رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 7 - اینفو
طالع بینی

رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 7

انتظارم برای آمدن خانجون چند روز طول کشید. از ترس تظاهرات و درگیری ها که تا روز بیست و هشت مرداد و بازگشت شاه به ایران ادامه داشت، جرأت بیرون آمدن از خانه را نیافته بود.

 

آزیتا کاسه داغ تر از آش، قرار و آرام نداشت و یک بند می پرسید:

_ پس کو؟ چرا خانجون نمی آید؟ نکند پسره پشیمان شده و با خود گفته «این چه غلطی بود که می خواستم بکنم.»

پوزخندی می زدم و پاسخی نمی دادم، بالاخره آخر هفته پیدایش شد. مخصوصا روز جمعه آمده بود که بابک هم در خانه باشد.

عرق ریزان از راه رسید و به محض ورود به اتاق، پاهایش را دراز کرد، پشتش را به پشتی تکیه داد و گفت:

_ یه لیوان خاکشیر یخ مال واسم درست کن طوبی. دارم از گرما هلاک می شم. قربونِ خونه خودم و دور و اطرافش که هم خنکه و هم صفا داره. اینجا عینِ جهنم می مونه.

سپس مشغول مالش زانوانش شد و گفت:

_ دیگه پاهام قدرت زیاد راه رفتنو نداره. از پیچ شمرون که از اتوبوس پیاده شدم تا در حیاط شما کم راهی نیس، اینم خونه س که خریدین، خوبیه اون قبلی این بود که از سر حقوقی تا کوچه تون راهی نبود.

آزیتا لیوان خاکشیر را به دستش داد و با ایما و اشاره ازم پرسید:

_ پس کی می رود سر اصلِ مطلب؟

با لذت مشغول نوشیدنش شد. سپس در حالی که شیرینی دور لبش را می لیسید. گفت:

_ این دختره ورپریده بالاخره کار خودشو کرده و دلِ پسر عَزبِ همسایه منو برده. همون پارسال وقتی کلفتش مستوره برام آش رشته آورد، یه بوهایی بردم، ولی بعدش که دیدم خبری نشد با خودم گفتم« این دفه رو کور خوندی عالیه، دوزاریت کج افتاده.»

وای چقدر حاشیه می رفت. عزیز و بابک با حیرت و کنجکاوی چشم به دهانش دوخته بودند. یخ باقی مانده در ته لیوان را خورد کرد و مشغول مکیدنش شد و ادامه داد:

_اون سالی که پدر خدا بیامرزت داشت خونه صد متری ما رو اونجا می ساخت، پدر این پسره هم داشت دیوار عمارت ششصد متری شونو بالا می برد. اون موقع خوابم نمی دیدم یه روزی پسرش خواسگار نوه ی خودم بشه. چند روز پیش که خواهرش سودابه، ناغافل بدون خبر قبلی اومد دیدنم، شستم خبردار شد که اومدنش بی حکمت نیس. کلی صغری کبری چید، تا بالاخره بهم گفت که سامان دلش پیش رکسانا گروست و ازم خواسته بهتون بگم اجازه بدین بیان خواسگاریش. شنیدی چی گفتم طوبی؟ من می گم اگه قبول کنین، لقمه بزرگتر از دهنتون برداشتین و ممکنه تو گلوتون گیر کنه و خفه بشین. حتی خواستم اینو به سودابه هم بفهمونم، ولی زیر بار نرفت و گفت:« این حرفا چیه خانم ماکویی! برادرم عاشق نجابت و سادگی رکسانا شده، این چیزا اصلاً واسش اهمیت نداره.» خدا یه شانس بده. آخه نه که دخترمون خیلی خونه دار و با سلیقه س،نه لنگه جورابشم گم می کنه، نه برای پیدا کردنِ یه دست لباس دل و روده ی کمدشو به هم می ریزه. پسره درس خونده س. به غیر از این که تو کارخونه پدرش شریکه، تو اداره راه هم کار می کنه. بهتره اینم بدونین که پول و ثروت زیاد اخلاق پدرشو خراب کرده و باعث شده زنِ همه چی تموم و با کمالِ شو طلاق بده، یه زن دیگه بگیره. از این مردا هر چی بگین بر میاد. حالا دیگه خود دانین. فردا نَگین عالیه بیشتر طرفِ اونا بود تا طرفِ ما.

مادرم و بابک نگاه تردید آمیزی با هم رد و بدل کردند. از سخنان خانجون معلوم بود که چندان تمایلی به این وصلت ندارد. بابک متفکرانه سر تکان داد و گفت:

_ به نظر من بهتر است بگذاریم بیایند حرفشان را بزنند بعد تصمیم بگیریم.

مادرم که همیشه در مقابل اظهارنظرهای پسر بزرگش تسلیم بود، گفت:

_ من موافقم. از ادب به دور است که ندیده و نشناخته جوابِ رد بدهیم.

خانجون به دخترش توپید و گفت:

_ من کی گفتم جوابِ رد بده طوبی! فقط خواستم حرفامو زده باشم که بعداً خوب و بدش به پای من نوشته نشه. تو این دور و زمونه واسطه شدن غلط کردنه. اگه خوب باشه انتخاب خودشونه، اگه بد باشه وای به حال اونی که این وسط گناهکار شده به هم معرفی شون کرده.

سپس خطاب به من افزود:

_ تو هم بی خود لب و لوچه ات آویزون نشه. گولِ مال و ثروتشو نخوری که وفا نداره. اول ببین چند مرده حلاجه، زن نگه دار هس یا نیس. چشم و دل پاکه یا هیز و چشم چرون. اینا اصل زندگیه، نه اون قاب دستمالهایی به اسم پول که دستِ هر کس و ناکسی می چرخه و خیلی ها واسه به دست آوردنش حاضرن از دیوار مردم بالا برن. ولی خُب از حق نگذریم سامان بچه خوب و سر به راهیه و سرش به کار خودشه. گناه پدرو که نمی شه به پای پسر نوشت.

آزیتا کنار گوشم زمزمه کرد:

_ بالاخره نفهمیدیم خانجون موافق این وصلت است یا مخالف.

