رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 15 - اینفو
طالع بینی

رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 15

خاله طیبه مجال نداد سفره را جمع کنیم، بلافاصله پالتویش را پوشید. چادر را روی سر انداخت و گفت:

من باید بروم. لحاف کرسیِ طاهره وسط اتاق پهن است، داشتم ملافه اش می کردم که بابک زنگ زد، جلدی پاشدم آمدم اینجا.

خانجون به طرفش توپید:

_خب پهن باشد. یعنی اون دختر گُنده که داره می ره خونه شوهر، عرضه نداره چهارتا سوزن بزنه دورشو بدوزه. پس چی یادش دادی. این جوری چند ماه دیگه پسش می فرستن بازم می مونه بیخ ریش خودت.

_این طورها هم نیست که شما می گویید. هم آشپزی بلد است، هم خانه داری، اما امروز رفته منزل دخترعمه اش با هم بروند پارچه برای لباسِ پاتختی ش بخرند. فردا یک سر به طوبی می زنم آنجا می بینمتان. الهی به سلامتی برگردند و خبر خوش بیاورند.

_الهی آمین. برو به سلامت. به محمودی سلام برسون. به پسر گندتم بگو یه مادربزرگ داری که سالی دوازده ماه حالشو نمی پرسی.

_طغرل سالِ آخر دبیرستان است. شب و روز دارد درس می خواند که بلکه یک ضرب دیپلمش را بگیرد.

_آره جونِ خودش. خبرشو از جیگرکی سرپلِ تجریش دارم. یا تو لاله زار اسلامبول پلاسه یا توسرپلِ تجریش. فقط واسه دیدنِ مادربزرگش وقت نداره.

_چه حرفها می زنید. خدا نکند پسرم الوات باشد. می خواهد درس بخواند دکتر شود.

_اگه اون دکتر بشه که هیچ مریضی از دستش جونِ سالم به در نمی بره.

_امیدوارم بزودی به مادربزرگش ثابت کند که این طور نیست. خداحافظ.

همین که در را پشتِ سر خاله ام بستیم، خانجون نظری به آسمانِ ابری افکند و گفت:

_آسمونم با ما شوخی ش گرفته. نه می باره، نه می ذاره آفتاب دربیاد. خُب حالا می خوای چی کار کنی. نمی شه که نریم اونجا.

هر چه کردم نتوانستم بغضی را که چون سدی راه گلویم را بسته بود فروبرم. با صدای خفه و گرفته ای از پشتِ آن سد نالیدم:

_آخر من چطور می توانم بدون ماندانا بروم آنجا بمانم. هم دلم راضی نمی شود، هم آبرویم می رود. همین خاله طیبه دیدید چه جوری داشت نگاهم می کرد؟ انگار یک بویی برده بود. اگر فردا آنجا مرا بدون ماندانا ببیند، واویلاست.

_همه ی اینا رو می دونم، ولی چاره چیه. کاریش نمی شه کرد. این شوهر لجبازت از خر شیطون پایین بیا نیس.

با التماس گفتم:

_شما پادرمیانی کنید. شما بروید سراغش. بلکه رضایت بدهد یک امشب و فردا بچه پیش من باشد.

_به گمونم چاره ندارم. باید برم اونجا ببینم چه خبر است. اول تو پاشو برو یه سروگوشی آب بده. اگه نتونستی کاری کنی، بعد من پا می شم می رم سراغش.

انگار منتظر شنیدن همین جمله بودم، چون بلافاصله برخاستم و آماده رفتن شدم.

اتومبیل سامان را جلوی در ندیدم. مدتی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره دستم را بر روی دکمه زنگ فشردم.

طولی نکشید که مستوره در را به رویم گشود. از دیدنم یکه خورد. چند قدمی به عقب برداشت. زبانش بند آمد. دستپاچه بود و نمی دانست چه عکس العملی باید نشان بدهد.

پس از اندکی تأمل، در حالی که گونه هایش ار آتش شرم می گداخت، گفت:

_سلام خانوم فرمایشی بود؟

_سامان خانه است؟

_نه خونه نیستن. رفتن مریضخونه. قراره یه ساعتِ دیگه آقابزرگو عمل کنن.

_سودابه خانوم چی؟

فیدل بوی آشنا شنیده بود. داشت به طرفم پارس می کرد و دُم تکان می داد. سودابه از توی ایوان خطاب به مستوره گفت:

_کی بود مستوره؟

با صدای لرزانی پاسخ داد:

_رکسانا خانوم اومدن. می خوان شما رو ببینن.

_بگو بفرمایند تو.

وسطِ حیاط به هم رسیدیم. گونه های استخوانی، رنگ پریده و چشمهای گود افتاده اش حکایت از درد و رنج درونش داشت، روبرویم ایستاد و گفت:

_می بینی به چه روز افتادم رکسانا؟

_وضعِ من از تو بدتر است. دارم دیوانه می شوم. آخر مگر من چه گناهی کردم که باید به این شکل تنبیه شوم. من تحمل دوری از ماندانا را ندارم. نمی توانم به این شکل ادامه بدهم، حتی اگر سامان دیگر مرا نخواهد، قانون بهم این حق را می دهد که دخترم را ببینم.

_حق با توست. کاملاً درکت می کنم، ولی می بینی که ما چه وضعی داریم. از یک طرف آن بی وجدانِ بی همه چیز زده دنده های پدر را شکسته. قرار است یکی دو ساعت دیگر عملش کنند. الان دلم آنجاست، ولی چون شراره بالای سرش است، حاضر نیستم بروم سراغش و جانشین مادرم را ببینم، از طرف دیگر هروقت در می زنند دلم هُری می ریزد پایین، می ترسم فرامرزی آمده باشد سراغ سپیده تا دوباره آتش به پا کند.

