رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 17 - اینفو
طالع بینی

رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 17

«آیه» گفتن هایش تمام رشته هایم را پنبه و زحمات چندین ماهه ام را به باد داده بود.

 

می دانستم این دل دل زدنم گناه بود، خیانت بود اما انگار گوش هایم دست در آورده و گوشی را سفت و محکم گرفته بود و زورشان به دست های من می چربید.
نمی دانم چند دقیقه گذشته که با صدای سوت ممتد و گوش خراشی از آن خلأ جادویی بیرون آمدم.
گوشی خود به خود از دستم سر خورد و روی مبل افتاد، یک طرف صورتم به خاطر محکم چسباندن گوشی به گوشم خیس عرق بود و حتم داشتم گوشم سرخ شده.
طولی نکشید تا همه چیز به روال اولش برگشت، قلبم دوباره شروع به کار کرد، سلول های از کار افتاده ام تکانی به خود داد و فعال شد، نورون های مغزی ام...
انگار کسی پا روی پدال گاز خاطرات گذاشته و قصد داشت مغزم را به زیر بگیرد و بکشد!
احساس می کردم زنی در حال جیغ زدن در سرم است اما نمی فهمیدم کیست و چه می گوید؟ فقط داد می زد و خودش را به در و دیوار می کوبید. صدایش به قدری سوز داشت که چشم هایم به حال او بارید!
زن بیچاره آن قدر زجه زد تا بالاخره از حال رفت و ساکت شد اما چشم های من هم چنان برای عزای او می بارید.
یک ساعت یا شاید هم دو ساعت در همان حال و مسخ شده نشسته و گریه کردم تا این که صدای چرخاندن کلید در قفل آمد.
برنگشتم، برای به استقبال رفتن هم تلاشی نکردم، حتی سعی نکردم تکانی به چشم هایم بدهم.
بر می گشتم که چه شود؟ که از شرم بمیرم؟
من به این مرد قول ساختن داده بودم اما در عرض یک دقیقه تمام سازه هایم ریخته و زیر آوار مانده بودم.
- آیه!
کدام یک زیبا بود؟ آیه ی امیرحسین یا آیه ی حامد؟!
کیفش را روی مبل رها کرد و کنار پایم و روی زمین زانو زد.
نگاهش نمی کردم اما می توانستم قهوه ای های نگرانش را تصور کنم.
- آیه؟!
صدای زجه های زن دوباره بلند شد، زیر لب و هذیان گونه حرف می زد، انگار داشت گله می کرد اما به که؟ به حامد؟! چرا؟
دست زیر چانه ام گذاشت و وادارم کرد سمتش برگردم.
نگاه سرخ از اشکم را به چشم هایم گرد و نگرانش دوختم. اگر نبود...
هنوز فکرم کامل نشده بود که آن زن جیغ زد؛ «خفه شو!».
- خوبی؟
کجایم شبیه خوب ها بود؟
در حالی که نگاهش جز جز صورتم را می کاوید، مغموم گفت:
- شنیدم حال خاله بد شده و بردنش دکتر، برای همین زود اومدم خونه.
خب؟ زود آمده بود که چه شود؟ مثلا با چند ساعت زود آمدن می خواست چه چیزی را ثابت کند؟ شوهر خوب بودن را؟
این بار به جای آن زن، مغزم بود که فریاد زد؛ «تو چت شده احمق؟».
چم شده بود مگر؟
من خوب بودم؛ آخر صدایش را...
صدایش...
صدایش...
به یک باره و هم چون دیوانه ها زیر گریه زدم.
لعنت به صدایش!
- آیه!
کدام آیه؟ آیه ی خیانت کار؟ آیه ای که زیر قولش زده و دلش باز لرزیده بود؟ آیه ای که دم از فراموشی و تنفر می زد اما حالا صدای مرد غریبه در گوشش طنین انداخته و داشت گوشش را مقابل آیه گفتن های او کر می کرد؟
لعنت به آیه!
لعنت به آیه!
لعنت!...
صورت بین دست پنهان کرده و برای این ننگ زار می زدم که کنارم نشست و به آغوشم کشید؛ آغوشی که گفته بود حرام است اگر بی عشق باشد. بارها و بارها طعمش را چشیده و از لذت سرشار شده بودم اما حالا با یک اشتباه همه چیز را سوزانده و خاکستر کرده بودم.
- گریه نکن عزیزم. چیزی نشده، خاله حالش خوبه، خودم باهاش حرف زدم؛ گفت چند روزی قرص فشارش رو نخورده و برای همین فشارش بالا رفته و حالش بد شده. باور کن غیر این نیست... گریه نکن قربونت برم! نگاهم کن. آیه؟ نگاهم کن!
اما من چشم بسته بودم، دیدن قهوه ای هایش حس گناهم را هزار برابر می کرد.
پلک های خیسم را مهمان لب هایش کرد.
- آخه من فدای این چشم هات بشم! چرا گریه می کنی؟ میگم چیزی نیست، حالش خوبه.
چه می گفتم؟ می گفتم حال مادرم برایم مهم نیست و دردم چیز دیگری ست؟
سر به سینه اش سپردم.
- ببخشید...
نه یک بار، نه دو بار، نه سه بار...
بارها و بارها گفتم و زار زدم و او مات و حیران خشکش زده بود و نمی دانست این طلب بخشش برای کدام گناه است!
آن قدر گریه کردم تا بالاخره چشم هایم خسته شد و در آغوشش به خواب رفتم.
وقتی چشم باز کردم در اتاق و روی تخت بودم. چشم هایم هنوز خسته و سنگین بود و انگار وزنه ای چند صد تنی از پلک هایم آویزان بود.
تکانی به خود دادم و طاق باز شدم، نگاهم سمت دیگر تخت کشیده شد و به جای خالی اش نگاه کردم.
چه طور توانسته بودم بگویم «اگر نبود»؟
بارها بودنش را شکر کرده بودم، هزار بار با او مقایسه اش

کرده بودم و هر بار ترازویم سمت حامد خم و کف کفه ی او را بوسه زده بود، پس چه مرگم شده بود؟

 