پوزخندی زدم و گفتم:

_ تو که او را می شناسی. هیچ وقت تکلیف خودش را نمی داند و بیشتر دوست دارد ساز مخالف کوک کند.

با ناامیدی پرسید:

_ فکر می کنی کار خراب شد؟

_ بعید می دانم، چون بابک عاقل تر از این حرفهاست.

تا غروب آن روز خانجون از قول مستوره سیر تا پیاز زندگی خانوادگی آنها را روی دایره ریخت. از کشمکش ها و اختلافات زن و شوهر گفت و از قهر و آشتی ها و این که بالاخره به این نتیجه رسیدند دیگر ادامه این زندگی غیرممکن است و چاره ای به غیر از جدایی نیست و در پایان افزود:

_ عوضش اخلاق سامان و سودابه اصلاً به پدرشون نرفته و بیشتر خصلتهای مادرشونو به ارث بردن که زنِ صبور و پر تحملی س و این همه سال رو به خاطر بچه هاش دووم آورده بود. همین که چادر به سر افکند و قصد رفتن کرد، خطاب به عزیز پرسید:

_خُب تو چی می گی طوبی، سودابه منتظر جوابه. بهش بگم چه روزی بیان خواسگاری؟

_ اختیار ما دست شماست. خودتان روزش را تعیین کنید.

_ دوشنبه چطوره؟ چون به گمونم قراره فرداشب مادرشون وارد تهرون بشه. خدا به داد برسه، برخورد آقای سامانی با زنِ سابقش تو این خونه تماشائیه. چاره ای نیس هر دوشون دل دارن و می خوان واسه پسرشون بیان خواسگاری.

هنوز در را پشت سر خانجون نبسته بودیم که بابک به من اشاره کرد و گفت:

_ چطور است برویم یک کمی با هم قدم بزنیم؟ دلم برای درددل با خواهرم لک زده.

از آخرین باری که کنار رودخانه با هم قدم زده بودیم، دیگر فرصتی پیش نیامده بود با هم تنها باشیم. از پیشنهادش استقبال کردم. شاید فقط او بود که می توانست در تصمیم گیری کمکم کند.

آسمان داشت برای نمایش غروبِ آفتابش، رنگهای الوان را در کنار هم می چید. زرد و سرخ پیشرو بودند و بدون هیچ رقیبی آماده به خدمت در قلمرو خویش.

وارد خیابان که شدیم بابک گفت:

_ این همان پسری نیست که چند روز پیش تو را با ماشینش به خانه رسانده؟

_ چرا خودش است.

_ باهاش آشنایی قبلی هم داشتی؟

_ پارسال در آن مدتی که منزل خانجون مانده بودم، یکی دو بار کنار رودخانه با هم برخورد کردیم.

_ ببین رکسانا. من نمی توانم روی گفته های خانجون قضاوت درستی داشته باشم، چون او تا حدودی در اظهارنظر محتاط است، اما نظر تو برایم مهم است، پس دقیقاً بهم بگو بین شما چه گذشت و چه حرفهایی رد و بدل شد؟

_ برای من هم نظر تو خیلی مهم است بابک، جون هنوز نتوانسته ام در این مورد تصمیم قطعی بگیرم. آن روز که مرا رساند، از پیشنهادش جا خوردم و جواب درستی بهش ندادم.

_ چرا؟ دلیلش چیست؟ اگر به عشق و علاقه فکر می کنی که به تدریج بعد از ازدواج به وجود می آید، ولی اگر هنوز نتوانسته ای مغزت را از بعضی اندیشه ها شستشو بدهی، برایت متأسفم.

با دلخوری گفتم:

_ این حرف را نزن بابک، چون واقعا ازت می رنجم. فکر نمی کردم هنوز به من شک داشته باشی.

_ دلخور نشو. این فقط یک تصور بود. مثل این که یادت رفته قرار بود همه چیز را برایم تعریف کنی.

سرخی غروب داشت جای خود را به سیاهی شب می داد. در موقع عبور از جلوی خانه ای که در حیاطش سرگرم آب دادن به پیچک های روی دیوار بودند، قطرات آب بر سر و رویمان پاشیده شد. خنکی مطبوعی را در وجودم حس کردم و به شرح آشنایی ام با سامان پرداختم.

گاه قدم هایمان آهسته می شد، گاه مکث می کردیم و می ایستادیم. بابک بدون هیچ اظهار نظری گوش به سخنانم می داد.

_ ساکت که شدم، گفت:

_ پس این رشته سر دراز دارد و او در همان یکی دو دیدار اول تو را پسندیده بود و قصد داشت ازت خواستگاری کند.

_ آن موقع آمادگی اش را نداشتم و ترجیح می دادم بهش بفهمانم که از نظر روحی دچار بحرانم.

_ به نظر من کار درستی کردی که از اول همه چیز را باهاش در میان گذاشتی. در هر صورت تو دو سال نامزد داریوش بودی و باید او این را می دانست. درست است که این آگاهی تا مدتی بین شما فاصله انداخت، ولی باعث شد زمانی دوباره به هم برسید که به قول خودت، شفا یافته باشی. ترجیح می دهم بعد از آشنایی با سامان و خانواده اش نظرم را بهت بگویم. فعلاً برگردیم خانه ببینیم عزیز چه نظری دارد.

 

 

 

بابت تأخیر پیش اومده معذرت می خوام.متأسفانه برای  اول فصل  مشکل پیش اومده:-) و من ندارمش که تایپش کنم.من ادامه ی رمان رو می ذارم.:-)اگه بعدا بهم رسید همین پست رو ویرایش می کنم می ذارم:-)

 

 

 

 

عزیز دامنش را تکاند و در حالِ برخاستن گفت:

_ناراحت نباشید خانجون. قضا بلا بود، فدای سر بچه ها. غصه این چیزها را نخورید. فقط خدا کند امشب بخیر بگذرد، بلکه بتوانم این دختر را راهی بخت کنم و خیالم راحت شود. طفلکی از آن یکی که خیر ندید و عاقبتش دیدید که چی شد.

_داغ دلتو تازه نکن. اون موضوع فرق می کنه و صدمش به همه تون رسید. حالا که اون خواهر شوهر خبرچینِ تو دعوت نکردی، خیالت راحت بخیر می گذره.

