رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 22 - اینفو
طالع بینی

رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 22

حال حامد کم از او نداشت، یا پشت در اتاق بود یا در خانه و روی تخت. کارش شده بود پهن کردن لباس های آیه روی تخت و سر گذاشتن روی قسمت شکم پیراهن ها و زاری کردن.

 

زندگی شان تماما سیاه شده بود و کاری از پس هیچ کس بر نمی آمد.
حامد هنوز هم خودش را مقصر می دانست و روی دیدار با آیه را نداشت. از آن طرف آیه فکر می کرد حامد او را به خاطر این ننگ و داغ رها خواهد کرد و دیگر حتی تف توی صورتش نخواهد انداخت.
روز پنجم و حالش بهتر از روزهای قبل بود. درد کشیدن هایش و دز آرامبخش ها کم شده و دیگر مثل چند روز گذشت مدام خواب نبود. هر چند خواب و بیداری اش چندان فرقی نداشت.
بهار هر چه سعی کرده تا حامد را راضی به همراهی اش کند، موفق نشده بود.
تقه ای به در زد و ابتدا سر به داخل برد.
خواب بود.
آرام و بدون سر و صدا ظرف غذا را روی میز کنار تخت گذاشت که متوجه ناله های خفیفش شد. اخم هایش در هم و صورتش خیس عرق بود، هر دو دستش مشت شده و می لرزید و چیزهایی را زیر لب زمزمه می کرد. برای شنیدنشان سر خم کرد.
از حرف های بی سر و تهش می شد فهمید دارد کابوس می بیند. چیزی که این برایش عجیب می آمد، اسم سروش بود!
اخم ریزی روی پیشانی اش نشست. نمی خواست به حدسیاتش که تند تند رد می شد، بها دهد.
دست روی بازوی نحیفش گذاشت و صدایش زد.
- آیه. آیه جان بیدار شو عزیزم.
صدای ناله هایش بالاتر رفت، حالا حامد را هم صدا می زد.
- ولش کن عوضی... بچه ام... حامد... بچه ام...
به طبع او هم بلندتر صدایش زد.
- آیه؟
با جیغ از خواب پرید. تمام تنش به عرق نشسته و نفس نفس می زد. چشمش که به بهار افتاد، اشک هایش روی گونه راه گرفت و آرام و زیر لب نامش را خواند.
سرش را خواهرانه به آغوش کشید.
- جانم؟ جانم عزیزم؟
بعد از گذشت پنج روز این اولین تمایل آیه برای هم آغوشی و صحبت بود.
تند تند حرف می زد اما او نه درست می شنید و نه چیزی از حرف های بی سر و تهش در می آورد.
سرش را از سینه جدا کرد و به چشم های سرخ از اشکش چشم دوخت.
- آروم باش. خواب دیدی، چیزی نیست.
هق هقی کرد و گفت:
- او... اون می... می خواد مَـ... منو بُـ... بکشه. می... بچه ام... می خواد او... اونو بُـ... بکشه.
دست لرزانش را گرفت و فشار اندکی به سر انگشتانش وارد کرد.
- کی می خواد تو رو بکشه؟
گریه اش شدت گرفت، باز در آغوش بهار پناه گرفت و همان جا و میان گریه گفت:
- بچه ام رو اون کشت... کشت... بچه ام رو کشت.
دست نوازش به سرش کشید، باید هر طور شده از زیر زبانش می کشید که «او» کیست؟
- آروم باش. چیزی نیست، من این جام. نمی ذارم کسی اذیتت کنه. بهت قول میدم. تو فقط بهم بگو کی می خواد اذیتت کنه؟ کی بچه ات رو کشت؟
چشم هایش داشت بسته می شد و صدایش تحلیل می رفت اما لحظه ی آخر لب زد:
- سو... روش.

*

- می خوای بگی سروش این بلا رو سر آیه آورده؟ به نظرت شدنی؟!
کلافه بود و عذاب وجدان داشت. خودش را مقصر می دانست که چرا سعی ای برای دوری اش از آن مرد نکرد؟
- من این رو نگفتم، حرف های آیه این رو میگه.
نفسش را محکم بیرون فوت فرستاد.
- حتما به خاطر قرص هاست، ‌وگرنه سروش چرا باید چنین کاری کنه؟ آیه رو کم از خواهر نمی دید.
حق داشت باور نکند، سروش آن قدر خوب و تمیز نقش بازی کرده بود که به گمان هیچ کس نمی رسید چنین هیولای کینه توزی باشد.
تنها یک نفر بود که ذات پلیدش را می شناخت، و آن یک نفر بهار بود.
از روی نیمکت بلند شد و تند گفت:
- اگه خواهرش بود، پس زنگ بزن بگو بیاد دیدن خواهرش. بگو خواهرش روی تخت افتاده و یه بند داره اسم اون رو صدا میزنه.
تماس‌گرفته بود، نه یک بار، ده ها بار تماس گرفته اما هر بار با «مشترک مورد نظر خاموش می باشد.» مواجه شده بود.
بهار بود اما حرف هایی روی دلش داشت سنگینی می کرد که مردانه بود و باید به یک مرد می گفت اما سروش نبود. این غیبت برایش عجیب می آمد اما آن قدر ذهنش درگیر بود که مجالی برای حدس و گمانی نمی ماند.
به راه رفته ی بهار نگاه کرد، چه طور می توانست باور کند دوست دیرینه و برادرش چنین بلایی سر همسرش آورده؟ او که از عشق و علاقه ی او

نسبت به آیه با خبر بود، پس چه طور ممکن است این بلا را سر محبوب و معشوق او بیاورد؟ او که برایش نه در رفاقت و نه در برادری کم نگذاشته بود!