با صدای در، سر چرخاندم.
حوله به تن وارد شد، با دیدن چشم های بازم لبخندی زد و قدم سمتم گذاشت.
تکانی به تن خسته ام ندادم، کنارم و روی تخت نشست. دست پیش آورد و موهای آشفته ام را پشت گوش فرستاد و مهربان پرسید:
- بهتری؟
خنکای پوست دستش را تا عمق جانم حس می کردم.
کوتاه سر تکان دادم و «خوبم»ی لب زدم.
خم شد و بوسه ای روی گونه ام کاشت، حین عقب کشیدنش قطره ای از میان موهایش روی پلکم افتاد، برای همین باز سر خم کرد و این بار پلکم را شکار لب هایش کرد.
بی اختیار دم عمیقی کشیدم و ریه هایم را مهمان عطر شامپو و تنش کردم.
متوجه ام شد و سر به زیر گوشم برد و بوسه ای روی گردنم زد. قلبم افسار گسیخت و هم چون اسب بخار شروع به تاختن کرد.
سر سمت مخالف چرخاندم و لب گزیدم، دستم بی اراده بالا آمد و روی بازویش نشست، سعی کردم با فشار اندک بفهمانم عقب بکشد.
بوسه ای دیگر زد و عقب کشید اما نه کاملا.
با فاصله ی یک وجبی از صورتم ماند، بین چشم های خمار و خواب آلودم چرخی زد و گفت:
- بهش فکر نکن.
حرفش زیادی دو پهلو بود اما باز هم نفهمیدم منظورش چیست؟
فرصت سوالی هم نداد، برخاست و سمت کمد رفت، از میان لباس هایش تیشرت سرمه ای به شلوار طوسی بیرون آورد. نه او از حضورم معذب شد و نه من تلاشی کردم تا بلند شوم و بروم، یا لااقل چشم هایم را ببندم. بالعکس؛ چشم هایم حریصانه روی پوست سفید و بازو و سینه ی ستبرش چرخ زد، خانه ی دومم بود دیگر!
حوله اش را از دسته ی کمد آویزان کرد و سمت آینه رفت. در حالی که با دو دست موهای خیسش را حالت می داد، از آینه نگاهم کرد و با شیطنت گفت:
- دید زدن مردم کار خوبی نیستا.
بلند شدم و نشستم، ملافه ای که رویم بود کنار زدم و بی پروا جواب دادم:
- شوهر مردم رو دید نمی زدم.
مستانه و بلند زیر خنده زد.
- آخ که شوهرت فدات!
چشم غره ای نثارش کردم و در دل «خدا نکند»ی گفتم.
به سرویس بهداشتی رفتم، کاش می شد من هم دوش می گرفتم!
آبی به سر و صورتم زدم و بیرون آمدم. دلم داشت مالش می رفت و چیزی تا غش کردنم نمانده بود.
راه سمت آشپزخانه کج کردم، قبل از رفتن سمت یخچال، شکلاتی از ظرف روی میز برداشتم و به دهان انداختم. دیگر چیزی ازشان نمانده بود و می شد گفت تمامشان را من خورده بودم. آخر زیادی به دهانم مزه می داد.
لحظه ای یاد حرف خاله افتادم، یعنی اگر حامله می شدم، این طور شکمو می شدم؟!
لبخند می رفت تا روی لب هایم بنشیند اما چشم هایم با کمی چرخش، ورق قرص روی میز را نشانم داد تا خیالپردازی نکنم.
- هیچی نداریم بخوریم؟
نفس آه مانندم را بیرون فرستادم که دور از چشم حامد نماند.
- چرا آه می کشی؟
شکلات را گوشه ی دهانم فرستادم، لبخندی تصنعی زدم.
- آخه ناهار نذاشتم.
صورتش را به حالت بانمکی در هم کرد و چندشناک پرسید:
- همین؟!
مکی به شکلاتم زدم و «هوم» کردم.
چشم غره ای رفت.
- هیچ کس با یه وعده گشنگی کشیدن نمرده که ما دومی باشیم.
دست روی شکم تخت شده از گشنگی ام گذاشتم و در حالی که شکلات اجازه نمی داد کلمات را درست ادا کنم، گفتم:
- اما من گسنمه و دالم می میلم.
بلند زیر خنده زد، نوک بینی ام را کشید.
- من فدای خانم گسنه ام بشم که!
نمی دانم دلم از گشنگی ضعف رفت یا حرف او!
نگاهم باز سمت ظرف شکلات خوری رفت، فقط پنج تای دیگر مانده بود.
ته مانده ی شکلات آب شده را قورت دادم و خطاب به حامد که مشغول گشتن در یخچال بود، گفتم:
- حامد...
بین حرفم پرید.
- جون دل حامد؟
دهانم شیرین تر شد!
- بازم از این شکلات ها می خری؟
و با ولع و آهسته افزودم:
- خیلی خوشمزه ان!
برگشت و نگاهی به شکلات توی دستم انداخت، سپس باز به جان یخچال افتاد.
- یادم نمیاد از کجا خریدم ولی می خرم برات. چشم.
نیشم باز شد و بر خلاف چند دقیقه ی پیش که دل نگران تمام شدنشان بودم و دلم نمی آمد بخورمشان، یکی برداشتم و با ملچ و ملوچ مشغول خوردنش شدم.
اگر خونریزی نداشتم، به حامله بودنم شک می کردم!

حامد برای ناهار املت پخت، آن هم چه املتی! کم مانده بود انگشت هایم هم بخورم.
لقمه ی بزرگی به دهان چپاندم که حامد با خنده گفت:
- خفه نشی!

سر بالا انداختم، دهانم به قدری پر بود که نمی توانستم حرف بزنم.
نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
- حامله شدنت دیدنی میشه.
لقمه در دهانم ماسید اما طولی نکشید که باز جویدن از سر گرفتم، بعد از بلعیدن نیمی از لقمه ام، گفتم:
- خاله به زور می خواست بگه حامله ام.
چشم گرد کرد.
- چه طور؟
شانه بالا انداختم، در حالی که لقمه ی دیگری می گرفتم، جواب دادم:
- از این شکلات ها رو می خوردم، آخه خیلی خوشمزه ان، بعد خاله فکر کرد حامله ام که هی از اینا می خورم.
- تو چی گفتی؟
نان انگار سنگ شده بود و هر چه تلاش می کردم تکه ای بکنم، نمی توانستم. لقمه ی آماده ی خودش را دستم داد، با نیش باز قبولش کردم و به دهان چپاندم. در جوابش هم ورق قرص را نشانش دادم.
لب به هم فشرد و «آهان»ی کرد.
لقمه ام را تند تند جویدم و قورت دادم.
- راستی؛ از این ها هم باید بخریم. بسته ی آخریش بود که خوردم. دیگه ندارم.
تکه نانی که مقابلش بود، ریز ریز کرد و با تردید پرسید:
- بازم می خوای بخوری؟
نمی خواستم اما بایدی بود، مجبوری بود. به خصوص بعد از اتفاق چند ساعت پیش تردیدم بیشتر شد. اگر تا قبل از اون فکر می کردم از مرز پنجاه درصد رد شدم، حالا اما می دانستم با پای لنگی که دارم، فعلا سی یا نهایتا چهل را رد کرده ام.
زبان به گوشه ی لبم کشیدم.
- مجبورم، فعلا آمادگیش رو ندارم.
نگاهش را مستقیما به چشم هایم دوخت.
- خب، یه جور دیگه جلوگیری می کنیم. تو ولی قرص نخور. می ترسم زیادیش ضرر کنه.
هنوز گرسنه بودم و باز هم لقمه می خواستم، آن هم از دست حامد!
- خودم تو نت سرچ کردم، برای بعدا و بارداری مشکلی نداره.
اخم در هم کشید.
- کی از بارداری گفت؟ مگه فقط ضررش برای بارداری؟! صد تا عواقب و مضرات دیگه داره.
سفیهانه نگاهش کردم و پرسیدم:
- تو از کجا میدونی آقای دکتر؟
«آقای دکترش» را با تمسخر گفتم که جدی جواب داد:
- فکر می کنی همین جوری عشقی و الابختکی رفتم خریدم؟ اونم نه یکی، سه تا! فکر می کنی بدون نسخه میان سه تا بسته قرص بدن دستت؟
سوالی نگاهش کردم که پوفی کشید.
- با یه دکتر زنان مشورت کردم؛ گفت فعلا سه ماه از این قرص ها بخوری تا بعد.
مستاصل پرسیدم:
- خب، بعدش چی؟ نخورم؟!
آرنج روی میز گذاشت و چنگ به موهایش زد.
- نمیدونم. نمیدونم.
و بعد سر بالا آورد و با تردید گفت:
- یه سر بریم پیشش؟ آیه به خدا من نگران توام! دکتره می گفت مصرف زیادش باعث ناراحتی قلبی و افسردگی و چه بدونم، از این مشکلات میشه. می ترسم کار دستت بده. بیا بریم پیشش، یه چکاپ بده، اگه مشکلی نداشت بازم می خریم، قول میدم آیه!
فکر می کردم سر خود برایم قرص خریده اما او...
- واقعا رفتی پیش دکتر زنان؟!
کلافه سر تکان داد اما لبخندی گوشه ی لبش آمد.
- همه یا زن حامله بودن یا برای حامله شدن اومده بودن، بعد من خیلی شیک و مجلسی تک و تنها رفتم تو مطب. جوری نگاهم می کردن که یه لحظه شک کردم نکنه منم حامله ام!
با این حرف، پوقی زیر خنده زدم. لحظه ای حامد را با شکم برآمده تصور کردم، هم چندشم شد و هم خنده ام بیشتر شد.
برگ سبزی ای سمتم انداخت و «کوفت» نثارم کرد.
بعد از کلی خنده و مسخره بازی، قبول کردم به دکتر برویم و او هم گفت برای آخر هفته که دوره ی من هم تمام می شود، وقتی می گیرد.