_راستش خانجون خیلی دلم می خواست دعوتش کنم. آخر مگر ما حالا دیگر به غیر از ناهید و فتحی از خانواده نصرتِ خدابیامرز کسی را داریم. ولی بابک نگذاشت و گفت ممکن است از دهانِ عمه دربرود و به زن عمو عذرا بگوید امشب اینجا چه خبر است.

_خب راست می گه، اون عذرای همه چی تموم که من می شناسم، فوری راپورتشو به شوهر و پچه هاش می داد. حالا که نه به باره، نه بدار شیپور برندارین همه رو خبر کنین که بعداً بهتون بخندنو بگند پسره نخواستش. همین من و طیبه و محمودی باشیم کافیه.

دلم شور می زد. نمی دانستم سرانجام این کار به کجا خواهد رسید. شور و هیجانی در وجودم حس نمی کردم. انگار کنار گود نشسته بودم و در مراسم آن شب نقشی نداشتم.

زیر چشمی نگاهی به چهره رنگ پریده ام انداخت و خطاب به مادرم افزود:

_یه کم سرمه بکش به چشمای این دختر یه حالتی به خودش بگیره. یه فکریم واسه صورتِ رنگپریدش بکن از دیدنش وانَرن.

نگاه پر مهر و محبت عزیز بر روی چهره ام نشست و گفت:

_اختیار دارید، دخترم مثل دسته گل است و نیاز به آرایش و پیرایش ندارد.

بابک که همراه با برمک با پاکتهای میوه و شیرینی از راه رسید، به دیدن چهره ماتم زده ام گفت:

_چیه چرا ماتم گرفتی. پاشو بیا لبِ حوض، در شستن میوه ها کمکم کن.

خانجون مجال نداد و گفت:

_بهتر از این دختر کسی را پیدا نکردی بهت کمک کنه. می ترسم نصفِ بیشترشو تو آبِ حوض غرق کنه. مادرت که دستِ شکستنش خوبه. لابد این یکیم دستِ غرق کردنش حرف نداره.

بابک با مهربانی به رویم لبخند زد و گفت:

_مهم نیست. آن قدر هست که اگر چند دانه اش هم نصیب آبِ حوض شود، سر ظرفِ میوه خالی نماند.

همین که درکنارش لبِ حوض زانو زدم، پرسید:

_ناراحتی؟

_نه، چطور مگر؟

_به نظر پکر می آیی.

_یک کم دلم شور می زند.

_بسپارش دستِ من. خودت خوب می دانی که من بد تو را نمی خواهم. حرفهای خانجون را هم به دل نگیر. اقتضای طبیعتش این است.

_امیدوارم بعدها عمه ناهید از ما دلخور نشود که امشب دعوتش نکردیم.

_لزومی ندارد که بعدها بهش توضیح بدهیم که امشب اینجا چه خبر بوده.

سپس با خنده افزود:

_به قول خانجون، به پا میوه ها را غرق نکنی که وقتی برای غواصی باقی نمانده تا دانه های انگور را از ته حوض بیرون بکشیم.

_خیالت راحت باشد. این قدرها هم دست پا چلفتی نیستم.

_البته که نیستی. پس به من اختیار می دهی که همین امشب اگر لازم باشد به آنها جوابم را بدهم؟

آهی کشیدم و پاسخ دادم:

_هر تصمیمی تو و عزیز بگیرید من حرفی ندارم.

یک ساعت بعد دیگر کاری برای انجام دادن نمانده بود. سماور قل قل می زد و با بخار مطبوعش عزیز را برای دم کردن چای به یاری می طلبید.

مادرم از ترس این که صدیقه که شوهرش رجبعلی با مشد علی نوکر عمو سیف اله رفت و آمد داشت حرفی در رابطه با مهمانی آن شب به آنها بزند، برای پذیرایی خبرش نکرده بود و در عوض به خاله طیبه سپرده بود کارگرش صغری را همراه خود بیاورد تا عهده دار پذیرایی شود.

همین که پیراهن بنفش کمرنگِ دوخت خودم را که حاشیه دامنش، بنفش سیر بود به تن کردم، خانجون با نارضایتی نگاهی به سر تا پایم افکند و گفت:

_بهتر از این لباسی نداشتی که امشب تنت کنی؟

چرخی زدم و پرسیدم:

_مگر این یکی چه عیبی دارد؟

لب برچید و با لحن تلخی گفت:

_به نظر من که یقه ش کجه.

از آزیتا که در چند قدمی ام ایستاده بود، پرسیدم :

_تو فکر می کنی یقه این پیرهن کج است؟

خندید و با صدای آهسته ای پاسخ داد:

_نه بابا، هیچ عیبی ندارد. اگر نظر خانجون را بخواهی، هم این یقه کج است، هم این اتاق و حیاط و هم سر تا پای همه ی ما.

آقای محمودی و خاله طیبه و صغری، زودتر از خانواده سامانی رسیدند. در درونم به دنبال معجزه ای بودم تا به محض به صدا در آمدن کوبه در، قلبم را به تلاطم وا دارد، اما به غیر از دل شوره و اضطرابی که وجودم را فرا گرفته بود، عکس العملی نشان نداد.

سامان به اتفاق پدرش جدا از دیگران آمده بود و بقیه اعضای خانواده همراه آقای فرامرزی همسر سودابه. برمک قادر به حمل سبد گل بزرگی که جلوی در از سامان گرفته بود نبود و نفس نفس می زد.

قدسی خانم مادر سامان سوقات فرنگ را به دستم داد و با گرمی و محبت مرا به سینه فشرد.

شباهت سامان و سودابه به مادرشان کاملاً محسوس بود، با این تفاوت که قدسی و سودابه ظریف و باریک اندام بودند و سامان چون پدرش قدبلند و چهارشانه.

رفتار آقای سامانی با همسر سابقش سرد بود و دلیلی برای تظاهر در مقابل ما نمی دید، همانطور که قدسی هم او را تحویل نمی گرفت و نیم نگاهی هم به سویش نمی افکند.

در عوض سامان در هر مورد نظر مادرش را می پرسید و تا از وی تأیید نمی گرفت بر سر موضوع دیگری نمی رفت.

