رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 11 - اینفو
طالع بینی

رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 11

هنوز عقب گرد نکرده بودم که صورت در گودی گردنم فرو برد. با فکر این که چند ساعت در آشپزخانه بودم و حالا بوی عرق گرفته ام، خجالت زده شانه بالا دادم و عقب کشیدم‌.

 

کسی بر سرم غر زد «انگار نه انگار یه زن، شوهر داری. شبیه عمله ها شدی؛ نه لباس درست و حسابی و نه یه عطر و رنگی! نه حتی ناز و غمزه ای! چه وضع زن بودنه آخه؟!»
من یک زن بودم؟ زن حامد؟!
چیزی در دلم فرو ریخت، انگار تازه مفهوم این حرف برایم روشن شد و دو هزاری کج حواسم، افتاد!
چه فکرها و عقایدی که نداشتم؛ معتقد بودم زن باید برای شوهرش بهترین باشد، چه رفتاری و چه ظاهری. باید لباس های فاخرش اول برای همسرش باشد و بعد برای مردم اما حالا با لباسی که بوی پیاز داغ می داد مقابل همسرم ایستاده بودم!
صدای خنده حامد و آیدا از آشپزخانه به گوش می رسید، پاهایم به جای رفتن به آن سمت، طرف اتاق کج شد.
«من یک زن بودم و باید زن بودنم برایم مهم باشد، نه ازدواج اجباری ام!»
با همین فکر، در کمد را گشودم. نگاهم روی لباس های رنگارنگی که همه به سلیقه ی حامد بود، چرخید.
نمی دانستم کدام مناسب تر است؟ اگر می خواستم به یک باره تغییر رویه بدهم و تاپ بپوشم، قطعا مضحک و خنده دار به نظر می رسید.
دستم سمت پیراهن سفیدی که از جنس حریر بود، رفت. آستر لباس دکلته بود و سر شانه و آستین سه ربعش از حریر و بدن نما بود اما نه آن قدر که بخواهد معذبم کند.
همان را همراه با شلوار جین بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم. از ترس این که مبادا حامد بخواهد دنبالم بیاید، تند و سریع لباس هایم را تعویض کردم.
در حالی که موهایم را از زیر لباس بیرون می کشیدم، سمت آینه رفتم‌. کش موهایم را باز کردم، آن قدر به هم ریخته نبود اما با این حال شانه ای زدم و سپس از بالا و محکم بستم‌.
نگاهی به خودم در آینه انداختم، شاید در گذشته من هم جز آن دسته از دخترانی بودم که برای خودشان بوسه می فرستادند و قربان صدقه ی چشم و ابرویشان می رفتند اما حالا ابروهای پُرم جای هیچ تصدق رفتنی را نگذاشته بود.
نفسم را بلند بیرون فرستادم و سعی کردم همراهش فکر و خیال مسبب این تغییر را هم بیرون پرتاب کنم.
موهای روی شانه را جمع کردم و درون سطل کنار میز انداختم و از اتاق بیرون آمدم.
سعی کردم هیجاناتم را پس بزنم و عادی رفتار کنم اما همین که پا به آشپزخانه گذاشتم و با حامد چشم در چشم شدم، دست هایم یخ بست.
نگاه حامد سر تا پایم را از نظر می گذراند و من حس می کردم تا گوش هایم داغ شده!
- چه خوشگل شدی آبجی!
قبل از آن که بخواهم جواب آیدا را بدهم، حامد گفت:
- زن من از اول هم خوشگل بود.
قلبم روی پنجه بلند شد و همانند پَری سبک بال، شروع به چرخیدن و رقص کرد.
بی جنبه نبودم، ابدا!
اما اولین باری بود که مقابل همسرم آراسته - هر چند نیمه کاره- ایستاده بودم و او تحسینم می کرد.
صندلی کناری اش را بیرون کشید.
- بیا تا غذا سرد نشده.
با مکث و تاخیر به پاهایم فرمان حرکت دادم. کف دست هایم عرق کرده بود و دلم می خواست دم عمیقی بکشم اما ترس از رسوا شدن مانع این کار می شد.
پشت میز نشستم، سعی کردم توجه ای به نگاه خیره ی حامد نکنم.
بشقاب آیدا را برداشتم و برایش غذا کشیدم، سپس نوبت به حامد رسید. دست سمت بشقابش بردم که دست روی دستم گذاشت.
در تمام این چند ماه هزاران بار دستم را گرفته بود، حتی بوسیده بودتم اما هیچ بار این گونه نبود. دستانش انگار کوره ی آتش بود و داشت تا مغز استخوانم را می سوزاند، حتی قلبم را!
- بی انصاف، می دونی نمی تونم جلوی آیدا کاری کنم، خوشگل کردی؟
تیره ی کمرم به عرق نشست و نفس هایم لا به لای ریه و مری گم شد.
- شما نمی خورید؟
حامد با لبخند جواب داد:
- چرا عزیزم، می خوریم.
و بیش از آن آیدا را متوجه مان نکرد و مشغول کشیدن غذا برای خودش و من شد.
اما دست من هنوز داشت از التهاب دستان حامد، شعله می کشید.

***
آیدا روی تخت خوابیده و من کنارش نشسته بودم. دلم نمی خواست لحظه ای چشم از او بردارم، می خواستم لحظه لحظه ی حضورش را باور و حس کنم‌.
دست روی موهایش کشیدم، خرگوشی هایی که کار مادر بود. چه قدر دلم برای رقص انگشتانش لا به لای موهایم تنگ شده بود! کاش او هم می آمد!
اما اگر می آمد، خوشحال می شدم؟ به اندازه ی دیدن آیدا به وجد می آمدم؟ می آمدم!
شاید کمی تلخ می شدم و سرد برخورد می کردم اما در دل خدا را شکر می گفتم.