***
در پارک و روی چمن ها نشسته بودیم، حامد سرش در گوشی بود و من به قسمت بازی بچه ها نگاه می کردم. صدای جیغ و خنده شان از آن فاصله ی دور هم به گوش می رسید. مثل وروجک هر کدام سمتی می دویدند، یکی بیرون آمد، دو تا داخل می رفت، چند تایی هم روی سکوی سیمانی نشسته و پاهایشان را تکان می دادند و این ور و آن ور را می پاییدند و هیچ کدام خستگی نداشتند.
هوا خنک بود و نسیم اغواگری هم می وزید و آدمی را به خواب وا می داشت، طوری که دلم می خواست همان جا روی زیرانداز و خنکی چمن ها دراز بکشم و بخوابم.
حوصله ام سر رفته بود و حامد دل از آن ماس ماسک لعنتی بر نمی داشت.
تشر زدم.
- می خواستی با گوشی ور بری، چرا اومدی پارک؟ می موندی خونه دیگه.
در حالی که داشتن تند تند چیزهایی تایپ می کرد، گفت:
- آ، آ! تموم شد.
و سپس گوشی اش را روی کیف پولش و کنار سوؤیچ گذاشت.
پشت چشمی برایش نازک کردم و رو گرفتم.
- قهری؟
جوابش را ندادم.
با لحنی که موقع گول زدن بچه ها استفاده می شود، گفت:
- برم برای دختر قهر قهروم چیپس بخرم، پفک بخرم، لواشک بخرم... بخرم برات؟

بدون آن که سمتش برگردم، به خریدهایش افزودم.
- پاستیلم می خوام.
بلند خندید و سر سمتم کج کرد.
- نازتم میخرم خانم خانما!
نیشم شل شد اما با این حال با پشت دست پسش زدم.
- برو اون ور، زبون نریز.
خنده کنان بلند شد و رفت.
حواسم پی دختربچه ای با موهای بلند و طلایی بود، دوان دوان خودش را به زن و مرد جوانی که با کمی فاصله از ما نشسته بودند، رساند. آغوش مادرش از قنداقه ای پر بود، برای همین روی پای پدرش نشست و با آب و تاب برایش از دوست جدیدش و بازی شان گفت.
من که یک غریبه بودم، دلم برای هر تکان دست و موهایش و شیرینی زبانی اش ضعف رفت، چه برسد به مادر و پدرش!
با دیدن حامد و دست های پرش، نگاه از آن خانواده گرفتم، پاهایم را صاف کردم و چهار زانو و به انتظار خوراکی های خوشمزه ام نشستم.
حامد با دیدن چشم های چهل چراغ شده ام، خنده اش گرفت و به سرعت قدم هایش افزود.
پاکت خریدها را روی زیرانداز گذاشت، مجال ندادم کفش هایش را در بیاورد و با هم شروع کنیم، مثل خوراکی ندیده ها سمت پاکت چیپس هجوم بردم و در چشم بر هم زدنی بازش کردم و مشغول شدم.
- نچ نچ... قدیما زن ها منتظر می موندن آقاشون بیاد، بعد با هم شروع کنن.
برگ بزرگی از درون پاکت بیرون کشیدم و در حالی که برگ قبلی را خرچ خرچ می خوردم، جواب دادم:
- قدیما از این خوشمزه ها نبود.
مقابلم نشست و با خنده پلاستیک تخمه را بیرون آورد و مشغول شکستن شد.
پاکت چیپس را از وسط پاره کردم و سمت او کشیدم.
- از اینم بخور.
سر بالا انداخت و مشتش را از تخمه پر کرد.
- زیاد دوست ندارم. تو بخور ولی زیادی روی نکن، دلت درد می گیره.
و بعد باقی خوراکی ها را کناری گذاشت و افزود:
- این ها رو هم برای بعدت خریدم.
نیشم از خوشی باز شد و به پاس این محبتش، برگ بزرگی از چیپس برداشتم و سمتش گرفتم.
- اینم جایزه ی یه شوهر خوب.
قهوه ای هایش را که زیر نور کم جان و زرد تیر برق ها، تیره شده بود به چشم هایم دوخت؛ چشم هایی که عجیب مشابه چشم های خودش بود!
سر جلو آورد و من با کمال میل و اشتیاق چیپس را به دهان خودم گذاشتم و چشمکی به قیافه ی وا رفته اش زدم. از دیدن چهره اش ریز خندیدم.
چند بار سر تکان داد و زمزمه وار گفت:
- نوبت منم میشه، صبر کن.
نیشم شل تر شد و او نفهمید برای زودتر رسیدن نوبتش خدا خدا کردم.
حامد یک وری تکیه به آرنج چپش زده بود و تخمه می شکست و من هم همراهی اش می کردم.
گردن سمتم کشید و گفت:
- یه سوال بپرسم، جیغ نمی زنی؟
سر به طرفین تکان دادم.
کمی خودش را روی دست عقب کشید تا بهتر نگاهم کند.
- تو بچه پسر دوست داری یا دختر؟
کوتاه نگاهم سمت وسیله های بازی و بچه ها برگشت و سپس با بالا انداختن شانه گفتم:
- نمی دونم. به قول همه؛ سالم باشه فقط.
«نچ»ی کرد.
- این ها همه اش حرفه. بالاخره یکیش قشنگ تر و شیرین تره... برای تو کدومه؟ دختر یا پسر؟
این بار بیشتر روی سوالش فکر کردم؛ دختر دوست داشتم، این که موهایش را شانه بزنم و هر بار یک مدل جدید برایش ببندم و از ذوق زدنش دلم غنج برود ولی خب پسر هم دوست داشتم، مثلا یک پسر کمی تخس و شیطان که هی بریزد و بپاشد و من دنبالش بدوم و او از زیر دستم در برود و به ریش نداشته ام بخند.
با تمام این تصورات و رویاهاش شیرین، تلخ و مغموم جواب دادم:
- هر دوشون برام قشنگ و شیرینن اما اگه بخوام از هر کدوم یکی داشته باشم، دعا می کنم اولی پسر باشه.
کنجکاو و سوالی نگاهم کرد.
چشم به پاکت پر از تخمه دوختم.
- دلم می خواد دخترم یه داداش بزرگ داشته باشه تا هیچ کس جرأت نکنه بهش چپ نگاه کنه و زور بگه.
متوجه علت حرفم شد و سکوت کرد.
بعد از مکث کوتاهی و برای بیرون در آوردن من از آن حال گفت:
- ولی خدا رو شکر تو داداش نداشتی، وگرنه باید برای داشتنت منت آقا رو هم می کشیدم.
جوری با حرص و کینه گفت «آقا» که انگار برادری دارم و از