سودابه با این قصد که جو مجلس را به نفع مادرش تغییر دهد، گفت:

_ مامان فقط به خاطر دیدنِ گل روی رکساناجان و حضور در مراسم بله برون، دیشب به ایران آمده و قرار نیست مدت زیادی بماند. خانم ماکویی متجاوز از بیست سال است که خانواده ما را می شناسد و از زیر و بم زندگی مان خبر دارد، شکی ندارم قبل از آمدن ما آنچه را که لازم بوده با شما در میان گذاشته. لابد خانم سیفی شما می دانید که پدر و مادر من چند سال پیش از هم جدا شده اند و مامان الآن مقیم فرانسه است؟

خانجون به مادرم فرصت پاسخ را نداد و گفت:

_ خب معلومه بهشون گفتم. تو و سامان یه الف بچه بودین که من قدسی خانومو می شناختم. اون موقعها دور و بر زمین ما بَر بیابان بود و لونه سگ و گربه. خشتِ خونه هامون با هم بالا رفت. طوبی تازه رفته بود خونه بخت که کلنگ ساختمونشو زدیم. هر وقت می اومدیم سرکشی همدیگه رو می دیدیم. از همون موقع من به ماکویی خدا بیامرز گفتم« زن آقای سامانی خیلی خانوم و باکماله.» حالا هم بعد اون همه سال همین حرفو به طوبی و بابک زدم. من هم شاهد شیطونی ها و از دیوار راست بالا رفتن سامان بودم و هم می دونم که الان اهل هیچ فرقه ای نیس و سرش به کار خودشه. از من گفتن. حالا دیگه تصمیم با خودشونه که جواب بِدَن. طوبی بعد از فوتِ پدر بچه ها اختیار دخترا رو داده دستِ برادر بزرگترشون. بابک باید فکراشو بکنه و جواب شما رو بده.

بابک همراه با لبخندی حاکی از رضایت گفت:

_ تا بزرگترها هستند، من چه کاره ام. شما اختیار دار ما هستید. نظرتان برای ما محترم است و ریش و قیچی دستِ خودتان است.

_ که چی؟ که آخرش بگی تو کردی عالیه؟

آقای محمودی رشته سخن را به دست گرفت و گفت:

_ حق با بابک جان است. بزرگترها سرد و گرم روزگار را چشیده اند و نظرشان محترم است. شما خانجون دو تا دختر شوهر داده اید. خوب یادم هست وقتی من آمدم خواستگاری طیبه، چقدر مو را از ماست بیرون کشیدید و سخت گیری کردید. فرقی نمی کند. نوه که عزیزتر از دختر است. در مورد رکسانا هم ریش و قیچی را به دست بگیرید.

عزیز در تأیید سخنان آقای محمودی گفت:

_ حرف شما حجت است خانجون. من و بابک تابع نظر شما هستیم.

_ خود رکسانا چی نظر اونو پرسیدین یا نه؟

بابک با اشاره سر از من تأیید گرفت و گفت:

_ رکسانا تصمیم گیری را به عهده من گذاشته و من به عهده شما.

با لحنی آمیخته به شوخی گفت:

_ ای پدر سوخته ها. بازم آخرش انداختین گردنِ من. اگه قول بدین بعدش هر چی پیش اومد، اسم من یکی میون نباشه و هر گلی زدین به سر خودتون بزنین من می گم مبارکه.

قدسی خانم و سودابه برخاستند و از دو طرف گونه های مادربزرگم را غرق بوسه کردند و گفتند:

_ دست شما درد نکند خانم ماکویی. از سامان خیالتان راحت باشد او جانش را فدای رکسانا می کند.

 

تسلیم شدم، تسلیم سرنوشتی که نمی دانستم مرا به کجا خواهد کشاند. حلقه نامزدی ام مرا به یاد حلقه ای انداخت که با عشق به دستم کردم و در منتهای ناامیدی از انگشتم بیرون آوردم.

این بار چه به سرم می آمد و چه پایانی در انتظارم بود؟

قدسی نرفت و در منزل سامان ماندنی شد تا به کمک سودابه مقدمات جشن عقدکنان و عروسی را فراهم نمایند.

اختیار آقای سامانی دستِ همسر دومش شراره بود که بهش امان نمی داد تا زمانی که زنِ اولش در ایران است، به آنجا رفت و آمد کند.

قدسی در موقع به هم زدن خاکستر خاطرات سوخته و آرزوهای بر باد رفته اش، به یاد نمی آورد حتی یک روز خوش در آن خانه گذرانده باشد تا با یادآوری حسرت به دل بنشاند.

هر خشتِ آن را با عشق و امید بنا نهاده بود، اما طولی نکشید که همان خشتها، شاهدی شدند بر تلخی روزگاری که در آن ماتمکده سر کرده.

عجله او برای بازگشت به پاریس، بهانه ای بود تا زودتر پسرش را به مراد دل برساند، وگرنه آنجا نه کاری برای انجام داشت و نه کسی انتظارش را می کشید.

جلای وطن کرده بود تا از نزدیک شاهد بی مهر و وفایی همسر سابقش نباشد و دور از شادمانی رقیب با غم و دردهای بی شمارش، بار تنهایی را به دوش بکشد.

در شانزده سالگی به خانه بخت رفت و در هیجده سالگی با تولد سامان، لذتِ مادر شدن را حس کرد، اما پنج سال بعد، پس از تولد سودابه با پی بردن به هوسرانی پدر بچه هایش رنگ خوشبختی پرید.

کوشید تا مهر و محبتش را نثار فرزندانش کند و شب زنده داری و سردی او را نادیده گیرد.

این تلاش سالهای متمادی تا زمانی ادامه داشت که پای رقیبی سرسخت برای از میدان به در کردنش به میان آمد و قدرتِ مقاومتش را شکست.

آن موقع سامان دانشجوی رشته راه و ساختمان در دانشگاه سوربن فرانسه بود و سودابه کلاس دهم دبیرستان.

چطور می توانست در چنین موقعیتی آن دختر را به حال خود رها کند؟

با وجود این که تصمیم گیری برایش دشوار بود، راه دیگری به نظرش نمی رسید.