_من هم وضع تو را درک می کنم، اما تکلیف خودم چیست. دارم داغان می شوم. دیگر تحملش را ندارم. امشب قرار است عزیز و رودابه از مشهد برگردند. فردا می رسند تهران. من باید همین امروز با خانجون بروم آنجا. رودابه در منزل آزیتا از پله ها افتاده پایین، یکی دو روز بیمارستان بستری بوده. شوکی که بهش وارد شده، زبانش را باز کرده. فردا همه ی فامیل می آیند دیدنش. وقتی بپرسند چرا ماندانا را با خودم نیاورده ام؟ چه جوابی می توانم بهشان بدهم؟ تو جای من بودی چه کار می کردی؟

لبخند در چهره غم گرفته اش محو و کمرنگ بود. کوشید تا در شوقی که در موقع بیان ماجرا در لحن کلامم آشکار بود شریک شود و گفت:

_راست می گویی رکسانا. رودابه زبان باز کرده!؟ الهی صد هزار مرتبه شکر. بیا برویم تو. برای یک لحظه از یاد بردم چه غم بزرگی روی دلم انبار شده. بالاخره مادرت حاجتش را گرفت. ماندانا از دیشب تا حالا یک لحظه هم آرام نگرفته و یک بند بهانه ات را می گیرد. اگر دست من بود می گفتم همین الان دستش را بگیر بَرش دار برو. جای بچه پیش مادرش است، ولی چه کنم که سامان یک دنده و لجباز است.

_می خواهم آن قدر اینجا بمانم تا برگردد، می خواهم التماسش کنم و بهش بگویم که هرگز فکر خیانت به او به خاطرم خطور نکرده. از لحظه ای که زنش شدم بهش وفادار بودم و داریوش هیچ نقشی در زندگی ام ندارد. خب من حق داشتم وقتی آن نامه خانمان سوز را خواندم، بهش مشکوک شوم. ما پنج سال در صلح و صفا با هم زندگی کردیم. هیچ وقت اختلافی در بین مان نبود. آخر چه دلیلی داشت چشمم دنبالِ مرد دیگری باشد. آن هم برادر قاتلِ رامک ناکام. تو بگو سودابه به نظر تو من زنِ خیانتکاری هستم؟

در سالن پذیرایی خانه ام، در محلی که پنج سال تمام همیشه من میزبانش بودم، میزبانم شد و مرا دعوت به نشستن کرد و گفت:

_من بهت اطمینان دارم و حاظرم پشتِ سرت قسم بخورم که تو چنین زنی نیستی، اما خودت فکر کن ببین کار درستی کردی که همراه داریوش راه افتادی رفتی زنجان؟ کدام مردی غیرتش قبول می کند که زنش با نامزد سابقش راه بیفتد برود سفر، آن هم به جایی که محل مأموریت شوهرش است و همه او را می شناسد.

_ می دانم تصمیم عجولانه ای بود. آخر نمی توانی تصور کنی چه حالی شده بودم. وقتی آن نامه را خواندم، عین دیوانه ها دور خودم می چرخیدم. تصور خیانت مردی که به پاکی اش ایمان داشتم مرا به سر حد جنون رساند، می خواستم هر جور شده آن زنِ هرزه ای را که داشت از راه به درش می کرد پیدا کنم و آن قدر گلویش را بفشارم که خفه شود. می خواستم به سامان ثابت کنم که پی به خیانتش برده ام تا به این خیال نباشد که توانسته فریبم بدهد. اقرار می کنم که اشتباه کردم، اما در آن لحظه خشم و غضب حاکم بر قلب و احساسم بود.

_من هم وقتی آن نامه را خواندم درست همین حالت بهم دست داد. فقط فرق من با تو این بود که از مدتها قبل حدس می زدم زیر سر فرامرزی بلند شده و بهم خیانت می کند، ولی تو هرگز حتی تصورش را هم نمی کردی. به خاطر همین شوکه شدی و دست به آن کار زدی.

_با وجود این تو هم همان کاری را کردی که من کردم و دست به تعقیبش زدی. آن هم با برادرت و بدون اینکه مرا در جریان قرار دهید راه افتادید رفتید دنبالشان. به نظرم کار تو و سامان هم اشتباه بوده. ببین سودابه من نیامده ام اینجا که محاکمه شوم یا تو را محاکمه کنم. فقط آمده ام تکلیفم را روشن کنی، من نمی توانم بدون ماندانا به خانه مادرم بروم. آخر چطور می توانم جوابگوی یک مشت فامیل که بین شان حرفِ مفت زن هم هست باشم؟ مادرم حاجتش را گرفته. این یک شادی بزرگ برای خانواده ماست. حالا بهم بگو در چنین موقعیتی که همه دارند از جشن و سرور حرف می زنند، من چطور می توانم غم های دلم را روی دایره زندگی شادیهایشان بکوبم و از آن صدای ناله و زاری هایم را بیرون بیاورم. من تحملش راندارم، کمکم کن.

صورتش را به صورتم چسباند. قطرات اشکش را با اشکهایم درآمیخت و گفت:

_تو فکر می کنی من تحملش را دارم. از فکر اینکه فرامرزی سپیده را ازم بگیرد شب و روز ندارم. شبها در بستر آن چنان گره دستهایم را به دور سینه اش محکم می کنم که مبادا آن دزد بی همه چیز از دیوار خانه بالا بیاید و بچه ام را هم مانند پول و طلاهایم بدزدد.

به صدایم اوج دادم و گفتم:

_پس تو که خودت این احساس را داری، احساس مرا درک کن. تو را به جان سپیده قسم بگذار ماندانا را با خودم ببرم.

