رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 2 - اینفو
طالع بینی

رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 2

فصل چهارم:

این بار نتوانستم از نگریستن به وی پرهیز کنم. نیم رخش در مقابلم بود و زیر چشمی داشت نگاهم می کرد.

 

 ابروان پیوسته ،چون چتری بر روی دیدگان قهوه ای سوخته اش سایه افکنده بود، پوست سبزه صورتش تیره تر از قبل به نظر می رسید . جوان لاغر اندامی که حلقه نامزدی را به انگشتم کرد، چهارشانه و درشت هیکل شده بود. در حالت مردانه و جذاب چهره اش به زحمت می شد نقشی از تصویر تکامل نیافته نوجوانی اش را یافت.

معلوم نبود چشم به جاده مقابل دارد یا به من، چون به راحتی افکارم را در سکوت حزن انگیزم خواند و پرسید:

- چیه؟ به نظرت خیلی تغییر کردم؟

- نه چندان، ولی خب تا حدی پخته و جاافتاده شدی.

در لبخندش غم بود، لبخندی که هزاران معنا و هزاران تفسیر داشت. هنوز هم نمی دانست چرا گناه ناکرده محکوم به مجازات شد و رویاهای شیرینیش را در ویرانه آرزوهایش به خاک سپرد.

چشم از جاده برداشت و به من خیره شد، انگار او هم در چهره تغییر شکل یافته زنانه ام با ابروان باریک و آرایش صورت و لبها به دنبال تصویر نوجوانی ام که دلباخته اش بود،می گشت. بالاخره به خود امد، پوزخندی زد و گفت:

- نگو که پیر شدم، چون هنوز اول جوانی ام است. تو خلی فرق کردی. درست است زیباتر شدی، اما من آن حالت معصوم و ساده دخترانه ات را بیشتر دوست داشتم.

بغضم ترکید و اشکهایم سرازیر شد. با تعجب نگاه خیره اش را به صورتم دوخت و پرسید:

- داری گریه می کنی، چرا؟ نکند درد پایت بیشتر شده؟

سر تکان دادم و گفتم:

- نه این حرفها نیست.

- پس موضوع چیست؟ اصلا بگو ببینم کجا می خواهی بروی؟ این موقع صبح توی این هوای سرد و یخبندان ، با این ساکِ سفر یک کمی عجیب و غیر عادی به نظر می رسی. راست بگو رکسانا، چرا این قدر پریشانی ، اتفاقی افتاده؟

صدایم خفه و گرفته بود:

- می خواهم بروم زنجان. داشتم می رفتم ایستگاه راه آهن که سوار قطار شوم ، ولی فکر می کنم دیگر بی فایده است و به موقع به آنجا نخواهم رسید.

- زنجان برای چه! تو آنجا چه کار داری؟

- سامان در وزارت راه کار می کند و اکثر اوقات محل ماموریتش آنجاست.

- خب مامورین او چه ربطی به رفتن تو دارد؟ ماندانا کجاست؟ از عمه ناهید شنیدم که یک دختر به نام ماندانا داری.

- گذاشتمیش پیش خانجون. لابد از عمه ناهید این را هم شنیده ای که عزیز چون نذر دارد هر سال زمانِ تولد امام رضا با رودابه در صحن حرم باشند. امسال هم با بابک به مشهد رفته اند. عزیز شانس آورده که شوهر آزیتا مشهدی ست و انها آنجا زندگی می کنند.

- نه این را نمی دانستم. من فقط در مورد تو ازش سوال می کنم نه در مورد همه فامیل. وقتی می شنوم سعادتمندی و از زندگی ات راضی هستی احساس آرامش می کنم. دلیلی ندارد اگر ما قسمت هم نبودیم، آرزوی خوشبختی ات را نداشته باشم . شنیده ام پدرشوهرت کارخانه دار است و پولش از پارو بالا می رود.

آهی کشید و هق هق کنان گفتم:

- به نظر تو من خوشبختم؟

- مگر نیستی ؟ عمه ناهید می گفت شوهر خوب و سر به راهی داری.

- تا دیروز خودم هم همین فکر را می کردم، ولی حالا دیگر نه.

فشار پایش بر روی پدال گاز کند شد و از سرعت اتومبیل کاست. سپس با لحنی آمیخته با حیرت پرسید:

- چرا؟ مگر دیروز چه اتفاقی افتاده؟

با دست آسیب دیده ام که هنوز دردناک بود، آن نامه کذایی را بیرون آوردم و گفتم:

- اگر یک جایی پارک کنی و این نامه را بخوانی ، شاید بفهمی دردم چیست.

بدون معطلی اتومبیل را در حاشیه کناری جاده قدیم شمیران پارک کرد. سپس نامه را گشود و سررم خواندنش شد.