کاش می آمد تا برایش از زندگی ام می گفتم، از سختی ها و نابلدی های زن بودن می گفتم و او همانند هر مادر دیگری راهنمایم می شد یا اصلا با سوال ها و حرف هایش، رنگ به گونه هایم می بخشید!
کاش...
با باز شدن در، سر چرخاندم. نور کم دیوارکوب های سالن به داخل سرک کشید، حامد داخل آمد، نگاهی به آیدای غرق در خواب کرد و سپس آهسته پرسید:
- خوابید؟
با لبخند به صورت گرد خواهرکم خیره شدم و همان

ند او آهسته جواب دادم:
- آره.
و افزودم:
- خیلی خسته شده بود، سرش به بالشت نرسیده خوابید!
کنارم ایستاد و به شوخی گفت:
- خسته که والا من شدم؛ از صبح یه ریز مخ منو خورده با «حامد جون، حامد جون» گفتنش.
خنده ام گرفت، هم از لحن و قیافه ی بانمک حامد و هم از «حامد جون»هایی که آیدا راه به راه به ناف او می بست و صدایش می زد.
خمیازه ای کشید.
- پاشو بریم، خوابم میاد.
بدون این که سمتش برگردم، گفتم:
- می خوام این جا بخوابم.
صدایش کمی بالا رفت.
- یعنی چی؟!
دست روی بینی گذاشتم.
- هیس! چه خبرته؟
از ترس این که مبادا صدایمان باعث بد خوابی آیدا شود، بلند شدم و با گرفتن دست حامد از اتاق بیرون رفتم.
همین که پا به سالن گذاشتیم، حامد اعتراض کرد:
- فکر این که بخوای پیش آیدا بخوابی از سرت بیرون کن. گفته باشم.
نمی دانم چه بر سرم آمده بود که نمی توانستم مثل گذشته مقابلش شاخه و شانه بکشم و باید و نباید کنم!
نرم شده بودم، خیلی نرم!
دستش را با هر دو دستم گرفتم.
- چند ماهه ندیدمش، دلم براش خیلی تنگ شده! بذار این چند روز پیشش بمونم. لطفا حامد! باشه؟
با دست آزادش چنگی به موهایش زد و رو گرفت.
- حامد!
دست خودم نبود؛ آن ناز و کش داری لحنم، دستم خودم نبود.
چشم بست، دستی که اسیر دستانم بود مشت کرد و پس کشید.
بدون سر چرخاندنی، آرام لب زد: باشه.
فکر نمی کردم به این زودی موافقت کند!
لبخند بر لبانم جا خوش کرد و قدرشناسانه به نیم رخش خیره شدم.
- ازم ناراحت نباش دیگه. باشه؟ باشه حامد؟
پلک هایش را محکم روی هم گذاشت و غرید:
- برو آیه، برو تا...
حرفش را خورد و مقابل چشمان بهت زده ام سمت اتاق پا تند کرد و در را به هم کوبید.

***

دو روز از آمدن آیدا می گذشت، این دو روز حال و هوای خانه مان کُن فیکون شده و همه چیز عجیب بود؛ خنده های من، مهربانی ها و راه آمدن هایم با حامد، نگاه های معنا دار حامد و از همه عجیب تر و چشم گیرتر نوع پوشش من بود!

مقابل آینه ایستاده بودم و داشتم روسری ام را سر می کردم که در اتاق باز شد.
با اخم سمت آیدا برگشتم.
- نگفتم قبل رفتن به اتاق کسی، در بزن؟
نیشش را برایم شل کرد.
- خب حامدجون بیرونه دیگه.
چشم هایم گرد شد، این بچه با خودش چه فکر کرده بود که چنین جوابی می داد؟!
قبل از آن که مجالی برای توپیدن پیدا کنم، صدای حامد در خانه پیچید.
- دخترها.
این روزها «آیه»های به محض ورودش به «دخترها» بدل شده بود، و عجیب نیش دل مرا باز می کرد!
آیدا زودتر از من به استقبالش رفت.
- سلام حامدجونم!
نصف سن مرا داشت اما دلبری را خوب بلد بود!
- سلام وروجک! آبجیت کجاست؟
مثل عسل...یا نه،‌ شیرین تر از عسل بود این که اولین سوالش سراغ گرفتن من بود.
(این داستان در مجموعه کانال پیک داستان تهیه شده است.چنانچه این متن را در کانالی غیر از پیک داستان میخوانید اگاه باشید عوامل این کانال دزد و غیرقابل اعتماد هستند.جهت خواندن رمان های جدید و جذاب به کانال پیک داستان بپیوندید.)
با نزدیک شدن صدای قدم هایش، نیشم را بستم و خودم را سرگرم بستن روسری کردم.
- سلام.
می ترسیدم سمتش برگردم و نگاهم رسوایم کند اما کار روسری ام هم تمام شده و کش دادن بیخودی اش تابلوتر بود.
سمتش برگشتم.
- سلام. خسته نباشی.
لبخندی به صورتم پاشید، سر تا پایم را از نظر گذراند.
- خوشگل شدی!

این روزها زیادی ازم تعریف می کرد، حق هم داشت؛ در تمام این مدت هرگز نشده بود این چنین به خودم برسم. البته آرایشی نداشتم، فقط نوع و رنگ لباس هایم زیادی تغییر کرده بود.
- بریم؟
نگاه گذرایی به لباس هایش انداختم و پرسیدم:
- نمی خوای لباس عوض کنی؟
- نه، همین ها خوبه.
راست هم می گفت؛ در آن کت و شلوار اسپرت طوسی و تیشرت سفید زیادی خوش تیپ شده بود.

