما مطمئن بودم سلام گرگ بي طمع نيست.يك هفته گذشت...يه شب شنيدم كه عمو و زنعمو پچ پچ ميكنن و راجع به من حرف ميزنن....
يكم كه دقيقتر شدم شنيدم كه عمو ميگه باشه باهاش صحبت ميكنم.چندروز بعد زنعمو ساره و سجادو گذاشت خونه مادرش و اومد خونه،نيم ساعت بعد عمو هم اومد.زنعمو برام ميوه اورد،گفت بيا دخترجان بيا شيرين جانم بيا بشين كنار عموت يكم ميوه بخور،من فقط متعجب از كارش بودمو بس.عمو گفت شيرين جان تو از ساره كوچيكتري ولي خيلي بيشتر از ساره ميفهمي.تو ميدوني فقر و نداري يعني چي،نگاه كن همه خونه و ماشين و زندگيمون رفت و مجبور شديم دوباره برگرديم روستا،تو دختره زرنگي هستي،ميفهمي كه خرج پنج نفر ادم چقدر زياده!گفتم خب عمو جان من كه تو كمپ زندگيم خوب بود شما به زور منو برگردوندي!گفت اره درسته تو زندگيت خوب بود اما چطور دلت مياد تو راحتي باشي وقتي من كه جاي پدرتم عذاب بكشم.زنعمو گفت واااي قادر چقد كشش ميدي خب حرفتو بزن ديگه،ماشالله شيرين جان خيلي فهميدست حرف تورو زمين نميندازه.گفتم عمو تورو خدا بگو چي شده؟ گفت والا كبلايي اصغر تورو واسه پسرش جابر خواستگاري كرده،گفتم اما اونا كه خيلي وقته منو نديدن.گفت والا من ازش كار خواستم گفت بايد يكي از دخترات عروس من بشن.گفتم عمو خب ساره كه از من بزرگتره...يهو زنعمو قيافش برگشت گفت چييييي؟؟؟ من دخترمو بدم به جابر؟؟؟بعد انگار خودش فهميد سوتي داده گفت اخه ساره به جابر ميخوره؟تو ماشالله قد و هيكلت درشت تره از پس كاراي زندگي برمياي اما ساره هنوز دماغشو نميتونه بالا بكشه(درسته من از ساره كوچيكتر بودم ولي ازش قد بلندتر بودم،كلا هيكل خوبي داشتم)گفتم عمو تورو خدا بذارين من برگردم كمپ اخه من هنوز سيزده سالمه الان چه وقته ازدواجه.يهو عمو زد زير گريه كه همه اميدم به تو بود كه مياي و منو نجات ميدي،از اين بدختي درميام،كارم جور ميشه و.... دلم واسه عمو سوخت اما نميتونستم قبول كنم.من اصلا جابر نميشناختم،شايد چند سال پيش يكي دوبار گذري ديده بودمش،خيلي خوشتيپ بود،خانوادش تو روستا خيلي سرشناس و پولدار بودن،پدرش از ريش سفيداي روستا محسوب ميشد كه همه بهش احترام ميذاشتن.جابر يه خواهرم داشت كه ازدواج كرده بود.يه روز به بهانه رفتن به مزار رفتم مخابرات و به زهرا خانوم زنگ زدم و همه چي رو تعريف كردم گفتم ميخوان به زور شوهرم بدن توروخدا كمكم كن.زهرا خانوم گفت نگران نباش من تا هفته بعد خودمو ميرسونم، فقط تو به عموت الكي بگو يكم به من زمان بدين تا فكرامو بكنم،خدافظي كردمو برگشتم خونه.شب دوباره عمو و زنعمو اومدن سراغم،منم گفتم باشه ولي من بايد يكي دو هفته فكر كنم،زنعمو اخماش رفت تو هم گفت فكره چي؟گفتم بالاخره بحث يه عمر زندگيه ديگه،اصلا اول به جابر بگيد بياد من باهاش حرفامو بزنم.....