گیج و سر درگم نگاهش می کردم. نمی دانستم کار درستی می کنم یا نه. شاید اولین اشتباهم نشستن در کنار مردی بود که خانواده اش از طرف پدر و مادرم طرد شده بودند و دومین اشتباهم برملاساختن رازی که دلیل شکستِ من در انتخاب شریک زندگی ام بود

انتظار داشتم لبخند پیروزی را بر روی لبانش عیان ببینم، اما چهره اش گرفته و پیشانی اش پرچین بود.

خواندن نامه را به پایان رساند و دوباره به مرور آن پرداخت. سچس با خشم و غضبی آشکار درست مانند ین که شیئی مزاحم را از خود می راند آن را بر روی صندلی اتومبیل نهاد. صدایش گرفته بود و کلمات به زحمت از میان لبانش خارج می شد.

- بی شرفِ پست. دعا کن که به چنگت نیاورم ، وگرنه می کشمت. مرا بگو که خیال می کردم لااقل تو خوشبختی. آخر چطور ممکن است مردی با داشتن زنی مثل تو باز هم به دنبال هوسرانی برود. مگر این که کور باشد و فرق بین جواهر اصل و بدل را نداند. اگر هدفت تعقیب آنهاست، از کجا می دانی به کجا رفته اند؟ در نامه اشاره ای به محل فرارشان نشده.

صدایم در گلو گره خورده بود و نمی توانستم خارجش کنم. منتظر پاسخم نشد و ادامه داد:

- بعید می دانم به آنجا رفته باشند. سامان باید خیلی احمق باشد که سند بی شرفی اش را با خود به محل کارش ببرد. جای دیگری به نظرت نمی رسد که احتمال پنهان شدنشان در آنجا برود؟

فقط به علامت نفی سر تکان دادم. در تمام مدت زندگی مشترکمان حتی یک لحظه هم به این فکر نیفتادم زاغ سیاهش را چوب بزنم و به فکر یافتن مدرکی برای اثبات بی وفایی اش باشم. آن قدر در ظاهر خود را واله و شیدا نشان می داد که امکان نداشت باور کنم زیر سرش بلند شده.

دوباره صدای داریوش را شنیدم که می گفت:

- در هر صورت از این لحظه به بعد من در اختیار تو هستم. هر کجای دنیا را که نشان باهات می آیم . هر جا که باشد پیدایش می کنم و بهش می فهمانم که خیانت به زنش چه مزه ای دارد.

بالاخره صدایم را از قید آن گره مزاحم رها ساختم و گفتم:

- نه،نه نمی گذارم تو درگیر این ماجرا شوی . این مساله به من ارتباط دارد نه به تو.

- من تو هستم و نمی توانی از خود جدایم بدانی. از زمان کودکی همیشه حامی ات بودم و بعد از این هم خواهم بود. مبادا این تصور غلط را داشته باشی که هدفم از تعقیبش این است که از قید او برهانمت و از ان خود کنم. گر چه هنوز هم مانند گذشته برایم عزیزی، ولی من سامان نیستم که بخواهم به حریم عشقی ممنوع تجاوز کنم. آن حسی که واردت کرد نامه را نشانِ من بدهی، نه کس دیگری ، همان حسی بود که در زمانِ کودکی وقتی کسی باعث آزارت می شد، به من پناه می بردی تا حقِ آن کسی را که به خود اجازه داده اذیتت کند، کفِ دستش بگذارم . گریه نکن حیف از آن چشمهای قشنگت است که پر آب شود. ما به قطار نمی رسیم. با وجود این که می ترسم در بین راه گرفتار برف و کولاک شویم، هر طور شده با ماشین خودم تو را به زنجان می برم. هر چند مطمئنم غیرممکن است آنجا پیدایشان کنیم، ولی برای شروع تعقیب جای دیگری به نظرم نمی رسد.

- من ان نامه را به این قصد نشانت ندادم که وادارت کنم همراهم بیایی. این مشکل من است و با دست خودم باید حل شود. تنها خواهشی که ازت دارم این است که مرا به گاراژ شمس العماره برسانی تا از انجا با اتوبوس به این سفر بروم.

زیر بار نرفت. چندین با به علامت اعتراض سر تکان داد و با لحن مصممی گفت:

- حالا که مرا وارد این ماجرا کردی ،نمی توانی ازم بخواهی که کنار بکشم. من از اول تا آخرش باهات هستم. راه این تعقیب دراز است. فکر نکن به این سادگی ها به مقصود خواهی رسید.

- پس کار و زندگی خودت چی،لابد الان داشتی جایی می رفتی و من مزاحم کارت شدم. به خانواده ات چه جوابی می دهی؟

- من خانواده ای ندارم که بخواهم به آنها حساب پس بدهم. محلِ کارم قزوین است . آخر هفته برای دیدن پدر و مادرم به تهران امده بودم و قبل از دیدن تو قصد داشتم برگردم قزوین.

- پس فقط تا همانجا همراهت می آیم . از انجا به بعد وسیله ای برای ادامه سفر برایم پیدا کن.