چنگی به موهایش زد، تلفن همراهش را از جیب شلوارش بیرون کشید و بار دیگر شماره ی سروش گرفت اما باز همان جمله ی کلیشه ای عائدش شد.
این طور نمی شد، باید به دیدنش می رفت.
از بیمارستان خارج شد و سمت آتلیه راه افتاد.
*
چیزهایی که شنیده باورش نمی شد، سروش آتلیه را واگذار کرده بود. نه خودش بود و نه کارمندانش!
هر چه سعی کرد آدرسی یا شماره تماسی از آن چند نفر پیدا کند، بی فایده بود. هیچ کس نشانی نداشت و حتی می گفتند کسی را جز خود سروش ندیده اند. این یعنی سروش قبل از واگذاری، عذر همه را خواسته!
اما چرا؟!
*
روی صندلی نشسته و از پنجره به بیرون نگاه می کرد که در باز شد. باز هم حامد نبود! چشمش به در خشک شده بود تا او بیاید.
- ببین برات چی آوردم؟
سرد و بی روح به بقچه ی کوچک و گلدار روی میز چشم دوخت.
- میدونم از غذاهای این جا خسته شدی، برای همین یه سر رفتم خونه و برات غذا پختم؛ اونم کباب با تموم مخلفات.
به محض برداشتن در قابلمه ی مسی، شامه اش پر شد از عطر خوش برنج و کباب.
بهار پاکت دیگر را که شامل قاشق و چنگال و لیوان و ظرف سالاد بود، باز کرد.
- دکترت گفته فعلا دوغ برات خوب نیست، برای همین نخریدم.
بی حرف به زرشک های پفکی و برنج های زعفرانی و خوش رنگ نگاه می کرد. غم از دستن دادن کودکش زیادی بزرگ بود اما نه آن قدر که حرف های سروش مبنی بر رابطه ی بهار و حامد را فراموش کند.
بشقابی لبالب از برنج و کباب روی میز روان تخت گذاشت و سمتش کشید.
- بخور که از این کباب ها هیچ جا پیدا نمی کنی.
گرسنه بود و بوی غذا اشتهایش را تحریک می کرد اما سال ها بود که لب به کباب نزده بود. خاطر خوشی از کباب نداشت؛ سال های دور به خاطر کباب تحقیر شده بود، آن هم توسط اهل فامیل. فقط چون او در خانه ی مادربزرگش می ماند، چون پدر نداشت و مادرش رهایش کرده بود. بچه بود و گرسنه، ناخنک زد که زن دایی اش با سیخ داغ روی دستش کوبید و سرش داد زد. گفت دست های کثیفش را به غذا نزند اما او چند دقیقه ی پیش دست هایش را خوب شسته بود.
سال ها از آن روز گذشته بود اما بعد از آن دیگر هرگز لب به کباب نزند. حتی هنوز جای سوختگی پشت دستش پیدا بود.
- چرا نمی خوری؟
از فکر بیرون آمد، بشقاب را پس زد.
- عه! چرا پس می زنی؟
حامد به سروش گفته بود کباب دوست ندارم اما به او نه؟
- دوست نداری؟
نگاهش را به چشم های بهار دوخت. در این چند ماه هیچ رفتار ناشایستی از او ندیده بود اما زهر حرف سروش تمام ذهنش را مسموم کرده بود.
با صدایی که به خاطر کم حرفی این روزهایش گرفته بود، پرسید:
- باهاش رابطه داشتی؟
قاشق پری به دهان گذاشت و سر به معنی «چی» تکان داد.
به خاطر قرص ها عصبی و پرخاشگر شده بود و زود جوش می آورد.
- سعی نکن طفره بری. خودم از همه چیز خبر دارم.
دکترش گفته بود باید مراقبش باشند تا مبادا عصبی شود، آخر احتمال تشنجش بود.
لقمه اش را جویده و نجویده قورت داد. سعی کرد آرام باشد و با آرامش صحبت کند.
- چرا عصبی میشی؟ باور کن من نمی دونم از چی حرف میزنی. منظورت از رابطه چیه؟ من با کی رابطه داشتم؟ اگه منظورت سو...
حتی نمی خواست اسمش را بشنود.
تند گفت:
- منظورم حامده. باهاش رابطه داشتی، نه؟
چه قدر این سوال برایش آشنا بود!
حدس این که چه کسی این حرف را به خورد آیه داده کار سختی نبود.
لبخندی روی لب نشاند و پرسید:
- این ها رو سروش گفته، آره؟
اخم هایش در هم رفت، هم از شنیدن نام سروش و هم از خونسردی بهار.
دست مشت کرد و لب به هم فشرد.
قاشقش را درون بشقاب گذاشت و میز را عقب کشید و یک قدم فاصله اش را با آیه پر کرد. خواست دستش را بگیرد که دست پس کشید.
در دل لعنتی به سروش فرستاد و گفت:
- داری اشتباه می کنی. بین من و حامد هیچی جز یه دوستی ساده نبوده و نیست. این حرفی هم که زدی، چند سال پیش تقاص اشتباه بودنش رو دادم. منتهی بی گناه!
با خثم نگاهش می کرد.
دلش نمی خواست بگوید اما نمی خواست هم در چشم آیه یک خائن باشد و بگذارد همانند او ذهنش پر شود از سیاهی و شک.
نفس پری کشید و رو به پنجره شد.
- اونم مثل تو نگاهم می کرد؛ به چشم یه خائن و هرزه اما اشتباه می کرد.
مکث کوتاهی کرد؛ نبش قبر خاطرات تلخ گذشته برایش سخت بود.

