رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 20 - اینفو
طالع بینی

رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 20

سر برداشتم و نگاهش کردم.گونه های صورتی رنگش گًل انداخته بود.برق چشم های مشی جذابش،برق نگاه آمیخته به عشق سامان را در زمان مهربانیهایش به یادم میآورد.

با شیفتگی چشم به او دوختم و گفتم:

-چقدر خوشگل شودی عزیزم.

روی زانویم نشست و با طنازی گفت:

-خوب توهم یکی از اون لباس خشگلهاتو بپوش که مامان قدسی واست آورده.

-ولی ما که قرار نیست برویم مهمانی.

قطرات درشت اشک چون دانه های از هم گسسته ی مروارید یکی پس از دیگری بر روی گونه هایش غلطید و با سر سختی تکرار کرد:

-چرا قراره.اخه برای چی نباید بریم.به جون تو قسم میخورم که به بابا بگم من چقدر گریه کردم تا تو راضی شودی بریم اونجا.اخه نمیشه که همه برن،ما بمونیم.

-چه عیبی دارد؟با هم میرویم از لبنیاتی سر کوچه،پفک و آلاسکا میخریم.

با صدای گرفته ای گفت:

-اگه بخری میندازمش دور.تو مامان بدی هستی.تو منو دوست نداری.میخوام برم پیش بابا،دیگه نمیخوام پیشت بمونم.

بهانه گیری ش که شروع میشد،آرام کردنش امکان نداشت.خانجون سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید:

-باز که این بچه نحس شد.چه کارش کردی رکسانا؟

با عجز و درماندگی پاسخ دادم:

-می خواهد برود پیش پدرش.هر کاری میکنم آرام نمیگیرد.

-خوب برو از خونه ی خدیجه خانم زنگ بزن به سودابه بگو بیاید دنبالش.بس که جیغ زد گوشامون کار شد.

گیسوان پر پیچ و تابش را از روی صورتش کنار زد،با طنازی سر را یک وری کج کرد و گفت:

-اگه مامی نیاید،من نمیرم.

-ای پدر سوخته تو که میدونی اون نمیاد.خوب بلدی یه بهونه ردیف کنی.این لباس پلو خوری چیه تنت کردی؟

-میخوام بیام خونه ی عمه ناهید،نمیشه که همه برن ما بمونیم.

خانجون رو به من کرد و گفت:

-بلند شو رکسانا،بلند شو این قدر خون به دل این بچه نکن.اونجا خبری نیست که تو نمیخوای بیای.از خونه ی سیف الله رفتن که بدتر نیست.این بچه هم حق داره،وقتی میبینه همه دارن میرن به غیر از خودشو مادرش،خوب دلش میگیره.

-اخه خانجون...-

اخه نداره پاشو.اون موقع که از روی نادونی کاسه ی قیمتی خوشبختی تو زدی زمین دو نصفش کردی،باید فکر این روزا رو میکردی،نه حالا.از چی میترسی؟از اینکه اون کاسه ی بند زده دوباره بیفته روی زمین و این دفعه دیگه قابل بند زدن نباشه؟

عزیز که آخرین جملهاش را شنیده بود گفت:

-شما نصف جونم کردید.معلوم نیست این دختر چه دسته گلی به آب داده که مرتب بهش نیش و کنایه میزنید.

-میخواستی چی کار کنه،اون موقع که شوهرش قربون صدقه ش میرفت،می گفت پیف پیف.حالا که محلش نمیذاره عزیز شده.

ماندانا با دلخوری جوابش را داد:

-مامی هیچ وقت به بابا نمیگفت پیف پیف.

همه خندیدند.بابک گفت:

-تکرار این حرفها چه فایده ای دارد.بلند شو رکسانا.این بچه نحس شده،اگر نیایی تا آخر شب امانت را خواهد برید.مطمئن باش آنجا خبری نیست و مشکلی پیش نخواهد آمد.از آن گذشته بعد از این خانواده ی عمو سیف الله جوزی از مهمانیهای فامیلی خواهند بود و تو نمیتوانی در خانه ات را به روی آنها ببندی.پاشو زودتر حاضر شو،دیر میشود.