لب ورچید و گفت:

- این یکی دیگر به خودم مربوط است و تو نمی توانی برایم تکلیف معین کنی. من رفیق نیمه راه نیستم رکسانا، از اول هم نبودم. بگذریم الان موقعیت مناسب نیست که من هم سرِ درد دلم را باز کنم، رساتی دست و پایت چطور است. هنوز درد می کند یا نه؟

- راستش را بخواهی فراموشش کرده بودم. درد زمین خوردن قابل تحمل است ، اما دردی که به دل می نشیند درمان پذیر نیست. به قول شاعر :

خِلد گر به پا خاری آسان برآید

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

با لحنی آمیخته با دلسوزی گفت:

- حالا وقت این حرفها نیست. به نظر خسته می آیی.زیر چشمهایت گود افتاده معلوم می شود دیشب خوب آرامی نداشتی.

- خواب آرام ! اصلا نتوانستم بخوابم.

- پس سرت را به پشتی صندلی تکیه بده، چشمهایت را روی هم بگذار و سعی کن بخوابی.

پلک چشمهایم را بر روی هم خواباندم و پس از چند سال گریز از آنچه پشت سر نهاده بودم به گذشته برگشتم و خاطره هایی را که از اندیشیدن به آنها پروا داشتم به یاد آوردم.

 

  

 

 

فصل پنجم:

 

 

از همان دوران کودکي يا به قول قديمي ها زمان تولد ناف مرا به نام پسرعمويم داريوش بريده بودند.

بچه که بودم مفهوم اين جمله را نميفهميدم و در موقع شنيدنش از زباناطرافيان از داريوش متنفر مي شدم که باعث بريدن نافم شده و دست بر روي شکمم مي گذاشتم تا مطمئن شوم جراحتي بر رويش نيست.

خانه ما در خيابان حقوقي اول جاده قديم شميران ديوار به ديوار هم بود و هر وقت روي ايوان مي ايستادم به راحتي مي توانستم حياط منزل آنها را تماشا کنم.

مادرم و زن عمو عذرا دختر خاله بودند و همين مساله باعث نزديکي بيشتر دو خانواده به مي شد.

امکان نداشت غذايي در منزل يکي از اين دونفر پخته شود و ظرفي از آن به خانه ديگري پيشکش نشود.

اواخر تابستان در حياط اجاق مي زدند و به کمک هم سرگرم پخت رب گوجه فرنگي مي شدند و به محض فراغت از اين کار زمان ترشي گذاشتن و خشک کردن سبزي فرا مي رسيد.

زير زمين هر دو خانه محل بازي بچه ها بود. داريوش که از همه ما بزرگتر بود مي کوشيد تا بقيه را تحت تسلط خود داشته باشد و رهبر گروه شود.

دربازيهاي دسته جمعي ناجوانمردانه و بي دليل مرا برنده اعلام مي کرد و اين مساله باعث حس تحريک حسادت خواهرم آزيتا و دختر عمويم شيرين مي شد و اتش خشم برادرم بابک را که يک سال از داريئش کوچکتر بود بر مي انگيخت.

خاک گلدانهاي ياس و شمعداني از دستم خلاصي نداشتند.همين که چشم بزرگترها را دور مي ديدم هوس خوردنشان دهانم را اب مي انداخت.مشتي از ان بر مي داشتم و به طرف دهانم ميبردم. اکثر اوقات داريوش که هميشه چهار چشمي مواظبم بود خود را به من مي رساند و با خشم ان را از دستم مي گرفتو تشر زنان مي گفت:

-مگه نميدوني اين خاک ها پر از مرض و ميکروبه.تاحالا کجا ديدي کسي خاک بخوره.

آن موقع شش سال داشتم و او نه سال هنوز احساس عشق و دوست داشتن برايمان نامفهوم بود اما کششي که وي را به سوي من مي کشاند و لذتي که از توجه اش به خود مي بردم بي آن که نامي بشود بر آن گذاشت خود نوعي بيان احساس بود.

وقتي که در باغچه خانه به دنبال پروانه هاي قرمز پر طلايي مي کردم و از اين که نميتوانستم يکي از انها را بگيرم به گريه مي افتادم. براي دلجويي ام به شکارشان مي پرداخت و هر کدام را که به چنگ مي اورد در کف دستم فرار مي داد و مي گفت:

-بيا بگيرش ماله تو.

آزيتا دوسال از من کوچکتر بود لب ورميچيد وبا ترشرويي مي گفت:

-چرا همه چيزهاي خوب مال رکساناستپس من چي؟يکي هم واسه من بگير.

داريوش با بي حوصلگي شانه بالا مي افکند و پاسخ مي داد:

-الان ديگه خسته شدم باشه براي يه وقت ديگه.

ان موقع بود که آزيتا دلخور مي شد. غم زده بر روي ايوان ماتم مي گرفت و در حالي که شيريني آب نبات چوبي را بر روي لبانش مي ليسيد سايه اي از اندوه بر روي پلک چشمهاي سياهش مي کشيد.

آرزوي بزرگ شذن يم روياي بچه گانه بود رويايي که شب و روز فکرم را به خود مشغول مي کرد.