- سروش از اول شکاک بود، به همه چیز و همه کس شک داشت، حتی به مگس نری که از کنارم رد می شد. فکر می کرد هر مردی که سمتم میاد به خاطر چراغ سبز نشون دادن های منه. کافی بود یه هم کلاسی یا آشنا سمتم بیاد، تا زندگی رو برام جهنم کنه. همه اش تهمت، همه اش طعنه، همه اش قضاوت های الکی و دعوا. چون اون رو قبول کرده بودم، متهم بودم که حتما به بقیه هم پا میدم و با همه سر و سری دارم. سروش حتی به حامد هم شک داشت؛ حامدی که مثل برادرش بود، اصلا خودش حامد رو فرستاده بود تا با من حرف بزنه که اجازه بدم اون بیاد جلو!
نگاه سمتش سوق داد.
- یه روز که با هم سر همین موضوع دعوامون شده بود، رفتم سراغ حامد. گفتم دوستشه، از برادر نزدیک تره بهش و حتما حرفش برو داره. بهش گفتم خسته شدم از شکاکی سروش، گفتم مدام بهم شک داره و حتی گوشی و تماس هام رو چک می کنه و حریم خصوصی شخصیم رو رعایت نمی کنه. باورش نمی شد، آخه سروش پیش بقیه خیلی خوب و مهربون رفتار می کرد. هر کی میدیدش می گفت خوش به حالت، شوهرت چه دوستت داره اما خبر نداشتن همون شوهر عاشق پیشه ام دلم رو خون کرده با قضاوت هاش... تو خودت زنی و می فهمی چه دردی داره شوهرت بهت شک داشته باشه. حالا فکر کن یهو نامزدت برگرده بگه باید باهاش بری تا چک بشی تا مطمئن بشه تو دختری.
از تلخی یادآوری آن روزها دست هایش مشت و سیبک گلویش متورم شد. حتی آیه ی خشمگین هم متعجب شده و با چشم های گرد نگاهش می کرد.
آب گلویش را سخت بلعید و ادامه داد:
- با زبون بی زبونی به حامد فهموندم که سروش ازم چی خواسته و پیش خودش منو چی فرض کرده، عصبی شد اما سعی کرد آرومم کنه. داشت در حقم برادری می کرد، بی قصد و قرضی. حالم بد بود، خراب بود، نفهمیدم چی شد که بغلش کردم و زیر گریه زدم. کارم بی اراده بود، اشتباه بود میدونم اما اون لحظه جز حامد هیچ کس رو نداشتم. نه می شد به خانوادم حرفی بزنم و نه خانواده ی سروش. فقط حامد بود. اون بیچاره فقط سعی داشت آرومم کنه، باهام شوخی کرد، لودگی کرد تا یه نیمچه بخندم. همین! اما سروش...
نفسش را با افسوس بیرون فرستاد.
- دید. دید و به دیده هاش شاخ و برگ داد، که من با رفیق جینگش ریختم رو هم و به اون خیانت کردم و از این حرف ها. با حامد زد و خورد کرد، دعواشون بالا گرفت، تا جایی که کل بچه های توی سالن اومدن تا این دو تا رو از هم جدا کنن. سروش یک ریز به حامد فحش می داد و اون بنده خدا که می دونست سروش اشتباه می کنه فقط ساکت نگاهش می کرد. بچه هایی که اون جا بودن شهادت دادن که من و حامد یه گوشه نشسته و فقط حرف می زدیم، حتی فیلم های ضبط شده ی توی دوربین ها رو نشون دادن تا بالاخره سروش یکم آروم شد اما هنوز هم شک داشت. از حامد عذرخواهی کردها، دوباره شدن رفیق فاب هم ولی با من نه. روز به روز شکاک تر می شد، به رفت و آمدم و حرف زدن و نشستن و پاشدنم گیر می داد. کجا میری؟ با کی میری؟ با چی میری؟ چرا میری؟ کی میای؟ و... دیوونه ام کرده بود. از دستش دیگه خسته شده بودم، دیگه نمی تونستم گیر دادنش ها رو تحمل کنم. پیش دوست هام آبرو برام نذاشته بود، حتی دیگه مامان و بابامم بو برده بودن اما چه کار می تونستن بکنن؟ حرف تو گوشش نمی رفت و هیچ کس رو قبول نداشت. دوستش داشتم، خیلی هم دوستش داشتم اما با کارهاش داشت ذره ذره عشق بینمون رو زهر و به تنفر تبدیل می کرد. به جایی رسیده بودم که دیگه نه جواب تلفن هاش رو می دادم و نه وقتی میومد خونه مون در رو به روش باز می کردم. نمی خواستم زندگیمون زود از هم بپاشه، رفتم پیش مشاور، میدونستم اون نمیاد، خودم تنها رفتم اما اونم بی فایده بود، چون اصل کاری اون بود، نه من. بهش گفتم بخواد باز به رفتارها و تهمت ها اش ادامه بده، ازش جدا میشم. قصدم فقط ترسوندنش بود اما اون...
نگاهش تیره و غمگین شد. بغض چنبره زده در گلویش بالاتر آمد.
- فکر می کرد می خوام از اون جدا شم تا برم با یکی از همون پسرهای خیالی اون رو هم بریزم. برای همین هم...
سکوت کرد. چند سال بود که این راز را در سینه نگه داشته و به احدی نگفته بود و حالا بیان کردنش برایش سخت می آمد.
آیه که کنجکاو شده بود منتظر نگاهش می کرد اما گویا بهار قصد حرف زدن نداشت.
- چی شد؟ جدا شدید؟
با صدای آیه یکه ای خورد و از فکر آن روزها بیرون آمد.
لبخندی که بیشتر شبیه زهرخند بود، روی لب نشاند.
- نمیدونم چرا این حرف ها رو دارم به تو میزنم. حرف هایی که به هیچ کس، حتی مادرم نزدم. شاید چون نمی خوام توام مثل اون ذهنت رو مسموم کنی یا بخوای به خودت و زندگیت آسیب بزنی...

