رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 14 - اینفو
طالع بینی

رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 14

قبل از هر کاری، سمت میز رفت و جعبه ی انگشتر را برداشت. حلقه هنوز دستم بود اما آن یکی انگشتر را به دست نکرده بود.

 

کنارم نشست و دست راستم را گرفت. بوسه ای روی دستم نشاند، از آن بوسه حسی شبیه به شرم گرفتم.
فشار اندکی به دستم داد و نگاه بالا کشید.
- باید زودتر از این ها برات می خریدم. ببخشید!
هنوز از این بابت شرمنده بود.
لبخندی زدم، دست دیگرم را روی دستش گذاشتم.
- از روی قصد نبوده، پس بهش فکر نکن. تازشم؛ جبران کردی دیگه!
و با چشم به حلقه ام اشاره کردم.
خندید.
- بیشتر از این ها لایقته بانو!
لبخندم کش آمد، سر کج کردم و با نازی که نمی دانم آن شب از کجا سر و کله اش پیدا شده بود، گفتم:
- مرسی آقاهه!
نگاهش پایین و روی لب کش آمده ام، کشیده شد.
- هنوزم باورم نمیشه دارمت!
مثل خودش فشاری به دستش دادم و به شوخی گفتم:
- می خوای باور کنی، اون حلقه رو بکن دستت تا همیشه و همه جا جلو چشمت باشه و باور کنی.
و زودتر از او دست به کار شدم و در جعبه ای که حلقه ی او درش بود، باز کردم.
در دلم سور و ساط عروسی بر پا بود و گویی کسی کل می کشید و نقل و نبات می پاشید.
کارم که تمام شد، انگشتان ظریفم را میان انگشت هایش گرفت. حلقه هایمان کنار هم دیدنی شده بود!
سر خم کرد و کنار گوشم گفت:
- خیلی می خوامت! حتی بیشتر از جونم!
ته ریشش صورت تازه اصلاح شده ام را می خاراند اما با این حال سر عقب نکشیدم، آخر هرم نفس هایش که به گردن و صورتم می خورد حس و خلسه ای شیرین داشت.
فاصله نگرفت و به جایش نزدیک تر آمد تا جایی که دیگر هیچ مرزی بینمان نمانده بود. چشم بسته و خودم را به دستش سپرده بودم. مطمئن بودم شبی چه بسا شیرین تر و داغ تر از چند شب پیش خواهیم داشت.
در حینی که لبانم را اسیر کرده بود و با ولع می بوسید، انگشتر تاج شکل را درون انگشتم فرو برد، سپس آرام شانه ام را گرفت و وادارم کرد دراز بکشم و خودش رویم خیمه زد.
هر دو نفس کم آورده بودیم، لحظه ای کوتاه سر عقب کشید اما خیلی زود و پر عطش تر سراغ لب های لرزان از هیجانم آمد.
***

مشغول خواندن کتاب بودم و داشتم این طور خودم را در اولین روز بیکاری ام سرگرم می کردم که گوشی به صدا در آمد.
کتاب را روی شکم گذاشتم و در همان حال درازکش، دست به گوشی روی میز رساندم و جواب دادم.
- الو؟
هیچ صدایی از آن طرف خط به گوش نرسید.
- الو؟ بِـ...
- گوشی رو بده به حامد.
با شناختن صدای شخص پشت خط، از جا پریدم و سیخ نشستم.
- سـ... سلام خاله.
نه فقط جواب سلامم را نداد، بلکه لحنش عصبی تر شد.
- گفتم گوشی رو بده به حامد.
تا این حد بیزار بود که حتی نمی خواست حالم را بپرسد؟ سه ماه بود عروسش شده بودم اما یک تماس تبریک از جانبش نداشتم، حالا هم...
- هی دختر، با توأم... کَری؟
هی دختر؟!
بغضم را کنار زدم، در حالی که نگاهم به کتاب پخش شده ی روی زمین بود، گفتم:
- حا... حامد خونه نیست. سر کا...
نگذاشت حرفم تمام شود و تماس را قطع کرد.
ناباور به گوشی تلفن خیره شدم، جرمم چه بود؟ فقط چون پسرش دوستم داشت؟ چون انتخاب حامد بودم؟ یا چون دختر خوانده ی جعفر بودم؟!
گوشی را روی میز گذاشتم، کتاب را برداشتم و بی توجه به گم شدن آخرین صفحه، بستمش و از جا برخاستم. با اولین قدم، انگار تیری سه شعبه به گیجگاهم اصابت کرد؛ عصب هایم از کار افتاد و انگشتانم از دور کتاب شل شد و کتاب بینوا بار دیگر با صورت به زمین خورد.
روی مبل نشستم، با هر دو دست، شقیقه هایم را محکم فشردم، احساس پوچی و خلأ می کردم، گویی در هوا معلق بودم! انگار سرم به توده ای از هوا تبدیل شده بود!
صدای زنگ خانه بلند شد اما برایم دور می آمد، خیلی دور.
زنگ بارها و بارها به صدا در آمد تا این که شخص پشت در، به جان در افتاد.
سر پر هوا اما سنگین شده ام را بالا آوردم و به در چشم دوختم. با هر زور و زحمتی که بود، دست به دسته ی مبل گرفتم و برخاستم.
آن قدر ضعیف شده بودم که با یک حرف و بی محلی این چنین به هم می ریختم؟!
پشت در ایستادم، روی پنجه بلند شدم و از چشمی بیرون را نگاه کردم. با دیدن سروش اخم هایم در هم رفت، حوصله ی مهمان داری، آن هم از نوع مردش را نداشتم.
زنگ بار دیگر به صدا در آمد، طولانی تر از قبل.
به اجبار به اتاق رفتم و بعد از سر کردن چادر، بیرون آمدم.

 