کنار قصر بادی ایستاده بودم و به بازی کردن های آیدا نگاه می کردم. دیدن شادی او و خنده های بچه ها، لب های مرا هم به خنده وا می داشت.
- بفرمایید.
با صدای حامد برگشتم، بستنی ای سمتم گرفت.
تشکر کردم، سمت بچه ها برگشتم و تا خواستم آیدا را صدا بزنم، گفت:
- بذار بازی کنه، بعد براش می خریم‌. تو خودت بخور.
لبخندم عمق گرفت و بار دیگر تشکر کردم.
کنار هم و در حال خوردن بستنی به بچه ها نگاه می کردیم که صدایم زد.
- آیه؟
در حالی که گازی به بستنی ام می زدم، «هوم» گفتم.
با مکث و تردید گفت:
- یه سوال می پرسم ولی باور کن...
سکوت کرد و سر به زیر انداخت.
متعجب از حالتش، پرسیدم:
- خب چی؟ بگو دیگه.
لبخند تصنعی زد و گفت:
- ولش کن، مهم نبود.
می گفت مهم نیست اما نگاهش چیز دیگری به زبان داشت.
کاملا سمتش برگشتم و مقابلش ایستادم.
- مهم نبود نمی گفتی، پس بگو چی شده؟
نگاهش پشت سرم گشت زد و بعد روی چشمانم توقف کرد.
نفس پُری کشید و تند گفت:
- ازت بچه می خوام.
گوش هایم هیچ چیز نمی شنید، انگار همه چیز از کار افتاد؛ نه صدای جیغ و خنده ی بچه ها، نه صدای قژ قژ کشتی صبا و نه هیچ چیز دیگر.
چه گفت؟ چه خواست؟ بچه؟!
از که؟ از من؟!
برای چه؟ برای کدام زندگی نداشته مان؟!
اصلا از کدام رابطه؟!
رابطه ای که نه لذتی دارد و نه عشق، چه ثمره ای می دهد؟ اصلا ثمر می دهد؟!
جواب تمام این سوال ها، نیشخندی کنج لبم شد.
بستنی نیمه خورده ام را درون سطلی که همان نزدیکی بود انداختم.
- آ...
نگذاشتم حرف بزند.
- برای کدوم زندگی، بچه می خوای؟
سوالم زیادی صریح بود که ماتش برد.
به بستنی اش که در حال آب شدن بود، نگاهی کردم و دوباره خیره ی صورت مبهوتش شدم.
- من و تو توی زن و شوهر بودنمون موندیم، حالا تو بچه می خوای؟
با افسوس سر به طرفین تکان دادم و افزودم:
- چیزی رو نخواه که ممکن نیست.
حرفی نزد و من هم منتظر نماندم. رو به قسمت بازی کردم، با کمی چشم چرخاندن آیدا را دیدم و صدایش زدم.
- آیدا، آیدا.
سمتم برگشت و دست تکان داد که اشاره کردم بیاید.
تا آمدن او، حامد با صدایی گرفته و غمگین پرسید:
- اون قدر ازم بیزاری که حتی اجازه نمیدی توضیح بدم و حرفم رو تصحیح کنم؟
بدون نگاه کردن جواب دادم:
- حرفت اون قدر واضح بود که...
بلند و با تحکم گفت:
- نبود! می خوا...
- بله آبجی؟
آمدن آیدا، ساکتش کرد. چیزی زیر لب گفت و بعد بستنی اش را درون سطل انداخت.
آیدا متعجب نگاهش کرد و پرسید:
- حامد جون ناراحتی؟!
خواهرم کی به این مرد نزدیک شده بود که حتی غم و ناراحتی اش را هم می توانست تشخیص دهد؟!
حامد لبخندی بر لب نشاند، هر چند مصنوعی!
- نه عزیزم.
آیدا به سطل اشاره کرد و پرسید:
- پس چرا بستنی ات رو انداختی دور؟
حامد خم شد و لپش را کشید و در همان حین جواب داد:
- چون بدون تو نچسبید.
و بعد دستش را گرفت.
- بریم شام؟
آیدا انگشت بالا آورد و طلبکار گفت:
- پیتزا که یادت نرفته؟
تک خنده ای کرد و «نه» آرامی لب زد.
چه قدر با هم خوب بودند! با هم قول و قرار می گذاشتند، آن هم بدون اطلاع و رضایت من! بینشان غریبه بودم؟!
کسی جواب داد: «خودت، خودت رو غریبه می کنی.»

با قرار گرفتن سینی سفارشاتمان، چشمانم گرد شد و سمت حامد برگشتم.
بی توجه به نگاه من، پشت میز نشست. پیتزای آیدا را جلویش گذاشت و با مهربانی گفت:
- اینم پیتزا برای وروجک خودم.
آیدا که همانند من گیج شده بود، پرسید:
- پس خودتون چی؟!
حامد دو بشقاب سیب زمینی سرخ شده را برداشت و جلوی من و خودش گذاشت.
- ما سیب زمینی می خوریم.
آیدا متعجب تر پرسید:
- چرا؟!
و بلافاصله گفت:
- پول نداشتی، نخریدی؟ من پول دارما!
با این حرفش، حامد بلند زیر خنده زد، حتی من هم خنده ام گرفته بود. خواهر کوچک من آن قدر بزرگ شده بود که پولش را به رخ می کشید اما هنوز آن قدر کوچک بود که نمی دانست این مرد می تواند پول پیتزای تمام مشتریان آن فست فود را حساب کند.
حامد نوک بینی اش را کشید و گفت:
- قربون وروجک پولدارم!
آیدا بینی اش را از زیر انگشتان حامد نجات داد و گفت:
- بگو چرا نخریدی، وگرنه نمی خورم.
حامد در حالی که سیب زمینی به دهان می گذاشت، جواب داد:
- برای آبجی خوب نبود، نخریدم.
برای آبجی؟ یعنی من؟
چرا پیتزا برای من خوب نبود؟!
آیدا زبان من شد و سوالم را پرسید.
- چرا براش خوب نیست؟ همیشه که می خورد!
حامد نیم نگاهی به چشمان منتظر و متعجب من انداخت و سپس رو به آیدا کرد.
- دکتر گفته نخوره.
و برای تمام کردن قائله، گفت:
- حالا اجازه هست بخوریم؟
آیدا دیگر حرفی نزد اما من هم چنان پر از سوال بودم. کدام دکتر برایم این نسخه را تجویز کرده بود؟ برای کدام درد نداشته ام؟
سوالم را آهسته و با حرص پرسیدم.
همانند خودم آهسته جواب داد:
- امروز هفده ام.
اخم هایم در هم تر شد.
- خب که...
با جرقه ای که در ذهنم زد، دهانم بسته شد.
او زمان دقیق دوره های مرا می دانست اما من کوچک ترین چیزی از او نمی دانستم، حتی نام و نشان شرکتش را!