این حرف ها رازی بودن که چند ساله تو سینه نگه داشتم اما میخوام این راز رو بشکنم، نه به خاطر خودم، به خاطر تو و حامد، به خاطر زندگی شما.
نگاهش را روی صورت تکیده و لاغر آیه چرخاند، دست خودش نبود، دلش از دیدن دخترک معصوم و بی گناه در این حال و روز، می گرفت و به درد می آمد.
- کسی که این بلا رو سر صورتم آورد... سروش بود.
«هین» بلندی کشید و دست روی دهانش گذاشت. باورش نمی شد که سروش این بلا را سر او آورده باشد.
- یعـ... یعنی او... اون...
حرف زدن برایش سخت شد وقتی یاد خودش افتاد. خودش هم ضرب دیده ی آن مرد بود. بهار صورتش سوخت و او فرصت مادر شدنش.
اشک هایش جوشید و روی گونه غلتید.
بهار دست پیش برد و اشک روی صورتش را پاک کرد.
- گریه نکن. عه! بابا اینا مال چند سال پیشه، مهم نیست دیگه.
سر به طرفین تکان داد و میان گریه نالید:
- چرا، مهمه. اون... اون انتقام تو و حامد رو از من گرفت. اون... اون منم... منو... منو معـ...
حتی نمی توانست آن کلمه ی نفرین شده را به زبان بیاورد و به خودش نسبت دهد. دست روی صورت گذاشت و بلند بلند زیر گریه زد.
دیگر فایده نداشت، هر چه سعی کرده بود افکار و حدسیاتش را پس بزند، بی فایده بود. همه درست بود؛ سروش باعث و بانی این بلای خانمان سوز بود.
سرش را به آغوش کشید، قادر به دلداری و زدن حرفی نبود و فقط پا به پایش اشک می ریخت.
کاش از همان ابتدا زنگ خطر را احساس کرده و آیه را از آن مرد خطرناک دور می کرد!

***

نه فقط پلیس که خود حامد شخصا در به در دنبال سروش می گشت. قسم خورده بود اگر دستش به او برسد، گردنش را بشکند و با دست های خودش خفه اش کند.
هر چیزی را می توانست ببخشد، حتی مرگ فرزندش را اما محال بود از دردهایی که آیه اش کشیده و می کشید بگذرد. تا ذره ذره ی آن دردها را به خوردش نداده بود، دست بردار نمی شد.
پلیس گفته بود ردش را زده اما این که کجا را نگفت، فقط اخطار داده بود پایش را از پرونده بیرون بکشد و بگذارد آن ها به کارشان برسند اما نمی توانست طاقت بیاورد.
شکایت بهار به تسریع پرونده کمک کرده و این به نفع آیه و حامد بود.
طی این چند روز بهار هر چه کرده بود تا حامد را به نحوی به اتاق بکشاند بی فایده بود. فقط یک بار و آن هم زمانی که آیه خواب بود رفته و دزدکی نگاهش کرده و برگشته بود. تاب دیدن صورت لاغر و رنگ پریده اش را نداشت، وقتی اخم کم رنگ میان ابروهایش را که نشان درد کشیدنش بود دید، دلش خواست همان جا بیافتد و بمیرد!
این وسط خبر آمدن خاله اش و آیدا شده بود قوز بالا قوز. با هزار ترفند و نقشه توانسته بود مانع آمدنشان شود. حضور مادر کنار دختر در چنین روزهای سختی خوب بود اما نه برای آیه ای که از مادر هم زخم خورده بود. می ترسید با دیدن مادرش عصبی شود و تشنج کند. نمی خواست بیش از این آیه اش زجر بکشد.
سروان ملکی که مامور رسیدگی به پرونده بود، حامد را به اتاقش دعوت کرد.
هر دو رو به روی هم و روی صندلی های چرمی سیاه نشسته بودند. سروان عجله ای برای زدن نداشت اما حامد سرا پا گوش شده و منتظر خبر دستگیری سروش بود.
ملکی دم عمیقی کشید و به حرف آمد.
- همون طور که قبلا گفتم، ما تونستیم رد اون شخص رو بزنیم و پیداش کنیم اما باید بگم متاسفانه دستمون به جایی بند نیست.
چهره در هم کشید.
- یعنی چی؟
ملکی دستی روی رانش کشید. برای مامور وظیفه شناسی همانند او سخت بود گفتن این حرف اما جبری بود که نمی شد کاری کرد.
- نمیدونم تا چه حد اطلاع دارید و میدونید اما این رسم شده تمام اختلاسگرها و دزد و قاچاقچی ها برای فرار به کانادا میرن و اون جا پناهنده میشن. کانادا شده بهشت این افراد، چون دولت کانادا با ما مشکل داره و برای همین هم از این افراد حمایت می کنه و برخلاف سایر کشورها این افراد رو به ما و دست قانون نمیده. حالا هر چه قدر ما تلاش کنیم و به هر قانون جهانی شکایت کنیم، بی فایده اس و دستمون به هیچ جا بند نیست.
تقریبا داد زد:
- این حرف ها یعنی چی؟ یعنی اون عوضی زن منو تا دم مردن برده و باعث سقط بچه ام شده و حالا میتونه راست راست بگرده؟!
او هم کم داد نزده و به این قانون اعتراض نکرده بود اما صدایش به هیچ کجا نرسید.