به محض باز کردن در، خودش را به داخل پرت کرد. نگاه کوتاهی به سر تا پایم انداخت و ملامت کنان گفت:
- چرا باز نمی کردی؟ کجا بودی؟ نصف جون شدم.
بی توجه به غرغر کردنش، سمت مبل ها راه افتادم و آهسته گفتم:
- بیا بشین.
همین که سلام نکردم و خوش آمد نگفتم و به غرغرهایش واکنشی نشان ندادم، کافی بود تا حالم را بفهمانم دیگر؟
نگاهی به صورت در هم و خسته ام انداخت.
- خوب نیستی انگار... خواب بودی؟
شب گذشته و بعد از یک معاشقه ی طولانی، خواب راحتی داشتم، سر حال هم بیدار شدم، برای همسرم صبحانه آماده کردم، موقع بدرقه هم بی چون و چرا طلب هر روزه اش را دادم، بعد هم...
بعد هم...
خوب بودم اما...
«هی دختره»
«کری؟»
و آن بوق های ممتد و گوش خراش...
کنار پایم نشست.
- آیه؟ چرا این شکلی شدی تو؟ خوبی؟
کاش نپرسد خوبی!
لبخند بی جانی زدم.
- خوبم، چیزی نیست.
باور نکرد و این از نگاه سر گردانش در صورت و میان چشمانم مشخص بود.
برای نشان دادن حال خوبم، بلند شدم تا برایش شربتی بیاورم اما باز آن تیر لعنتی از چله در رفت.
دستم شل شد و چادر از سرم افتاد. هر بار از زیر چادر، لباس مناسب می پوشیدم تا راحت باشم اما حالا به خاطر بد حالیم فرصت نکردم لباسی بپوشم و از روی همان تیشرتم چادر سر کرده بودم.
با درد چشم بستم اما نه از سر درد، از وضع لباسم و حضور سروش.
سروش چادر را از روی زمین برداشت و بدون بلند کردن سر، سمتم گرفت.
- بپوش زنداداش.
همیشه با حامد سر این که من خواهر او هستم، دعوا می کرد و می گفت «قبل این که زن تو باشه، آبجی خودمه.»
این «زنداداش» گفتن یقینا برای آرام کردن دل من بود و من ممنون برادرشوهر مهربان و محجوبم بودم!
بدون کوچک ترین نگاه کردنی، سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه ی بعد همراه با پارچ شربت و لیوان برگشت.
روی بلند کردن سرم را نداشتم ولی او عادی برخورد می کرد.
لیوان شربتی سمتم گرفت.
- بخور، رنگت پریده.
تشکر کردم و لیوان را گرفتم.
- سرت گیج میره؟
خنکای لیوان، دست های یخ زده ام را سِر تر می کرد.
- نه، یکم سر درد دارم.
«هوم»ی کرد.
- شربت رو بخور، شاید فشارت افتاده.
قدرشناسانه اما کوتاه نگاهش کردم. شربتم را بی حرف و تا انتها نوشیدم، او هم شربتش را خورد.
بعد از سکوت نسبتا طولانی، پرسید:
- بهتری؟
سر تکان دادم.
- آره.
- اگه خیلی درد داری بریم دکتر؟
نگاهش کردم و جواب دادم:
- نه، قرص می خورم خوب میشم.
دقیق نگاهم کرد، طولانی، شاید یک دقیقه! در آخر محزون پرسید:
- قرص بیارم برات؟
حالم خوب نبود، با او هم که تعارف نداشتم، پس عیبی نداشت اگر موافقت می کردم.
- ممنون میشم.
و شرمگین افزودم:
- تو کابینت اولی کنار یخچال، تو یه جعبه ی آبی و سفید.
سری به معنای فهمیدن تکان داد و بلند شد.

بعد از خوردن قرص، سر حال شده بودم. سروش مدام حالم را می پرسید و نگرانم بود، بالغ بر ده بار هم اصرار کرد دکتر برویم یا به حامد اطلاع دهد اما من دلم نمی خواست مثل دفعه ی قبل، شیرینی معاشقه مان با کار و حرف دیگری تلخ شود.
سروش اجازه آوردن میوه و پذیرایی نداد و من از خدا خواسته نشستم.
روی مبل لم داده بود و پا روی پا انداخته و مشغول تماشای تلوزیون بود.
- آتلیه نرفتی؟
سر بالا انداخت.
- رفتم ولی نبودی، حوصله ام نکشید. اومدم ببینمت و برم.
اگر چنین برادر تنی و خونی داشتم، حالا کسی می توانست مرا «هی دختره» خطاب کند؟
با خنده گفتم:
- هر روز می خوای بیای ببینیم و بری؟
لیوان شربت دیگری برای خودش ریخت.
- لازم باشه آره. شاید هم اون پسره رو اخراج کردم تا بازم بیای پیشم.
تند گفتم:
- این کار رو نکنی ها!

درحالی که شربتش را می نوشید، سر به معنی «چرا» تکان داد.
- گناه داره خب. من که هیچ مدرک و تخصصی تو این کار ندارم، صد نفر دیگه هم می تونن کار من رو انجام بدن ولی اون گناه داره، کارش هم که خودت گفتی خوبه، پس چرا اخراجش کنی؟
اخم به پیشانی نشاند.
- می بینمش، دلم می خواد گردنش رو بشکنم.
لبخند مهربانی به این تعصب و غیرت برادرانه اش زدم.
- منم از دستش ناراحتم ولی اون بنده خدا که نمی دونست من متاهلم.
به یک باره گل از گلش شکفت و کاملا سمتم برگشت.
- یادم رفت بگم، چه قدر خوشگل شدی!
از اشاره و تعریف مستقیمش به تغییر چهره ام، خون به صورتم دوید و سر به زیر شدم.
خنده کنان گفت:
- آخ آخ، نمی دونی وقتی این طور سرخ و سفید میشی، چه قدر بانمک میشی. آدم دلش می خواد بگیردت و تا میتونه بچلوندت.
لب گزیدم و سرم را تا آخرین حد ممکن زیر انداختم و آهسته نامش را صدا زدم.
به حالتم و شرمم هرهر می خندید و مسخره ام می کرد.
چشم غره ای رفتم که زبان برایم در آورد و باعث خنده ام شد.
- دیوونه!
با نیش باز گفت:
- اون رو که شوهرته.
اخم به پیشانی نشاندم و حق به جانب گفتم:
- درست حرف بزنا... بی ادب.
تا بخواهد جوابی بدهد، تلفن به صدا در آمد.
هرگز فکر نمی کردم روزی برسد صدای زنگ ساده ی گوشی برایم تبدیل به ناقوس شود!
ترسیده به تلفن خیره بودم که سروش با یک خیز گوشی را برداشت.
- حلال زاده هم که هست.
حامد بود؟!
- بَه، حامد خان! چه طوری؟
نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم.
نمی دانم حامد چه گفت که سروش جواب داد.
- حیف که آیه این جاست، وگرنه می دونستم چی جواب بدم تا بِکِشی بالا.
چشم غره ای رفتم، مثلا داشت مراعات حضور مرا می کرد؟!
با نیش باز گوشی را سمتم گرفت و بلند، طوری که حامد هم بشنود، گفت:
- خوشگله بیا، شوهرته.
از این لودگی و سر به سر گذاشتنش خنده ام گرفت.
وقتی گوشی را کنار گوشم گرفتم، فحش های رکیک حامد را شنیدم.
شرمگین صدایش زدم.
- حامد!
با شنیدن صدایم، ساکت شد و بعد جواب داد:
- جانم؟ سلام. خوبی؟
دروغ چرا،‌ شنیدن صدایش بهتر از قرص برایم عمل کرده بود.
- سلام. خوبم. تو خوبی؟
- منم خوبم. زنگ زدم ببینم خوبی؟ دیگه که درد نداری؟
با یادآوری دل درد شب گذشته ام، لب گزیدم. زیر چشمی به سروش نگاه کردم، ظاهرا حواسش به تلوزیون بود.
آهسته تر از قبل جواب دادم:
- نه.
- خوبه. چیزی خوردی؟ راستی تا سروش اون جا برو گوشیت رو بیار بده بهش، برات تلگرام نصب کنه. یه چی می خوام برات بفرستم.
کنجکاوم پرسیدم:
- چی؟
مرموز «بماند»ی گفت و افزود:
- منتظرما. زود باش.
- چشم.
مهربان گفت:
- چشمت بی بلا قشنگم! کار نداری؟
بد که نمی شد من هم کمی نرمش کلام نشان می دادم؟!
- نه عزیزم. فقط مراقب خودت باش.
از حرفم سر کیف آمد.
- دوسِت دارم!
لب به داخل کشیدم تا نیش بازم را سروش نبیند.
بعد از قطع تماس، سروش پرسید:
- چی می گفت؟
هنوز هم لبانم میل کش آمدن داشت.
- هیچی.
از گوشه ی چشم نگاهم کرد.
- به خاطر هیچی لبو شدی؟
زیادی ریز و دقیق بود، نبود؟
برای فرار از زیر نگاهش، بلند شدم.
- میرم گوشیم رو بیارم؛ حامد گفت بدم بهت تا برام تلگرام بریزی.
متعجب پرسید:
- مگه نداری؟
لبخند محوی زدم و جواب دادم:
- داشتم ولی نه با این سیم کارت.
حرفی نزد و من به اتاق رفتم. ابتدا لباس مناسبی پوشیدم تا راحت باشم و بعد به دنبال گوشی، کشوها و کیف هایم را زیر و رو کردم اما نبود، حتی یادم نمی آمد آخرین بار کجا گذاشتمش؟
به اتاق دیگری رفتم و بعد از بیست دقیقه گشتن، در آخر از زیر تخت پیدایش کردم!
معلوم نبود از کی آن جا افتاده و خاموش شده بود. در حالی که دکمه ی روشن شدنش را می زدم، از اتاق بیرون آمدم‌.
سروش هم چنان روی مبل و مشغول تماشای فیلم بود، با این تفاوت که حالا پیاله ی مویز و گردویی که روی میز آشپزخانه گذاشته بودم، به دست داشت.
به طعنه و البته به شوخی گفتم:
- راحت باش، فکر کن خونه ی خودته.
بی عارتر از این حرف ها بود، چرا که تمام محتویات پیاله را درون دستش خالی کرد و گفت:
- دستت درد نکنه، این رو پر کن بیار... فقط قربون دستت، گردو بیشتر بریز.
پیاله را با حرص از دستش کشی