ماندانا دامنم را چسبید و گفت:

-پاشو مامی،قول میدم اگه عمو داریوش اونجا بود به بابا نگم دیدمش.اخه مگه اون چی کار کرده که بابا دوستش نداره؟

بابک با لحن آمرانه ای گفت:

-پاشو،بیشتر از این بچه رو کنجکاو نکن.ما هم معطل تویم.زودتر حاضر شو.رفتن به منزل عمه ناهید بدتر از رفتن به منزل عمو سیف الله نیست.

خانجون با صدای بلند فریاد کشید:

-حیا کن دختر مگ نمیبینی دخترت تی تیش مامانیهاشو پوشیده،حاضر یراق منتظر توست.

تصمیم گیری برایم مشکل بود.نمیدانام چرا دلم شور میزد و نیرویی مرا از حضور در آن مهمانی منع میکرد،اما فقط یه نظر نگریستن به چهره ی معصوم و گونههای مرطوب ماندانا با آن لباس نو و چکمه های براقی که پوشیده بود،فرصت اعتراض را ازم گرفت.

با بی میلی برخاستم و گفتم:

-کاش میگذاشتید به حال خودم باشم.

عزیز آهی کشید و نالید:

-انگار قسمت من این است که حتی یک روز خوش در زندگیم نبینم.تازه داشتم دلم را به سلامتی رودابه خوش میکردم که از یک طرف غصه ی تو بلای جانم شد و از طرف دیگر آن بی آبرویی که برمک به بار آورده.

برمک که هنوز مغضوب عزیز و بابک بود،حتی این جرات را در خود نمیافت که سربلند کند و به آن دو بنگرد،دستهایش را به حالت عصبی در هم قلاب کرد و جیکش در نیامد.

اشکهایم چون الف هرزی که بی هیچ نیازی به بذرفشانی میروییدند،بدون هیچ تلاشی از چشمه جوشیدند و بر روی گونههایم جاری شدند.نگاهم را به نقطه ی نامعلومی دوختم و از ته دلم گفتم:

-آخر چرا،چرا سامان این بلا را سرم آوردی.هرگز فکر نمیکردم این قدر ظالم باشی و بدون هیچ مدرکی بی گناه محکومم کنی

 :-)

 

ماندانا از شوق بال در آورده بود. تا سر کوچه یک نفس و بدون مکث دوید. به پیچ شمیران که رسیدیم ، ایستاد اشاره به ایستگاه اتوبوس کرد و گفت:

_من دوست دارم سوار اون ماشین گُندهه بشم، خواهش می کنم مامی، قول می دم به بابا نگم با چی رفتیم خونه عمه ناهید.

نه این روش درست نبود، به این ترتیب امکان داشت عادت به دروغگویی کند و بعد از این کمتر حرف راست از زبانش بشنویم.

دستش را گرفتم و گفتم:

_نه، چه عیبی دارد. بهش بگو. اتوبوس سواری که عیب نیست. وقتی که خودش با ما نیست، با هر وسیله ای که بقیه بروند، ما هم می رویم.

سر ذوق آمد. از هیجان گونه هایش گل انداخت و پرسید:

_پس می تونم بهش بگم چقدر از اتوبوس سواری خوشم می آد؟

_البته، حتماً بهش بگو. قول بده آنجا هم دختر خوبی باشی و در مورد عمو داریوش هم حرفی نزنی.

_اگه خودش اونجا بود چی؟

_اصلاً چیزی نگو که بقیه بفهمند قبلاً او را دیدی.

چاره ای نبود باز هم داشتم تشویقش می کردم به حربه دروغگویی متوسل شود و واقعیت را از دید دیگران پنهان کند.

انگار خاطره ها به دور دیوارهای رنگ و رو رفته ساختمانِ منزل عمه ناهید می چرخیدند و منتظر رسیدن ما بودند، تا یکی پس از دیگری از دیوار بالا بروند و همراهمان وارد خانه قدیمی پدرم شوند.

تلخ و شیرین هایش با فاصله از هم حرکت می کردند. صفِ شیرینی هایش دراز بود، اما به زمانِ کودکی و نوجوانی بر می گشت، ولی صف تلخی هایش با وجود کوتاهی عمق بیشتری داشت و یادآوری هر ثانیه و دقیقه اش، چون جان کندن با عذاب بود.