- لطفا آروم باشید. فقط شما نیستید که به این ظلم و بی قانونی اون کشور اعتراض دارید. هزاران و بلکه هم میلیون ها آدم هستن که معترضن. میدونید چندین نفر پول و سهم این مردم رو برداشتن و به اون کشور فرار کردن و هیچ کاری از هیچ کس بر نیومد؟ نمیخوام بگم مشکل شما کوچیکه اما در برابر پرونده های دیگه ناچیزه. سخته ماه ها و حتی سال ها دنبال یه پرونده بدویی اما تهش ببینی متهم اون سر دنیا نشسته و داره به ریش تو می خنده. ما هم مثل شما ناراحتیم اما واقعا کاری ازمون برنمیاد و از این بابت شرمنده ی شما و امثال شما هستیم.
بیش از آن نتوانست طاقت بیاورد. با ضرب بلند شد و مشتی در هوا پراند.
بی فکر گفت:
- لازم باشه میرم اون خراب شده و حساب اون بی شرف رو کف دستش می ذارم.
سروان هم بلند شد و مقابلش ایستاد.
- فکر می کنید به همین راحتی که شما میگید؟ برید و حسابش رو کف دستش بذارید؟ اون الان مقیم کانادا شده و شهروند اون کشور حساب میشه، نه شما و نه هیچ کس دیگه جرات نداره یه خط به صورتش بندازه.
دلش می خواست فریاد بزند و کمد گوشه ی اتاق را با تمام پرونده هایش واژگون کند. دور خودش می چرخید و به موهایش چنگ می زد. نمی توانست انتقام مرگ کودکش و دردهای همسرش را بگیرد و این داشت دیوانه اش می کرد.
- آقای فروزش، خواهش می کنم آروم باشید. با خودخوری هیچ چیزی درست نمیشه. تنها راه اینه که به خدا توکل کنید و همه چیز رو به خودش واگذار کنید. قانون این دنیا جوابگو نیست اما قانون الهی پیگیره و روزی دامن گیر میشه.
این حرف ها هم نتوانست آرامش کند. بی حرف از اتاق ملکی بیرون آمد و با طعنه ای که به سرباز جلوی در زد از سالن خارج شد.
به محض نشستن در ماشین پا روی پدال فشرد. سرش رو به انفجار بود و چشم هایش از زور عصبانیت می لرزید و صورتش به کبودی گراییده بود. چند بار با کف دست به فرمان کوبید اما چیزی از عصبانیتش کاسته نشد. دلش فقط تکه تکه کردن سروش را می خواست.
به چراغ ها و ترافیک ها اهمیت نمی داد و با سرعتی سرسام آور می راند. کار خدا بود که تصادف نکرد.
مقابل در بیمارستان پارک کرد و پیاده شد. تنها کسی که می توانست آرامش کند، او بود.
اتاق خصوصی بود و راحت و بدون دردسر می توانست به عیادتش برود. با قدم