***

حامد، آیدا را که در راه برگشت خوابیده بود به اتاق برد و روی تخت خواباند.
تشکر کردم و کنار آیدا نشستم تا گیره ی موهایش را باز کنم.
قبل از خارج شدن، گفت:
- کارت تموم شد بیا. باید با هم حرف بزنیم.
حدس این که حرفش راجع به چیست، آسان بود اما با این حال مخالفتی نکردم. بالاخره باید قال این قضیه را می کندم یا نه؟
با کشیدن ملافه ای روی آیدا، از اتاق خارج شدم.
با نوری که از تراس می آمد، راه به آن سمت کج کردم.
حامد پشت همان میز کوچک و دو نفره نشسته و سر روی دستانش گذاشته بود.
ته دلم از این ناراحتی اش، غمگین و عصبی بودم اما چه می کردم؟ می توانستم خودم را کنار بگذارم و با میل و خواست او پیش بروم؟ خودم مهم نبودم؟ دل من اهمیت نداشت؟
بچه ای که می گفت، قرار بود در بطن من رشد یابد، پس نباید حسی به او داشته باشم؟
با حس حضورم سر بلند کرد و صاف نشست.
صندل هایی که فهمیده بودم برای بهار هستن، پا زدم و سمتش رفتم.
هر دو بی حرف و آرام کنار هم نشسته بودیم، انگار نه انگار درونمان پر از حرف و فریاد است.
با صدای جیغ لاستیک ماشینی، سکوت ما هم شکست.
- یادته اون روز، تو همین بالکن بهت چی گفتم؟
خودش جواب داد:
- گفتم تا زمانی که تو نخوای، شوهر بودن و مرد بودنم رو کنار می ذارم و میشم یه دوست... یادته؟
یادم بود.
دلخور نگاهم نکرد.
- تو این مدت شده کاری کنم؟ شده نزدیکت بشم یا ازت چیزی بخوام؟ رفتیم برات لباس خریدم، هر مدل و طرحی، از بهترین ها... منت نمی ذارما، وظیفه ام بود اما شده یه بار بگم فلان لباس رو برام بپوش؟ یا برام آرایش کن یا هر چیز دیگه! من یه بار زن و همسر بودن رو ازت نخواستم آیه، پس چرا این قدر به هم بی اعتمادی؟ چرا قبولم نداری؟ تو حتی منو همون یه دوست ساده هم نمی بینی!

بی اختیار لب زدم:
- این طور نیست.
گله مند پرسید:
- پس چه طوره؟ این که تا میگم بچه، جبهه میگیری، بدون این که حتی بذاری توضیح بدم، یعنی چی؟ یعنی حتی حرف هامم برات پشیزی ارزش ندارن.
ذهنم ساقط از هر کلمه و حرفی، سر به زیر نشسته بودم.
- به قول مامانی، ما مردها مریضیم، این مرض و غریزه رو هم خدا بهمون داده، کنترل کردنش هم سخته، خیلی سخت اما من جلوی تو، تویی که حلالمی، حلال ترینم، دارم خودم رو کنترل می کنم تا مبادا تو ازم برنجی، بترسی و بیشتر از این دوری کنی ولی تو چی؟ یه بند نمک گرفتی دستت و می ریزی رو زخم هام... مرهمم نمیشی، باشه اما لااقل نسوزونم.
حرفش را زد و بدون آن که منتظر جوابی از جانب من باشد، رفت.
من ماندم و نفس های سنگین و چشم هایی تار..‌.
لرزش صدایش زمانی که گفت «حلال ترینم» دلم را بد سوزاند اما زبان وا مانده ام نچرخید که حرفی بزند، که لااقل بگوید «ببخشید».
چه قدر «ببخشید» بدهکارش بودم؟ ده تا؟ صد تا؟
چند «ببخشید» می توانست جبران کند مرد بودنش را؟
آخ که باید می مردم!
ولی چرا؟
من که دلم برای هر ناراحتی و دردش می رفت، پس چرا در برابرش جبهه می گرفتم؟ چرا پسش می زدم؟ چرا به قول او، نمک به دست گرفته و روی زخم این زندگی می پاشیدم؟ دردم چه بود؟ چه می خواستم؟ چه مرگم بود؟!
می خواستمش یا نه؟
می خواستمش!
اما...
لعنت به تمام

«اما»ها... لعنت!
سر روی میز گذاشتم و پیشانی به لبه اش کوبیدم و زار زدم برای بلاتکلیفی ام، برای جدل بین عقل و دلم.
عقل می گفت چه کم دارد برای مرد بودن و تکیه گاه؟!
دل می گفت...
دلم انگار به دو قاچ تقسیم شده بود؛ یکی می گفت حامد و دیگری سوگ دار امیرش بود.
امیر...
امیر...
امیرحسین...
دیگر آن میم مالکیت کنار اسمش نمی آمد اما هنوز نامش ورد زبان دل بی عقلم بود.
عقل فریاد می زد که «مگر پَسَت نزد؟ پس چرا خودت را ذلیلش می کنی؟ چرا به خاطر کسی که نیست و رفته، زندگی را به کام خودت و آن بیچاره زهر می کنی؟»
دل سر سختانه قد علم می کرد؛ «دوستش دارم!»
و عقل نعره می زد؛ «کدام دوست داشتن؟ کدام عشق؟! او رفته! بفهم که او رفته و نیست. امیر رفته! می فهمی؟»
بیچاره عقل! داشت حنجره پاره می کرد تا دل احمق شیرین عقلم را سر عقل بیاورد اما آن دیوانه هر بار در را می بست و هم چون یعقوب در کلبه ی احزانش زار می زد.
سر به سوی آسمان بلند کردم، ستاره ها به لطف اشک هایم همه چشمک زن و خندان بودند.
پلک روی هم بستم و نالیدم:
- کم آوردم، تو بگو چی کار کنم؟ نمی خوام گناه کنم، نمی خوام اما دوستش دارم... دوستش دارم خدا!
سر به زیر انداختم و با عجز گفتم:
- بگو چی کار کنم؟
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و دوباره رو به آسمان شدم.
- مگه نمیگن بعد جاری شدن خطبه عقد، محبت طرفین به دل هم میفته؟ پس کو؟ چرا هنوز دارم تو این رابطه لنگ می زنم؟ چرا هنوز نمی تونم به چشم شوهر و همسر ببینمش؟ چرا ازش فراری ام؟ چرا تا نزدیکم میشه دلم میتپه و می ترسم؟ چرا؟
و به یک باره صدایم بلند شد؛
- تو مگه خدا نیستی؟ چرا جوابم رو نمیدی؟ بگو چرا نمی تونم؟ بگو... بگو... تو رو خدا بگو خدا...
صدایم هر لحظه ضعیف تر و گریه ام بیشتر می شد.
سر روی میز گذاشتم و های های گریه کردم.
با نشستن دستی روی شانه ام، سر بلند کردم و با حامد و صورت در هم و گرفته اش رو به رو شدم‌.
- حا...
نگذاشت حرف بزنم و سرم را به آغوش کشید.