آقای سامانی با ترک خانه و اقامت در ساختمان ییلاقی منظریه تصمیم گیری را برایش آسان ساخت و او در مقابل دریافت مهریه ای که به پول آن زمان مبلغ هنگفتی بود، مُهر باطل بر قباله ازدواجشان زد.

به غیر از آن یک چهارم سهام کارخانه تولید روغن نباتی به نام قدسی بود که می توانست هر ماه از طریق پسرش دریافت نماید.

سودابه که دیپلم گرفت، سامان از مادر و خواهرش دعوت کرد چند ماهی در پاریس مهمانش باشند.

تغییر محیط در روحیه وی اثر بخشید و شادابی و طراوت را به چهره پژمرده اش تزریق کرد.

در نتیجه همانجا ماندنی شد و سامان پس از فارغ التحصیلی به اتفاق خواهرش به ایران بازگشت.

ناکامی و شکست مادرش در زندگی زناشویی، سودابه را از ازدواج گریزان ساخت، ولی سماجت فرامرزی، او را بر سر دو راهی قرار داد.

قدسی به محض آگاهی آمد و آن قدر در ایران ماند تا دخترش را پای سفره عقد نشاند.

سپس دوباره تصمیم به مراجعت به فرانسه گرفت و به سامان گفت:

_ دلم نمی خواهد تنهایت بگذارم، اما حالا دیگر اینجا برای من درست مانند خانه شیاطین است. شبها که در تاریکی اتاقم تنها می مانم، انگار گروهی از اجنه در اطرافم در حرکتند، کلمه به کلمه کشمکشها و بگومگو های من و پدرت را با هم کنار گوشم زمزمه می کنند و غصه هایم را چون بختکی بر روی سینه ام می فشارند. من در پاریس خوشبخت نیستم. زندگی ام عادی بدون هیچ هیجانی می گذرد، در عوض اینجا بدبختی را با تمام وجود حس می کنم. دلم می خواهد یک چیز را بدانی سامان. تمام ثروت دنیا جای یک جو محبت را نمی گیرد. قول بده وقتی ازدواج کردی، محبتت را نثار زنت کنی نه پول و ثروتت را.

و حالا محبت سامان به من داشت به خانه بی مهر و وفایی رنگ عشق و محبت را می پاشید.

با وجود فرصت کمی که قدسی قبل از سفر اخیر به ایران برای خرید داشت، در آخرین روز اقامتش در آنجا ار بهترین مزون های پاریس، پیراهن و تور عروسی ام را خریده بود.

در غیاب سامان آن را تنم کرد تا ببینید اندازه ام است یا نه. لباس قالب تنم بود. سودابه تور سفید را روی سرم انداخت و گفت:

_ حالا می تونی خودت را در آیینه تماشا کنی. فقط حواست باشد تا قبل از روز عقدکنان سامان نباید آن را به تنت ببیند. نگاه کن ببین چقدر خوشگل شدی.

خودم را در آیینه نشناختم. پشت سرم آن دو، لبخند بر لب ایستاده بودند. چهره قدسی در چهل و سه سالگی نشکسته بود. انگار زمان در موقع عبور از روی پوست صورتش آهسته و با احتیاط قدم برداشته.

مادرم راه می رفت و یک بند به جان بابک نق می زد و می گفت:

_ منِ رو سیاه چطور می توانم تو روی ناهید و فتحی نگاه کنم. تقصیر توست بابک که آبرویم را پیش آنها بردی.

بالاخره قدسی که کاملاً در جریان اختلافات ما با خانواده عمویم قرار داشت راه چاره را یافت و گفت:

_ شما نگران نباشید طوبی خانم. بهشان بگویید سامان، رکسانا را در منزل خانم ماکویی دیده و ازش خوشش آمده و یک روز سرزده با مادر و خواهرش آمده اند منزلتان موضوع را مطرح کرده اند. به همین دلیل فرصت نشده کسی را خبر کنید.

عزیز زیر بار نرفت و گفت:

_ نمی شود قدسی خانم. ناهید آتشپاره است می فهمد و می رنجد. آن وقت من یک مدتی باید شاهد قهر و نازش باشم.

_ خب پس یک روز دعوتش کنید منزلتان. این بار ما بدون سامانی به آنجا می آییم. یک بار دیگر موضوع خواستگاری را مطرح می کنیم و دوباره همان قرار و مدار را می گذاریم.

عزیز این راه حل را پذیرفت. عمه ناهید پی به حقه اش نبرد، اما داغ دلش تازه شد، پس از رفتن مهمانان اشک به چشم آورد و بی محابا بر ناکامی داریوش گریست و صدایش را در میان هق هق گریه بریده، بریده از دهان بیرون فرستاد و گفت:

_ آن طفلی هنوز امیدوار است که یک روز حقیقت آشکار شود و رکسانا دوباره آن حلقه ای را که بهش پس داده به انگشتش کند.

بابک طاقت نیاورد و با لحنی که در عین تندی، تا حدودی مؤدبانه بود و گفت:

_ حقیقت آشکار شده عمه جان و داریوش وِل معطل است. ما هیچ کدام دلمان نمی خواهد خاطرات مرده را زنده کنیم. الان که وقت این حرفها نیست.

فتحی به همسرش توپید و گفت:

_ بس کن ناهید. تو هم شورش را در آوردی. بابک راست می گوید، حالا چه وقت این حرفهاست. توقع داری رکسانا یک عمر به پای تصوری موهوم بنشیند تا موهایش عین دندانهایش سفید شود؟ به جای این که بی خود تابع احساست شوی و هم خودت را عذاب بدهی، هم اینها را، خوشحال باش که دختر برادر خدا بیامرزت دارد به خانه بخت می رود و جای او را خالی کن.

به زور لبخندی بر لب نشاند و گفت:

_ امیدوارم خوشبخت شود، ولی خب چه کنم دستِ خودم نیست. دلم به حالِ آن یکی هم می سوزد.

خانجون طاقت نیاورد و گفت:

_ حالا پاشین برین دار دار همه شونو خبر کنین که چه نشستین رکسانا داره عروسی می کنه. بذار این دختر سر و سامان بگیره بره سر زندگی ش و تَرک دلِ شکسته ش جوش بخوره و به خودش بیاد.