قضا با او دشمنی دارد!
هر دو کوتاه خندیدیم.
این بار من سوالش را از خودش پرسیدم.
لبخندی چاشنی نگاه براق و ستاره بارانش کرد.

- یه فرشته، شبیه مادرش!
بدون پلک زدنی خیره ی قهوه ای هایش شدم. قهوه ای هایی که بر خلاف تمام قهوه ها، شیرین بود!
- می دونی؟ دلم می خواد اگه روزی خدا بهم دختر داد؛ یعنی بهمون دختر داد، کپی تو باشه، هم قیافه اش، هم اخلاق و رفتارش. مثل خودت بارش بیاری، پاک و معصوم! مثلا وقتی از سر کار میام، صدای خنده هاتون رو بشنوم، یا مثلا از هر کش و گل سری دو تا بخرم، خودم موهاتون رو شونه کنم، ببافم و بعد دلم غنج بره برای پیچ و تابشون!
با لبخندی که تمام عرض صورتش را گرفته بود، به پشت سر من نگاه می کرد و غرق رویای مردانه و پدرانه اش بود.
راستش از تصورش من هم به وجد آمدم و دلم مادرانه لرزید.
چشم از درخت و شمشادها گرفت و با ذوقی وصف نشدنی گفت:
- حتی اسمش رو هم انتخاب کردم.
کنجکاو پرسیدم:
- چی؟!
- آنه.
چشم هایم گرد شد و تقریبا جیغ زدم:
- چی؟!
بلند زیر خنده زد و فهمیدم دارد سر به سرم می ذارد. چند تخمه ای که دستم بود به تخت سینه اش کوبیدم و «مرض»ی نثار نیش بازش کردم.
- چیه خب؟ تنها اسمی که به اسم تو می خوره.
دهن کج کردم و گفتم:
- هر هر. حالا انگار حتما باید شبیه باشه. ست لباسه انگار!
- کدوم ست ها؟ اون خوشگلایی که قایمشون کردی؟
پشت چشمی برای نگاه شیطانش نازک کردم.
- کوفت! بی حیا!
بی قید و سر خوش خندید و نفهمید دل بی جنبه ی من درون سینه داشت خودش را می کشت برای بوسیدن ترانه ی صدایش!
چند دقیقه ای بینمان سکوت شد، فقط صدای خنده ی بچه ها بود و شکستن تخمه هایمان.
با تردید نگاهی به او انداختم، از ظهر می خواستم حرفی بزنم اما هر بار پا پس می کشیدم و بیخیال می شدم.
با برگشتن به یک باره اش، مچ نگاهم را گرفت.
لبخند مهربانی زد و گفت:
- جان؟
دلم می خواست فرق سرش بکوبم و بگویم؛ «آخر مرد حسابی، با این جان گفتنت مگر می توانم حرفی بزنم؟!»
- چیزی شده؟
سر تکان دادم، آب دهانم را قورت دادم و نگاه دزدیدم.
- را... راستش... می دونی...
بین حرفم پرید؛ک.
- چی رو؟
کوتاه و سریع به چشم هایش نگاه کردم و باز چشم دزدیدم.
لبم را با زبان تر کردم و شوری تخمه ها را به دهان کشیدم و گفتم:
- راستش هفته ی دیگه، سالگرد بابا مهدیمه. می خواستم بگم اَ... اگه میشه اون روز بِـ... برم سر خا..کش.
و بلافاصله برای توضیح و توجیه خواسته ام افزودم:
- آخه هر سال میرم با پول خودم براش خیرات پخش می کنم. الانم یکم از پولی که سروش داده، مونده، میشه باهاش یکم خیرات کنم.
هراسان از واکنشش چشم بالا سوق دادم و مظلوم گفتم:
- اِ... اجازه ميدی برم؟
چینی به پیشانی داد و «نچ» بلندی کرد.
تا خواستم اعتراض کنم، گفت:
- با هم میریم.
تازه می خواستم برای حرفش ذوق کنم که اخم غلیظی کرد و خط و نشان کشان گفت:
- بار آخرت هم باشه پولم، پولم می کنی! مگه من و تو داره؟ خوبه خودت گفتی زن و مرد این حرف ها رو با هم ندارن! من الان شوهر توأم، داماد پدرت، پس وظیفه امه کاری کنم. فهمیدی کچل خانم؟
چه طور توانسته بودم نبودنش را تصور کنم و کسی دیگری جایگزینش کنم؟
چه کسی می توانست تا این حد درک کند، بفهمد و همراه باشد؟
حامد دوران خوش زندگی ام را دیده بود، بابای مهربانم را می شناخت و می دانست ذلت و خاری این روزهایم از اول نبوده که بخواهد سرم بکوبد و دردی روی دردهایم باشد. بالعکس؛ داشت عزتم را بر می گرداند.
حامد بهترین بود؛ همان حکمت پنهانی که روزی گله اش می کردم و حالا شکرش را!
نگاه شبنم زده ام را به صورت اخمو اما مهربانش دوختم و با لبخند گفتم:
- بله آقا.
مشتی از تخمه برداشت.
- آقات فدات خاتون!
به ازای کش آمدن لب هایم، شبنم چشم هایم هم بیشتر شد.
- خدا نکنه.
***

حین خواندن کتاب، به شیرین پیام می دادم.
اصرار داشت برایش عکس بفرستم و دلتنگم است اما من مخالفت می کردم. از فرستادن عکس و صدا بیزار بودم و هیچ خوشم نمی آمد.
- بفرست دیگه.
-یه با حجاب بفرست، زودم پاک کن اصلا.
- بی انصاف فقط می خوام ببینمت.
و انتهای پیام هایش چند شکلک غمگین و گریان گذاشته بود.