نگاه هایمان لبِ حوض و کنار باغچه درست به همان نقطه ای خیره ماند که به خاطره تلخ مرگ آقاجان در ذهن مان جان می بخشید. خاطره ها عجول بودند و همیشه قبل از رسیدن ما به منزل عمه ناهید، در آنجا کمین می کردند و انتظار آمدنمان را می کشیدند.

چراغ های سالن پذیرایی طبقه بالا روشن بود. عزیز خطاب به بابک گفت:

_به گمانم ما دیر کردیم و بقیه مهمانها قبل از ما آمده اند.

فرید پسر بزرگ آقای فتحی که در را به رویمان گشوده بود، گفت:

_خیلی وقت است دایی سیف اله اینا آمدند.

خانجون سر تکان داد و گفت:

_چه کنیم دیگه. این بچه تنبل ها دیر حاظر شدن.

می دانستم اشاره اش به من است. به رویم نیاوردم. دستِ ماندانا را محکم در میان دستم فشردم تا قوتِ قلب بگیرم و از پله ها بالا بروم.

صدای گفت و گوی دسته جمعی حاضرین تا طبقه پایین به گوش می رسید. پا به روی سومین پله که نهادم، صدای داریوش به وضوح شنیدم که داشت می گفت:

_باور کنید آقای فتحی، همیشه فکر می کردم یک پای این قضیه می لنگد، اما نه تا به این حد که حالا می شنوم.

قلبم چون تیری از ترکش رها شد و سینه ام را هدف قرار داد: " او اینجا چه کار می کند؟ مگر قزوین نبود؟ حالا تکلیفِ من چیست؟ اشتباه کردم نباید می آمدم. "

پاهایم همانجا بر روی پله سوم چسبیدند و قدم به جلو بر نداشتند. بابک که پشتِ سرم حرکت می کرد، پرسید:

_چرا ایستادی برو؟

سر به عقب بر گرداندم و با لحنِ مصممی گفتم:

_من و ماندانا بر می گردیم خانه.

با تعجب گفت:

_که چی بشه، فقط به خاطر این که داریوش اینجاست؟ تو از چی فرار می کنی، از احساسی که دیگر وجود ندارد یا از ترسی که از سامان داری؟

_بهتر است برگردم بابک، خودت دلیل این فرار را می دانی. نمی خواهم بی جهت باز بهانه دست سامان بدهم و وضع را از این هم بدتر کنم.

با فشار دستهای قوی و محکمش مرا به جلو راند و گفت:

_مسخره بازی را بگذار کنار. قدم اولت اشتباه بود، بقیه اش پیشکشت.

خانجون که جلوتر از همه حرکت می کرد، سرگرم احوالپرسی با عمه ناهید که به استقبالمان آمده بود شد. راه برگشت بسته بود. احساسی وجود نداشت که بخواهم از آن بگریزم. این حساسیت را سامان به وجود آورده بود، وگرنه اکنون دیگر از نظر من او فقط پسر عمویم بود و یار و همبازی دورانِ کودکی ام.

نوبت به من که رسید، عمه ناهید چپ چپ نگاهم کرد و با تعجب پرسید:

_پس سامان کو؟ همه آمده اند به غیر از او. نکند ما را قابل ندانسته.

_اختیار دارید عمه جان. پریشب که خودش بهتان گفت امروز صبح مسافر زنجان است. معلوم نیست مأموریتش چند روز طول بکشد. سلام رساند و عذرخواهی کرد.

_حیف شد. حالا که همه ی فامیل جمعند، جایش خالی ست. دلم می خواست امشب همه دور هم باشیم. نمی دانی با چه ترفندی داریوش را از قزوین کشاندم اینجا. از صبح تلفن بارانش کردم. بهش گفتم حالا که قرار است بعد از هفت سال همه فامیل دور هم جمع شویم، خیلی حیف است که تو نباشی. بچه م حرف شنو ست. گوش کرد و آمد.