عمه ناهید حرف آخر را زد و گفت:

_ مگر می شود! من نگویم، کسانِ دیگر می گویند و گله اش می ماند برای من.

خانجون کف دستش را محکم بر روی زانوی خود زد و خطاب به دخترش گفت:

_ دیدی طوبی، دیدی گفتم این زن حرف نگه دار نیس و همین که بشنوه، شیپور می گیره دستش همه جا، جار می زنه؟

مادرم میانه را گرفت و گفت:

_ خُب بگوید، مهم نیست. بی ناموسی که نکردیم. قول و قراری هم که باهاشون نداریم. ما که حلقه برادر قاتل پسرم را پس دادیم. دیگر از جانِ ما چه می خواهند.

سپس اشک به چشم آوردو افزود:

_ من کم داغ دیدم، کم عذاب کشیدم. کم رودابه آیینه دقِ مان شده. حالا دلم به این خوش است که لااقل این یکی دارد سپیدبخت می شود. رامکِ دسته گلم کجاست ناهید که جوانمرگ شد. برادر بیچاره ات کجاست که از غصه دق کرد.این بلاها را چه کسی به سرمان آورد، ها تو بگو چه کسی؟

گونه های عمه ناهید از سیل اشک شسته شد. دستهایش را با مهربانی به دور گردنِ مادرم حلقه کرد و گفت:

_ گریه نکن طوبی جان. فکر می کنی من دلم نمی سوزد. عیب من این است که از بچگی تیماردار برادرهایم بودم و غصه خورشان. مرگ رامک و نصرت جگرم را آتش زد. حالا فقط یک برادر برایم مانده. وقتی می بینم یک لحظه غفلت از بچه ها، چه بلایی سرش آورده، جگرم برای او هم آتش می گیرد.

عزیز بوسه اش را با بوسه ای پاسخ داد و گفت:

_ پس حرف آنها را جلوی من نزن که طاقت شنیدنش را ندارم.

 

 

 

آقای سامانی به جبران خطای گذشته،،جشن عروسی مفصلی برای پسرش در هتل نادری گرفت و خانه ی خیابان داودیه را که محل سکونت فعلی او بود به نامش کرد.

نور عشق در دیدگان سامان چون تابش نور شدید خورشید در صلات ظهر،چشم را میزد.

قبل از رفتن به سالن پذیرایی طبقه ی اول منزلش که مراسم عقد در آنجا برگزار میشد،در خلوت اتاق نشیمن روبرویم ایستاد و تور عروسی رو از روی صورتم کنار زد و گفت:

-بذار سیر نگاهت کنم تا باورم شود که خودت هستی.می ترسیدام هیچ وقت به آرزویم نرسم،و تو چون رویاهای دور و درازم دست نیافتنی باشی.

-من رویا نیستم،واقعیت دارم.تنها چیزی که ازت میخواهم این است که بهم قول بدی مرد زندگیام باشی،نه نان آورم.تحمل گرسنگی و نداری برایم آسان است،ولی بی وفائی هرگز.

خشمی زودگذر به نگاه چشمان شیفتهاش رنگ سرخ پاشید و با لحن رنجیده ای گفت:

-دوست ندارم مرا الگوی پدرم قرار دهی،.من و سودابه تا مدتها بعد از جداییاش از مادرم با او قهر بودیم.فکر میکنی چرا بعد از مراجعت از

پاریس در وزارت راه استخدام شدم؟ دلیل اصلی این بود که می خواستم بهش بفهمانم حاضر نیستم در کارخانه باهاش همکاری کنم. شاید اگر یک چهارم سهامش، سهمِ هر کدام از ما نبود، هرگز قدم به آنجا نمی گذاشتم، اما سودابه یک بند به جانم نق می زد و می گفت "نگذار حقِ ما نصیب زن هرزه ای که جایگاه مادرمان را غصب کرده شود." این قولی نیست که به تو می دهم رکسانا، بلکه این قولی ست که سالها پیش به خودم دادم که هرگز اجازه ندهم خونِ پاکِ عشق در قلبم آلوده به خونِ ناپاک هوس شود. از این نظر خیالت راحت باشد. از همان روز که در قلبم جا گرفتی، دریچه ورود و خروج قلبم را بسته ام و آنجا فقط مأوای توست. حالا بیا برویم اتاق عقد، چون عجله دارم و می خواهم قبل از این که پشیمان شوی، بله را ازت بگیرم.

رودابه در لباس اُرگانزای سفید به همراه نوه ی خاله ی سامان در کنار سودابه و آزیتا منتظرم بودند تا دامن لباسم را بگیرند.

از پله ها که پایین آمدیم، قدسی و مادرم در حالی که دیدگان هر دو نمناک بود، به استقبالمان آمدند و به سرمان نقل پاشیدند. کاش پدرم زنده بود و شاهد خوشبختی ام می شد.

مستوره مشتی اسفند دور سرمان گرداند و در آتش ریخت. بابک و آقای فتحی در کنار آقای سامانی و فرامرزی، جلوی در ورودی سالن انتظارمان را می کشیدند.

رودابه دامن لباسم را رها کرد تا به همراه سایر بچه ها اسکناسهای بیست تومانی را که به سرم می ریختند، جمع کند.

سامان در شلوغی و هلهله جمعیت با استفاده از فرصت کنار گوشم زمزمه کرد: "دوستت دارم رکسانا."

 

 

***

باورم نمی شد در خانه خودم هستم، در جایی که فقط به من و سامان تعلق داشت. صبح ها تا هر وقت که دلم می خواست در تخت می ماندم. حتی فیدل به زبانش مُهر خاموشی می زد تا مانع خواب صبحگاهی ام نشود.

همین که از بستر بر می خاستم، مستوره با سینی صبحانه ام به اتاقم می آمد و فیدل انگار مویش را آتش زده باشند، با پارس هایش بهم صبح بخیر می گفت.

گردش در کنار رودخانه، سر زدن به خانجون و مادرم که هنوز نتوانسته بودند به دوری ام عادت کنند و دلتنگم می شدند، بقیه روزهای هفته را پر می کرد.