_خیلی دلم می خواهد این کار را بکنم، فقط از خشم سامان می ترسم.

_تو ستم دیده ای. می توانی بهش ثابت کنی که کارش منصفانه نیست و جداکردن آن بچه از مادرش بیشتر از اینکه به من صدمه بزند، به روح و جسم ماندانا صدمه خواهد زد. مگر غیر از این است سودابه؟

_حق با توست رکسانا. من هم از همین می ترسم که سپیده در این کشمکش بیشتر از خودم آسیب ببیند. به خاطر همین است که حاظرم همه ی دارایی ام را به آن هرزه پست بدهم و سپیده را از شر داشتن چنین پدری خلاص کنم.

_وضع من با تو فرق می کند. من دلم می خواهد ماندانا همیشه پدرش را همین قدر دوست داشته باشد که حالا دوست دارد و آرزو می کنم او در کانون خانواده بزرگ شود، نه در میان کشمکش و اختلافِ پدر و مادرش. تو را به جانِ دخترت قسم این ها را به سامان بگو و بهش بفهمان که من بی گناهم.

_در اولین فرصت این کار را می کنم. البته به کمک مامان قدسی که قرار است فرداشب به تهران بیاید. نامه ام به دستش رسیده و تلگراف زده که فردا عازم ایران است، بودن آن در کنارم یک دلگرمی ست. شاید بتواند راه عاقلانه ای برای حلِ مشکلم پیدا کند و مثل پدر فقط مِلاکش حفظِ ثروت و دارایی ام نباشد. من می روم ماندانا را آماده کنم. برش دار برو. جوابِ سامان را خودم می دهم. به گمانم خواب است که سروصدایش نیست. اصلاً بیا با هم برویم بالا ببینیم چه کار می کند.

با شوقی آمیخته به حیرت پرسیدم:

_یعنی تو ماندانا را می دهی که من ببرم؟! باورم نمی شود؟ بعدش چه جوابی می خواهی به سامان بدهی؟

_مهم نیست. مرا که نمی کشد. گرچه آن قدر از جانم سیر شده ام که به مرگم راضی ام. امروز چیزی بهش نمی گویم، چون قرار است شب پیشِ پدر در بیمارستان بماند. فردا هم یک فکری برایش می کنم.

_ممنون سودابه. قول می دهم از خانه عزیز که برگشتم ماندانا را بیاورم تحویلت بدهم و منتظر بمانم سامان در مورد آینده مان تصمیم بگیرد. شاید مامان قدسی بتواند مشکل ما را هم حل کند.

ماندانا و سپیده در دو تختخواب مجزا در اتاق مهمان که پنجره اش به حیاط خودمان باز می شد، نه حیاطِ منزلِ خانجون، آرام خوابیده بودند. بالای سرش ایستادم و سیر نگاهش کردم. گاه به حالتِ اندوه لب ورمی چید و گاه لبهایش را به حالتِ لبخند باز و بسته می کرد. به نوازش گیسوانش پرداختم. دیدگانِ بسته اش را گشود و به محضِ دیدنم، چشمهایش را مالید تا مطمئن شود خواب نمی بیند، سپس نیم خیز شد و با شور و شوق خود را به گردنم آویخت و گفت:

_پس چرا دیر کردی مامی. بغلم کن می خوام بیام پیشِ تو.

گونه هایش را که از حرارتِ بخاری اتاق داغ بود غرق بوسه کردم و عطر تنش را که با بوی عرقِ بدنش آمیخته بود با لذت بوییدم و گفتم:

_عمه سودابه دارد لباسهایت را جمع می کند. عزیز و خاله رودابه دارند از مشهد برمی گردند. قرار است با خانجون برویم آنجا. دلت می خواهد آنها را ببینی؟

_آره خیلی. تو که گفتی خاله رودابه از پله ها افتاده پایین.

_دارد حالش خوب می شود. حتی می تواند باهات حرف بزند، خوشحال نیستی؟

_یعنی دیگه لال نیس؟

_نه عزیزم، زبانش باز شده.

_می تونم بهش بگم که بابا باهات قهر کرده؟

_نه قول بده به هیچ کس نگویی. ما که همیشه قهر نمی مانیم. بهتر است کسی چیزی نداند.

_باشه اگر تو نخوای نمی گم، ولی پس کی آشتی می کنین؟

_شاید بزودی.

_بزودی یعنی چند روز؟

_نمی شود شمردش. باید دید چه پیش می آید.

 

سودابه ساکِ ماندانا را به دستم داد و گفت:

- مواظبش باش. سرما خورده. سرفه می کند. شربت سینه و قرصهایش را هم گذاشتم توی ساکش. فقط قول بده زود برش گردانی.

در موقع بیان این جمله اشک به چشم داشت. خم شدم ساک را از دستش گرفتم. سامان را می شناختم و می دانستم سودابه از خشمش درامان نخواهد ماند.

در زیر نور چراغ کبودی زیر چشمهایش، با وجود لوازم آرایشی که رویش را پوشانده بود، آشکارا به چشم می خورد. معلوم می شد فرامرزی طبق عادت به زنش هم رحم نکرده و او را هدف ضرباتِ پی در پی قرار داده.

خدا می داند چند جای دیگر بدنش هم زخمی و کبود بود چه بسا آن بی رحم آخرین نشانه ای ظلم و ستمش را به هر جا که دستش رسیده نقش زده است.