داشتم خام خواسته و اصرارهایش می شدم که حامد عینک به چشم از اتاقش بیرون آمد.
در حالی که محکم و تند تند به تاچ گوشی اش می کوبید و غر می زد، گفت:
- آیه یه لحظه گوشیت رو میدی؟ گوشیم نمیدونم چه مرگش شده، هنگ کرده و کار نمی کنه.
از حالت درازکش در آمدم و صاف نشستم.
- برای چی می خوای؟
بالای سرم ایستاد، همچنان داشت سر گوشی اش می کوبید.
- وای فای خونه تموم شده، نمی تونم با لپ تاپم ایمیل بزنم. گوشیمم قاطی کرده... یه ایمیل بزنم، میدم بهت.
نگاهی به صفحه ی چتم و پیام خوانده نشده ی شیرین انداختم. فرصت برای خواندن و جواب دادن بود، تازه این طور می توانستم از زیر اصرارهای شیرین در بروم.
دکمه ی بازگشت را زدم و گوشی را سمتش گرفتم.
- من که لازم ندارم. فعلا دستت باشه.
با حرص گوشی خودش را روی مبل انداخت و فحشی نثارش کرد.
به غرغر کردنش خندیدم و از جا بلند شدم تا چای بیاورم.
او هم بعد از تشکری، سر جای من نشست و مشغول شد.
سرگرم ریختن چای بودم که صدای داد حامد بلند شد.
- آیه!
از ترس جیغی زدم و شانه هایم پرید، همین هم باعث شد دستم زیر شیر سماور برود و آب جوش بریزد.
از شدت سوزش، فنجان را ول کردم تا به داد دستم برسم.
داد دوم حامد برابر شد با صدای شکستن فنجان.
دستم می سوخت و اشک به چشم هایم دویده بود.
نالان جواب حامد را دادم.
- چیه؟
صدایم محال بود به درگاه آشپزخانه برسد، چه برسد به سالن و نشیمن.
دستم را در هوا تکان می دادم که صدای عصبی اش را از پشت سر شنیدم.
- مگه با تو نیستم؟ کری؟!
دهان باز کردم تا به خاطر داد یکباره اش و سوختن دستم اعتراض کنم اما با بالا گرفتن دستش لال شدم.
- این چیه؟ هان؟!
طوری میخکوب گوشی و صفحه اش بودم که سوزش دستم را به کل از یاد بردم.
آن عکس از کجا آمده بود؟ در گوشی من چه می کرد؟!
- کر شدی؟ میگم این عکس چیه؟ این بی پدر برای چی به تو پیام میده؟ به چه حقی از زن من عکس می خواد و عکس می فرسته؟ هان؟
بی پدر؟!
منظورش...
وای!
مسافر!
حامد نمی دانست «مسافر»، شیرین است، نه برادرش!
- با توام!
با فریادش پلک هایم پرید. باید می گفتم اشتباه می کند اما چه طور ثابت می کردم؟
خفه و مرتعش گفتم:
- حا... حامد ایـ... این شیـ....
نگذاشت حرفم تمام شود و شروع کرد به بلند بلند خواندن پیام ها.
- دلم که برات تنگ میشه این عکس رو نگاه می کنم.
- عاشق این عکستم!
- عین ماه شدی!
- دلم می خواد ببوسمت!
چشم بستم تا سرخ شدن هر لحظه ای اش را نبینم.
شیرین با فرستادن آن عکس، گند بزرگی زده و مرا بیچاره کرده بود.
- آشغال حروم زاده!
تا بخواهم به خود بجنبم، چند قدم فاصله مان را پر کرد، با یک دست بازویم را گرفت و با دست دیگر گوشی را مقابل چشم های هراسان و از حدقه بیرون زده ام گرفت.
- از کی تا حالا باهاش لاس میزنی؟ ها؟
چشم هایش از شدت عصبانیت درشت و سرخ شده بود و فکر می کردم هر آن ممکن است از حدقه بجهد و توی بغلم بیافتد.
دستش را از دور بازویم کشید و بالا برد.
- میگی یا...
نگذاشتم حرفش تمام شود و مثل بلبل به حرف آمدم.
- شیرینه... شیرینه... به خدا شیـ...رینه!
مشکوک چشم ریز کرد و لب زد:
- شیرین؟!
اما چیزی طول نکشید که باز به آن حامد عاصی و خشمگین برگشت.
با هر دو دست به یقه ی نسبتا باز تیشرتم چنگ زد و محکم تکانم داد، طوری که حس کردم مغزم در جمجه تکان خورد.
- منو خر می کنی؟ آره؟ شیرینه؟! تو غلط کردی شیرینه! تا دیروز که امیرحسین جونت بود، یهو شد شیرین؟! فکر کردی با بچه طرفی؟ آره؟ من بچه ام؟ خرم؟!
قلبم دیوانه وار به سینه می کوبید، گویا قصد دریدن سینه ام را داشت. نفس هایم هم به خاطر گرفتن یقه ام تنگ شده و به تقلا افتاده بود.
دست سوخته ام را روی ساعدش گذاشتم و با چشم های وحشت زده ام به قهوه ای های غلتان در خونش خیره شدم.
- حا...
- خفه شو!
فریادش برابر شد با به عقب هل دادنم و برخوردم با گاز و سرنگون شدن سماور.
نفسم از سوزش کمر و پاهایم رفت، حتی نتوانستم جیغ بزنم!
پاهایم سست شد، قبل از سقوطم به لباس حامد چنگ زدم.
حالا او بود که با وحشت نگاهم می کرد.
- آ... آیـ...ـه!
از فرط سوزش چشم هایم سیاهی رفت و بی حال در آغوشش افتادم.
- یا حسین!

«آیه» گفتن هایش را می شنیدم اما نای باز کردن چشم هایم را نداشتم. احساس می کردم تمام پوست کمرم همانند پلاستیک آتش گرفته در حال ذوب شدن است.
- آیه؟ آیه؟... آیه!
جوابی که نگرفت دست زیر زانوهایم انداخت تا بلندم کند اما با جیغ ناگهانی من دست پس کشید.
داشتم می سوختم و جان می دادم و او مستاصل و درمانده نگاه می کرد و نمی دانست چه طور و از کجایم بگیرد؟
بیش از آن نتوانستم طاقت بیاو