مامان بازي با عروسکهاي پارچه اي بدشکلي که زن عموعذرا بريمان درست مي کرد روياهاي دور و دراز و پرشور حال فصل شباب را که مي پنداشتم در راه است به تصوير مي کشيد ور اين رويا ها هميشه داريوش نقش اول به عهده داشت.

حسادت آزيتا کار را به جايي رساند که باقيچي خياطي عزيز به جان عروسک پارچه اي ام افتاد و پس از تکه پاره کردن دست و پايش هر تکه اش را به گوشه اي افکند.

به ديدن لاشه اسباب بازي محبوبم در حالي که گريه امانم نميداد تا به مقابله به بمثل برخيزم داريوش به دادم رسيد و پوست صورتي رنگ گونه آزيتا را با سيلي سرخ کرد وگفت:

-کارتوست مي دونم حسوديي بته.

رگ غيرت برادرم هشت ساله ام بابک به جوش آمد وبه طرفداري از خواهر کتک خورده اش با دايوش گلاويز شد.

مشابه اين صحنه هر روز تکرار مي شد. روزي نبود که خون از دماغ يکي از بچه ها نيايد و دست و پاي آن ديگري زخمي نشود. واي به روزي که پسرهاي شيطان عمه ناهيد هم به اين جمع اضافه مي شدند.

فقط يک لحظه غفلت عزيز و زن عمو عذرا کافي بود تا پسرها با مشت و لگد به جان هم بيفتند و دختر ها گيس همديگر را بکشند. قهر ها آني بود وآشتي را در پي داشت.

کم کم روياي بزرگ شدن داشت تحقق مي يافت. قد مي کشيدم و اندام يک سره و بدون برجستگي ام درست مانند افکارم به تدريج دچار تحول مي شد.

ديگر ميلي به بازي هاي کودکانه نداشتم. از عروسک هاي بي قواره و بدترکيبم که بدن پارچه اي اش بوي چربي قاب دستمال ?شپزخانه عزيز را ميداد بدم مي امد.

پشت لب هاي داريوش سبز شده بود و صداي نازک بچه گانه اش دورگه و نامانوس. ديگر نمي توانستم به او به چشم همبازي دوران کودکي بنگرم. احساسي غريب همراه با شرمي نا اشنا و تازه از راه رسيده در موقع روبرو شدن با وي وجودم را فرا مي گرفت.

جواني را که به موهاي مجعد خرمايي اش روغن پارافين ميزد و بدنش بوي عرق تن اقاجان و عمو سيف الله را مي داد نمي شناختم و اثري از شرارتهاي پسر بچه اي که در زمان بچگي حامي ام بود در وجودش نمي يافتم.

مادرم مواظب ارتباط ما با هم بود و مرا از تنها ماندن با وي برحذر مي داشت.

همين که مي خواستم به زير زمين که هنوز هم محل اجتماع بچه ها بود نزديک شوم تشر زنان صدايم ميکرد و مي گفت:

-خجالت بکش تو ديگر بچه نيستي که خودت را قاطي انها کني برو به مشق درس ات برس.

روياي شيرين بزرگشدنم تلخ مي شد. از لمس اين واقعيت که ورودم به دنياي بزرگتر ها يعني جدايي از بسياري از لذايذ پيوستگي ها و شور حال دوران بي خيالي و در واقع مفهومش اين است که مي بايستي از جنس مخالف فاصله بگيري قهقه هاي خنده ات را کنترل کني ندوي بلند حرف نزني تنها عکس العمل ابراز شادي ات اين باشد که با لبخند مليح بر گوشه لب بنشاني حالم را از اين تغيرات فيزيکي بدنم به هم مي زد.

به نظر مي رسيد داريوش هم از فاصله اي که بين ما ايجاد شده و محدوديت هاي بوجود امده دلخور است. گاه از پشت پنجره او را مي ديدم که همراه با ساير بچه ها وارد زيرزمين مي شد وبا صداي بلند برادرانم را صدا مي زد تا من هم بشنوم وبه آنها بپيوندم.

با حسرت از دور تماشايش مي کردم واز شنيدن صداي دورگه اش لذت مي بردم اما قبل از اين که حرکتي از خود براي پايين رفتن يا به طريقي جلب توجه او نشان بدهم عزيز به اعتراض مي گفت:

-از پشت پنجره برو کنار چند بار بهت بگويم سنگيني و وقارت را حفظ کن چه معني دارد دختر سر گوشش بجنبد.

در سيزدهسالگي هنوز اصطلاح سروگوش جنبيدن برايم مفهوم نبود و با خود فکر کردم چه عيبي دارد اگر دختر سرگوشش بجنباند و بهاين سو وان سو حرکت دهد ولي در پانزده سالگي زماني که هيجانات دروني ام راز عشقم را فاش کرد به دليل رنگ به رنگ شدن و تپشهاي تند قلبم در زمان روبرو شدن با داريوش و دلتنگي ام در زمان دوري از وي پي بردم.