صورتش را بوسیدم و گفتم:

- مطمئن باش. به محض این که از منزل عزیز برگشتم، ماندانا را می آورم تحویلت می دهم. هرگز این محبتت را فراموش نمی کنم. هر بلایی سرم می آید حقم است. به قول خانجون "خودم کردم که لعنت بر خودم باد." خوشبختی چون توپ گردی است که در یک جا آرام نمی گیرد و مهار کردنش آسان نیست. وقتی زیر پایت قرار می گیرد، گمان می بری که مالکش هستی. فقط کافی ست در موقعِ ضربه زدن به آن دچار کوچکترین اشتباهی شوی و آن را در مسیر انحرافی بغلتانی. در مسیری که تو را یارای قدم نهادن و تعقیبش نیست. حتی اگر بخواهی دنبالش کنی، او سریعتر می دود و در همان مسیر از دیدگانت ناپدید می شود. باز هم به قولِ خانجون، به گمانم خوشی زده بود زیر دلم که نه پایم را می دیدم و نه مقابلم را. از این که باعثِ دردسرت شدم، مرا ببخش.

صدای گره خورده در گلویش را همراه با آهی بیرون فرستاد و گفت:

- مهم نیست رکسانا. این هم روی دردسرهای گذشته زندگی ام. من به تحملش عادت دارم. فقط زودتر برو خانه مادرت تا اگر اتفاقی سامان سرزده پیدایش شد، شما رفته باشید و دستش بهتان نرسد.

- خیالت راحت باشد. ما تا نیم ساعت دیگر راه می افتیم. همین که به خانه برسم، مجال نمی دهم و خانجون را راهی می کنم. مسخره نیست سودابه. من باید از کسی فرار کنم و از روبرو شدن با کسی هراس داشته باشم که بودن در کنارش آرزوی من است. وقتی که داشت به سفر می رفت. چشمم دنبالش بود و از خدا می خواستم به سلامت برود و سلامت برگردد، اما حالا که برگشته، باید در حسرت دیدارش بسوزم و دم نزنم.

- شکی ندارم که سامان چون گذشته عاشق توست، ولی غرور و تعصب قلبش را در حصار خود گرفته. احساس پر شور عشقش را در لفاف بدگمانی پیچیده و چون غریقی در خون گرم خشم و غضب شناور ساخته.

- تو آن حصار را بشکن و احساس عشقش را از لفاف بدگمانی بیرون بکش و بر روی باورهایش انگشت بگذار.

- من به تنهایی قادر به انجامش نیستم. یک کمی فرصت بده تا مامان قدسی از راه برسد. او تو را دوست دارد و از پسِ پسرش بر خواهد آمد، ولی هیچ کس نمی تواند از پسِ آن پست فطرتِ رذل بر بیاید و کمکم کند.

- بهت اطمینان می دهم که چشم فرامرزی دنبالِ دخترش نیست. پدرت حق دارد. مطمئن باش حتی اگه دو دستی سپیده را تقدیمش کنی، او را با خود نخواهد برد. این حرفها را می زند تا وادارت کند در مقابلش تسلیم شوی و از دار و ندارت بگذری. کوتاه نیا و نگذار آنچه که حق تو و سپیده است، نصیب آن گرگهای گرسنه شود.

نگاه کنجکاوش را به صورتم دوخت و با تعجب پرسید:

- تو از کجا با اطمینان این حرف را می زنی رکسانا؟

وقتش نبود که این موضوع را مطرح کنم، از این که نسنجیده بی گدار به آب زدم پشیمان شدم و گفتم:

- الان نمی توانم دلیلش را بهت بگویم، اما شاید وقتی ماندانا را برگرداندم در این مورد باهات صحبت کنم. باز هم ممنون. به زودی دوباره می بینمت.

دستش را سد راهم کرد و گفت:

- حرفی که زدی کنجکاوم کرد. تا دلیلش را نگویی، نمی گذارم از این در بیرون بروی. من باید بدانم آن نامَرد چه نقشه ی شیطانی را در سر می پروراند.

- همان طور که خودت گفتی ماندن من در اینجا جایز نیست. باید زودتر ماندانا را بردارم و بروم. تنها چیزی که می توانم بهت بگویم این است که وقتی فرامرزی آن بَلوا را در خانه ات به پا کرده بود و من ناچار شدم آنجا را ترک کنم، سر کوچه منزلتان معشوقه اش را در ماشینش دیدم. برای این که از کارشان سر دربیاورم، نیم ساعتی آنجا ایستادم و باهاش کلنجار رفتم تا بهش بفهمانم راه غلطی را در پیش گرفته. آن وقت این او بود که بی هوا شوهرت را لو داد و بهم فهماند اصلاً قصد فرامرزی گرفتن سپیده نیست، بلکه فقط چشمش دنبال خانه و سهام کارخانه است و خودش آه در بساط ندارد.

خط رنج به چهره اش شیار زد. خشم و غضبی آمیخته با نفرت گونه های رنگپریده اش را گلگون ساخت و گفت:

- پس آن علف هرزه را هم با خودش آورده بود. تو از نزدیک دیدیش؟ راست بگو شناختیش یا نه؟ چون من همان یک نظر که دیدمش، خیلی به نظرم آشنا آمد.

- بیشتر از این ازم نپرس، چون نمی توانم جوابت را بدهم. بقیه اش باشد برای بعد. الان وقت تنگ است. سر فرصت با هم صحبت می کنیم.

- پس کاش اصلاً مطرحش نمی کردی. حالا باید یک بند به مغزم فشار بیاورم که بلکه به جا بیاورمش و بدانم آن زن کی بوده که بهت اطمینان کرده و باهات حرف شده.

سپس ماندانا را بغل کرد و گفت:

- زود برگرد عزیزم.

ماندانا سر را با دلربایی به طرفش گرداند و گفت:

- باشه عمه جون، زود بر می گردم. به بابام بگین غضه نخوره. اونجا هم نیاد دنبالم، مامانمو اذیت کنه. من می رم پیش خاله رودابه بعد می یام خونه.