هایی بلند خودش را به اتاق رساند و بدون کسب اجازه در را گشود و داخل شد.
بهار که لبه ی پنجره نشسته بود برگشت و با دیدن حامد لبخند رفت تا روی لبش بنشیند اما ظاهر آشفته اش این اجازه را نداد.
با نگرانی پرسید:
- چیزی شده؟
جوابی نداد. نگاهش روی جسم پیچیده به دور پتو بود. گرمایی بود اما ضعیف شدن زیاد باعث شده بود با باد کم کولر هم بلرزد و احساس سرما کند.
دلتنگش بود!
دلتنگ شیطنت کردن های خودش و سرخ و سفید شدن های او!
دلتنگ غر زدن ها و عصبی شدن هایش!
دلتنگ چشم هایی که شباهتشان با چشم های خودش برایش زیباترین اتفاق بود!
دلتنگ خنده هایی که گویا نبض زندگی اش بود، و عجیب این روزها زندگی اش نبض نداشت!
بعد از گذشت هشت روز آمده بود تا این فاصله را کنار بزند.
دست پیش برد و با سر انگشت هاله ی قهوه ای که جای سوختگی بود، نوازش کرد.
لحظه ای با خود فکر کرد او هم کاری را که سروش با بهار کرده بود، انجام داده. شک و ظن بیخودی باعث شده بود دردانه ی قلبش را به آن روز بیندازد.
پشیمانی و عذاب وجدان خرخره اش را گرفته و قصد داشت جانش را بگیرد.
دستش آرام آرام بالا رفت و روی صورتش نشست. پوست لطیف و سفیدش به علت لاغری تیره شده بود.
کمر تاباند و بوسه ای روی گونه اش نشاند.
صدای آهسته ی بهار را از سمت دیگر تخت شنید.
- تازه خوابیده. به خاطر داروها خوابش سنگین شده.پ
توجه ای نکرد. نیاز داشت آن دو گوی قهوه ای را ببیند تا بتواند سر پا شود و جانی دوباره بگیرد.
لبه ی تخت نشست، یک دستش را روی بالشت گذاشت و با دست دیگر گونه اش را نوازش کرد.
بهار که ماندنش را جایز نمی دانست از اتاق بیرون رفت.
آن قدر نوازشش کرد و به پلک های بسته اش خیره ماند تا بالاخره بیدارش کرد.
به خاطر داروها گیج می زد و هر بار برای درک موقعیت چند لحظه ای مات می ماند.
چند باری پلک زد. همان کار کوچک هم برای دل عاشق مردش کم از دلبری نداشت.
خم شد و بوسه ای روی چشم راست و دیگری را روی چشم چپش کاشت و از همان فاصله ی نزدیک لب زد:
- دیگه هیچ وقت تنهات نمی ذارم.
نگاه دلتنگش را روی صورتش چرخاند؛ چشم هایش، بینی و لب هایش، ته ریش خواستنی اش و موهای پر پشتی که دلش نوازششان را می خواست.

لب های خشکیده اش را تکان داد و با صدای تحلیل رفته ای گفت:
- فکر کردم ولم کردی و دیگه نمی خواییم.
لبخند مهمان لب هایش شد. دستش را روی بالشت سور داد و روی سرش گذاشت.
- ده سال منتظر ننشستم که ولت کنم.
دلش کمی قرص شد اما هنوز دلگیر بود.
این بار با بغض گفت:
- تو رفتی، اومدم فرودگاه، می خواستم بهت بگم که فکر نمی خواد و دوستت دارم اما با اون دختره دیدمت. با اون رفتی، نه؟ حالم خیلی بد شد، تنها بودم، هیچ کس نبود، فقط اون... اون بهم قرص داد، سرم درد می کرد، قرص خوردم، همه اش قرص خوردم، تنها بودم، قرص خوردم... قرص خوردم...
کنترلی روی چانه ی لرزان و اشک هایش نداشت و مدام تکرار می کرد «قرص خوردم»، «تنها بودم».
سرش را به آغوش کشید و بوسه ای رویش نشاند.
- تقصیر تو نیست، تقصیر من لعنتی که تنهات گذاشتم. برای تو هم بلیط گرفته بودم اما خریت کردم. به خاطر یه حرف، لج کردم. به جون خودت که میدونی چه قدر برام عزیزی، من با سوزان کاری نداشتم. اون دنبال گشت و گذار خودش بود. من یا سر تمرین بودم یا تو بازار داشتم برای تو لباس می خریدم. با خرید این یه ماه رو گذروندم. مثل سگ از رفتن پشیمون بودم اما نمی شد برگردم و باید تا آخر میموندم. گفتم برگردم دیگه محاله ممکنه تنهات بذارم و بدون تو جایی برم اما وقتی اومدم، تو رو که تو اون وضع دیدم... آیه، مردم! به خدا قسم مردم! نمیدونی با چه حالی رسوندمت بیمارستان، لحظه به لحظه اش رو جون دادم... جون دادم...
دلش نمی خواست سر بلند کند، جایش خوب بود. اصلا دنیایش همان آغوش بود و نمی خواست دل از دنیایش بکند.
سر به سینه اش فشرد و با گریه گفت:
- حا... حامد؟
- جان دل حامد؟
آب بینی اش را بالا فرستاد و کمی، فقط کمی سر بلند کرد تا چشم هایش را ببیند.
- حامد، بچمون مرد.
قلبش در سینه فشرده شد.
مطمئنا حالا حالاها این داغ برایشان تازه خواهند ماند.
پیشانی اش را بوسید و با وجود درد سینه اش گفت:
- عمرش به دنیا نبود. فدای سرت!
و برای عوض کردن حال و هوایشان با شیطنت گفت:
- یه دونه تر ورگل ترش رو میسازیم. هوم؟
لبش کوتاه و کم جان به خنده کش آمد.
دلش می خواست باز سرخ و سفیدنش را ببیند اما او نای رنگ و وارنگ شدن را هم نداشت.
چشم هایش را بوسید و سرش را باز مهمان آغوشش کرد.
- از این جا که مرخص بشی، میریم یه جای دیگه. خونه ی جدید می خریم و میریم. نمی ذارم خاطره ای از اون آدم برامون بمونه. بهت قول میدم.