***

با صدای زنگ واحد از آشپزخانه بیرون رفتم. از چشمی در نگاه کردم و با دیدن بهار متعجب شدم و کمی هم ترسیدم.
بین باز کردن و نکردن در مانده بودم که بار دیگر زنگ را فشرد.
بیش از آن معطل کردن، درست نبود. قطعا از حامد شنیده بود که به خاطر آیدا سر کار نمی روم و خانه هستم.
دستی به تیشرتم کشید و مرتبش کردم، زیر لب «بسم الله»ی گفتم و دستگیره را چرخاندم.
به دلیل آن که موهایم باز بود، خودم را بیشتر از هر بار پشت در قایم کردم.
با دیدنم لبخندی زد.
- سلام.
با وجود نگاه گریزان و قلب پر تپشم به داخل تعارفش کردم.
- سلام. بفرمایید تو.
بدون هیچ اصرار و انکار دیگری به داخل آمد و در را هم خودش بست.
همان جا مقابل در ایستاد.
- خواب بودی؟
مویی که از کنار صورتم آویزان بود پس زدم و جواب دادم:
- نه، داشتم ناهار می ذاشتم.
و سپس سمت مبل ها اشاره کردم؛
- بفرمایید.

نگاهش در صورتم چرخی زد و صریح گفت:
- اگه ازم می ترسی یا چندشت میشه، بگو برم، و بدون اصلا ناراحت نمیشم.
تا این حد رفتارم تابلو بود؟!
شرم زده سر به زیر انداختم.
- ببخشید.
دست روی شانه ام گذاشت.
- تو نه اولین نفری و نه آخرین نفر... من چند ساله که دارم با این رفتارها و برخوردها زندگی می کنم. دروغ چرا، اوایل خیلی ناراحت می شدم، حتی خودم رو تو خونه زندانی کردم اما به مرور برام عادی شد و کنار اومدم. الان نه از ترس کسی ناراحت میشم و نه از بینی جمع کردن و ترحمشون. الان هم اگه اومدم پیشت برای این که دوست دارم دوست بشیم ولی اگه بگی برو، میرم.
شرمنده تر از قبل گفتم:
- ببخشید، به خدا من...
نگذاشت ادامه دهم.
- این حرف ها رو ول کن. چای تو بساطت داری یا برم؟
تند سر بلند کردم.
- نه، نه. بفرمایید، الان میارم.
و بدون معطلی روانه آشپزخانه شدم.
چای ساز را پر از آب می کردم که آمد.
- اون موقع ها که حامد تنها بود، همه ی کارهای خونه رو من می کردم.
سمتش برگشتم و لبخندی به نیم رخ صافش زدم.
- به هم گفت. حتی می گفت از خواهر بهش نزدیک ترید.
به میز تکیه داد و دست هایش را پشتش گذاشت.
- اوهوم. حامد و سروش از همون اول مثل دو برادر بودن، برای همین من هم ناخوداگاه به حامد اعتماد کردم و نزدیک شدم‌. حتی گاهی بدون سروش می رفتیم بیرون... تازه خیلی هم بهمون خوش می گذشت.
نه فقط خوش صحبت، که خوش صدا هم بود و آدم دلش می خواست فارغ از همه چیز یک جا بنشیند و به ملودی آرام و گوش نوازش گوش سپارد.
بیسکوییت هایی که خرید جدید حامد برای خانه بود، درون بشقاب چیدم و همراه ظرف شکلات خوری روی میز گذاشتم.
تشکر کرد و پشت میز نشست.
راستش خودم بعد از آن حرف هایش کمی آرام شده بودم، شاید به خاطر همان شرمندگی بود، نمی دانم اما ته دلم ترس داشتم که مبادا آیدا بیدار شود و با دیدن بهار بترسد.
رو به رویش نشستم، معذب بودم و نمی دانستم از کدام در حرف بزنم.
- با حامد که مشکلی ندارید؟
اخم هایم کمی در هم شد اما تا من بخواهم حرفی بزنم، با خنده گفت:
- میدونم از این که کسی بخواد تو زندگیتون سرک بکشه بدت میاد، یعنی حامد گفت چه بلایی سر سروش آوردی ولی خب، گفتم شاید با من یکم راحت باشی. بالاخره آدم با هم جنس خودش راحت تر.
بی رو دربایستی جواب دادم:
- حرفتون درسته اما من شما رو نمی شناسم و نمی دونم تا چه حد میتونم اعتماد کنم. من فقط می دونم شما همسر سابق دوست حامد هستید، همین.
«هوم»ی کرد و پرسید:
- دوست داری چی بدونی؟ بپرس تا بگم.
سوال زیاد داشتم اما نگرانی که برای آیدا داشتم مانع از تمرکزم می شد.
منتظر نماند و خودش به حرف آمد.
- اسمم که بهار؛ بهار شُبِیری. فارغ التحصیل رشته ی عکاسی... سنم هم که چون خانمی میگم؛ بیست و نُه سالمه. یعنی هم سن حامد. خونه ام هم طبقه ی پنجم، تنها هم زندگی می کنم. خانواده ام رامسر زندگی می کنن... دیگه این که؛ آهان... تک فرزندم و خواهر و برادر ندارم.
و سپس پرسید:
- دیگه چی دوست داری بدونی؟
چه می خواستم از این دختر نیمه سوخته بپرسم؟ کدام وجه زندگی اش برایم مهم بود؟ این که چرا قاتل زیبایی اش را بخشیده؟ یا چرا دور از خانواده اش است؟ یا...
- از رابطه تون با حامد برام میگید؟
با شرمندگی و خجالت افزودم:
- من از حامد هم هیچی نمیدونم.
لب به هم فشرد.
- نمی دونی چون هیچ وقت ازش نپرسیدی... دوستی من و حامد بر می گرده به پنج سال پیش؛ دروغ نیست اگه بگم تمام این پنج سال اسم روی زبونش، اسم تو بوده. حامد واقعا دوستت داره.
پوزخند تلخی زدم.
- چون دوستم داشت همه رو به خونه راه داد و خاطره ساخت؟
حرفم آن قدر تلخ بود که سکوت کرد و جوابی نداد.

با صدای تیک چای ساز، هر دو از فکر بیرون آمدیم.
نیم خیز شدم که بهار زودتر بلند شد.
- من دم می کنم.
حرفی نزدم و تعارفی هم نکردم.
بدون راهنمایی من، خودش سراغ کابینت رفت و چای را بیرون آورد. هر چه باشد قبل از من، او همه کاره ی خانه بود و تمام وسایل را هم خودش چیده بود.
حامد می گفت گاهی حتی با پول خودش خرید می کرد، برای همین هم از خواهر عزیزتر و نزدیک تر بود.
فنجانی کوچک مقابل من گذاشت و لیوان بزرگ تر را برای خودش برداشت.
با خنده گفت:
- من اصالتاً ترک هستم، ما ترک ها هم که چای خوریم، اساسی!