دم و به بازویش کوبیدم.
- یکم خجالت بکش.
سر بالا انداخت و گفت:
- جون آیه بلد نیستم بکشم. همیشه نمره هنرم، ده بود.
از این حاضر جوابی و پرو بودنش، هم حرصم گرفت و هم کم آوردم.
گوشی را سمتش گرفتم و غریدم:
- اگه سختت نیست، ببین این چه خاکی تو سرش شده که روشن نمیشه.
با دهن پر، سر تکان داد و من غرغرکنان به آشپزخانه رفتم.
برای خودم هم پیاله ای از مویز و گردو پر کردم و به سالن برگشتم.
با دیدنم گفت:
- از کی نزدیش به شارژ؟
شانه بالا انداختم و مقابلش نشستم.
- نمی دونم.
سیم شارژری که به سه راهی تلوزیون وصل بود، کشید و گوشی را به شارژ زد.
- بدبخت باتری خواب رفته. یکم شارژ بشه، میاد.
سر به تفهیم تکان دادم.
چند دقیقه ی کوتاهی به سکوت گذشت که صدایش زدم.
- سروش؟
بدون درنگ جواب داد:
- جانم؟
دم کوتاهی کشیدم و گفتم:
- خیلی وقته می خوام ازت یه سوال بپرسم ولی می ترسیدم ناراحت بشی.
کنجکاو سر سمتم برگرداند.
- چی؟ بپرس.
بی هدف انگشت درون پیاله چرخاندم.
- نامزدت... دوست دارم ازش بیشتر بدونم.
منتظر صدای فریادش یا گرفتگی صدایش شوم اما او خونسرد پرسید:
- ازش چی میدونی؟
- خب، فقط میدونم اسمش بهار بود.
در دل لعنتی بر دروغگو فرستادم!
«هوم»ی کرد و سپس گوشی اش را از جیب شلوارش بیرون آورد. خیلی طول نکشید که گوشی را سمتم گرفت.
- اینه.

گوشی را گرفتم، با دیدن عکس بهار در پس زمینه اش، چشم هایم گرد شد.
- نمی دونم کجاست و چی کار می کنه اما هنوز دوستش دارم!
از گرفتگی لحن و کلامش دلم به درد آمد.
نگاهم را از صفحه ی گوشی به او دوختم.
- چرا جدا شدید؟
«آه» کشید.
- من نخواستم، اون اصرار داشت که جدا بشیم.
- خب چرا؟
منتظر بودم تا ماجرای اسیدپاشی را برایم نقل کند اما حرفی نزد!
- سروش؟ دوست نداری بگی بهم؟
گردوهایی که در دست داشت درون پیاله خالی کرد و روی میز گذاشت.
پشیمان از حرف و سوال بی موقعه ام، گفتم:
- نمی خواستم ناراحت کنم‌.
لبخند محزونی زد.
- نه، ناراحت نشدم... ماجرای من و بهار خیلی پیچیده اس؛ اولش عاشقانه اما آخرش...
دم عمیقی گرفت.
- بهار من رو نخواست، اونم به خاطر یه اتفاقی که برای من هیچ اهمیتی نداشت. من بهار رو به خاطر خودش می خواستم، برای بهار بودنش، نه خوشگلیش، منتهی اون... نخواست.
دلم شعله کشید از آن «نخواست» گفتن پر بغضش.
دلم می خواست بگویم من می دانم بهار کجاست اما به حامد و بهار قول داده و قسم خورده بودم هرگز حرفی نزنم، وگرنه محال بود این حال سروش را ببینم و هیچ نگویم.
- هنوزم می خواییش؟
نگاهش را به گوشی درون دست من دوخت.
- دلتنگشم!
بغض کردم و چشم هایم به اشک نشست. یاد بهار افتادم که چه طور گریه می کرد و به حامد از عشقش می گفت یا روزی که به خانه اش رفتیم و او سعی داشت بگوید سروش را فراموش کرده اما من هیچ یک از حرف های قاطع و محکمش را باور نکردم. بهار عاشق بود و سروش عاشق تر اما چرا این جدایی بینشان افتاده بود، نمی دانستم.
- بیا، گوشیت روشن شد.
از فکر بیرون آمدم و سر بالا آوردم.
- تلگرام رو کلا نداری؟
- نه، هر چی داشتم پاک کردم، حتی مخاطبی هم توش ندارم.
پوفی کشید و گفت:
- از من داغون تری که.
و بلافاصله پرسید:
- رمزت چیه؟
رمزم را که سال تولد خودم و آیدا بود، گفتم و او وارد کرد.
تا ارسال برنامه و نصبش، به آشپزخانه رفتم تا فکری برای ناهار کنم.
هوس باقالی پلو کرده بودم، بسته های باقاله و گوشت را بیرون آوردم و مشغول شدم.
در حال خیساندن برنج بودم که سروش به آشپزخانه آمد.
- با من کار نداری، برم؟
ظرف برنج را درون سینک گذاشتم و شیر آب را بستم.
- کجا؟ دارم ناهار می ذارم.
- نه دیگه، برم ببینم بچه ها چی کار کردن. کار نداری؟
سر تکان دادم.
- نه، فقط...
سکوت کردم.
- فقط چی؟
نگاه محزونم را به صورت گرفته اش دوختم.
- از این که ناراحتت کردن، معذرت می خوام.
لبخند مهربانی زد و گفت:
- بهار و زندگیمون چیزی نیست که از یادم بره، همیشه تو ذهنمه، چه کسی ازش بپرسه و چه نپرسه، پس بهش فکر نکن.
و بعد با گفتن «خداحافظ» رفت.