- باشه عزیزم برو.

سپس خطاب به من افزود:

- یادت باشد رکسانا، اسمش را بهم نگفتی.

- اسمش چه فرقی می کند. همه ی عروسک های رنگ و روغن زده شبیه هم هستند و آن زن هم یکی از همانهاست. به همان نفرت انگیزی و پستی.

سپس شالِ کلاه دار ماندانا را به دور سر و گردنش پیچیدم و گفتم:

- مواظب باش عزیزم بیرون هوا سوز دارد.

بی تابی اش برای دیدن خانجون به پاهایش شتاب داد. از ترس برخورد با سامان، بغلش کردم و یک نفس دویدم. با وجود این که سنگینی بدنش و

ساکی که در دست داشتم نفسم را بریده بود، به هر زحمتی بود به پاهایم قدرت دادم تا توانِ حملِ آن بار عزیز را داشته باشم.

مادربزرگم جلوی در انتظار بازگشتم را می کشید. به دیدن ماندانا، دیدگانِ کم نورش، چون چلچراغی به نورافشانی پرداخت و دستهایش را برای در آغوش کشیدنش از هم گشود. ماندانا جستی زد، خود را در آغوشش جا داد، دستهایش را به دور گردن او حلقه کرد و سرمست از نوازهایش، گفت:

- امروز چند تا قصه برام می گی خانجون؟

- خانجون به قربونت. قصه ننه باباتو واست می گم تا بفهمی تو دنیا چه خبره. اول چند تا ماچ گَنده بهم بده، حظ کنم.

داخل خانه که شدیم، در را پشتِ سر بست و خطاب به من افزود:

- دزدیدیش؟

با دلخوری پاسخ دادم:

- چه حرفها می زنید خانجون. من و دزدی؟ سودابه دلش برایم سوخت و گفت برش دار ببر خانه مادرت یکی دو روزی پیش خودت نگهش دار. حالا بهتر است تا سر و کله سامان پیدا نشده، زودتر راه بیفتیم برویم.

- خب اینم مثه دزدیه. اگه وقتی فهمید خواهرش چه دسته گلی به آب داده، پا شد راه افتاد اومد خونه طوبی آبروریزی کنه چی؟

- من سامان را می شناسم. او مثلِ فرامرزی بی آبرو نیست و هرگز این کار را نمی کند. جریان رودابه را که بداند خیلی خوشحال خواهد شد. شکی ندارم تا زمان برگشتن ما از آنجا ساکت می ماند. آن موقع من خودم ماندانا را می برم تحویل سودابه می دهم.

در حالِ جمع کردن وسایلش پرسید:

- بهش گفتی آن زنِ هرزه دوستِ جون جونی خودته؟

- نه حالا وقتش نیست. گذاشتم سر فرصت در این مورد باهاش حرف بزنم. در هر صورت چه فرقی می کند. هرزه، هرزه است و اسم و فامیلش نقشی در اصلِ ماجرا ندارد.

- برای تو که دوستت این کاره بود که فرق می کند.

- شما را به جانِ رودابه قسم بس کنید. این قدر موضوع را کِش ندهید. سپس در دل به خود نهیب زدم: "تقصیر خودت است که حرف توی دهنت بند نمی شود و همه چیز را بهش می گویی. پس تحمل سرکوفتش را هم داشته باش."

از داخل صندوق خانه اش، یک دست لباسِ نو که تا آن زمان به تنش ندیده بودم بیرون آورد و گفت:

- اینو با خودم می برم تا تو جشن مولودی که واسه رودابه می گیریم بپوشم. این پولِ گوسفندم تو بذار تو کیفت اونجا بهم بده ببینم کی عرضه خریدشو داره. گمون نکنم نه طغرل نه برمک این کاره باشن، بلکه آقا رسول شوهر خدیجه خانم بتونه یه پروارشو واسم گیر بیاره، خودشم ترتیب سر بریدنشو بده. فامیل به چه درد می خوره. صد رحمت به غریبه.

ماندانا چادرش را کشید و پرسید:

- سر کی رو می خوان ببرین خانجون؟

- سر یه بع بعی چاق و چله رو که دل و جیگرشو بدم خوشگل ناز نازی خودم بخوره.

- از سرِ بع بعی خونم می آد؟

- خب یه کمی باید بیاد دیگه.

پا به زمین کوبید، لب ورچید و گفت:

- نه نمی خوام، گناه داره. نمی ذارم سرشو ببرین.

خانجون نگاه پر ملامتش را متوجه من کرد و گفت:

- این بچه رو چه جوری بار آوردین که هنوز نمی دونه اون گوشتی که با اون لذت ملچ مُلوچ می کنه می خوره، از کجا می یاد. که حالا داره واسه گوسفند، دل می سوزونه. بچه باید از اول با جربزه باشه، همه چی رو بدونه تا یه دفه از دیدنِ سر بریده حیوون از گوشت خوردن بیزار نشه.

- حالا چه لزومی دارد ماندانا این صحنه را ببیند. خیلی از بزرگتر ها هم طاقتِ دیدنِ سر خون آلود حیوان را ندارند.

پوزخندی زد و گفت:

- البته بزرگترای ناز نازی مثِ تو آره، ولی طوبی و طیبه از همون بچگی هر وقت پدرشون گوسفند قربونی می کرد وامی ستادن سر بریدن و پوست کندنشو تماشا می کردن و با لذت گوشت کباب کردشو هم می خوردن. اصلاً آخ هم نمی گفتن.