خنده ی کوتاهی کردم و «نوش جان»ی گفتم.
دست هایش را دور لیوان پیچید و بی مقدمه گفت:
- منم دقیقا حرف تو رو بهش می زدم، می گفتم مگه نمیگی دخترخاله ات رو میخوای؟ پس چرا داری به خودت و عشفت خیانت می کنی؟ حتی چند باری هم باهاش دعوا کردم و کارمون به قهر و قطع رابطه هم کشید ولی خب هر بار باز کار خودش رو می کرد. دلیل کارش رو نمیدونم، نمیخوام با گفتن «مَرده، جوونه، نیاز داره» اشتباهش رو توجیه کنم، چون فقط اون نیست که نیاز داره... به نظر من باید از خودش بپرسی، ازش بخوای بهت توضیح بده، پای حرف هاش بشینی.
دستش را روی میز و تا سر انگشتانم کشید.
- من میدونم با حامد کلی خاطره داری و می شناسیش ولی تمام شناخت های تو برای گذشته اس، نه حالا. حامد تغییر کرده، شده یکی دیگه و شاید بشه گفت هیچ کس اون رو مثل من نمی شناسه، چون چندین ساله کنار همیم و خبر از جیک و پوک هم داریم. می خوام این رو بهت بگم آیه؛ پای حرف هاش بشین. حامد پر از حرفه، پر از گله، پر از بغض حتی! خانواده اش با وجود تملک مالی که داشتن، تو سخت ترین شرایط تنهاش گذاشتن. درسته این کار باعث مستقل و قوی بار اومدنش شده ولی عدم حضور خانواده، نگرانی ها و حساسیت های مادرانه و پدرانه و خیلی چیزهای دیگه باعث شدن حامد اینی بشه که می بینی. چه دخترش باشه و چه پسرش، فرق نداره؛ خانواده که بالا سرت نباشه، بخوای نخوای یه جا بالاخره می لرزی و سور می خوری و تا قعر جهنم میری. درسته حامد خطا کاره، گناه کرده و به قول تو با هر کس و ناکسی خاطره ساخته ولی هر بار اسم تو ورد زبونش بود، خودش هم می دونست بهت خیانت می کنه اما باز تو رو می خواست، میدونی چرا؟ چون تو رو فرشته ی نجاتی می دید که می تونه اون رو از منجلاب بیرون بکشه.
یادم است روزهای اول، در یکی از بحث ها و دعواهایمان گفت فکر می کرد با من می تواند آواره های زندگی اش را بسازد اما من خرابش کردم.
- آیه. حواست به من هست؟
سر بلند کردم و به صورت نیمه سوخته و صافش خیره شدم.
- حرف هام رو شنیدی؟
کوتاه سر تکان دادم.
- شنیدم اما... آدمی می تونه فرشته ی نجات کسی بشه که خودش گیر نباشه. حامد انتظار داره من خودش و زندگیش رو نجات بدم، در حالی که همین حامد باعث نابودی زندگی من شده، پس چه طور می تونم کمکش کنم؟ من خودم هر ساعت دارم زجر می کشم، لبه ی تیغ گناه دارم راه میرم و انتظار یه فرج و معجزه رو می کشم، چه طور یکی دیگه رو هم از جهنم بیرون بکشم؟
نگاه سبز و آبی اش روی قهوه ای هایم گشتی زد.
- هنوز هم دوستش داری؟
دوستش داشتم؟ نمی دانم!
بهش فکر می کردم، خاطره های هر چند کوچکمان را مرور می کردم، در دل حرف می زدم، گله و شکایت می کردم و گاهی هم پنهانی اشک می ریختم...
این ها نشانه ی چه بود؟ فراموشی یا...
- آبجی.
با شنیدن صدای آیدا، افکارم در هم و بر هم شد و تند سر بلند کردم و به صورت بهار خیره شدم.
اگر بهار را می دید؟
قبل از آن که بخواهم واکنشی نشان دهم و مانع آمدن آیدا به آشپزخانه شوم، خمیازه کشان داخل شد.
- صبح بخیر آبـ...
با دیدن بهار که پشتش به او بود، بلند و با لحن جیغ مانندی گفت:
- بهار جون!
بهار جون؟! مگر او، بهار را می شناخت؟!
متعجب و با دهان باز به آیدا و دست هایش که دور گردن بهار گره خورده بود، خیره شدم.
بهار با خنده او را از خودش جدا کرد، صورت گرد و تپلش را میان دست گرفت.
- سلام خانم خوابالوی صورت نشسته ی من.
آیدا با نیش باز و خودشیرینی جواب داد:
- شما رو دیدم، یادم رفت.

بهار بلند زیر خنده زد و من حیران به خواهر کوچکم خیره ماندم.
آیدا این بار رو به من کرد و گفت:
- اون روزی که با حامدجون رفتیم بیرون برای خرید، توی راه بهارجون رو دیدیم و باهاش آشنا شدم.
و بعد حالت متاسف و غمگینی به خود گرفت و ادامه داد:
- حامدجون می گفت یه آدم بد و حسودی وقتی دید بهارجون خوشگل تره، این بلا سرش رو آورد.
و دوباره تغییر حالت داد و این بار با ذوق افزود:
- ولی هنوزم خوشگله!
من که در شوک به سر می بردم اما بهار به شیرین زبانی های آیدا می خندید و قربان صدقه اش می رفت.
و عجیب من باز هم حس غریبی می کردم!
نزدیک به چهار ماه از آمدنم به آن خانه می گذشت ولی من حتی نصف این راحتی و صمیمیت آیدا را نداشتم.
دلیلش شاید فکر و دل آزادش بود... شاید!