دست هایم را خشک کردم و با برداشتن روسری و چادرم از روی میز، به سالن رفتم. نگاهی به ساعت انداختم، یک ساعت از زمانی که حامد گفته بود زود باشم، گذشته و من هنوز تلگرامم را چک نکرده بودم.
سمت گوشی رفتم، چه قدر احساس غریبگی به یار دیرینه ام داشتم!
وارد صفحه ی تلگرام شدم، از دیدن دو گفت و گو متعجب شدم. فقط حامد شماره ی مرا داشت و قاعدتا باید او متوجه وارد شدنم به تلگرام می شد، پس آن نفر دوم که بود؟!
کنجکاوی ام مجال چک کردن پیام حامد را نداد، روی نام فرستنده که «مسافر» بود، ضربه زدم. با وارد شدن به صفحه ی چت و دیدن پیام، قلبم از ضربان افتاد، زمان ایستاد و همه چیز محو شد و فقط آن دو پیام کوتاه باقی ماند و روی سرم و توی گوشم پیچید.
- باید باهات حرف بزنم.
- امیرحسینم.
*
تا موقع آمدن حامد، مدام در خانه رژه رفتم و ناخن جویدم؛ برای چه پیام داده بود؟ آن هم بعد از گذشت سه ماه! بعد از آن حرف ها که اصرار داشت به زندگی ام بچسبم، پس این پیام...
قصدش چه بود؟ چه می خواست؟
از ترس این که مبادا تماس بگیرد، گوشی را بدون چک کردن پیام حامد خاموش و گوشه ای انداخته بودم تا جلوی دیدم نباشد و دل احمقم را به وسوسه نیندازد.
شاید اگر یک ماه پیش پیام می داد، یا اصلا دو هفته ی پیش اگر بود، با جان و دل درخواستش را می پذیرفتم اما حالا... نه، نمی توانستم، نمی شد...
حالا من تمام و کمال برای حامد بودم، قول خوب شدن و از نو ساختن داده بودم، امیدوارش کردم که گذشته و همه چیزش را به دست فراموشی بسپارم، حتی می خواستم آن قرص های نفرین شده را کنار بگذارم! من هنوز حرارت و گرمای دستش را روی جای جای تنم احساس می کردم، عاشقانه هایش هنوز در گوشم می پیچید...
امروز «عزیزم» خطابش کردم، آن هم برای اولین بار!
وای...
وای...
امیرحسین...
امیرحسین لعنتی...
چه از جانم می خواهی؟!
من که داشتم به حرف تو گوش می کردم، من که داشتم فراموشت می کردم تا خیانتی مرتکب نشوم، پس این بازی چیست که به راه انداختی؟ چرا... چرا... چرا...
وسط سالن ایستادم و سر دردمند و رو به انفجارم را میان دست گرفتم، احساس می کردم سرم باد کرده، چشم هایم سنگین شده و می سوخت، نفس هایم دو تا یکی بالا می آمد و قلب بیچاره ام در شوک به سر می برد و معلوم نبود می زن

د یا نه؟!
با بوی سوختگی که به مشامم خورد، «وای» گفتم و سمت آشپزخانه دویدم. همین یکی را کم داشتم فقط.
با عجله در قابلمه را برداشتم که جیغم به هوا رفت، هر دو انگشت شست و سبابه ام را به دهان گذاشتم و سپس در هوا تکان دادم تا از سوزشش کاسته شود. زیر شعله را خاموش کردم و با نفرت به قابلمه خیره شدم، انگار دشمن خونی ام بود.
با دستگیره ای در قابلمه را برداشتم، وقتی گوشت های ته گرفته را دیدم، بغضم هزار برابر شد.
- سلام.
صدای جیغم میان صدای افتادن و شکستن در قابلمه گم شد.
«نچ نچ»ی کرد و سمتم آمد.
- ببین چی کار کرد، دختره ی دست و پا چلفتی!
همین کافی بود تا بغضم بشکند و سیل اشک های دم مشکی ام جاری شود.
شوکه از این به یک باره زیر گریه زدنم، صدایم زد.
- آیه!
دستگیره را سمتش پرتاب کردم که به تخت سینه اش خورد.
- همه اش تقصیر تو! ببین چی شد؟
با خنده جلو آمد که جیغ زدم:
- کجا میای؟ نمی بینی شیشه اس؟
چشم هایش گرد شد.
- چته تو؟ چرا این جور می کنی؟ شکسته که شکسته، به جهنم.
اشک هایم را با پشت دست و محکم پاک کردم، در حالی که سمت جارو و خاک انداز می رفتم، با طعنه گفتم:
- آره، به جهنم... الانم عمه ی من می گفت دست و پا چلفتی ام؟
با کشیده شدن دستم، عقب برگشتم.

از در دلجویی وارد شد.
- ببخشید! باور کن شوخی کردم، وگرنه صدتای اینا فدای یه تار موت!
چانه ام لرزید، دلم هم لرزید، اصلا دلم ضعف رفت برای همین قربان صدقه ی ساده و کوچکش اما...
لعنت بر امیرحسین!
جارو را از دستم گرفت، بازویم را گرفت و وادارم کرد روی صندلی بنشینم، خودش مشغول جارو کردن خرده شیشه ها شد و من تمام مدت آرام هق می زدم.
بعد از تمام شدن کارش، مقابلم و روی زمین نشست، با مهربانی دست پیش آورد و اشک هایم را پاک کرد.
- نمی خوای بگی چی شده؟
چه می گفتم؟ جرأت داشتم بگویم چه پیام و درخواستی دریافت کردم؟!
- هیچی، یهو اومدی، ترسیدم.
لبخند کمرنگی زد.
- این همه گریه برای یه ترس ساده اس؟
حامد تیز بود، مرا از بر بود، حرفم را از نگاه و حرکاتم می فهمید و دروغ هایم نگفته پیشش فاش می شد.