هيچ وقت فرصتي پيش نمي امد تا با هم تنها باشيم . هر روز صبح من و آزيتا با درشکه رجبعلي به دبيرستان شاهدخت در خيابان شاه اباد ميرفتيم و بعد از تعطيل کلاس به همراه وي به خانه باز مي گشتيم. رفت وامد ها در کنترل پدرم بود .نه اجازه صحبت با بچه هاي محله خودمان را در کوچه و خيابان داشتيم و نه اجازه رفت و امد با همکلاسي ها و دوستان دوران تحصيل را.

بهار روح درختان را در ارديبهشت ماه زنده ساخته بود. گلهاي اطلسي با بوي سکر اورشان بنفشه هاي رنگارنگ را در حصار خود گرفته بودند و گلهاي محمدي با هر وزش باد گلبرگهايشان را بر روي چمنها پراکنده مي ساختند.

نم نم باران چون شبنمي بر روي شاخ و برگها مي نشست و پر طراوتشان مي ساخت. همين کهآزيتا کوبه در را به صدا در اورد خواهر چهار ساله ام رودابه که در حياط سرگرم طناب بازي بود در را به رويمان گشود.

زن عمو عذرا که روي پله ايوان ايستاده بود و لبخند معني داري بر لب داشت به طرفمان دست تکان داد وگفت:

-چطوري خوشگل نازنينم؟

چشمان قهوه اي سوخته جذابش همرنگ چشمهاي داريوش بود که تنها وجه مشترک مادر وپسر با هم به شمار مي رفت چون او با قد بلند بيني گوشتي و موهاي خرمايي مجعد بيشتر به پدرش شباهت داشت تا مادر

آزيتا کنار گوشم زمزمه کرد:

- ها چي شده؟ همين که زن عمو را ميبيني گل از گلت مي شکفد. بدعنقي ات مال ماست لبخندت مال انها.

بي توجه به نيش و کنايه خواهرم به نزديک ايوان که رسيدم پاسخ دادم:

- خوبم زن عمو جان

گونه ام را بوسيد و گفت:

-شب ميبينمت چشم سياه خوشگل من.

سرکه بلند کردم مادرم را ديدم که چند قدم عقب تر ايستاده و چشم به من دارد. قلبم فروريخت.هميشه از خشم و عتابش مي ترسيدم با وجود اين که خطايي ازم سر نزده بود باز هم ميترسيدم بهانه اي براي شماتت به دستش بدهم.

بر خلاف تصورم اين بار سرحال و بشاش بود و خيال ملامتم را نداشت.

به نزديکش که رسيدم پرسيد:

-رجبعلي کجا رفت؟

-همين جا جلوي در است.گفت از شما بپرسم اگر کاري نداريد برود سراغ اقاجان.

-بروصدايش کن بيايد باهاش کار دارم.

ازيتا پيشدستي کرد و قبل از اين که بجنبم رجبعلي را صدا زد.

لبهاي نازک رجبعلي در زير انبوهي از ريش و سبيل ذغالي رنگ پنهان بود و در موقع سخن گفتن فقط حرکت لبها ميشد فهميد که در کدام مقطه چهره اش قرار دارد.

سري به علامت تعظيم در مقابل مادرم فرود اورد و پرسيد:

-امري بود خانوم بزرگ؟

-به اقا بگو شب مهمون داريم و اين کاغذ را بهش بده تا موقع امدن برايم خريد کند. يک سري هم به خانه ات بزن صديقه را بفرست بيايد اينجا کمک من.

معلوم مي شد مهماني مفصل است که مادرم صديقه را خبر کرده چون معمولا دوست داشت خودش به تنهايي کار هاي روزمره را انجام دهد و از کسي کمک نگيرد.

پدرم در تيمچه حاجب الدوله در پايين بازار بزاز ها نزديک چارسوق کوچک بلور فروشي داشت و معمولا رجبعلي که هم درشکه چي اش بود و هم خانه شاگرد و باغبان منزل هميشه بعد از رساندن ما به خانه به دنبال او مي رفت.

زن عمو موقع رفتن گفته بود شب ميبينمت پس انها هم مي امدند ولي بايستي مهمانهاي ديگري هم داشته باشيم.

ليوان را انباشته از اب کوزه اي که زير طاقي ايوان به ديوار تکيه داشت کردم و در حال نوشيدن پرسيدم:

-مگر امشب مهمان داريم؟

رودابه که در شيطنت دست کمي از پسر بچه ها نداشت و حتي يک لحظه هم ارام نميگرفت در حالي که چشمان سياه درشتش برق مي زد گفت:

-مهمونا مي خوان بيان شيريني بخورن.

خنديدم وگفتم:

-خب معمولا توي مهماني شيريني مي خورند.

در حال طناب بازي گفت:

-اخه زن عمو عذرا گفت مي خوان بيان واسه تو شيريني بخورن.

موجي از شادي چون نسيم ملايمي قلبم را نوازش کنان درون سينه به حرکت واداشت وسرخي شرم بر روي گونه هايم رنگ قرمز پاشيد.