پس آمدن او کار عمه ناهید بود. در دل گفتم: " من هم که نمی خواستم بیایم. گریه و زاری آن نیم وجبی شیطان مرا بر خلافِ میلم به اینجا کشاند. "

نمی دانم عمدی بود یا سهوی، اما داریوش درست همان محلی را برای نشستن انتخاب کرده بود که در روز خواستگاریمان در آنجا نشسته بود. شاید علتش این بود که می خواست عهد و پیمانهایی را که در همین اتاق بسته شد و قول و قرارهایی را که پدرم گذاشت به یادم بیاورد.

احساس می کردم همه ی اطرافیانم چشم به ما دو نفر دوخته اند و حرکاتمان را زیر نظر دارند. کوشیدم تا خونسردی ام را حفظ کنم و از زیر نگاه کنجکاوشان بگریزم.

زن عمو عذرا در موقع بوسیدنم پرسید:

_پس چه موقع چشم ما به جمال شوهرت روشن می شود؟

_از مأموریت که برگردد، حتماً می آید خدمتتان.

عمو سیف اله گفت:

_البته وظیفه ماست که با چشم روشنی عروسی بیاییم دیدنتان. گرچه خیلی دیر شده، ولی ماهی را هر وقت از آب بگیری، تازه است.

داریوش جلوی پایم برخاست و سلام کرد. در لابلای چین های زود رس پیشانی اش حسرتی نهان بود، حسرت از دست رفتنِ فرصتِ تحقق بخشیدن به آرزویی که فقط یک جمله ی خلافِ برمک بر بادش داده بود. این کینه می ماند. حتی اگر همه می توانستند فراموشش کنند و برمک را ببخشند، او نمی توانست.

چشم همه به دهانم دوخته شده بود و منتظر پاسخم بودند. آرامش صدایم برای خودم هم تعجب آور بود.

_سلام پسر عمو جان. حالت چطور است؟

با وجود این که نگاه نافذِ حاضرین معذبش می کرد، درد و رنجش را در پشت پرده ای از لبخند پنهان ساخت و پاسخ داد:

_وقتی که بعد از هفت سال دوباره همه ی خانواده دور هم جمع هستیم چرا حالم خوب نباشد. تو چطوری دختر عمو جان؟

ابتدا به زور لبخندی بر روی لب نشاندم و پس از مکث کوتاهی آهی کشیدم و گفتم:

_من هم به همان دلیل خوبم، اما وقتی جای آقاجان و رامک را در جمع خالی می بینم، دلم می گیرد.

ماندانا دستم را کشید و کنار گوشم نجوا کرد:

_بهشون بگم من عمو داریوش رو یه بار قبلاً دیده بودم.

خدا را شکر که لااقل بعد از آن همه سفارش ، این بار قبل از فضولی ، این را ازم پرسید ، وگرنه این یکی هم قوزبالاقوز می شد و دوباره پای محاکمه و اعتراف پیش می آمد.

ابرو درهم کشیدم و با لحن تندی گفتم:

_نه ، لازم نکرده ، برو پیش رودابه بنشین.

از جمله تحکم آمیزم ترسید که مبادا او را به خانه برگردانم. مطیعانه سر تکان داد و کنار رودابه نشست.

هزاران سؤال بر لبانِ داریوش بود که جرأت پرسیدنش را نداشت.

قدرت ایستادن را از دست دادم. سرم داشت گیج می رفت. عزیز متوجه پریشانی ام شد و به مبلِ پهلو دستی اش اشاره کرد و گفت:

_بیا اینجا بنشین.

هیچ کس ساکت نبود. همه با هم حرف می زدند. شیرین و آزیتا درِ گوش هم پچ پچ می کردند. خانجون و خاله عفت خاطرات دوران جوانی شان را دور می زدند. به لحظه های خوشش می خندیدند ، افسوس گذشتنش را می خوردند و بر تلخی هایش دیده تَر می کردند. زن عمو عذرا و عزیز از دوستی و صمیمیت گذشته سخن می گفتند.

سخنان بابک و داریوش در چهاردیواری زیرزمین و حیاط خانه هایمان و بازیهای دسته جمعی دور می زد، کتک کاری ها و خون از دماغ هم راه انداختن آن دورانها که حالا دلیلش پوچ و مسخره بود، اما یادآوری اش شیرین و لذت بخش.