رم، جیغ دیگری زدم و از حال رفتم.
***
با سوزشی که در پشتم پیچید، تکانی خوردم و به هوش آمدم؛ روی تخت آبی رنگ و دمر خوابیده بودم.
خواستم تکانی بخورم اما با احساس کش آمدن پوست کمرم، چشم هایم به اشک نشست و لب گزیدم.
سر به بالشت فشردم و مشت هایم را زیر بالشت بردم و زیر گریه زدم.
صدای گریه و هق هقم توسط بالشت خفه می شد و فقط شانه هایم تکان می خورد.
پوستم داشت می سوخت، گویا چسبی بزرگ به کمرم زده بودند و کسی داشت آن را باز و بسته می کرد و پوستم را می سوزاند.
صدای باز شدن در و بهار آمد.
- فقط میتونم بگم خیلی احمقی.
حدس مخاطبش کار سختی نبود.
با قدم هایی بلند سمت تخت آمد. کاش می شد بلند شوم و خودم را به آغوش تنها دوستم بیاندازم.
- آیه؟ آیه جان، بیداری؟
نکند پوست من هم همانند صورت او شود؟! ولی من مسخره اش نکرده بودم که بخواهد چنین بلایی سرم بیاید!
با این فکر و تصور، شدت گریه و لرزش شانه هایم بیشتر شد.
دست روی شانه ام گذاشت:
- آیه!
سرم را بلند کردم و سمتش برگشتم. با دیدن نیم رخ پر چروکش، بغضم با صدا شکست.
به خاطر اشک نمی توانستم درست ببینمش اما از پس اشک هم می توانستم صورت گرفته و غمگینش را ببینم.
- جان؟... می سوزه آره؟
دلم می خواست به پهلو بچرخم اما سوزش پوستم چنین اجازه ای نمی داد.
اشک هایم درشت و تندتر شد.
- می... می سوز...ه.
از میان اشک های خودم، اشک او را هم دیدم.
- الان به دکترت میگم.
با قدم هایی که شبیه دو بود از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه ی بعد همراه پرستاری به اتاق برگشت. سرم سمت در بود و می توانستم از بین چشم های نیمه باز و گریانم حامد را ببینم که جلوی در ایستاده و نگاهم می کند.
حقم نبود آن طور قضاوتم کند، حقم نبود به خاطر یک عکس و چند پیام به این روز بیافتم.
شیرین را به خاطر فرستادن آن هرگز نمی بخشیدم. آن روز خوشحال بودم، می خندیدم و داشتم از امیرحسین بابت گردش دو ساعته تشکر می کردم، غافل از آن که شیرین دارد آن صحنه و لحظه را ثبت می کند.
دروغ چرا؟ از کارش خوشم آمد، آخر هم من می خندیدم و من هم امیرحسین. نگاه هایمان هم برخلاف هر بار، به هم بود اما هرگز فکر نمی کردم آن عکس و خاطره باعث این اتفاق و سوتفاهم حامد بشود.
نمی دانم شیرین را باید مقصر بدانم یا خودم را؟
شیرین ندانسته آن عکس را فرستاده بود، هر چند چه حامد می دید و چه نه، نباید سعی می کرد خاطرات گذشته را برایم تداعی کند اما مقصر اصلی ماجرا خودم بودم؛ باید از همان ابتدا به حامد می گفتم «مسافر» اصلی کیست.
بزرگ ترین اشتباه هم زمانی رخ داد که من شماره ی شیرین را در گوشی ذخیره نکردم و آن اسم لعنتی و منفور بالای صفحه باقی ماند و باعث شد پیش همسرم متهم شوم به زنی خیانت کار و بدنام.
پرستار بعد از شستن و بستن دو مرتبه ی جای سوختگی بیرون رفت.
بهار کنار تخت و درست مقابل صورتم ایستاد، این طور دیگر نمی توانستم ببینمش.
- بهتری؟
خودش سوخته بود و باید می دانستم بهتری برای حالم وجود ندارد.
روی صندلی کنار تخت نشست، دست چپ و بانداژ شده ام را گرفت، در حالی که داشت سر انگشتانم را نوازش می کرد، گفت:
- بهم گفت چه کار احمقانه ای کرده. حتی فکرشم نمی کردم حامد بخواد چنین دیوونه بازی از خودش دربیاره.
سوزش کمر و پاهایم کم تر شده بود اما اشک های لعنتی ام تمامی نداشت که هیچ، تازه با پیدا کردن یک هم صحبت شدت گرفته بود.
- مـَ... من گُـ... گفتم شیـ...رینه، گوش نکرد. هُـ.... هلم داد، خو... خوردم به... به سـ...
هقی زدم و نالیدم:
- به خُـ... به خدا شیرین بو...د.
آخ که شیرین چه تلخی به زندگی ام داده بود!
صدای هق هقم بین دلداری های او گم شده بود.
- آروم باش. میدونم، به خدا می دونم. تو از برگ گلم پاک تری، موندم اون احمق چی پیش خودش فکر کرده که این بلا رو سر تو آورده؟ تو آروم باش، خودم میدونم چی کارش کنم. بهار نیستم اگه آدمش نکنم پسره ی الدنگ رو!
بین گریه گفتم:
- نمی بخشمش.
دست روی شانه ام گذاشت.
- حق داری. هر چی بگی حق داری. حالا یکم استراحت کن تا من برم با دکترت حرف بزنم، باشه؟
آب بینی ام را بالا کشیدم و پر غصه و دردمند نگاهش کردم.
- جاش میمونه، نه؟

لبخند مهربانی تحویل صورت زار و وا رفته ام داد.
- نه قربونت برم! با دکتر خودم حرف زدم، ازش قول گرفتم کاری کنه حتی یه لکه هم نمونه.
نگاهم سمت سوختگی های صورتش رفت، انگار ذهنم را خواند که گفت:
- سوختگی اسید و آب جوش رو یکی ندون. هیچ کس به اندازه ی من نمی تونه حال تو رو درک کنه اما با این حال، تو هرگز نمی تونی بفهمی من چه دردی رو تحمل کردم. سوختگی تو با وجود زیاد بودن بازم پیش سوختگی صورت و دست من جزئی حساب میشه، پس خودت رو با من مقایسه نکن و مطمئن باش زود خوب میشه. بهت قول میدم.
بودنش زیادی غنیمت بود. محبت ها و راهنمایی هایی که بهار در این مدت کرد، مادرم نکرده بود. مدیونش بودم!