***

بالاخره دو هفته گذشت و از بیمارستان مرخص شد. حالش بهتر از قبل بود و آب به زیر پوستش رفته و دیگر شبیه مردگان نبود.
بهار خانه مانده بود تا تدارک یک جشن سه نفره را ببیند و حامد به بیمارستان رفته بود تا کارهای ترخیص را انجام دهد.
بعد از تمام شدن کا

رها، به اتاق برگشت. آیه حاضر و آماده روی تخت نشسته و منتظر او بود.
کنارش ایستاد و پرسید:
- بریم؟
لبخندی زد و سر تکان داد.
دستش را گرفت و همانند کودکی از روی تخت پایینش آورد و کمک کرد تا کفش هایش را بپوشد. چادری که تازه خریده بود روی سرش انداخت و پیشانی اش را عمیق بوسید. دست در دست هم از بیمارستان خارج شدند.
به محض نشستن در ماشین، خم شد تا کمربندش را ببندد. در همان حین هم پرسید:
- بریم یه جا رو نشونت بدم؟
- کجا؟
کمربند خودش را هم بست و ماشین را به راه انداخت.
- اون رو دیگه نمیشه بگم. باید خودت ببینی.
لبخندی زد و انتخاب مقصد را به عهده ی او گذاشت. خودش سر به شیشه تکیه داد و به منظره ی بیرون چشم دوخت. داشت حرف های پزشکش را مرور می کرد.
«ببین آیه جان، زندگی زناشویی مثل جمع کردن قالی میمونه؛ اگه دو طرف هماهنگ نباشن، یکی جلوتر بره و یکی عقب بمونه، اون قالی تا آخر کج میره. برای درست جمع کردنش باید دو نفر هماهنگ با هم حرکت کنن. زندگی زناشویی مثل رابطه ی خواهری-برادری یا مادر-دختری نیست که بخوایی لج کنی یا قهر کنی. تو زندگی باید گذشت باشه، گذشت که نباشه کینه میاد وسط، بدبینی و شک و سردی میاد. این که بخوای هی یه ماجرا رو کش بدی به ضرر خودت تموم میشه و دودش تو چشم خودت میره. این که بخوای به هر کسی اجازه بدی دخالت کنه، اشتباهه. حتی به اندازه ی پرسیدن این که ناهار چی بذارم؟ تو زن زندگی و باید خودت برای هر چیز کوچیک و بزرگ زندگیت تصمیم بگیری. تو بنّايی و شوهرت کارگر؛ تو باید بسازیش. نمیگم نقش همسر کم اهمیته، نه اما نقش اصلی رو تو ایفا می کنی.

تو باید همه ی درزها رو ببندی تا سوزی به خونه ات راه پیدا نکنه. تو باید مهندسی زندگیت رو بسازی، دقیق و با بهترین مصالح. اصلی ترین و مهم ترین مصالح هم عشقه! اعتماده! این ها رو که داشته باشی باقیش خود به خود درست میشه. باید بدونی تنها به یک نفر عشق بورزی، به یک نفر اعتماد تام داشته باشی و اون همسرته. خودت تجربه کردی و دیدی اعتماد به دیگران چه عواقبی داره. نمیگم بدبین باش یا به همه پشت کن، نه. میگم اختیارات نده، وکالت نده. احترام بذار به نظرات دیگران اما فقط چند درصد، بیشتر روی عقل و منطق خودت حساب باز کن، نه دوستی که از دشمن نبودنش مطمئن نیستی. طوری رفتار نکن که همسرت رفتن رو جایز ببینه. کاری کن مثل یه بچه مدام دنبالت باشه، از نبودت بترسه، دوریت رو طاقت نیاره و چشم و گوش و همه ی اعضا و جوارحش طالبت باشه. اعتماد تو زندگی حرف اول رو میزنه، حتی از عشق هم مهم تره و ارجح تر. سخت به دست میاد اما راحت از بین میره. مثل همین اعتماد به یک دوست که تاوانش رو با از دست دادن بچه تون پس دادید. هم تو و هم همسرت به اون شخص اختیار تام دادید و اجازه دادید اون قدر تو زندگیتون راه پیدا کنه و نفوذ کنه که چنین ضربه ای بهتون وارد کنه. باید حواست بیشتر جمع باشه، ستون اصلی تویی، دژ تویی و باید اونقدر خودت رو تقویت کنی که هیچ لشکر و سپاهی نتونه به قلمروت راه پیدا کنه.»
با توقف ماشین از فکر بیرون آمد و سمتش چرخید.
- رسیدیم؟
با لبخند سر تکان داد.
- اوهوم. پیاده شو.
هر دو پیاده شدند. حامد جلوتر راه افتاد و او پش سرش حرکت کرد. پیش خودش حدس می زد حتما خانه ای که می گفت می خواهد تعویض کند را گرفته اما با دیدن تابلوی بزرگ روی سردر ساختمان، چشم هایش گرد شد.
«آموزشگاه تخصصی تئاتر و بازیگری کودک و نوجوان. با مدیریت حامد فروزش»
با عشق و لبخند به چهره ی مات و شوک زده ی همسرش خیره شد و با شطنت گفت:
- این طور دیگه خیالت راحته هیچ زنی دنبال تور کردن شوهر خوش تیپت نیست.
پشت چشمی برایش نازک کرد.
- نیست که خیلی تحفه ای!
با غرور و ژستی بانمک دستی به یقه اش کشید که باعث خنده اش شد.
این بار جدی گفت:
- نه جدی از اون شرکت بیرون اومدم تا هم تو بدونی دیگه هیچ زنی دور و برم نیست و هم خودم دیگه از اون وضع خسته شده بودم.
این که برای آرامش خاطر او چنین آموزشگاهی را به پا کرده، جای قدردانی داشت.
قدرشناسانه نگاهش کرد.
- ممنونم ازت.
چشمکی زد و در حالی که دست دور شانه اش می انداخت گفت:
- اون رو که خواهش می کنم. مونده فقط شیرینیش که بعدا و سر فرصت میدم.
کنجکاو گفت:
- چرا بعدا؟ خب الان بده. مزه اش به الانه دیگه.
شیطان نگاهش کرد.
- الان نمیشه.
هنوز متوجه منظورش نشده بود. با اصرار گفت:
- چرا نشه؟ اصلا مگه چیه که نمیشه الان بدی؟
به زور خنده اش را کنترل کرده بود.
فشاری به شانه اش وارد کرد و او را بیشتر به خود فشرد.
- زبون به دهن بگیر بچه. میگم جاش نیست، بگو چشم.
تخس چانه بالا انداخت و پاهایش را قفل زمین کرد.
- اصلا تا نگی چیه از این حا تکون نمی خورم.
دستی به موهایش کشید و گوشه ی لبش را کوتاه گزید.
- مطمئنی می خوای بدونی؟
مصمم گفت:
- آره.
نگاهی به دور و بر انداخت و نیم قدم فاصله شان را پر کرد، دست روی شکم او گذاشت و کنار گوشش گفت:
- یه نینی این جا.