فرداش جابر اومد،زنعمو گفت برو تو حياط باهاش حرف بزن.فوق العاده خوشتيپ بود،قد بلند هيكل ورزشكاري،پوست گندمي و موهاي لختش،فرم زيباي صورتش،همه و همه ادمو جذب ميكرد اما من نميخواستم زنش بشم.گفت بفرماييد اقا قادر گفتن ميخواين با من حرف بزنيد.گفتم من راضي به اين ازدواج نيستم و حرفي هم براي گفتن ندارم،من سيزده سالمه و سنم مناسب ازدواج نيست.يهو گفت چقدر جذابي تو دختر!گفتم چيييييي؟ گفت هيچي...بعدشم گفت من بيست و سه سالمه،كارخونه شاليكوبي دارم(جايي كه شالي تبديل به برنج ميشه)ماشين و خونه و پولم دارم.گفتم مباركتون باشه ولي بازم من قصد ازدواج ندارم.گفت وقتي بابام به اقا قادر گفت يكي از دخترات بايد عروسم بشن،خدا خدا ميكردم اون ساره ني قليونو زشتو نندازن به من(ساره زشت نبود ولي انقدرررررر لاغر بود زيباييش به چشم نميومد)ادامه داد گفت ببين شيرين خانوم درسته كه الان به من علاقه نداري اما عشق بعده ازدواج خيلي بهتره،من شمارو پسنديدمو نميذارم مال كسي ديگه بشي.فقط يه سري موارد هست بايد بهت بگم اول اينكه حجابتو رعايت كن،نميگم چادر بذار،ولي بايد حجابت مناسب باشه،تنها و بدون من جايي نميري،با مرداي غريبه خوش و بش نميكني و...با خودم گفتم اين چه دلش خوشه كه من ميخوام زنش بشم واسه من شرط و شروط ميذاره...داشت همچنان شرط ميذاشت كه زنعمو گفت حالا نميخواد تا بچه دارشدنتون پيش بريد وقت واسه حرف زياده ،پاشين بياين داخل،بعدم يه خنده زشت كرد و رفت.انقد از حرص پوست لبمو كنده بودم مزه خونو تو دهنم حس كردم.بلند شدم يه ببخشيد گفتمو رفتم سمت شير اب صورتمو شستم.وقتي رفتم داخل عمو و زنعمو و جابر و مادرش نشسته بودن،مادرش گفت دهنمونو شيرين كنيم شيرين جان؟گفتم شيريني بخوريد ولي من بايد يكم فكر كنم،اقا جابر يه سري شرط و شروط گذاشته بايد ببينم ميتونم كنار بيام يا نه..يكم ديگه نشستن و رفتن..بعد از اينكه رفتن زنعمو گفت دخترجون تو چقدر طاقچه بالا ميذاري،نكنه فكر كردي دختر خانِ بالايي،خوبه كس و كار نداري.خيلي ناراحت شدم،رفتم تو اتاق و سرخوش از اينكه زهرا خانوم مياد و منو از دست اينا نجات ميده،خوابم برد.صبح با صداي زنعمو كه بالاسرم غرغر ميكرد بيدار شدم: پاشو دختر،خونه شوهرتم ميخواي همينقدر بخوابي؟اينجوري كه دو روزه پس ميارنت.پاشو حياطو بشور بلند شو خرس گنده.يه كش و قوسي به بدنم دادم و رفتم تو حياط مشغول به كار شدم.بعد از اينكه به كارام رسيدم به بهانه ارامگاه،رفتم مخابرات كه به زهرا خانوم زنگ بزنم.زهرا خانوم گفت سه روز ديگه ميام شمال اصلا نگران نباش،خوشحال و خندان از مخابرات اومدم بيرون كه ديدم جابر عصباني منتظرمه
..خنده رو لبم ماسيد.اومد جلو گفت اينجا چه غلطي ميكني؟گفتم به تو چه؟محكم يه دونه زد تو گوشم.گفتم چرا ميزني؟گفت كل محل ميدونن اسم من روته،اونوقت تو هنوز عقد نكرده داري هرز ميپري؟چشاش كاسه خون بود.گفتم حالت خوب نيستا هرز ميپري چيه؟گفت رفتم خونه عموت خواستم باهات حرف بزنم،زنعموت گفت رفته مزار پدرومادرش،منم خواستم بيام سر مزار باهات حرف بزنم كه وسطاي راه ديدمت،دوييدم بيام بهت برسم كه ديدم راهتو كج كردي رفتي تو مخابرات.الان يه ربعه من منتظرتم،اين همه وقت با كدوم خري حرف ميزدي،هااااا؟گفتم با دوستم اما فكر نميكنم به تو ربطي داشته باشه.سيلي دوم محكمتر نشست رو صورتم.گفت راه بيفت برو خونه تا تكليفتو معلوم كنم.با گريه دوييدم سمت خونه.زنعمو كه منو ديد ترسيد گفت چته دختر جن ديدي؟ پشت سرم جابر وارد شد به زنعمو گفت اين بود دخترتون كه ميگفتين نجيبه؟عمو قادر از اتاق اومد بيرون...زنعمو گفت يا فاطمه زهرا شيرين چيكار كردي دختر؟بي ابرو شدي؟ عمو قادر كه ديد جابر و زنعمو اونجوري گفتن بدون هيچ سوالي با كمربند افتاد به جونم.زنعمو هم كه همش نفرينم ميكرد،عمو چون اعتيادش شديد بود خيلي جون نداشت،واسه همين هلش دادم عقب و رفتم روي ايوان پشتِ ستون.عمو كه داشت ميومد سمتم گفتم عمو به ارواح خاك اقاجان من كار بدي نكردم.يهو عمو وايساد.گفت پس چه غلطي كردي كه نامزدت جوش اورده.گفتم اولا كه اون نامزد من نيست،بعدشم منو ديده كه از مخابرات اومدم بيرون...زنعمو گفت ذليل بشي الهي اون تو چه غلطي ميكردي؟نكنه رفتي جنوب با نامحرم دوست شدي.عمو و جابر هرلحظه بيشتر عصباني ميشدن.يهو زدم زير گريه با صداي بلند گفتم زنعمو اين دنيا انقد منو عذاب دادي اون دنيا چجوري ميخواي جوابمو بدي؟من كه ازت نميگذرم.بعد برگشتم سمت عمو گفتم عموجان بخدا من با نامحرم دوست نشدم،رفتم زنگ زدم به زهرا خانوم،يكم باهاش حرف زدم.يهو جابر گفت يه ربع تمام چه حرفي داشتي بزني؟اگه حال و احوالم بود پنج دقيقه بيشتر طول نميكشيد.انقد ازش بدم ميومد كه داد زدم گفتم اره حال و احوال نبود داشتم به زهرا خانوم ميگفتم بياد منو از دست توي رواني نجات بده،دلم نميخواد زنت بشم.كاش زبونم لال ميشد اين حرفو به جابر نميزدم چون همين باعث شد كه جابر گفت ديدي عموقادر؟اين زمان براي فكر كردن نميخواست،اين زمان ميخواست كه با اون زنه از اينجا فرار كنه.عمو كه فقط به فكر كار و پول و موادش بود به جابر گفت همين فردا كاراي عقد انجام بديد.اينو كه گفت زانوهام سست شدن،افتادم روي زمين.اونروز تا شب هرچقدر به عمو و زنعمو التماس كردم اما فايده نداشت....
عمو منو انداخت تو اتاقو درو قفل كرد كه فكر فرار به سرم نزنه.از اونور يكسره زنعمو غرغر ميكرد كه بشكني اي دست كه نمك نداري،يه عمر تر و خشكش كرديم حالا ميره از زهرا خانوم كمك ميخواد،انگار ما بدشو ميخوايم.انقد گفت و عمو رو پر كرد كه عمو گفت همين فردا زنگ ميزنم زهرا خانوم ميگم اگه بياد اينجا مجبورم حرمتا رو كنار بذارم.اون شب تا صبح خوابم نبرد.فرداش زنعمو اومد در اتاق باز كرد گفت پاشو بريم حمام.گفتم خودم ميرم گفت لازم نكرده.اون موقعها تو خونمون حمام نداشتيم مجبور بوديم از حمام عمومي استفاده كنيم.خلاصه رفتيم حمام،اونجا بازم به زنعمو التماس كردم اما فايده نداشت،ميگفت من نميتونم اينده بچه هامو فداي تو كنم،قادر به اين پول و كار احتياج داره.خلاصه التماساي من هيچ فايده اي نداشت،عمو هم زنگ زد به زهرا خانومو باهاش اتمام حجت كرد.دو روز بعد من شدم زن شرعي و قانوني جابر.هركي منو ميديد دلش ميسوخت،اخه هم بچه بودم هم اختلاف سنيمون زياد بود.خونه اي كه قادر داشت تو شهر بود اما من بايد يكسال خونه مادرش ميموندم.بدون عروسي و جهاز رفتم خونه مادرِ جابر.دليلشم اين بود كه از نظر اونا من رسوايي به بار اورده بودم كه از زهرا خانوم كمك خواستم پس لياقت جشن نداشتم.البته پدر و مادر جابر خيلي اصرار كردن كه عروسي بگيرن اما جابر نذاشت و منم دلم نميخواست.خونه مادر جابر دو طبقه بود،طبقه اول كامل بود اما طبقه بالا فقط يه اتاق بود كه منو جابر براي خواب ميرفتيم اونجا.اون شب جابر ميخواست بهم نزديك شه اما بهش گفتم امادگيشو ندارم،خودشم كه كبوديهاي كمربندو رو بدنم ديد عصبي شد و كاري باهام نكرد.پدر و مادرش خيلي ادماي خوبي بودن،خيلي بهم احترام ميذاشتن.اصلا دخالتي تو كارام نداشتن،خواهرشم كه سرگرم زندگي خودش بود.صبح كه از خواب بيدار ميشدم ميرفتم پايين حياطو ميشستم باغچه رو تميز ميكردم،ميومدم داخل كل خونه رو برق مينداختم،اشپزي ميكردم تا غروب كه جابر بياد خونه.اصلا خونه عمو اينا نميرفتم.چندباري مادرشوهرم گفت اگه دلت ميخواد به جابر بگو ببرتت خونه عموت،گفتم اونا منو نميخوان،هدفشون چيزه ديگه بود كه بهش رسيدن،منم برام مهم نيست ببينمشون يا نه.انقد ازشون كينه داشتم كه دلم نميخواست چشمم بهشون بيفته.بعد از اون شبه اول جابر ديگه حرفي از رابطه نزد تا اينكه بعده يك هفته صبح كه داشت ميرفت سركار بهم گفت امشب ديگه بايد عروسم بشي،خجالت ميكشيدم ازش اما چاره اي نداشتم.بالاخره اون شب من از دنياي دخترانه خودم خدافظي كردمو زن شدم.جابر رو ابرا بود