آیدا و بهار به سالن رفته و داشتند فیلم تماشا می کردند، من هم در حال پخت غذا بو

دم.
زیر قابلمه ی خورشت را کم کردم، سمت سینک رفتم تا ظرف های کثیف را بشویم اما همین که چشمم به مایتابه ی تخم مرغی آیدا افتاد، معده ام در هم پیچید و تمام محتویاتش سمت گلویم هجوم آورد.
قبل از هر خراب کاری، با دو از آشپزخانه بیرون دویدم و خودم را به سرویس بهداشتی رساندم. هر چه خورده و نخورده بودم بالا آوردم.
به خاطر عق زدن های پی در پی، گلویم به سوزش افتاده و انگار اسید به خوردم داده بودند.
صدای نگران بهار و آیدا را می شنیدم اما توان جواب دادن نداشتم، ضعف عجیبی تمام تنم را فرا گرفته بود.
- آیه. چی شد؟ آیه باز کن در رو.
سرم گیج می رفت و چشم هایم تار می دید، دست های یخ زده ام را دور سنگ روشویی محکم گرفته بودم تا فقط سقوط نکنم.
- چی شده؟
با شنیدن صدای حامد، چشم هایم بسته شد.
بهار داشت برایش شرح واقعه می کرد و صدایی از او به گوش نمی رسید.
سر بلند کردم و به صورت رنگ پریده و چشمان سرخم در آینه زل زدم‌.
می دانستم آن یک درصد احتمال ته ذهنم غلط است اما همان یک درصد لعنتی داشت ذهنم را می خورد و ترس به جانم می انداخت.
- آیه؟
بعد از آن شب که شاهد گریه ها و التماس هایم به خدا بود، دیگر حرفش را پیش نکشید، حتی تلاشی نکرد تا حرف زده اش را توضیح دهد و بگوید منظور اصلی اش چه بوده اما حالا...
هیچ دلم نمی خواست پیش خودش فکر و خیالی کند.
- آیه؟ خوبی؟ باز کن در رو لطفا.
شیر آب را باز کردم و صورتم را از نیم رخ به زیرش گرفتم‌. شاید آب سرد می توانست کمی از التهاب درونم را بکاهد.
بدون خشک کردن صورتم، قفل در را چرخاندم و انگار حامد منتظر همین بود که سریع در را باز کرد. با دیدنم، در جا خشکش زد. حق هم داشت، صورت رنگ پریده و موها و یقه ی خیس... شبیه عروس مردگان شده بودم!
بهار با نگرانی پرسید:
- خوبی؟ چت شد یهو؟
لبخند بی جانی زدم و بی جان تر از آن «خوبم»ی گفتم.
از کنارشان گذشتم که سوال آیدا میخکوبم کرد.
- آبجی می خوای مامان بشی؟

چشم بستم و دست هایم را مشت کردم.
- آخ جون! خاله میشم یعنی؟
دلم می خواست برگردم و سرش داد بزنم اما نه حالش را داشتم و نه دلش را. بنابراین ترجیح دادم سکوت کنم.
مجدد به آشپزخانه رفتم، سعی کردم به سینک و آن ظرف لعنتی نگاهی نکنم. لیوانی برداشتم و سمت یخچال رفتم‌.
با برداشتم بطری آب، پشت میز نشستم.
سرم از جولان فکرهای مزخرف و مزاحم درد می کرد.
صدای بسته شدن در را شنیدم اما سر بالا نیاوردم.
کنارم ایستاد.
- خوبی؟
کوتاه و نامحسوس سر تکان دادم.

در بطری را باز کردم که زیر دستم کشید، متعجب سر بالا آوردم.
بی توجه به نگاه من، قندان روی میز را برداشت و چند حبه قند درون لیوان انداخت و سپس آب را به محتویاتش اضافه کرد. از جا قاشقی روی میز، چنگالی بیرون کشید و مشغول هم زدن شد.
در سکوت به کارهایش نگاه می کردم که لیوان را مقابلم گرفت.
چرا حرف نمی زد؟
برخلاف میل باطنی ام، جرعه ای از آن مایه ی شیرین خوردم.
- همه اش.
نگاهم را به چشم هایش سوق دادم.
- همه رو بخور.
بی اختیار یاد روز اول افتادم، وقتی از دیدن سگ ترسیده بودم، برایم آب قند درست کرد و با خط و نشان گفت باید تا ته بخورم، در حالی که می دانست من آب قند دوست ندارم.
توجه ای به حرفش نکردم و لیوان را کنار گذاشتم.
- گفتم همه رو بخور.
چرا عصبی بود؟ مگر نه این که حالا باید خیال بافی می کرد و خوشحال می بود؟
- میدونی دوست ندارم، پس بیخود اصرار نکن.
کلافه نفس عمیقی کشید، با حرص ظرف شکلات خوری را پیش کشید و غرید:
- لااقل از این زهرماری بخور. رنگت شده عین گچ!
احمقانه بود اما حرص خوردنش برایم خنده دار بود و لب هایم میل کش آمدن داشت.
از آن جایی که حال خوشی نداشتم و واقعا نیاز به تقویت قند خون داشتم، شکلاتی به دهان گذاشتم.
بعد از چند لحظه سکوت، پرسید:
- برای چی حالت بد شد؟
جوابی ندادم، یعنی نای حرف زدن نداشتم.
- می خوای بریم دکتر؟
باز هم بی جواب ماند.
- آیه؟
این بار با وجود شکلات درون دهانم، زبانم به تلخی چرخید.
- مطمئن باش دکتر هم بریم، اونی که توی سر تو نمیگه.
با فک منقبض و دندان های به هم کلید شده غرید:
- حرف نزن آیه‌.
به یک باره از کوره در رفت، به بسته قرصی که در انتهایی ترین قسمت میز بود چنگ زد و سمتی پرتاب کرد.
- لعنت به همشون!
***
تک و تنها در آشپزخانه بودم، صدای حرف و خنده ی بهار و آیدا به گوشم می رسید اما خبری از حامد نبود.
نگاهم را برای بار هزارم به ورق قرص ها دوختم، حس عجیبی داشتم؛ چیزی مابین شادی و غم.
هیچ دلم نمی خواست پای نفر دیگری به این زندگی باز شود اما...
مادر شدن حس قشنگی ست!
سرم را بین دستانم گرفتم، گیج بودم و نمی دانستم با خودم چند چند هستم؟
نگرانش می شدم، گاهی دعاهایم همه مختص او می شد، گاهی هم دلم از قربان صدقه ها و اعتراف های یکهویی اش ضعف می رفت اما...
همین «اما» کار را خراب کرده بود و نمی گذاشت بفهمم کجا هستم و چه باید بکنم؟
دو حالت بیشتر نداشت؛ یا دوستش داشتم یا متنفر ولی نه دوستش داشتم و نه متنفر بودم!
چه بودم پس؟! مابین این دو چه می شد؟
کلافه از سوال ها و فکرهای بی سر و ته، نفسم را بیرون فرستادم.
در حالی که سمت سینک می رفتم، با خود غریدم:
- آخر دیوونه میشم.
دستکش ها را پوشیدم و پشت سینک ایستادم، با دیدن دوباره مایتابه حالم بد شد اما نه به شدت قبل.
اسکاج را برداشتم و به جانش افتادم، تمام دق و دلی ام را داشتم سرش خالی می کردم!
- آبجی؟
حتی حوصله ی آیدا را هم نداشتم!
- بله؟
کنارم ایستاد و به دست هایم که محکم روی مایتابه کشیده می شد، نگاهی انداخت و بعد سر بالا آورد.
- میشه به مامان زنگ بزنم؟
لحظه ای دستم از کار کردن ایستاد و احساس کردم زمان متوقف شد.
دلش تنگ بود؟ خب حق داشت، مادرش بود دیگر.
مثل من غریب و سیاه بخت نبود که مادرش با ناپدری اش دست به یکی کند برای نابودی زندگی اش.
سعی کردم عصبانیتم را کنترل کنم، او که گناهی نداشت.
- تلفن روی میز تلوزیون، برو زنگ بزن. شماره رو که بلدی؟
سر تکان داد و با ذوق گفت:
- می خوام بهش بگم تو داری مامان میـ...
نفهمیدم چه شد که صدایم بالا رفت.
- خفه شو!