همان روز دکتر با کلی پماد و توصیه، اجازه ی مرخصی داد و به خانه برگشتیم.
با کمک بهار به اتاق رفتم و دراز کشیدم. دکتر گفته بود می توانم روی کمر بخوابم اما خیلی کم و با کلی شرط و شروط.
حامد تمام مدت ساکت بود و حرفی نمی زد، من هم انتظار محبت و کمک نداشتم. به خاطر قضاوت نا به جای او به چنین وضع اسفناکی دچار شده بودم.
با کمک بهار، لباس هایم را با یکی از پیراهن های نخی حامد عوض کردم. پیراهنش برای من حکم تونیک داشت و نیاز نبود شلواری پا کنم، هر چند می خواستم هم به خاطر جای سوختگی ها نمی شد.
بهار از اتاق بیرون رفت تا مثل گذشته و همانند خواهر در خانه ی حامد بچرخد و جور مرا بکشد و شام بپزد.
چشم هایم از زور گریه ی زیاد پف کرده و سنگین شده بود.
داشت کم کم خوابم می برد که در اتاق باز شد.
حامد بود و این را از عطر تند و تلخش تشخیص دادم. به قدری از دستش ناراحت و گله مند بودم که ترجیح دادم چشم هایم بسته بماند و تکانی نخورم.
از صدای خش خشی که می آمد، متوجه شدم در حال تعویض لباس است. چشم هایم بی شرمانه میل باز شدن و دیدن آن بدن چند تکه و عضلانی را داشت اما خواسته اش را همان دم و در نطفه خفه کردم.
لبه ی دیگر تخت پایین رفت و من خدا را شکر کردم پشت به او دراز کشیدم.
صدای نفس های بلندش را می شنیدم، می توانستم حدس بزنم چه طور به جان موهایش افتاده.
بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف آمد.
- معذرت می خوام.
درماندگی و آشفتگی از صدایش می بارید، شاید اگر در موقعیت دیگری بودم، اگر چنین قضاوتی نکرده بودتم، سمتش بر می گشتم اما حالا...
حقش بود کمی ادب شود، نبود؟
تخت تکانی خورد، انگار کمی سمتم چرخیده بود که صدای نفس هایش بلندتر به گوشم می رسید.
- آیه؟
گوش هایم همانند سگی وفادار که تا صدای صاحبش را می شنود، سر می جنباند، جنبید و تیز شد. آخر اسمم را خوب ادا می کرد، اصلا انگار فقط او بلد بود اسمم را درست ادا کند!
دستش را از بالای شانه ام رد کرد و روی تخت گذاشت و برای خودش تکیه گاهی ساخت، سپس سمتم خم شد و رویم خیمه زد.
دیگر نمی شد خود را به خواب بزنم.
پلک هایم لرزید و از هم باز شد. نگاه دلخور و پر دردم را به او دوختم. پشیمانی از چشم هایش می بارید اما سودش چه بود؟ من دیگر سوخته بودم!
- باهام قهری؟ باشه، دلخوری؟ باشه اما حق نداری وقتی صدات می زنم، جوابم رو ندی و نگاهم نکنی.
زور گفتنش هم برای دلم خواستنی می آمد!
لب های خشکیده ام را از هم باز کردم و با صدایی که دل شکستگی از آن می بارید، گفتم:
- کی بهت دروغ گفتم و پنهون کاری کردم که اون طور قضاوتم کردی؟ مگه چیزی غیر از صداقت ازم دیدی که فکر کردی بهت خیانت می کنم؟
نگاهش را از روی لب های لرزانم به چشم های بی حالم سوق داد. قهوه ای های او هم انگار میل باریدن داشت.
- چرا بهم نگفتی که دوستته؟
ابرو در هم کشیدم.
- من نگفتم، تو نمی تونستی بپرسی؟ نمی شد با زبون حرف بزنی؟ باید حتما اون طور باهام رفتار می کردی که حالا بخوام بیفتم رو تخت؟ این قدر بهم شک داری؟! لابد هر کی هر حرفی پشت سرم بزنه یا هر عکسی ازم بهت بفرسته باور می کنی، نه؟
- نه.
نفسش را روی صورتم خالی کرد و کمی عقب کشید و صاف نشست.
- نمیگم غیرت یا تعصب، حسادت بود؛ من به اون پسره حسودی می کنم، حتی حالا که دارمت، حتی با وجود این که اسمم تو شناسنامه اته اما بازم بهش حسودی می کنم. میدونی چرا؟ چون تو هنوز دوستش داری.
بی توجه به زخم و سوختگی کمرم، تند و عصبی سمتش برگشتم.
- کی گفته دوستش دارم؟
سر شانه ام را گرفت و به حالت قبلی ام برگرداند.
- نیاز نیست کسی بگه، فکر می کنی نفهمیدم دلیل حال بد اون روزت به خاطر حرف زدن با اون بود؟ خودم شماره اش رو تو گوشی دیدم. تو به خاطر اون همه اش ازم معذرت خواهی می کردی و می خواستی ببخشمت، وگرنه چه دلیلی داشت تو اوج بد حالی مادرت از من عذرخواهی کنی؟

شماره اش را دیده بود؟! مگر حامد شماره ی او را می شناخت؟
یعنی همه چیز را می دانست و هیچ نمی گفت؟ تازه مرا می برد پیک نیک و پارک؟
نفسش را آه مانند بیرون فرستاد.
- من از اون پسر بدم میاد، چشم دیدنش رو ندارم، بهش حسودی می کنم، چون تو این چند ماه نتونستم کاری کنم تو فراموشش کنی. اون همه عشق ریختم به پات اما هیچ کدوم نتونست ذره ای چشمت رو بگیره، چون دلت پیشم نبود. بوسیدمت، بغلت کردم، با تو آروم گرفتم اما تو... فقط بودی. برای همین تا اسمش رو می شنوم یا ازش چیزی می بینم اون طور دیوونه میشم و خون به مغزم نمیرسه. احمقانه اس اما همه اش فکر می کنم تو می خوای فرار کنی یا اون می خواد تو رو ازم بگیره.
نگاه غم زده اش را به چشم های ناباورم دوخت.
- شکاک نیستم، فقط می ترسم؛ این ترسمم نشأت گرفته از دل تو... می فهمی چی میگم؟ خودت باعث شدی بترسم و از اون آدم یه غول بسازم برای زندگیم.
گیج و سر در گم نگاهش کردم. حامد از امیرحسین می ترسید؟
پلک زدم تا از آن گیجی خارج شوم.
- تو... حامد تو... وای!
مکث کردم و وقتی به خود مسلط ش

دم، گفتم:
- چرا فکر می کنی امیرحسین دشمن زندگیته؟
به جای جواب به سوالم، نگاهش را به لب هایم دوخت و آهسته گفت:
- حتی وقتی اسمش رو میگی، احساس می کنم لبات می خندن.
ناباور صدایش زدم.
- حامد! این حرف ها چیه میگی؟
چنگی به موهایش زد و تند تند لب زد:
- نمی دونم، نمی دونم.
کلافه بود و داشت هذیان می گفت، وگرنه این حرف های بی سر و ته و بچگانه از او بعید بود.
با درد چرخیدم و سمتش شدم، دست بانداژ شده ام را روی ساعدش گذاشتم و پایین کشیدم تا موهایش را رها کند.
- چته تو؟ حامد؟
نگاهش روی دست بسته ام افتاد، دیدم لرزش مردمک چشم هایش را.
کف دستم را به لب هایش نزدیک کرد و بوسید، نه یک بار، ده ها بار!
آن قدر که باند سفید پیچیده به دور انگشت هایم از اشک خیس شد.
دستم را پس کشیدم و بلند گفتم:
- چی کار می کنی دیوونه؟!
پیشانی اش را به دستم تکیه داد، از دیدن لرزش شانه هایش احساس کردم خنجری در قلبم فرو رفت. باورم نمی شد حامد این طور مقابلم گریه کند!
با هر زور و زحمتی که بود در جا نشستم، پشتم می سوخت اما در آن لحظه اولویت آخرم درد و سوزشم بود.
دست روی صورتش گذاشتم، ته ریشش خیس از اشک بود.
- حامد... ببینمت.
سر سمت مخالف چرخاند، دیوانه تازه یادش افتاده بود باید برای گریه اش خجالت بکشد.
لبخندی روی لبم نشست، دستش را کشیدم.
- بیا این جا ببینمت.
چه ایرادی داشت؛
گاهی هم من، مرد قصه ام را به آغوش می گرفتم،
یک وقت هایی هم من پای حرف هایش می نشستم،
کلافگی هایش را به جان می خریدم
و به کمی مهر مهمانش می کردم.
چه ایرادی داشت؛
وقتی پسرکوچولوی ریش دارم بهانه می گرفت، من می شدم مادر و آغوش خرجش می کردم؟...
همانند کودکی در آغوشم پناه گرفته بود.
دست هایم به زحمت دور کمرش تابیده و در آغوش گرفته بودمش. هم دلم برای این هم آغوشی مان ضعف می رفت و هم خنده ام می گرفت. آخر طاقت نیاوردم و با خنده گفتم:
- کی دیده مورچه، فیل رو بغل کنه آخه؟
آب بینی اش را بالا کشید و کمر راست کرد. کاش همان جا می ماند!
دست هایش را روی صورت کشید و بعد چنگی به موهای نامرتبش زد.
با صدای گرفته ای زمزمه کرد:
- ببخشید.
پشتم می سوخت اما دلم نمی آمد حرفی بزنم و حال بدش را بدتر کنم، هر چند که مقصر بود.
ملافه ای که بهار روی پاهایم انداخته بود، کنار زدم. در حالی که سعی داشتم از تخت پایین بیایم، گفتم:
- دیوونه بازی بسه. پاشو بریم یه چی بخو...
دستم را کشید و میان حرفم پرید.
- صبر کن.
سوالی سمتش برگشتم. نگاهش به پاهای برهنه ام بود، پیراهنش تنها توانسته بود کمی از ران هایم را بپوشاند.
از نگاه مستقیمش داغ کردم و سر به زیر انداختم. بعد از چندین بار هم آغوشی، احمقانه بود سرخ و سفید شدنم.
لبه های لباس را گرفتم و پایین کشیدم اما فایده ای نداشت.
دست روی دستم گذاشت.
- نمی خواد تو پاشی، خودم میرم غذا میارم برات.
لب و لوچه ام آویزان شد.
- دوست ندارم همه اش تو اتاق باشم.
نیم نگاهی به پاهایم انداخت و گفت:
- منم دوست ندارم کسی جز خودم زنم رو این طور ببینه.
این یکی غیرت بود دیگر!
نیشم شل شد اما بدجنس گفتم:
- ولی بهار کمک کرد لباس بپوشما.
چینی به پیشانی انداخت و با حرص غرید:
- چون جناب عالی عجله داشتی و منتظر نموندی خودم بیام کمکت.
باز غمگین شدم.
- عجله نبود حامد، دلم ازت گرفته بود. هنوزم ازت دلخورم. حقم اون حرف ها و قضاوت نبود. بهار میگه این سوختگی ها خوب میشن اما حرف های تو...
مکث کوتاهی کردم.
- سخته فراموش کردنشون.
آهسته لب زد:
- میدونم.
و بعد بی هیچ حرفی بلند شد تا بیرون برود.