من تا اونروز از خونه بيرون نرفتم،دو سه روز بعدش دلم براي پدر و مادرم تنگ شده بود گفتم برم سرمزارشون.جابر كارخونه بود،منم به كارام رسيدم و به مادرشوهرم گفتم ميرم ارامگاه...رفتم يه دل سير اشك ريختمو باهاشون صحبت كردم،تو راه برگشت از بين راه يكم سبزي صحرايي چيدم كه واسه جابر سبزي پلو با ماهي درست كنم اخه خيلي دوست داشت.سبزي رو چيدم داشتم ميرفتم خونه كه ديدم جابر با ماشين اومد دنبالم.خوشحال رفتم سوار شم كه ديدم عصبانيه.گفت كدوم گورستوني بودي؟كدوم الاغي بهت اجازه داد بري بيرون؟رفتي به عشقه جنوبيت زنگ زدي؟(فكر ميكرد من جنوب كه بودم دوست پسر داشتم) گفتم بخدا ارامگاه بودم،گفت خر خودتي ميدونم چيكارت كنم،رسيديم خونه هولم داد تو حياط،كمربندشو دراورد افتاد به جونم،مادرش خونه نبود رفته بود مسجد.انقدر منو زد تا خودش خسته شد.اخرشم گفت از اين به بعد بدون اجازه من نفسم نميكشي،برو گمشو نبينمت.رفتم بالا زار زار گريه كردم.مادرشوهرم اومد بالا صدام كنه وقتي منو ديد زد تو سرش گفت يا علي چي شدي شيرين جان؟براش تعريف كردم گريه ش گرفت گفت دستش بشكنه خودم درستش ميكنم اما خبر نداشت كه پسرش بيمار روانيه.اون شب من پايين نرفتم،جابر وقتي منو تو اون حال ديد اومد جلو بغلم كرد ازم معذرتخواهي كرد.گفت ببخشيد دست خودم نبود،اخه شيرين من دلم ميخواد تو فقط مال خودم باشي،چرا رفتي با اون پسره حرف زدي؟گفتم جابر بخدا من با كسي حرف نزدم فقط رفتم ارامگاه و برگشتم،اماباور نكرد.گفت باشه ولش كن،دستم بشكنه به خدا دست خودم نبود يه لحظه جنون بهم دست داد.خلاصه انقد اونشب معذرتخواهي كرد كه بخشيدمش.تصميم گرفتم ديگه تنها جايي نرم.دو سه روز پايين نرفتم چون نميخواستم پدرشوهرم منو با اون قيافه ببينه.مادرشوهرم بهش گفت شيرين مريضه.سومين روز خودش بنده خدا اومد بالا،در زد گفت عروس جان ياالله.خودمو جمع و جور كردم گفتم بفرماييد اقاجان.يكم صورتم كبود بود.تا منو ديد گفت صورتت چي شده دختر؟گفتم ناخوشم اقاجان سرگيجه داشتم خوردم زمين..اما باور نكرد.شب كه جابر اومد حسابي بهش توپيد كه بار اخرت باشه دست رو زنت بلند ميكني،من هنوز از گل نازكتر به مادرت نگفتم اخه تو به كي رفتي كه انقد وحشي و گستاخ شدي؟ تو دلم گفتم از شانسه گند منه كه واسه همه حكمِ كيسه بوكس دارم.جابر كه اومد بالا عصباني بود،گفت حالا ديگه اقامو ميندازي به جونم؟گفتم به خدا خودش اومد بالا ديد،منم گفتم زمين خوردم اما انگار باور نكرد.جابر يه لگد به پهلوم زد كه دردش تا مغزم رفت،گفت بار اخرت باشه مظلوم نمايي ميكني،بعدم گرفت خوابيد اما من تا صبح از درد خوابم نبرد.....

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : zengi-shirin
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.75/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.8   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

2 کانت

  1. نویسنده نظر
    سوزان
    چه دختر بدبختی
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    محمد طاها
    عالی بود
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه lrjpkv چیست?