"يعني ممکن است منظور عذرا خانم همان باشد که من فکر مي کنم"

نگاهم را از نگاه مادم دزديدم. سر به زير افکندم تا متوجه دگرگوني حالم نشود .ازيتا زير لبي خنديد و ار مادرم پرسيد:

- رودابه راست مي گويد عزير؟مهماني امشب براي خواستگاري از رکساناست؟

عزيز به جاي جواب گفت:

-به جاي اين حرف ها برويد سر سفره غذايتان را بخوريد که خيلي کار داريم مهمانها يکي دونفر نيستند. عذرا مادرش و ناهيد اينا رو هم خبر کرده من هم بايد بفرستم دنبال بقيه فاميل.

با وجود اينکه خواستگار غريبه نبود عزيز دستتپاچه بود و هول برش داشته بود. بي جهت دور خودش مي چرخيد. ديگ و قابلمه را به هم ميزد. ه همه فرمان ميداد. از کار بقيه ايراد مي گرفت.ميترسيد چيزي کم و کسر باشد. سه بار ليست خريد را نوشت و باز دفعه چهارم چند قلم کم اورد و دوباره رجبعلي را روانه بازار کرد.

عرق از سر رويش مي ريخت و کلافه بود. موقع بيرون اوردن انگار ه هاي مليله کار زنجاناز صندوق خانه که فقط در موارد خاصي از انها استفاده مي شد دو تا از شربت خوري هاي پايه بلند کار روس را سرنگون کرد و انها را شکست.

صداي فريادش مارا به انجا کشاند:

-دختر هاکجاييد؟ هيچ کس نمي ايد به من کمک کند. لااقل يک کدام تان صديقه را صدا بزنيد با جارو خاک انداز بيايد اين خرده شيشه ها راجمع کند.

خانجون که در ظاهر براي کمک امده بود ودر باطن براي فرمان دادن و طعنه زدن کار را خراب تر مي کرد و عزيز را بيشتر به تقلا وا مي داشت. ورد زبانش اين بود:

-بجنب طوبي داره دير مي شه خواسگار خواسگاره فرقي نمي کنه دختر خالت باشد يا جاري ت .درسته هرروز تو خونت پلاسه ولي اين بار جور ديگه به خونه زندگي ت نگاه مي کنه بده صديقه همه جارو برق بندازه.به بچه ها بگو يه امروز خرت و پرتهاشونو جمع کنن درسته مهمونا مي رن طبقه بالا اما خب موقع رد شدن از راهرو چشمشون همه جا کار مي کنه. من خواهرم و دخترش عذرا رو خوب ميشناسم و مي دونم جنس هر دوشون خرده شيشه داره و زبونشون جون مي ده واسه ليچار گفتن.همين عفت مادر عذرا خواهر جون در يک قالبم بود که يک هفته پيش بهم گفت"طوبي کار خوبي نکرده دختراشو فرستاده دبيرستان شاهدخت که پاتوق جوجه فکلي هاي ظهير الاسلام و شاه اباده فقط يه روز موقع تعطيلي برو اونجا ببين چه جوري دور وبرشون رژه ميرن و متلک مي پرونن"حالا خاله و دختر خالتو بشناس. هي نشين خاله جون و عذرا جون بهشون بگو و قربون صدقه شون برو. دختراتم هر چه زودتر شوهر بدي بهتره. وگرنه همين فاميل خودمون هزارتا حرف مفت پشت سرشون رديف مي کنن. نگو که دختراي من تافته جدا بافته ن.زمونه خراب شده. مي فهمي چي ميگم طوبي؟

عزيز با بي حوصلگي گفت:

- ميفهمم خانجون. حالا که بخت اين يکي باز شده. ان يکي هم بي شوهر نمي ماند. تازه سيزده سالش است و دهانش بوي شير مي دهد.

-کاش هميشه بوي شير تازه بده نه شير مونده.

عزيز بالحني آميخته با رنجش گفت:

-واي خانجون چه حرفها ميزنيد!؟

پشت پنجره ايستادم وچشم به گلهاي محمدي دوختم که غنچه هايشان داشت باز مي شد.پانزده سالگي چون رنگين کمان بعد از باران هفت رنگ بود و هيجانات دروني ام ملون و هر لحظه به رنگي در ميآمد.

 

 

 

 

فصل ششم

 

آن بالا در سالن پذیرایی، سرنوشت ِ ما داشت رقم میخورد.بچه ها حق حضوردراین تصمیم گیری را نداشتند و در حیاط به دنبال هم می دویدند و سرشان به بازی گرم بود. اصلا دلشان به حال بوته های گل سرخ و اطلسی و بنفشه نمی سوخت و انها را زیر پاهایشان لگد مال میکردند.

آزیتا و دختر عمو شیرین در کنار سماور جوشان صدیقه، در ایوان روی فرش نشسته بودند و با هم درددل میکردن.

برادر هفده ساله ام بابک که عاشق گل و گیاه بود میکشوید تا بچه ها را کنترل کند و نگذارد به بوته های گل آسیب برسانند.