 

درمانده فقط اشک می ریختم که گفت:
- میدونم اون پسره بهت پیام داده.
با شتاب سر بلند کردم، طوری که هَوار مهره های گردنم در آمد.
لبخندش پر رنگ تر شد و سر به معنی «چیه؟» تکان داد.
می دانست امیرحسین پیام داده و این طور لبخند تحویلم می داد؟! اصلا از کجا می دانست؟! حتما آرامش قبل از طوفان است.
از جا برخاست و سمت گاز رفت، سرکی به غذا کشید و گفت:
- اوم، باقالی پلو... دستت طلا خاتون!
دلم باید برای این «خاتون» گفتنش می رفت اما بیشتر داشت قبض روح می شد و به خود می لرزید.
- حا... حامد...
با ناخن تکه ای از گوشت را کنده و به دهان گذاشت، در همان حال سمتم برگشت.
- جان حامد؟
چرا نمی فهمید الان وقت این حرف ها نیست؟! مگر نه این که باید داد می زد و بازخواستم می کرد و امیرحسین را به باد فحش و تهدید می گرفت؟ پس این مهربان شدن چه بود؟!
جرأت نگاه به چشم هایش را نداشتم، به چانه اش خیره شدم.
- تو... تو اَ... از کجا فهمیدی که... که...
خودش به دادم رسید و جواب داد.
- سروش بهم گفت.
گیج تر از قبل پرسیدم:
- چی؟! سو... سروش!
به کابینت تکیه زد، دست هایش را کنار بدنش و روی لبه ی کابینت گذاشت.
- آره، مثل این که همون به محض نصب برنامه، پیام داده بهت... آقا انگار کمین کرده بودن.
تکه آخرش را با حرص آشکاری ادا کرد.
همچنان نگاه می دزدیدم.
- من... من جواب ندادم. به خدا... به خدا گوشیمم خاموش کردم. به... به اَر...
- من توضیح خواستم ازت که داری این قدر قسم می خوری؟
نخواسته بود اما باید باور می کرد.
نالیدم:
- حامد!
تکیه اش را از کابینت گرفت.
- جان حامد عزیزم؟ ای تف به شرفش، مردتیکه ی فلان فلان شده، ببین به چه حالی انداختتش؟
شدت گریه ام بیشتر شد.
- حا...مد.
سمتم آمد و مقابلم ایستاد، صورتم را قاب گرفت، کمر تاباند و پیشانی به پیشانی ام چسباند.
- جانم؟
سپس چشم چپم را بوسید.
- جانم؟
چشم دیگرم را...
- جانم؟
بوسه ی دیگری به میان دو ابرویم کاشت.
- جانم، جانِ حامد؟
اگر زن امیرحسین می شدم، می توانست در اوج ترس و بد حالیم این طور آرامم کند؟ یا نه، برایم از حکمت و قسمت حرف می زد و سعی می کرد با فلسفه و منطق در دهان اشک هایم را ببندد؟
امیرحسین هرگز نمی توانست مانند حامد باشد؛ حامد پر بود از شور و حال، پر از شیطنت...
حامد بلد کار بود، خوب می دانست عاشقانه هایش را کجا و کی خرج کند تا آرامت کند. این کار را برای پاک کردن صورت مسئله نمی کرد، ابدا؛ چرا که بعد آرام شدن منطقی تر از هر کسی که می شناختم حرف می زد تا مسئله را هم حل کند.
نه! امیرحسین، حامد نمی شد...
***
بعد از خوردن ناهارمان که ماهیچه هایش سوخته بود، همان جا و پشت میز نشسته و منتظر بودیم تا طرف مقابلمان سر صحبت را باز کند.
بعد از کلی این پا و آن پا کردن، بالاخره به حرف آمدم.
- شب بریم سیم کارت بخرم؟
جرعه ی آخر دوغش را نوشید، لیوان را درون بشقابش گذاشت و به پشتی صندلی اش تکیه داد.
- برای چی؟
ناخن به رو میزی پلاستیکی و آویزان فرو کردم.
- که شماره ام رو نداشته باشه.
با مکث صدایم زد و گفت:
- نگاهم کن‌.
چشم تا کنار بشقابش کشیدم، همین.
- نگاهم کن آیه.
با کمی تعلل جرأت خرج داده و سر بلند کردم.
لبخندی به نگاه هراسانم زد. هر دو دستش را روی میز گذاشت و به هم پیچاند.
- الان آرومم اما دو ساعت پیش این طور نبود. دو ساعت پیش پشت فرمون نشسته بودم و داشتم می رفتم حساب اون پسره رو کف دستش بذارم که به زن من پیام داده اما نرفتم، می دونی چرا؟
بعد از مکث کوتاهی خودش جواب داد
- چون یاد قولت افتادم، یاد حرفت؛ این که گفتی دیگه مثل قبل دوستش نداری، این که گاهی حتی ازش متنفر میشی، این که می خوای با من از نو شروع کنی... این ها یادم افتاد و نرفتم. گفتم حرف آیه من، حرفه. آیه دروغ نمیگه، آیه من از هر چی مرده، مردتر و محاله بزنه زیر حرفش. آیه من خیانت نمی کنه حتی به اندازه ی یه پیام! آیه من از برگ گلم پاک تره!
یکی از دست هایش را روی میز و تا سر انگشتان یخ زده ام کشید.
- آیه؟ من خودم رو بهت ثابت کردم، گفتم می خوامت و محاله دیگه بخوام اشتباه های گذشته ام رو تکرار کنم. به خودم و تو قول داد

م، قسم خوردم به سوره سوره ی قرآن که به تو، به روشن ترین آیه ی زندگیم وفادار بمونم و تا قیام قیامت هم سر حرفم هستم اما...

فشار اندکی به سر انگشتانم وارد کرد.
- توأم باید بهم ثابت کنی؛ ثابت کنی که اشتباه نمی کنم و این ادعاهای دلم حقیقی و تو بهم وفاداری. اگه تو منو و من تو رو باور و ایمان داشته باشیم، هیچ احدی، هیچ احدی آیه، نمی تونه خدشه ای به زندگیمون وارد کنه و باعث جداییمون بشه. این رو بهت قول میدم، فقط کافیه پشت هم باشیم. می دونم خیلی مونده تا برات اونی بشم که می خوای اما خودت داری می بینی که همه ی تلاشم رو می کنم. دلمم می خواد تو هم همه ی تلاشت رو بکنی تا این از نو ساختنه به نتیجه و انتهاش برسه. بهم قول بده آیه، قول بده که هستی.
حرف هایش به قدری آرام کنده و اطمینان بخش بود که به کل امیرحسین از یادم رفت، چه برسد به پیامش!
- آیه، هستی؟
آرامشی که به دلم نشسته بود تا لب هایم جوانه زد و گل لبخند را شکوفا کرد. انگشتان ظریفم تکانی خوردد و با طنازی به میان پنجه هایش پیچید. چشم در چشمش دوختم و هم آغوشی انگشتانمان را تنگ تر کردم؛ همین کافی بود تا بودنم را به رخ بکشم؟!