سفر ماه عسل را در اروپا گذراندیم و یک هفته ای مهمان مادر شوهرم بودیم. روی خوش زندگی به طرفِ من بود و تلخی هایش پشت به من. طلایه های خورشید مستقیم از پنجره اتاق من بر روی بسترم می تابید و به وجودم گرمی می بخشید.

سامان عاشقِ سفر و سیاحت بود و از هر فرصتی برای گردش در شهرهای ایران و اروپا استفاده می کرد.

در مسافرت به شمال، خوابیدن در پلاژهای حصیری ساحل بندر پهلوی (بندر انزلی کنونی) را با اقامت در بهترین هتل دنیا عوض نمی کرد و می گفت:

- ما به اینجا آمدیم تا با بوی دریا، صدای غلتیدن امواج خروشانش بر روی هم و حرکتِ پاروی قایقرانان و زمزمه ماهیگیران به خواب برویم و لذت بودن در کنار دریا را حس کنیم.

در شبهای مهتاب بر روی دقایقی که نزدیک ساحل لنگر انداخته بود، به تماشای ماه شب چهارده می نشستیم که با طنازی به ستارگان فخر می فروخت. اکنون زندگی بی هیجان و یکنواخت گذشته ام پر از هیجان و تنوع بود.

سامان که به مأموریت می رفت ماتم می گرفتم و بی طاقت از دوری اش به منزل خانجون یا مادرم پناه می بردم.

سودابه زن خونگرم و زودجوشی بود و خانه اش در دو راهی قلهک، فاصله چندانی با منزل ما نداشت.

اکثر اوقات با هم به پیاده روی می رفتیم و در مراجعت وقت مان را در بوتیکها و فروشگاههای آن حوالی می گذراندیم.

سپیده دختر او چند ماه زودتر از ماندانا متولد شد. در موقع تولد نوزادم، سامان سر از پا نمی شناخت و از کنار گهواره اش تکان نمی خورد. ساعتها همانجا می ایستاد، با لذت تماشایش می کرد و یک بند ازم می پرسید:

- به گمانم بیشتر شبیه من است. درست می گویم یا نه؟

هنوز نمی شد تشخیص داد شبیه کدام یک از ماست. قدسی که به مناسبت تولد نوه هایش به ایران آمده بود، عقیده داشت با بچگی های سامان مو نمی زند. عزیز برخلاف او می گفت "برعکس بیشتر شبیه بچگی های رکساناست."

کم کم رنگ چشمهای میشی و موهای خرمایی تیره اش، شباهت ماندانا را به پدرش آشکار ساخت و او را ذوق زده کرد.

خبر خواستگاری کیخسرو، مهندس جوانِ مشهدی از آزیتا که در سفر اخیر خانواده ام به مشهد، در قطار همسفرشان بوده، موضوع دیگر را تحت الشعاع قرار داد.

عزیز به سختی تن به این وصلت داد. آزیتا به راه دور می رفت، به راه دوری که رفت و آمد به آنجا چندان آسان نبود.

حوصله خانجون از اشک و زاری های دخترش سر رفت و به ملامتش پرداخت:

بچه بازی را بذار کنار طوبی. این شتریه که در خونه همه می خوابه. یه روز چشم باز می کنی می بینی مث من یکه و تنهایی. مگه من، تو یا طیبه رو به کولم نشوندم کشیدمتون تو کنج خلوت تنهایی م. نه زندگی بهت وفادار می مونه، نه بچه هات و همه شون می رن سوی خودشون. یه وقت به دوروبرت نگاه می کنی می بینی تنهایی. اون وقت تازه دلتو می ذاری پیش دلِ من و با خودت می گی، آخر عاقبت همه همینه و حالا باید فقط وقت و بی وقت به چند ساعت دیدن بچه ها و نوه هات دلخوش باشی و یاد بگیری چطوری شبها زیر طاقِ اتاق خونه ت، به جای ولوله و سر و صدای اونا با صدای وزوز مگس و زنبور به خواب بری. دیگه نه صبح ها از قُل قُل سماور خبریه، نه روزها از دیگِ برنج بار گذاشتن. می تونی با یه قوری آبِ جوش و چند لقمه نون و پنیر، سر ته صبحونه خودتو هم بیاری و ظهر با یک کته استانبولی و یا دَمی باقلی شکمتو سیر کنی. به اون روزها هم می رسی طوبی خانم. حالا تا وقتِ پادشاهی ته، چون اون دونی رو که بفرستی خونه بخت، اون سه تای دیگه دوروبرت هستن.

بالاخره عزیز با اشکِ چشم موافقت خود را با ازدواج آن دو اعلام کرد و پس از مراسم عقدکنان آزیتا به همراه همسرش عازم مشهد شد.

درواقع ماندانا داشت در خانه خانجون بزرگ می شد که لحظه ای طاقت دوری اش را نداشت و می گفت:

- نوه شیرین تر از بچه ی خود آدمه، اما نتیجه قند عسله.

دلبستگی ماندانا به او به حدی بود که هر وقت برای آوردنش به آنجا می رفتم، خود را در آغوشش پنهان می ساخت، سرش را به سینه وی می چسباند و با فریادهای گوشخراش، اعتراضش را از بازگشت به خانه اعلام می کرد.

خانجون به دنبال گوش شنوا می گشت که از صبح تا شب با حرافی هایش هم سر خود را گرم کند، هم سر مخاطبش را. به همین جهت در اثر این هم نشینی، ماندانا با وجود این که چند ماه از سپیده کوچکتر بود، زودتر از دختر عمه اش زبان باز کرد و به حرف افتاد.

به نظر می رسید بابک خود را فراموش کرده و غرق مشکلاتِ زندگی خانواده اش شده.

عزیز نگران بود و خطاب به من گفت:

- یکی دو تا دختر خوب برای بابک نشان کردم. هر چه بهش می گویم تو دیگر بیست و شش ساله ت شده، کار و کاسبی ت هم که بد نیست، پس چرا به فکر نیستی. می ترسم بمیرم و آرزوی داماد شدنت را به گور ببرم، جواب می دهد "حالا زود است. وقتش که شد خبرتان می کنم تا برایم دست بالا کنید." شاید هیچ وقت آن روز نیاید رکسانا. این پسر اصلاً به فکر خودش نیست. قبل از سفر ما به مشهد تو باهاش صحبت کن.