اولین بار بود که من وداریوش، پس از منع شدن از دیدار هم میتوانستیم در اتاق نشیمن ِ طبقه اول بدون ترس از بزرگتر ها با هم تنها باشیم.

صدای جیغ و داد بچه ها مانع از آن بودکه بدانم آن بالا چه خبر است. هر چه گوشهایم را تیز میکردم تا شاید از آنچه در آنجا میگذشت باخبر شوم ،چیزی نمیشنیدم

همه با هم حرف میزدند و هر کس میخواست نقش موثریدر این تصمیم گیری داشته باشد.

فقط صدای عمه ناهید که حرّاف و بذله گو بود در میان همهمه اطرافیان به گوش میرسید و صدای مادربزرگم خانجون که مرتب مزه می پراند.

سالن پذیرایی بزرگ و تو در تو در طبقه دوم به غیر از مهمانی های رسمی و رودربایستی دار، در موارد دیگر کمتر مورد استفاده قرار میگرفت و مهمانهای خودمانی اکثرا در همان طبقه اول در اتاق نشیمن پذیرایی میشدند و لزومی نمیدیدند صاحبخانه را وادار به تحمل شکنجه رفت و آمد از مطبخ تا طبقه بالا را بر خود هموار کند.

سکوتی گرم به اندازه یک دنیا حرف ، بین من و داریشو پرده ای از شرم کشیده بود. با وجود اینکه از مدتها پیش آرزوی رسیدن به این لحظه را داشتیم هر کدام منتظر بودیم آن دیگری زبان به گفتگو بگشاید. بالاخره او سکوت را شکست و گفت:

- چرا ساکتی و چیزی نمیگویی؟

در حالی که موهای بافته ام را به دور انگشت میپیچاندم، پاسخ دادم:

- منتظر بودم تو چیزی بگویی ، موضوع چیست، آن بالا چه خبر است؟

زیر لبی خندید و با تعجب گفت:

- واقعا نمیدانی آن بالا چه خبر است ، یا دلت میخواهد از زبان خودم بشنوی؟

- درست نمیدانم، فقط حدس میزنم.

- من نمیتوانستم قبل از اینکه خیالم از جانب توراحت شودبه قزوین بروم.

حیرت زده پرسیدم:

- قزوین! برای چه؟تو آنچه چه کار داری؟

- محل خدمت سربازی ام آنجاست.درمدتی که اینجا نیستم، هر اتفاقی ممکن است بیفتد. من نمیتوانم صبر کنم و ببینم تو را با مرد دیگری دست به دست داده اند. به خاطر همین پدر و مادرم را وادار کردم قبل از سفرم به خواستگاری بیایند. وقتی مطمئن شوم مالِ منی، میتوانم با خیال راحت عازم سفر شوم.

از فکر دوری اش دلم گرفت. غم و اندوهی نهان ،به درو قلبم که از شور و شعف رقصان بود پرده سیاهی کشید، تیره و تارش ساخت و کلمه آه را بر روی لبانم نشاند.

- چرا آنجا؟!

- راه زیادی نیست. هر وقت بتوانم مرخصی میگیرم و به تهران می آیم.بالاخره این دورانی است که باید طی شود.

بغض گلویم داشت می شکست و اشکهایم آرام آرام آماده جاری شدن بر روی گونه هایم بودند.

- مجبوری دور از تهران خدمت کنی؟

- بالاخره نامش خدمت ِ اجباری ست و چاره دیگری نیست. ناراحت شدی؟

با صدای بغض کرده ای پاسخ دادم:

- البته که ناراحت شدم.

- فکر نمیکردم برایت مهم باشد. هر وقت میخواستم بهت نزدیک شوم گریز می زدی و از راه دیگری میرفتی.

- دست ِ خودم نبود. عزیز میگفت دیگر بچه نیستم و نباید دور وبر پسرهای فامیل بپلکم و سرو گوشم بجنبد. حتی وقتی پست ِ پنجره می ایستادم تا از دور تماشایت کنم صدایش در می آمدو فریاد میزد" از جلوی پنجره برو کنار."

- آخه چرا؟! تو نامزد خودم هستی. این تصمیمی بود که در زمان تولدت د و خانواده با هم گرفتند و نافت را به نام من بریدند، پس چه دلیلی داشت آن طورمحدودت کنند؟نکند نظرشان برگشته و نمیخواهند تو را به من بدهند؟

- جواب این سوال تا چند ساعت دیگر معلوم میشود.

شهروز وبرادرم رامک کنار حوض داشتند کشتی میگرفتند و آزیتا داشت فریاد میزد.

- این چه کاریست میکنید؟ ا

ر زمین بخورید سرتان میخوردبه لبه حوض.

داریوش با لحن پر حسرتی گفت:

- یاد آن زمانها بخیر که من فرمانده بچه ها بودم و حامی تو. حالا که من و بابک بزرگ شدیم، دیگر نوبت شهروز است که از همه ی آنها بزرگتر است.