برخلافِ آنها من به دور خاطرات آن زمانها سیم خاردار کشیده بودم تا نتوانم از میانِ خارهایش عبور کنم و به گذشته برگردم.

شهروز با فشار پدرش ، ناچار به تحمل برمک بود ، ولی خود میلی به ایجاد این ارتباط نداشت. در یادآوری ارتباطات گذشته خاطره ها را پس می زد و علاقه ای به تجدیدشان در وجودش حس نمی کرد. چه بسا با خود می گفت: " از روی لاشه ی همه ی آنها می شود بی اعتنا گذشت ، اما آن آخری چی ؟ " آن یکی چون لکه جوهر پاک شدنی نبود و همیشه در ذهنش باقی می ماند.

عزیز با صدای آهسته و نجوا مانندی که دیگران نشنوند کنار گوشم گفت:

_چرا ساکت نشستی؟ تو هم یک چیزی بگو. زشت است. همه دارند نگاهت می کنند. از فردا هزار و یک حدیث دنبالت هست. عذرا و ناهید را که می شناسی.

_مهم نیست. هر چه می خواهند بگویند. حالا که آب از سرم گذشته ، دیگر به کم و زیادش اهمیت نمی دهم. تقصیر ماندانا بود، وگرنه من نباید می آمدم.

_حالا که آمدی، عین برج زهرمار ننشین. لااقل همرنگِ جماعت شو.

زن عمو عذرا که حواسش به ما بود، پرسید:

_مادر و دختر چی دارند با هم پچ پچ می کنند؟ اقلاً بلندتر حرف بزنید که ما هم بشنویم.

خانجون به موقع به دادمان رسید و جوابش را داد:

_وا چه حرفا. بلکه یه حرفی دارن می زنن که نخوان ما بشنویم.

سر که برداشتم، نگاه داریوش را متوجه خود دیدم. از من چه می خواست؟ چرا راحتم نمی گذاشت؟ مگر نه اینکه باعث و بانی بلایی که سرم آمده، او بود. اصلاً برای چه وسطِ هفته از قزوین بلند شده آمده اینجا تا دوباره آتش به پا کند و سامان را به جانِ من بیندازد. این دیدار چیزی نبود که بشود از سامان پنهانش کرد. حتی اگر ماندانا زبانش را نگه می داشت، من نمی توانستم بهش دروغ بگویم، چون اگر بعداً به طریقی این ملاقات رو می شد، بیشتر شک می کرد.

نگاه داریوش به من بود و صدایش بلند و رسا، و طرف خطابش بابک:

_قلمِ بی رحم روزگار در شیارزنی، خط خطی کردن و چین انداختن به چهره ها استاد است، ولی با هیچ قلمی قادر نیست به روی خاطرات شیرین دوران کودکی و نوجوانی مان خط بکشد و محوشان کند. یادش بخیر، آن روزها هرگز برنمی گردد. فقط خاطره هاست که می ماند و در هر فصلی از زندگی مان یادآوری اش شیرین و لذتبخش است.

آزیتا گفت:

_زیرزمین این خانه پر از هوای آن دوران است. هوایی در فضایش محبوس شده، حتی با باز کردن پنجره ها هم از آنجا خارج نمی شود.

شیرین گفت:

_من بارها این را حس کرده ام، حتی بعد از اینکه عمه ناهید با رنگ و نقاشی در و دیوارهایش، یادگاریهایمان را از رویشان محو کرد، به هر نقطه اش که خیره می شوم، در ذهنم به خطوطش جان می دهم و نوشته های کج و معوج مان را با آن خط های بچه گانه و انشاء زیر صفر بوضوح می خوانم. چه در اینجا چه در زیرزمین خانه خودمان که هنوز آن نوشته ها باقی ست و من و داریوش نگذاشتیم دیوارهایش را رنگ کنند.

آزیتا با لحنی آمیخته با هیجان گفت:

_وای چه جالب. دلم می خواهد یادگاریهای روی دیوارهای منزل شما را بخوانم. شاید من هم در موقع خواندنش همان حس تو را داشته باشم. البته اگر زن عمو عذرا اجازه بدهد.