به پیشنهاد حامد، برای خوردن چای به تراس رفتیم. برخلاف گرمای شدید روز، شب ها خنک بود.
کنار هم نشسته و پاهایمان را از پایین نرده ها آویزان کرده بودیم و در سکوت چای می خوردیم.
از طعم هِل نقل درون دهانم لذت می بردم که پرسید:
- عکسی که فرستادم ندیدی، نه؟
نقل را به گوشه ترین قسمت دهان فرستادم.
- نه. چه عکسی بود؟
نگاهش سمت برآمدگی لپم کشیده شد، خنده ای کرد و در حالی که سر جلو می آورد، گفت:
- بخورمش که!
با شانه به سینه اش زدم و عقب راندم.
- نکن دیوونه، عه!
خنده اش بلندتر شد، از جا بلند شد و سمت میز رفت، استکانش را گذاشت و گوشی به دست سر جایش برگشت.
دست دور شانه ام انداخت.
- امروز عکس یه مدل زن رو دیدم، خوشم اومد. بدجور خواستنی لعنتی! گفتم بفرستم بهت بلکه یکم ازش یاد بگیری.
با این حرفش احساس کردم کسی قلبم را چنگ زد و سطل آب یخی به سرم ریختند.. درست است که قبل ترها اهمیتی به ظاهرم نمی دادم اما در این اواخر، یا اصلا همین دیروز برایش خودم را آراسته بودم، خودش گفت زیبا شده ام اما حالا داشت از زیبایی زن دیگری می گفت!
- ایناهاش، ببین چه لُعبَتی!
واقعا انتظار داشت ببینم؟!
بدون کوچک ترین نگاهی به صفحه ی گوشی، از آن فاصله ی کم خیره ی صورتش شدم.
- خوشت میاد منم برم عکس مدل مرد پیدا کنم و نشونت بدم؟ ها؟ خوشت میاد؟
ابرو بالا انداخت و با نیش باز گفت:
- شما هیچ وقت این کار رو نمی کنی عزیزم!
خودم را از زیر دستش بیرون کشیدم و لبه ی صندلی نشستم و کمر سمتش چرخاندم.
- ولی تو می تونی؟! هه!
سر تکان داد و با پر رویی گفت:
- من فرق می کنم، اصلا دلم می خواد عکس این زنه رو قاب کنم بزنم تو اتاق تا شب ها با نگاه کردنش خوابم ببره.
دست هایم را دور فنجان محکم کردم تا مبادا جیغ بکشم.
با ضرب از جا بلند شدم تا به داخل خانه بروم اما اجازه نداد، دستم را گرفت و کشید، طوری که روی صندلی و به آغوشش افتادم. تقلا کردم تا رهایم کند اما بی فایده بود.
- هیش! آروم بگیر دختر!
به آرنج به پهلویش زدم.
- حرف نزن، به من نگو دختر! ولم کن ببینم...
در حالی که حلقه ی دستش را به دور پهلویم بیشتر می کرد، زیر خنده زد.
حرصی تر از قبل با پا محکم به ساقش کوبیدم و غریدم.
- ولم کن.
میان خنده و بریده بریده گفت:
- صب...ر کن.
نفس عمیقی کشید تا خنده اش را کنترل کند اما هم چنان نیشش باز بود.
به صورت برافروخته ام نگاه کرد.
- گفتی نگم دختر؟!
لب به هم فشردم و رو گرفتم.
در حالی که از خنده، شانه اش ریز می لرزید گفت:
- زن نگم، دختر نگم، پس چی بگم؟ چیزم که نداری بگم...
تند سمتش برگشتم که حرفش را رها و پوقی زیر خنده زد.
رو به انفجار بودم دیگر، دستم را از میان دستش رها کردم و به موهایش چنگ زدم و محکم و با حرص کشیدم.
سرش را بالا کشید تا دردش کم تر شود ولی لعنتی باز می خندید!
دستش را بالای سر و روی دستم گذاشت و با شیطنت پرسید:
- این کار رو باید یه وقت دیگه بکنی، نه حالا... مثلا این موقع...
تا بخواهم متوجه منظورش شوم، لب هایم داغ شد. با چشم هایی گرد شده به چشم های شیطان و خندانش خیره بودم، با همان قهوه ای ها به بالا و دستم اشاره کرد و چشمکی زد؛ بی آن که خودم بخواهم انگشتانم بین موهایش فرو رفته بود و برای خودش می چرخید!
نفس کم آورد و سر عقب کشید، گیج و مات از این حرکت غافلگیرانه اش خیره ی لب های سرخش مانده بودم. یادم می آید تا همین چند وقت پیش برای بوسیده نشدن با خودم غر می زدم اما حالا هر روز و هر روز چند بار بوسیده می شدم و هر بار هم تعریف طعمشان را از حامد می شنیدم ولی من...

 

من هنوز مزه شان نکرده بودم!
هر بار هم چون مجسمه می ایستادم و او کام می گرفت.
نگاهم هنوز معطوف لب هایش بود که دست دور کمرم پیچاند و با یک حرکت مرا روی پایش نشاند و...
طوری با عطش می بوسید که انگار نه انگار همین یک دقیقه ی پیش مزه شان کرده بود.
کسی به شانه ی قلب خجالت زده ام کشید و کنار گوشش گفت «توأم ببوسش»
قلبم لب گزید و زیر چشمی به عقل چشم دوخت تا کسب تکلیف کند و او در کمال تعجب سری همراه با لبخند برایش تکان داد.
روی پایش بودم و از بالا نگاهش می کردم، چشم هایم بسته شد، دستم روی شانه و پشت گردنش سور خورد و...
شوکه از حرکتم، مکثی کرد، حتی سنگینی نگاهش را از پشت پلک های بسته هم حس می کردم. زیاد طول نکشید که باز لب هایش به کار افتاد اما این بار با ولع و عطش بیشتر، حتی دقیقه های بیشتر...

نمی دانم چند دقیقه می گذشت که هر دو نفس کم آوردیم. قلبم با تمام قوا می تپید و حرارت از صورتم بیرون می زد.
دست کنار صورتم گذاشت که آرام پلک گشودم و با قهوه ای های ستاره بارانش مواجه شدم.
لبخند زد و لبخند زدم، پیشانی به پیشانی اش چسباندم، در حالی که انگشت هایم روی سر شانه های پهنش برای خودشان می چرخیدند، با صدایی آرام و اغواگرانه پرسیدم:
- هنوزم اون زن لعبته برات؟
نه آن لحن و نه آن سوال... هیچ کدام دست خودم نبود.
لبخندش عمق گرفت و سر تکان داد، با قاطعیت گفت:

- هنوزم لعبته برام!
و قبل از آن که حس خوبم بپرد یا بخواهم واکنشی تند نشان دهم، صفحه ی گوشی اش را مقابل چشم هایم گرفت.
با دهان باز خیره ی عکس بودم، گیج و منگ پلک زدم، عکس من بود؟! همانی که بهار ناغافل و از توی آینه گرفته بود!
- سر کار بودم که بهار زنگ زد چرا تلگرام چک نکردم، مجبورم کرد همون موقع برم ببینم چی فرستاده. نمی دونی وقتی دیدمش چه حالی شدم؟ دلم می خواست همون موقع پاشم بیام خونه.
هیچ جوابی ندادم، شوکه بودم، باورم نمی شد زن درون عکس، من باشم!
گوشی را از دستش گرفتم و دقیق تر نگاه کردم، نه انگار واقعا من بودم.
دست هایم درون موهایم پنهان شده و طره هایی روی سر شانه و بازوی برهنه ام ریخته بود. چشم هایم به نقطه ای خیره و لب هایم...
نمی دانم دقیقا چرا، ولی گوشه ی لبم زیر دندان بود. شاید آن لحظه ای که داشتم به حامد و واکنشش فکر می کردم، این عکس شکار شده.
نگاهم روی یقه ی باز تاپ نشست، به دلیل بالا بردن دست هایم، فرم سینه هایم حالتی گرفته بود که از دیدنشان شرمگین لب گزیدم.
حامد که زیر نظرم داشت، با دیدن این کارم خندید و شقیقه ام را بوسید.
- دیوونه هنوزم سرخ میشه واسه من!
و بعد تنگ به آغوشم کشید، سرم روی شانه اش نشست.
کنار گوشم نجوا کرد:
- هر چی هم ازت کام بگیرم بازم تشنه اتم! بی تاب تر از قبل!
و با خنده افزود:
- چی کار کردی باهام دیوونه ی خواستنی؟
«دیوونه» گفتن هایش برای به اندازه ی «خانم» و «عشقم» گفتنش شیرین و لذیذ بود، چه بسا حتی شیرین تر!
صورت در گودی گردنش کشیدم و آهسته گفتم:
- شاید منم دارم زن بودن رو یاد میگیرم‌.
در حالی که انگشت هایمان به هم پیچیده بود، دستم را بالا آورد و نرم اما طولانی بوسید.
- من فدای تمام زنانگی هات میشم!
در دل و برای خودم آهسته پچ زدم: «منم فدای تمام مردونگی هات میشم!»
به یک باره لحنش شوخ شد.
- میگم دقت کردی هر شب که بهمون خوش گذشته، صبحش زهرمارمون شده؟
با صدا و کنار گوشش خندیدم که جانش را نثارم کرد.
با شیطنت به صورت خندانم نگاه کرد.
- قبول داری؟
جای سرم خوب بود و نمی خواستم تکانش دهم.
- نه.
دروغ گفتم، من هم موافقش بودم و حرفش را قبول داشتم اما کمی شیطنت که ایرادی نداشت، داشت؟
- نظرت چیه یه بار دیگه امتحان کنیم؟ شاید من اشتباه می کنم، هان؟
مشتی به بازویش کوبیدم.
- فرصت طلبِ پر رو!
چشمکی زد و گفت:
- دیگه بالاخره باید از فرصت های طلایی نهایت بهره رو برد دیگه.

مشتی به کتفش کوبیدم.
- خیلی پر رویی.
خندید و بیشتر به آغوشم کشید.
بعد از سکوت کوتاهی گفتم:
- خاله زنگ زده بود.
متعجب کمی شانه اش را بالا داد تا صورتم را ببیند.
- چی می گفت؟
صاف در آغوشش نشستم، سعی کردم آرام باشم و چیزی از برخورد خاله نگویم؛ دوست نداشتم مابین مادر و پسر بیش از این شکر آب شود.
- هیچی. با تو کار داشت که گفتم نیستی.
اخم ریزی به پیشانی نشاند.
- خب؟ دیگه؟
لبخند مضحکی زدم.
- بعدشم سلام رسوند و قطع کرد، همین.
چشم غره رفت.
- به من دروغ نگو آیه. مامانم زنگ زده، منو خواسته و بعدم گفته سلام برسون... هه! احمق فرضم کردی؟
تند گفتم:
- نه به خدا! زنگ زده بود خاله. دروغ نـ...

توی صورتم براق شدی.
- اتفاقا دروغ میگی. مامانم چشم دیدن من و تو رو نداره، منتظر یه فرصته که زهر بریزه، بعد تو میگی سلام رسوند؟! به نظرت باور کردنی این؟
گفته بودم تیز است و همه چیز را خوب می فهمد.
سر به زیر انداختم و انگشت هایم را به هم تاباندم.
خفه و آهسته گفتم:
- نه.
- پس بگو چی گفت؟ چرا خونه زنگ زد؟ اصلا چرا با گوشی خودم تماس نگرفته؟
درمانده نالیدم:
- اینا رو نمیدونم من، فقط زنگ زد، بار اول جواب نداد، بعد دوباره زنگ زد و گفت... گفت... گفت حامد خونه اس؟ گفتم نیست. بعدشم قطع کرد.
قطره اشکی که از صبح غده شده و گوشه ی چشمم خانه کرده بود، آرام پایین چکید. زود پاکش کردم اما اویی که نباید، دیده بود.
دندان به هم سابید.
- بهت چی گفت؟ هوم؟ با توأم آیه، چی گفته بهت؟
فشار دستش هر لحظه روی پهلویم بیشتر می شد و جیک من در نمی آمد.
- سگم نکن آیه. بهت میگم چی گفت؟
از صدای نسبتا بلندش، آن هم دم گوشم، ترسیدم و شانه ام پرید.
- گـ... گفت... هِـ... هی دُخـ....تره.
نگاه پر از شکوه ام را به چشم هایش دوختم و از پس اشک نگاهش کردم.
- مگه من غریبه ام یا... یا دشمنم که باهام اون...طور حرف می زنه؟ گناهم مگه... مگه چیه؟ مگه من تو رو به زور از چنگشون در... آوردم؟
به ازای هر یک کلمه، یک اشک روی گونه ام می چکید و به ازای هر یک اشک، یک گره به گره های پیشانی اش افزوده می شد.
با خشونت سرم را روی شانه اش نشاند و دست روی سر و موهایم گذاشت.
- کی قراره به خوشی برسم؟
مخاطبش من نبودم، انگار داشت با خدایش حرف می زد و گله می کرد.
نمی دانم چند دقیقه گذشت که صدای آرام و خسته اش در گوشم پیچید.
- فردا باهاش حرف میزنم، ببینیم چی می خواد؟ بهش اجازه نمیدم باهات این طور حرف بزنه. هر حرف و دعوایی هست، با منه، طرف حسابش منم، نه تو... فردا بهش میگم دست از سر زندگیم برداره و بذاره تو حال خودم باشم.
با صدایی که به خاطر پنهان بودن صورتم روی شانه اش، به زور به گوش می رسید، گفتم:
- دوست ندارم من باعث دوری و جدایی بشم. این طور خودم رو هیچ وقت نمی بخشم.
سرم را از شانه جدا کرد، صورتم را قاب گرفت و چشم های سرخ از عصبانیتش را به نگاه بارانی ام دوخت.
- تو دلیل این جدایی نیستی. این دوری و جدایی خیلی سال پیش اتفاق افتاده، همون موقع که تو این شهر لعنتی در به در بودم برای یه لقمه نون و پول درس و دانشگاه، همون موقع که به بهانه ی مستقل شدنم بهم پشت کردن، همون موقع که عین یتیم ها و بی کس و کارها رفتم خواستگاری دختری که دوستش داشتم و می خواستمش... این گسل همون شبی اتفاق افتاد که دلم شکسته و غرورم له شده بود اما به جای پناه بردن به آغوش پدر و مادرم، عقده هام رو تو بغل یه زنِ...
با اشکی که از گوشه ی چشمم روی گونه اش راه گرفت، سکوت کرد و من...
مردم با همان یک قطره!
چشم هایش را بست، لب های لرزانش را به هم دوخت و چفت کرد. طاقت دیدن این حالش را نداشتم، حامد مرد گریه نبود اما داشت گریه می کرد.
بی اراده و بدون هیچ خجالتی، سر جلو بردم و اشک هایش را یکی یکی با بوسه پاک کردم اما لعنتی ها تمام نشدنی بود. به گریه افتادم، پیشانی به پیشانی اش چسباندم و صدایش زدم.
- حا...
با گذاشتن لب های خیسش روی لب هایم، صدا در گلویم خفه شد.
نه فقط نفس هایمان، که اشک هایمان هم یکی شده بود‌. بوسه مان در عین شیرینی، شور بود و مزه ی اشک می داد، شاید داشتیم با این کار یکدیگر را نمک گیر می کردیم تا این طور تا تهش بمانیم...
***
با صدای زنگ موبایل، چشم باز کردم. اولین چیزی که به چشمم خورد، جای خالی حامد بود. به قدری خسته و خوابالود بودم که نه کی خوابیدنم را فهمیدم و نه رفتن حامد را.
گوشی همچنان داشت روی میز توالت خودش را می کشت. کاش به حرف حامد گوش نمی دادم و روشنش نمی کردم که حالا بخواهد آسایشم را به هم بزند!
خمیازه کشان در جا نشستم، ملافه ای که رویم بود کنار زدم و از تخت پایین آمدم. صدای گوشی قطع شد اما طولی نکشید که باز به صدا در آمد. در حالی که کش و قوسی به بدنم می دادم، سمت میز راه افتادم. حدس این که حامد پشت خط باشد، کار چندان سختی نبود، بنابراین با چشم بسته و خوابالود گوشی را برداشتم و جواب دادم.
- بله حامد؟
- سلام.
صدای یک زن بود؟!
خواب به کل از سرم پرید، گوشی را از کنار گوش پایین آوردم و به شماره ی ناشناس خیره شدم. این دیگر که بود؟!