دو سال بعد...

روی مبل نشسته و داشت با دخترکش بازی می کرد. ته ریشش را به زیر گردن کوچکش می مالید و از عطر خوش گردن و صدای خنده اش، پدرانه سر ذوق می آمد.
سایه با دست های کوچکش سعی می کرد پدرش را عقب بکشد، سر بالا آورد و این بار کف دست های تپلش را محکم بوسید.
- آخ، من فدات بشم دردونه ی بابا!
آیه در حالی که نم باقی مانده ی دست هایش را با لباسش می گرفت، از آشپزخانه بیرون آمد.
- پدر و دختر چه خبره خونه رو گذاشتید سرتون؟
سایه با دیدن مادرش، دست هایش را از هم باز کرد و خودش را از آغوش پدر آویزان کرد.
حامد اخم تصنعی کرد و گفت:
- پدر سوخته ببین چه برای مامانش بال بال میزنه؟!
کنارش نشست و در حالی که سایه را از آغوشش می گرفت، گفت:
- نترس، مامانشم فقط وقتی گشنه اش میشه پیدا می کنه.
طولی هم نکشید که سایه لباس مادر را به طلب شیر کشید.
- بیا دیدی!
هر دو خندیدند.
آیه در حالی که نگاهش به تلوزیون بود، چند دکمه ی اول لباسش را باز کرد. نیاز به کار دیگری نبود، خود کودک یک ساله اش زود دست به کار شد.
حواس آیه به تلوزیون بود و متوجه نگاه و لبخند حامد نبود که چه طور با عشق و احساس به دخترشان و او نگاه می کند.
سایه حین خوردن شیر، با دست روی سینه ی مادر می کوبید و پاهایش را تکان می داد و حسابی از پدر دل می برد.
خانواده ها را آن طور که باید نداشتند، در حد تماسی کوتاه و دیدارهایی مختصر که آن هم سالی یک یا دو بار می شد. هر دو سعی می کردند تمام تنهایی و غربتشان را با هم و کنار هم سپری کنند. گاهی دلشان می گرفت اما بیشتر مواقع از این دوری و دوستی رضایت تام داشتند.
بیش از طاقت نیاورد و سر جلو برد و گونه ی آیه را محکم و آبدار بوسید.
متعجب از بوسه ی ناگهانی سمتش برگشت، حتی سایه هم با چشم هایی کنجکاو به پدرش نگاه می کرد.
- چی شد یهو؟!
چشم هایش برقی از اشک شوق زد. در خواب هم چنین روزی را کنار او نمی دید.
- ممنونم که هستی!
نگاهش را به چشم های مشتاق دخترش دوخت.
- ممنونم که هستید!

*

ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنیم؟
کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی
با همیم اما چرا احساس غربت می کنیم؟
من به این مصرع یقین دارم که روزی می‌رسد!
سوره‌ای از عشق را با هم قرائت می‌کنیم.
(محمد شمس لنگرود)

*
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً

نویسنده : مریم گل محمدی

پایان

 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

 
تیم تولید محتوا
برچسب ها : sore
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

2 کانت

  1. نویسنده نظر
    رضوان چهارده چریک
    واقعا بابت کامل کردن رمان سوره ی عشق آیه ی تو از شما متشکرم.
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    admin
    خواهش میکنم
    موفق باشید
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه dgect چیست?