هنوز از اتاق خارج نشده بود، صدایش زدم.
- حامد؟
با جان برگشت.
- جانم؟
این جانم گفتن ها، جان می داد!
لبخند شیرینی روی لب هایم نشست، با چشم به صورتش اشاره کردم و گفتم:
- صورتت رو بشور، بعد برو پیش بهار.
می دانستم بهار آن قدر درک و فهم دارد که تا خودمان صدایش نزنیم از آشپزخانه بیرون نمی آید تا مبادا مزاحم حرف هایمان شود، برای همین خیالم راحت بود که گریه ی مردم را نمی بیند.
- چشم.
«بی بلا»ی گفتم و بیرون رفت.
بهار برای شام نماند و به خانه ی خودش رفت.
حامد که خیالش از تنهاییمان راحت شد، بالشتک پشمی را روی مبل گذاشت و بعد مرا به آغوش گرفت و به سالن برد.
روی مبل که نشاند، پرسید:
- جات خوبه؟
سر تکان دادم.
- اوهوم. دیگه ترکش که نخوردم بابا.
کنارم نشست و سینی غذا را برداشت.
- دوست دارم ناز خانمم رو بکشم، حرفیه؟
حرفی بود؟ نه!
نازکشی اش به این جا ختم نشد، همانند پدری مهربان غذایم را به دهان می گذاشت و کنار هر قاشق، تصدقی می رفت. حسابی از دستش خنده ام گرفته بود، از آن خنده هایی که از عمق دل بر می آید و غرور و فخر در خود نهان دارد.
قاشقی سمت دهانم می آورد که گفتم:
- خودت هم بخور دیگه.
بی رو در بایستی همان قاشق را به دهان خود گذاشت.
مشتی به بازویش کوبیدم و غریدم:
- قاشقم رو دهنی نکن. اَه!
با دهان پر جواب داد:
- زن و شوهر دهنی مهنی ندارن.
و بعد چشمک ریز و شیطانی زد که «بی حیا» خطابش کردم.
به زور حامد تا آخرین قاشق غذایم را خوردم. اگر با خودم بود هرگز آن همه غذا برای شام نمی خوردم اما هم گرسنه ام بود و هم غذا از دست او به دهانم مزه می داد.
موقع دیدن سریال ناشناخته ای، تلفنش زنگ خورد. آن قدر کیپ من نشسته بود که راحت توانستم اسم آن دخترک منفور را روی گوشی اش بخوانم.
- بله سوزان؟
صدایش را به لطف همان نزدیکی و ولوم بالای گوشی شنیدم، هر چند ضعیف.
- کجا بودی هر چی زنگ می زدم رد می دادی؟
سرد جواب داد:
- حتما کار داشتم دیگه. حالا چی شده مگه؟ برای چی زنگ می زدی؟
صدای جیغ جیغوی زشتش را لوس کرد.
- حتما باید کاری باشه تا بهت زنگ بزنم؟
از گوشه ی چشم دیدم حامد لحظه ای سمتم برگشت اما من خودم را مشغول دیدن تلوزیون کرده بودم و انگار چیزی نمی شنوم.
در جواب سوال مسخره ی او، حامد با لحن سردی گفت:
- خودم می خواستم بهت زنگ بزنم، بگم این چند روز آخر هفته رو من نمی تونم بیام. خودت حواست به کارها باشه.
- یعنی چی نمیام، حامد؟
بهار هم حامد را به اسم صدا می زد اما چرا بدم نمی آمد؟
- نمی تونم یعنی چی سوزان؟
در دلم داشتم غش غش به کنف شدن آن دخترم موزی می خندیدم و قربان صدقه ی زبان حامد می رفتم.
با نگرانی پرسید:
- چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
حامد پوف کلافه ای کشید.
- یکم پای آیه سوخته، باید بمونم پیشش و مراقبش باشم.
می توانستم آن چشم های دریده و لب های کج شده اش را تصور کنم.
- آخی! خب براش پرستار بگیر.
چه قدر دلم می تواست گوشی را از دست حامد بگیرم و جوابی دندان شکن بدهم تا خفه شود و نطق نکند!
- چی میگی سوزان؟ چرا چرت میگی؟ گفتم نمیام، تمام. دلیلش هم به خودم مربوطه... شب خوش. خداحافظ.
آخیش! جگرم حال آمد.
با این وجود خودم را به آن راه زدم و گفتم:
- چرا گفتی نمیری؟ من که چیزیم نشده. می تونم از پس کارهام بربیام.
گوشی اش را روی میز پرت کرد.
- لازم نکرده بر بیای. بعدش هم، خودش از هر چهار هفته ی ماه، یه هفته اش رو تو خرید و کوفت و زهرمارشه و من باید جور خانم رو بکشم. حالا جونش دربیاد چند روز دست تنها کار کنه تا آدم بشه.
فرصت خوبی بود کمی از شرکت و کارش بپرسم.
- نگفتی کارت چیه و چه طور با سوزان شریک شدی؟
کنترل تلوزیون را برداشت.
- یه شرکت طراحی دکوراسیون تئاتر و تلوزیونه. بیشتر سهم برای سوزانه اما مسوؤل اصلی منم. با این که مدیر اصلی سوزانه اما همه با من حرف می زنن و کارها رو هماهنگ می کنن. نقش سوزان فقط یه امضاء.
با بالا رفتن تیتراژ سریال، تلوزیون را خاموش کرد.
با این که بهار گفته بود، پرسیدم:
- با سوزان هم دانشگاهی بودی؟

 

نویسنده : مریم گل محمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sore
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه pbqw چیست?