- حتماً این کار را می کنم.

آخر هفته ناهار منزل خانجون مهمان بودیم. ماندانا در مرز چهار سالگی با آن چشمهای درشت میشی و موهای خرمایی تابدار که تا روی شانه هایش افشان بود با شیرین زبانیهایش مشغول دلبری از عزیز بود. همین که سفره جمع شد و طاهره دختر خاله طیبه به سراغ سماور رفت تا چایی دَم کند، سامان این پا و آن پا کرد و با صدای آهسته ای به من گفت:

- موضوعی پیش آمده که من مجبورم به دیدن یکی از همکارانم بروم. می دانم ممکن است خانم ماکوبی ازم دلخور شود، ولی سعی می کنم زود برگردم.

با تعجب پرسیدم:

- این چه کاری ست که یک دفعه پیش آمده؟ قبلاً در این مورد چیزی بهم نگفته بودی.

- آخرین لحظه قبل از این که راه بیفتیم خبرش بهم رسید. ترسیدم اگر بهت بگویم، دلخور شوی و از آمدن به منزل مادربزرگت چشم بپوشی.

- سعی کن زود برگردی.

خانجون که زیرچشمی ما را می پایید و کنجکاو دانستن علت برخاستن سامان بود، پرسید:

- اُقر بخیر، کجا؟

- کاری پیش آمده که مجبورم سری به یکی از همکارانم بزنم. شرمنده که هنوز از خجالت ناهار در نیامده ام. قول می دهم زود برگردم.

- برو به امونِ خدا. معلومه خیلی مهمه که روز جمعه تو حرومش می کنی.

لحن کلامش مثل همیشه آمیخته با طعنه بود. دلم به شور افتاد، چون این طور به نظرم رسید که سامان در موقع رفتن حالت عادی نداشت و پریشان بود.

پس از صرف چایی، آقای محمودی کنار بخاری، متکا زیر سر گذاشت و دراز کشید. کمی دورتر برمک سرگرم مطالعه کتاب زبان انگلیسی شد.

زنها چهار طرف کرسی را اشغال کردند. رودابه در کنار عزیز و ماندانا در آغوش خانجون به خواب رفت.

بابک سیگاری گوشه لب گذاشت و از من کبریت خواست.

از بالای تاقچه از کنار لاله شمعدان قدیمی عهد ناصرالدین شاه قوطی کبریت را برداشتم و گفتم:

- بلند شو برویم کنار رودهانه، همانجا سیگارت را بکش.

با ناباوری نگاهم کرد و پرسید:

- توی این سرما و یخبندان آنجا چه کار داری؟

شانه بالا افکندم و با خنده پاسخ دادم:

- می خواهم یک کم با بردارم گپ بزنم.

اعتراضی نکرد، همان طور که سیگار گوشه لب داشت در کنارم به راه افتاد.

خانجون که حواسش به همه جا بود، پرسید:

- کجا؟

- می رویم کنار رودخانه قدم بزنیم.

- مگه زده به سرتون. امروز انگار همه یه چیزی شون می شه. تو خونه گرم نشستین خبر از بیرون ندارین.

اهمیتی به اعتراضش ندادیم و از خانه بیرون زدیم.

سطح خیابان لیز بود. بابک زیر بازویم را گرفت و گفت:

- مواظب باش زمین نخوری. از چیزی ناراحتی رکسانا؟ انگار سامان امروز سر حال نبود.

- موضوع این نیست. من فقط از این ناراحتم که چرا برادرم به فکر خودش نیست.

- منظورت من هستم؟

- خوب معلوم است. آن یکی که دارد درسش را می خواند. فقط تویی که داری خودت را فدای بقیه می کنی.

- عزیز بهت گفته باهام صحبت کنی؟

- نه، خودم این تصمیم را گرفتم.

- به نظرت دارم پیر می شوم و وقت زن گرفتنم می گذرد؟ من تازه بیست و شش سال دارم و هنوز خیلی مانده تا پیر شوم. بگذار خیالت را راحت کنم خواهر عزیز و نازنینم. راستش را بخواهی بعید می دانم به این زودی ها بتوانید مرا به دام بیندازید.

- چرا بابک، دلیلش چیست؟ شاید به خاطر عزیز و بچه ها نمی خواهی دُم به تله بدهی.

- یک دلیلش این است و دلیل دیگرش کاملاً خصوصی ست.

هوا ابری بود و سوز سردی که تا پوست و استخوان را می لرزاند خبر از بارش برف می داد. دستهایم را در جیب پالتویم فرو بردم و گفتم:

- حتی برای خواهرت؟

در سرمای زیر صفر دود سیگار را در فضای اطراف پراکنده ساخت و گفت:

- می دانم تا جواب نگیری راحتم نمی گذاری. انتخاب شریک زندگی به این سادگی ها نیست. هنوز در موقع روبرو شدن با هیچ دختری این احساس به من دست نداده که دلم می خواهد یک عمر همدم و همراهم باشد.

- نه تجربه های تلخ تکرار شدنی ست و نه فرصتهای از دست رفته قابل برگشت. یک زمان تو نصیحتم می کردی و حالا وقتش شده که من این کار را بکنم. در نگاه به پشتِ سر فقط گردنت را خسته می کنی.

ته سیگار را زیر پا له کرد و چندین بار پاشنه کفشش را با حرص به رویش کوبید و گفت:

- اگر چنین فکری را بکنی ازت می رنجم. من هرگز چنین خیالی ندارم تا قدم در بیراهه بگذارم که تو را از عبور آن برحذر داشتم. من نمی خواهم با نفس دمیدن بر خاطره مرده ای، زنده اش کنم. بلکه فقط منتظر معجزه ای هستم تا دوباره صدای لرزیدن دل در سینه ام را بشنوم. بهم فرصت بده رکسانا، از آن گذشته عزیز به تنهایی قادر نیست بار زندگی رودابه و برمک را به دوش بکشد و به من نیاز دارد. شاید چند سال دیگر وقتی برمک بزرگتر شد و توانست جای مرا در کنار آنها بگیرد. وقتش برسد که بتوانم فکری به حال خودم بکنم. حالا بیا قبل از منجمد شدن به خانه برگردیم.

 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه qftqrc چیست?