- دلهره و اضطراب قلبم را به تلاطم افکند. خانجون هنوز سرگرم جمع آوری وسایلی بو د که همراه آوردنشان اصلاً لزومی نداشت. بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:

- شما را به خدا بس کنید. من دلم شور می زند. زودتر راه بیفتیم. این همه رخت و لباس را برای چه همراه می برید. مگر چند روز می خواهید آنجا بمانید؟

- هر چقدر که لازم باشه. من واسه سلامتی ش نذر مولودی دارم. به گمونم طوبی هم سفره حضرت ابوالفضل نذر کرده، یه جشن هم باید واسش بگیریم این خودش یه هفته طول می کشه. بهت گفتم چند دست لباس بیشتر بردار، لازم می شه.

- وای اگر این قدر طول بکشد. سامان دیوانه می شود می آید سراغ ماندانا آبروریزی می کند. اگرم نیاید همه بو می برند که چرا داماد مادرم آن طرفها پیدایش نیست.

- بگو رفته زنجان. این که کاری نداره. زبونت که درد نمی گیره. خب من حاضرم بریم. بچه را بسپار به من، تو ساکها رو بردار.

- چشم خانجون.

ماندانا که اولین بار بود سوار اتوبوس می شد، در یک جا آرام نمی گرفت. دلش می خواست به همه جایش سرکشی کند. با کنجکاوی به آنهایی که دست به حلقه های بالای سقف گرفته و ایستاده بودند می نگریست. با لذت در آغوشِ من به جست و خیز می پرداخت و قهقهه شادی سر می داد.

خطاب به خانجون که محکم دستش را گرفته بود تا نگذارد برخیزد و در بین جمعیت وول بخورد گفت:

_می بینی این ماشین چقدر بزرگه. آخه پس چرا ماشین بابام اونقدر کوچیکه؟ باید بهش بگم یه دونه از اینا بخره؟

توی ذوقش زد و گفت:

_ساکت بچه. مگه بابات شوفر اتوبوسه. اون کراواتی قرتی رو چه به اتوبوس سواری.

به مقصد که رسیدیم، ماندانا با بی میلی پیاده شد. خانجون دستِ او را گرفت، جلوتر و با فاصله از من به راه افتاد. ساکهایی که به دست داشتم سنگین بود و حملشان نفسم را بند می آورد. گاه می ایستادم تا نفسی تازه کنم و انگشتانِ خسته ام را ورزش دهم.

مادربزرگ سر به عقب برگرداند و گفت:

_راه بیا، جون نداری سه تا ساکِ کوچولو را تو خیابونِ صدمتری دست بگیری.

ماندانا دست او را رها کرد، به طرفم دوید و گفت:

_یکی شو بده من بیارم مامی. تو خسته شدی. اگه بابا باهات قهر نبود، الانه مارو با ماشینش تا اینجا می آورد، نمی ذاشت تو خسته بشی . زودتر باهاش آشتی کنی بهتره ها .

_البته که بهتر است. فقط یادت نرود قول دادی به کسی نگویی که با پدرت قهرم.

_نه یادم نرفته. کدومشو می دی من بیارم؟

_هیچ کدام. اینها برای دستِ تو بزرگ است.

برمک از پشتِ سر صدایم زد و گفت:

_سلام رکسانا. چه عجب این طرفها. نکند راه گم کردی. چه خبر است؟ چقدر بار و بندیل داری.

خانجون چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

_سلام به روی ماهت که لااقل طرفهای خونه خودت آفتابی شدی. یه بارم طرفای خونه مادربزرگت ابرا رو پس بزن، آفتابی شو.

_وای ببخشید من شمارو ندیدم. سلام.

_یعنی این قدر کوچولو شدم که به چشم دیده نمی شم. خبرداری مادرت اینا امشب راه می افتن می یان تهرون؟

برمک یکه خورد و پس از کمی مکث پاسخ داد:

_شما از کجا می دونین؟! هنوز که بابک خبر نداده؟

_خاله طیبه ت اومد خبرمون کرد. مژده بده زبونِ رودابه باز شده، عینِ بلبل چهچهه می زنه. من و رکسانا واسه همین شال و کلاه کردیم با باروبندیل اومدیم که واسشون گوسفند قربونی کنیم.

برمک بهت زده نگاهش کرد. در لبهای نیمه بازش کلمه آه بی صدا بود. خانجون بی آنکه دلیل تغییر حالتِ چهره اش را بداند با تعجب پرسید:

_چیه چرا ماتت برده؟ نکنه بلد نیستی ذوق کنی؟

برمک به خود آمد. به زور لبخندی برلب نشاند و برای رد گم کردن با لحنی آمیخته به شوخی گفت:

_چرا خانجون بلدم. می خواهید از خوشحالی ریسه بروم؟

_نمی خواد ریسه بری. یه کلام بگو الهی شکر. این حرف که زبونتو نمی سوزونه. امون از جوونای این دوره زمونه که اصلاً عاطفه و محبت سرشون نمی شه. فقط دنبال قرتی بازی خودشون هستن و هیچ چی دیگه واسشون مهم نیس.

زیر لب گفت:

_الهی صد هزار مرتبه شکر.

سپس خم شد. ساکها را از دستم گرفت و گفت:

_خسته نباشی رکسانا. سامان کجاست؟ هنوز آشتی نکردید؟ بابک بهم گفت که چی شده.

آهی کشیدم و گفتم:

_فعلاً میانه مان شکرآب است. سر جریان داریوش و سفرم به زنجان غضب کرده. لابد بابک جریان رو بهت گفته؟

_ای یه چیزهایی بهم گفت. عزیز خبر دارد؟

_نه قرار نیست بداند. مبادا به کسی چیزی بگویی. ماندانا را هم ازم گرفته پیش خواهرش نگه داشته. امروز این قدر به سودابه التماس کردم تا توانستم راضی اش کنم با خودم بیاورمش اینجا.