عمو سیف اله گفت:

_شما هنوز همان بچه ها هستید. شاید در آینده هم در هر سن و سالی که باشید باز هم در زیرزمین این دو خانه همان حس و حال را پیدا کنید. آنجا به شما تعلق دارد نه به ما. کلیدش بالای در زیرزمین است.

شیرین به من اشاره کرد و پرسید:

_تو هم می آیی رکسانا؟

بی اراده برخاستم و گفتم:

_آره چرا که نه.

داریوش خطاب به بابک گفت:

_من و تو هم بچه های آن دورانیم، لابد یادت نرفته که قُلدرتان من بودم. بیا ما هم برویم تا اگر بچه ها شیطنت کردند، حسابشان را برسیم.

دوباره سر جایم نشستم. عزیز با صدای آهسته ای گفت:

_ادا در نیار، زشت است. بچه که نیستی. برادرهایت هم که باهات هستند. ماندانا را هم با خودت ببر.

ماندانا که زودتر از من همراه با رودابه برخاسته بود، به طرفم آمد و گفت:

_منم می خوام بیام تو زیرزمین ببینم هواش چه جوریه که از پنجره بیرون نمی ره.

دستم را در لابلای موهای پریشانش فرو بردم و در حالِ مرتب کردنشان گفتم:

_این یک اصطلاح است. منظورشان حس و هوای دوران بچگی ست. آن موقع ها اینجا منزل عزیز بود و ما بچه ها توی زیرزمین منزل خودمان و خانه عمو سیف اله می دویدیم، با هم بازی می کردیم و روی دیوارهایش یادگاری می نوشتیم.

_پس منم می تونم رو دیوارش خط بکشم؟

_نه عزیزم. حالا اینجا منزل عمه ناهید است. دیوارهایش را رنگ کرده. نه او اجازه می دهد و نه زن عمو عذرا که کسی رویشان خط بکشد.

_پس چرا عزیز اجازه می داد؟

_ما بچه های بدی بودیم و بی اجازه این کار را می کردیم. وقتی عزیز فهمید که دیگر جای سالم روی چاردیواری اش باقی نمانده بود.

در بین دو حیاط را باز کرده بودند و چون گذشته به هم راه داشت. دوباره ما بچه ها بی خیال، با شور و شوق از میانش گذشتیم و وارد زیرزمین منزل عمویم شدیم. شور و حال آن دوران ها به وجودمان برگشت، شور و شوقی همراه با مزه گسی که شیرینی هایش را با تلخی مرگ آقاجان و رامک درهم می آمیخت.

چشمه ی اشک هایم جوشید. مژه هایم را برهم زدم تا مانع فرو ریختنشان شوم. ماندانا قاطی جمع شد و من از آنها فاصله گرفتم تا به دور از هیاهویشان با غم هایم تنها بمانم.

جو زیرزمین شهروز و برمک را به هم نزدیک ساخت و موقتاً ریشه عمیق کدورت و دل آزردگی را از یاد شهروز برد.

هر کس به دنبال نوشته ها و یادگاریهای خودش می گشت و به محض یافتنش فریاد می کشید، « این خط من است. »

صدای داریوش رشته افکارم را پاره کرد:

_گریه می کنی رکسانا؟ چرا؟ نکند هنوز مشکلت حل نشده.

با صدای پر بغضی گفتم:

_مشکل من حل شدنی نیست. تصمیم عجولانه ای که برای سفر به زنجان گرفتم، شیرازه زندگی ام را از هم پاشید.

_برای چه؟! اصلاً چرا دیگر با من تماس نگرفتی. خدا می داند چقدر نگرانت بودم.

_همانطوری که پای تلفن بهت گفتم آن نامه خطاب به فرامرزی شوهر سودابه بود نه سامان. بعد از آخرین دیدارمان خیلی اتفاق ها افتاد.

_راست بگو رکسانا، من هم در این ماجرا نقشی دارم؟

_بیشتر از آن که فکر کنی. ریشه اختلاف مان وجود توست.

_اگر این طور باشد هرگز خودم را نمی بخشم. خواهش می کنم بگو چه اتفاقی افتاده.