شانه هایش با وحشت پرید و قدم به عقب گذاشت، ناباور صدایم زد اما در آن لحظه نه بغضش به چشمم می آمد و نه ترسش.
- یه بار دیگه این حرف رو بزنی، من میدونم تو... فهمیدی؟
- چی شده؟
بی توجه به حامد و سوالش و نگاه بهار، رو به آیدا ادامه دادم:
- حالام برو بیرون، نمی خوام ببینمت.
قبل از آن که آیدا بخواهد زیر گریه بزند، حامد خودش را به او رساند و کنار پایش زانو زد، آیدا به آغوشش پناه برد و شروع به گریه کرد.
حامد با توبیخ و اخم هایی در هم سر بالا آورد و به من چشم دوخت. از کارم پشیمان بودم اما این از کوره در رفتن دست خودم نبود.
حامد بلند شد و تا خواست آیدا را بغل کند، غریدم:
- الان باید اون رو بغل کنی؟
دلیل این حرف برای خودم هم مبهم بود و زدنش عجیب ولی زبان لعنتی ام بود دیگر.
دیدم که لبان حامد کوتاه کش آمد و همین

جری ترم کرد. اسکاج را محکم درون مایتابه کوبیدم و دستکش ها را هم کنارش پرت کردم و بعد با قدم هایی بلند از آن جا بیرون آمدم و یک راست به اتاق رفتم.

از فرط عصبانیت بدنم داشت گر می گرفت و تمام بدنم خیس عرق بود.
در کمد را با شدت باز کردم و حوله حمام را چنگ زدم، برایم مهم نبود بهار هم در خانه است، او که مهمان حساب نمی شد!
***
حوله به تن از حمام بیرون آمدم، هیچ کس در سالن نبود، سرکی به تراس کشیدم اما آن جا هم کسی نبود، یعنی در ظهر تابستان کسی به تراس نمی رفت.
با فکر این که بیرون رفته اند، دلم کمی آرام گرفت؛ هیچ دوست نداشتم کسی چشم های سرخ از گریه ام را ببیند.
در حالی که با کلاه حوله موهایم را خشم می کردم، وارد اتاق شدم. به محض کنار زدن حوله و دیدن حامد، جیغ زدم.
حامد نگاهش را سر تا پایم گرداند و بعد با تاسف سر تکان داد.
- همون بهتر که تو حامله نشی، با هر چیزی می خوای بترسی و بچه بیفته.
می خواست حرصم بدهد و این از شیطنت نگاهش و لبخند کج کنج لبش مشخص بود.
پشت چشمی برایش نازک کردم و سمت آینه رفتم.
عجیب بود که از بودن فقط با یک تن پوش در مقابلش خجالت نمی کشیدم و قصد فرار نداشتم!
به رسم عادت، کرم مرطوب کننده را برداشتم تا قبل از خشک شدن پوستم، به دادشان برسم.
در حالی که کرم را به دست هایم می مالیدم، پرسیدم:
- آیدا و بهار کجان؟
از آینه دیدم که به تاج تخت تکیه زد و پاهایش را دراز و روی هم انداخت.
- رفتن بالا، خونه ی بهار.
از رو به رو شدن آیدا با بهار می ترسیدم اما او به خانه اش رفته بود!
کسی با طعنه گفت «وقتی خواهرش اون طور پاچه میگیره، بچه حق داره بره پیش غریبه.»
دست های چربی ام را روی گونه و بینی ام می کشیدم که نگاهم به حامد افتاد، دست هایش را پشت سر به هم قلاب کرده و خیره ی پاهای نیمه برهنه ام بود. همین کافی بود تا دوباره حس خجالت و معذبی سراغم بیاید.
سمتش برگشتم، سعی داشتم حسم را پشت لحن تندم پنهان کنم.
- برو بیرون، می خوام لباس عوض کنم.
شانه بالا انداخت.
- خب، عوض کن.
چینی به پیشانی دادم.
- حوصله ندارم حامد، پاشو برو بیرون.
بیشتر روی تخت لم داد و حالت درازکش به خود گرفت.
چشم هایش را بست و با بی قیدی گفت:
- خسته ام، خوابم میاد.
با حرص صدایش زدم.
- حامد!
کلافه پوفی کشید و به پهلو چرخید.
- آ، بیا، خوبه؟
می توانستم به اتاق دیگر بروم و لباس هایم را بپوشم اما حسی وادارم می کرد همان جا بمانم و لباس بپوشم.
بی حواس لباسی از کمد بیرون کشیدم، سمت دیگر اتاق و پشت سر حامد رفتم.
محض اطمینان نگاهی دیگر به او انداختم، بند حوله را آرام باز کردم اما از تن بیرون نیاوردم و در همان حال شلوارم را پا زدم.
تیشرتم را به قدری با عجله پوشیدم که فرصت بستن قلاب لباس زیرم را پیدا نکردم و برای زمان دیگر موکولش کردم.
بعد از پهن کردن حوله، به اتاق برگشتم. حامد از حالت قبلی خارج شده بود و داشت با نیش باز نگاهم می کردم.
- همه رو دیدما.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : مریم گل محمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sore
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه bjco چیست?