کلید را در قفلِ در چرخاند و گفت:

_بفرمایید خانجون. خانه حسابی بهم ریخته است. این قدر درس دارم که فرصت نکردم تمیزش کنم. خجالت می کشم بیایم تو.

مادربزرگ وارد ساختمان شد. با ترشرویی در حالی که سر را به علامت تأسف تکان می داد نظری به اطراف افکند و گفت:

_بایدم خجالت بکشی مرد گُنده. پس طوبی چی یاد بچه هاش داده. همه تون ناز نازی و دست به سینه بار اومدین و هیچ کاری ازتون برنمی یاد. وای این مطبخ چقدر به هم ریخته س. این همه دیگ و قابلمه، ظرفِ نَشُسته اینجا چه کار می کنه؟ اگه مادرت دو سه روز دیرتر می اومد، لابد می رفتی از در و همسایه ظرف قرض می گرفتی. خدا رحم کرد من و رکسانا اینجا پیدامون شد، وگرنه فردا آبرو برامون باقی نمی موند. مواظب ماندانا باش تا ما دست به کار شیم گند کاریهای تو رو جمع و جور کنیم . بعدش برو از خدیجه خانوم بپرس آقا رسول کی می یاد خونه، من کارش دارم.

_چی کارش دارید؟ به خودم بگویید، تا پیغامتان را بهش برسانم.

با لحن تندی پاسخش را داد:

_لازم نکرده. خودم زبون دارم، وکیل وصی نمی خوام. عجب بچه تُخسی هستی تو. وروجک واسه من آدم شده.

سپس سرگرم تاکردن چادرش شد. برمک با لحن متفکرانه ای از من پرسید:

_واقعاً رودابه به حرف افتاده؟ یعنی ممکن است همه چیز یادش باشد؟

_امیدوارم. این آرزوی همه ی ما بود که رودابه مثل اولش سلامت شود. مگر تو خوشحال نیستی؟

پلکِ چشمهایش را به هم زد. به حلاجی آنچه در مغزش می گذشت پرداخت و پاسخ داد:

_البته که خوشحالم. خطاهای دوران کودکی قابل اغماض است، مگر نه رکسانا؟

_برای چه می پرسی؟ کدام یک از ما در بچگی خطا کردیم؟

از بیان جمله ای که بی اختیار از دهانش بیرون پریده بود پشیمان شد و گفت:

_منظوری نداشتم. همین جوری پرسیدم.

در حالی که نگاهم را مستقیم به چهره اش دوخته بودم، گفتم:

_شرطش این است که وقتی انسان پی به خطایش برد، اقرارش کند و نگذارد عواقبِ بدی به دنبال داشته باشد. هر وقت به گذشته فکر می کنم می بینم با کمی فکر می توانستیم از بروز خیلی از حوادث بعدی جلوگیری کنیم، ولی ما خیلی راحت تسلیم سرنوشت مان شدیم، آن موقع تو و رودابه بچه بودید. آن طفلکی مغزش همان طور بچه ماند، اما تو بزرگ شدی. حادثه دلخراشِ مرگِ رامک که شما دو نفر شاهدش بودید، ضزبه بزرگی به خانواده ما زد. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می کنم تنم می لرزد و به خودم می گویم شاید اشتباه شده. می فهمی چه می گویم برمک؟

پاسخم را نداد. انگار در عالم دیگری سیر می کرد. شاید در مرور گذشته به خطوط انحرافی رسیده بود، به خطوطی که در ترسیمش نقشِ اول را به عهده داشت.

ساکت نماندم و افزودم:

_بارها از خودم پرسیده ام. چه بسا اگر آن شکاف بین خانواده ما و عمو سیف اله بوجود نمی آمد و شهروز قاتل رامک نبود، پدرمان هنوز زنده بود و آن طور ناغافل از دنیا نمی رفت. آقاجان را فقط مرگ رامک نکشت، بلکه از غصه دق کرد. خودت می دانی که دو برادر چقدر به هم وابسته بودند. جلوی بعضی اتفاقات را نمی شود گرفت. بخصوص اگر خطایی در کار باشد.

کلام برنده اش چون کارد تیزی جمله ام را قطع کرد:

_منظورت از این حرفها چیست؟ سر در نمی آورم. اصلاً نمی فهمم چه می گویی. شهروز قاتلِ رامک است. خودم به چشمم دیدم. هنوز آن صحنه را به وضوح یه یاد دارم. هر کس بهت گفته غیر از این است، بشنو و باور نکن.

_من نگفتم که دروغ می گویی، ولی باید دید رودابه چه می گوید. صحنه سقوط رامک بزرگترین نقطه عطف زندگی خواهرمان است و شوکی که در آن حادثه بهش وارد شده، چیزی نیست که فراموش کرده باشد.

وحشت و هراس را در دیدگانش نمایان دیدم. با صدای لرزانی پرسید:

_تو مطمئنی که فراموش نکرده؟!

خانجون طبق عادت صدایش را روی سرش گذاشت و گفت:

_چیه، چه خبرتونه؟ چرا معرکه گرفتین. کی گفته فقط من کار کنم و شما دو تا ول بگردین. ببینم برمک ، مگه بهت نگفتم مواظب ماندانا باش. این که همش دور و بر من می پلکه و نمی ذاره کارمو بکنم. بیا بگیرش. تو هم رکسانا بیا این ظرفها رو آب بکش. اون عمه ورپریده ت هم که فقط موقع پلوخوری پیداش می شه و وقت کار غایبه. بدو برمک برو دنبالش بهش بگو بیاد که هزار تا کار سرمون ریخته . بلکه شوهرشم خونه باشه بیاد با ماشینش تو رو ببره خرید. طیبه هم که می خواد شش ماه دیگه دختر شوهر بده انگار شق القمر کرده، از حالا دور و بر خودشو قُرق کرده تا حرف می زنیم می گه سرم شلوغه، وقت ندارم. دور اون یکی رو خط بکش ، بذارش به حالِ خودش. آقا رسول یادت نره. صداش کن بیاد بفرستمش یه گوسفند پروار واسه قربونی پیدا کنه. اصلاً می فهمی زبون باز کردن رودابه یعنی چی؟ یعنی روشنی دلِ همه ی ما.