- می بینی که از همه شَرتر است و آرامش ندارد. میترسم آخر کار دست ِ خودش یا یکی از بچه ها بدهد.

- نفوس بد نزن . بهت راست از این حرفها بگذریم. فعلا مهم این است که نتیجه خواستگاری چه میشود.

صدیقه با سینی خالی از پله ها پایین آمد، داریوش صدایش زد و گفت:

- تو شنیدی چه میگفتند؟

با تردید پاسخ داد:

- چه بگم آقا. خوب نیست آدم گوش بایسته، ولی خب توگوشام که نمیتونستم پنبه بذارم. آقا بزرگ میگفتند بهتره صبر کنیم آقا داریوش از خدمت برگرده، اما آقا سیف اله می گفتن اگه عقدشون کنیم اون با خیال راحت می ره خدمت.

با بی صبری پرسیدم:

- نفهمیدی آخرش چی شد؟

- نه دیگه، چون مجبور شدم بیام پایین.

- به یک به بهانه ای برگرد بالا ببین چه میگویند.

چنگ به صورت زد و گفت:

- وا خدا مرگم بده. میخوای خانوم دستمو بگیره من و بندازه بیرون. یه کمی صبر داشته باشین. اصل موضوع اینه که شما دوتا قسمت همین.دیر یا زودش ، مهم نیس.

گره چادرش را که شُل شده بود ،پشت کمر محکم کرد و از اتاق بیرون رفت.

داریوش با لحنی آمیخته با ناامیدی گفت:

- می ترسم عمو نصرت سنگ جلوی پایمان بیندازد و به این زودی ها رضایت ندهد. شاید به نظر او من و تو هنوز به اندازه کافی بزرگ نشدیم که به فکر عروسی باشیم.ممکن است به نظرت مسخره بیاید، اما اسحاسی که مرا وادار کرد آن روز که به خاطر تکه پاره شدن عروسک پارچه ای ات اشک میریختی، دستم را به روی آزیتا بلند کنم، بی آنکه آن موقع پی به مفهومش ببرم آغاز عشق بود، راست میگویم باور کن.

خاطره های شیرین کودکی لغزان ودامن کشان ما را به سوی خود فرا میخواندند. همانند گیاهی خودرو هر لحظه بیشتر رشد میکردند و چون پیچکی به دور قلبمان می پیچیدند.

در عالم خیال از پله های زیرزمین پایین رفتیم و از زیر خوشه های انگور آویخته به سقف که ذخیره زمستان مادرم بود، گذشتیم. دانه هایش وسوسه انگیز بودو دهانم را آب می انداخت. داریوش به هوا می پرید. دست دراز میکرد تا شاید بتواند یکی از آنها را به چنگ بیاورد و به من بدهد.قدش نمی رسید. نفس نفس میزد. هر چند هیج وقت موفق به این کار نشد، اما همین تلاشش برایم لذت بخش بود.

طنین گرم و پرمهر صدایش مرا از عالم خیال بیرون کشید.

- تصویر زیبای تو با آن موهای سیاه و آن چتری بچگانه بر روی پیشانی، با گونه های برجسته و لبهای اناری رنگ، در خواب و بیداری ذهنم را به خود مشغول میکرد، آن رشادتها و آن عرض ِاندام ها در مقابل بچه های دیگر ، فقط برای جلب ِ توجه تو بود.دوران خدمتم که تمام شود برمیگردم و در حجره پدرم در بازار مشغول کار میشوم. با وجود این که علاقه ای به کار کاسبی ندارم و هدفم ادامه تحصیل است ،فعلا ره دیگری به نظرم نمی رسد که بتوانم زندگی تو را تامین کنم. موافقی یا نه؟

رودابه زمین خورده بود و با زانوی زخمی و خون آلودگریه کنان داشت از پله ها بالا می رفت.

عزیز سراسیمه خود را به طبقه پایین رساند و به محض مشاهده دست و پای زخمی دختر کوچکش مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:

- پس تو و آزیتا اینجا چه غلطی میکنید. چرا مواظب بچه ها نیستید؟

آزیتا به من که زبانم بند آمده بود، مجال پاسخ نداد و گفت:

- کدام یکی شان حرف گوش میکنند. زبانم مو در آورد بس که فریاد زدم"مواظب باشید" پس چه موقع ما میتوانیم بیایم بالا عزیز جون؟

با ترشرویی پاسخ داد:

- فعلا نه. به جای این حرفها برو دواقرمز و پنبه بردار بزن روی زخم پای خواهرت تا خونش بند بیاد.

سپس رو به من کرد و پرسید:

- داریوش کجاست؟ شما دوتا بیایید بالا.

دلم شور میزد، میترسیم قلم سرنوشت بر روی نقشی که میکشیدیم خط بطلان کشد. دوران کودکی در پشت سر مانده بود و جوانی در روبرو من در حد فاصل این دو فصل از زندگی ، ورق نیمه تمامی بودم که پایانش اغاز جوانی بود.

 

پایان فصل ششم

 

 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه cydyiy چیست?