 صدای «الو، الو» گفتنش می آمد، با تردید گوشی را دو مرتبه کنار گوش گرفتم اما حرفی نزدم.
- الو؟ آیه؟ منم، شیرین... الو؟
حامد راست می گفت؛ بعد هر بار خوشی و لذت، یکی پیدا می شد تا زهر به کام لحظه هایمان بریزد.
- الو؟ الو؟!
دستم با اراده ی خودش پایین آمد و دکمه ی قرمز رنگ را فشرد. شیرینی زندگی ام را فدای هیچ «شیرین»ی نمی کردم.
گوشی را سایلنت کردم و روی میز و دمر گذاشتم تا حتی صفحه اش را هم نبینم. بعد از مرتب کردن تخت، از اتاق بیرون رفتم. تصمیم داشتم امروز بیرون بروم، یعنی حامد گفته بود خودم را باز در خانه حبس نکنم و بیرون بروم.
صبحانه ی مختصری خوردم و بعد از شستن تنها استکان چایم، به اتاق برگشتم.
از میان لباس ها، مانتوی تابستانه و سرمه ای که آستین های کش خورده و چین دار بود، همراه اتو بیرون آوردم. اتو را به برق زدم و باز سمت کمد رفتم و شلوار مشکی و روسری نخی که زمینه ی سرمه ای و با طرح های زرد و سفید داشت، انتخاب کردم.
لباس هایم را با وسواس اتو زدم و پوشیدم. در تمام مدت نیم نگاهی هم به آن ماسک ماسک سیاه و شوم روی میز نینداختم.
بعد از آماده شدنم، چادرم را سر کردم، کیف مشکی ام را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.
جایی را نمی شناختم و نیاز به یک همراه داشتم، و چه کسی بهتر از بهار؟
منتظر آسانسور نماندم و پله ها را بالا رفتم تا این طور ساختمانی که در آن سکونت داشتم، کمی بیشتر ببینم.
در هر پاگرد یک پنجره مشرف به محوطه ی اصلی داشت و پایین هر پنجره یک گلدان بزرگ با گل های آپارتمانی زیبا قرار داشت.
مقابل واحد بهار ایستادم، بعد از جا آمدن نفسم، زنگ را فشردم. طولی نکشید که در باز شد و بهار با شال پهن و بلندی که روی شانه و جلویش گرفته بود، در را باز کرد. با دیدنم شوکه ابرو بالا داد.
- عه! تویی؟
لبخندی زدم.
- سلام. مهمون نمی خوایید؟
در را بیشتر باز کرد و با دست به داخل اشاره زد.
- کی بهتر از شما؟ بیا تو عزیزم.
تشکر کردم و قدم به داخل گذاشتم اما با دیدن موجود سیاه رنگی که کمی دورتر نشسته و چرت می زد، عقب پریدم و جیغ کشیدم. با شنیدن صدایم، سگی که می دانستم برای حامد است از خواب بیدار شد و در چشم بر هم زدنی پارس کنان سمت در هجوم آورد. نه فقط پاهایم، که تمام سیستم های بدنم از کار افتاده بود و فقط با وحشت به آن چشم های سیاه و روشن خیره مانده بودم. انگار با آن چشم ها طلسمم کرده بود!
قبل از آن که به من برسد، بهار راهش را سد کرد.
- میشا، برو تو اتاق، زود‌.
اما آن لعنتی میشا نام هم چنان پارس می کرد.
- گفتم برو تو اتاق. دِ یالا دختر، برو ببینم.
میشا که گویا از بهار حساب می برد «او»یی آرام کشید و سپس سر به زیر سمت اتاق راه افتاد. بهار هم پشت سرش رفت و در اتاق را بست تا مبادا باز هوس بیرون آمدن کند.
بهار سمتم آمد، لبخندی به صورت رنگ پریده ام زد.
- ببخشید ولی تقصیر من نیست. دختر شوهر تو دیگه، به خدا منم دیوونه کرده.
و سپس افزود:
- بیا تو حالا. نترس، نمیاد بیرون.
دستم را گرفت و به داخل کشید. هنوز با وحشت داشتم به در اتاق نگاه می کردم.
با خنده گفت:
- نترس، بابا دیگه دستش که به دستگیره نمیرسه بیاد بیرون... بشین برم یه چی بیارم بخوری تا پس نیفتادی.
شالش را روی مبل انداخت و سمت آشپزخانه رفت، در همان حین هم پرسید:
- برای اومدن به خونه ی من شال و کلاه کردی یا جایی میخوای بری؟
قلبم درون دهانم می زد اما با این حال جوابش را دادم.
- نه. میخوام برم بیرون.
«آهان»ی کرد و به آشپزخانه رفت.
چند دقیقه ی بعد با سینی حاوی کیک و آبمیوه برگشت و مقابلم نشست.
لیوان و بشقاب کیک را سمتم کشید و پرسید:
- چه خبرا؟ خوش می گذره؟
سر تکان دادم.
- سلامتی. الحمداللّٰه.
با شیطنت نگاهم کرد.
- دیشب صدای خندتون تا بالا هم میومد.
لب زیر دندان فرستادم و چیزی نگفتم.
با مهربانی گفت:
- ان شاءالله همیشه خوش باشید. حالا کجا می خواستی بری؟
لیوان شربت را که بد جور بهش نیاز داشتم، برداشتم.
- میخوام یکم لباس بخرم.

 

 

نویسنده : مریم گل محمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sore
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه mghveu چیست?