خانجون یه بند حرف می زد و زبانش مکثی نداشت. برمک بهانه گریز را یافت. دستِ ماندانا را گرفت و همراهش برای انجام فرمان های مادربزرگش از خانه بیرون رفت.

زبانِ تلخ خانجون به شیرینی عسل بود و با فرمانهای قاطعانه اش همه را به کار وا می داشت. آقای فتحی همراه برمک برای خرید میوه و آذوقه رفت. نوید و فرید که دیگر از شیطنتهای دوران کودکی شان اثری باقی نمانده بود و پشتِ لبهایشان به سبزی می زد، دست به فرمانش بودند.

عمه ناهید زمزمه کنان و بشکن زنان سرگرم نظافتِ خانه شد. گاه در میانِ زمزمه هایش ساکت می شد، آهی می کشید و می گفت:

_جای برادر خدا بیامرزم خالی که آن طور غصه بی زبانی رودابه را می خورد.

آقا رسول گوسفند پرواری خرید و آن زبان بسته را با طناب به تنه درختِ تنومند و سالخورده ته باغچه حیاط بست.

هر وقت زنگ در به صدا در می آمد، دلم هُری فرو می ریخت و می ترسیدم سامان باشد که به قصد آبروریزی و بردن دخترش آمده است.

ماندانا سرش به بازی با حیوانِ آماده ذبح گرم بود. با زبانِ شیرین کودکانه دلداری اش می داد و می گفت:

_من نمی ذارم سر تو برن. غصه نخور. قول می دم تو رو ببرم خونه خودمون پیشِ فیدل، باهاش دوست بشی.

آخرِ شب حمید پسر خدیچجه خانوم خبر آورد که کیخسرو همسر آزیتا تماس گرفته و اطلاع داده که آزیتا همراه سایر مسافرین چند ساعت پیش با قطار از مشهد حرکت کرده اند و فردا ساعت یازده صبح به تهران خواهند رسید.

آقای فتحی داوطلب شد و گفت:

_من خودم می روم دنبالشان.

خانجون به تکاپو افتاد و گفت:

_وای خدا. لابد فردا کلی نهار مهمان داریم. باید صبحِ زود از خواب پاشی رکسانا.

عمه ناهید گفت:

_شما زحمت نکشید. من خودم یک دیگ باقلاپلو با مرغ درست می کنم می آورم دور هم بخوریم.

_اون یه دیگ تو که همه رو سیر نمی کنه. ما خودمونم باید یه چیزی درست کنیم.

خانه که خلوت شد و همه به خانه هایشان بازگشتند. ماندانا زیر کرسی در آغوشم به خواب رفت، اما من هرچه کردم نتوانستم چشم برهم نهم. برمک هم ناآرام بود و از این سو به آن سو می غلتید. به راحتی می توانستم افکارش را بخوانم و بدانم به چه فکر می کند. آنچه که در مغزش می گذشت، برای من چون روز روشن بود.

با خودش و ما چه کرده بود؟ به خود اجازه نمی دادم در آن قضیه حسرتِ به هم خوردنِ نامزدی ام با داریوش را بخورم. چون اکنون که زندگی ام در مسیر دیگری افتاده بود، اندیشیدن به آن مسأله را گناه می دانستم ، اما سرنوشت بابک و شیرین چی که هر دو به هم وفادار مانده بودند؟

اگر واقعاً این خطا از برمک سرزده باشد، چطور توانسته این همه سال پاسخ عذابِ وجدانش را بدهد؟ نه این امکان ندارد. حتماً من اشتباه می کنم.

صبحِ جمعه بود. جنب و جوشِ همسایه ها دیر آغاز می شد. اما خانجون با سر و صدا برخاست و باعث بیداری بقیه شد.

_بلند شید تنبلها. انگار یادتون رفته کلی کار داریم.

برمک خمیازه ای کشید و گفت:

_من دیشب اصلاً خوابم نبرد و تازه می خواهم الان بخوابم.

به طرفش توپید:

_یعنی چه! تو که همه چیزت وارونه س. فرق روز و شب رو نمی دونی. الان که وقتِ خواب نیس. بجنب.

ماندانا دیدگانِ نیمه خوابش را از هم گشود، سراسیمه در بستر نشست و پرسید:

_بع بعی کجاست خانجون، نکنه سرشو بریدین؟

_نه حالا زوده. هر وقت خاله رودابه رسید سرشو می بریم.

_ من نمی ذارم این کارو بکنین. آخه بهش قول دادم ببرمش پیشِ فیدل. نه نمی ذارم.

_پاشو بچه. تو چه می دونی چه خبره.

دیری نگذشت که خدیجه خانوم و پسرش حمید به کمک مان آمدند و خانجون دوباره مَثلِ صد رحمت به غریبه را به میان کشید.

آقای فتحی برای آوردن مسافرین به ایستگاه راه آهن رفت، فرید و نوید برای این که ماندانا شاهد سربریدن آن حیوان نباشد، او را با خود به گردش بردند.

برمک کلافه بود. به بهانه های مختلف از خانه بیرون می رفت و کمتر دور و برمان آفتابی می شد

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه ldvpx چیست?