به طور خلاصه به شرح ماجرا پرداختم و در پایان افزودم:

_یک چیزی را نباید فراموش کنی داریوش. درست است که من یک زمان عاشقت بودم و به هم خوردن نامزدیمان بدجوری بهم ضربه زد، حتی از تو چه پنهان شب و روز کارم گریه، زاری بود و تا مدتها نمی توانستم فراموشت کنم، اما حالا وضع فرق کرده و من فقط عاشقِ شوهرم هستم و تصور اینکه مرد دیگری به غیر از او در زندگی ام نقشی داشته باشد، برایم غیرممکن است، ولی افسوس که تلاشم برای اثباتش به سامان بی نتیجه است. باورش نمی شود. بخصوص حالا که کدورت قبلی بین دو خانواده از بین رفته، نسبت به این موضوع حساس تر شده. خدا می داند اگر بداند امشب تو هم اینجا بودی چه به روزگارم خواهد آورد. امکان ندارد بتوانم ذهنش را از بدگمانی پاک کنم. فکرم به جایی نمی رسد، نمی دانم تکلیفم چیست. من زندگی ام را دوست دارم. دلم به هوای خانه ام پر می کشد. هوای زیرزمین بوی بی خیالی دوران بچگی را می دهد، اما هوای خانه ام انباشته از هوای عشق و محبت است. جای من آنجاست، نه در خانه خانجون یا مادرم.

_می خواهی من باهاش حرف بزنم و ذهنش را روشن کنم.

_نه، نه هرگز این کار را نکن. دخالت تو کار را بدتر می کند. اصلاً اشتباه کردم امشب به اینجا آمدم. راستش قصد آمدن را نداشتم، ولی این نیم وجبی با گریه زاری هایش دست از سرم بر نداشت و کار را خراب کرد.

_آن نیم وجبی فضول خیلی شیرین و دوست داشتنی ست. نباید بگذارید اختلافات شما بهش صدمه برساند. هر دوی شما دچار اشتباه شدید. تو با بدگمانی ات دنبالش رفتی تا مچش را بگیری و او به تلافی آن عمل ناپسندت مرا بهانه تلافی قرار داد و بهت بدگمان شد. به پشتِ سرت نگاه کن رکسانا ببین روی دیوار چی نوشته.

به عقب برگشتم و خط ناپخته داریوش را با دیکته غلط در سن نُه سالگی بر روی دیوارش خواندم.

« رکسانا جون من آشقتم. بزرگ که بشم، می آم خاسگاری ت. »

با صدای بلند خندیدم و گفتم:

_هنوز هم عاشق و خواستگاری را با الف می نویسی؟

با صدای محزون و گرفته ای پاسخ داد:

_نه حالا دیگر هم طرز نوشتن کلمه عاشقی را یاد گرفتم و هم رسم عاشقی را از یاد نبرده ام. افسوس رکسانا، افسوس که منتظرم نماندی. آخر چرا گذاشتی به این زودی شوهرت بدهند؟ شیرین و بابک را می بینی؟ متوجه نگاههایشان هستی؟ قلب و روحشان به پاکی و شیفتگی همان زمانهاست و انتظارشان بر شیرین دارد.

با لحنِ سرد و بی تفاوتی گفتم:

_قرار نبود دوباره شروع کنی داریوش. من به پدرم قول داده بودم هرگز اسم تو را نبرم. آخر از کجا می دانستم حقیقت غیر از آن است که برمک ادعا می کند. ار آن گذشته سامان انتخاب خودم بود، نه خانواده ام.

_من به بی مهری ات عادت کردم و سعی می کنم دیگر حرفش را نزنم، ولی یک چیز را بدان حتی اگر همه ی عالم برمک را ببخشند، من هرگز نمی توانم قلبم را نسبت به او صاف کنم و ببخشمش، چون بیشترین ضربه را در این ماجرا من خوردم، ضربه ای که اثرش تا آخر عمرم باقی خواهد ماند. همانطور که تو نمی توانی هیچ مردی را جای شوهرت بنشانی، هیچ زنی نمی تواند به غیر از تو نقشی در زندگی ام داشته باشد و جایت را در دلم بگیرد. به قول شاعر:

در دل من از ازل نام تو را بنوشتند

نقش تقدیر است و کس را رخصت تغییر نیست

هرگز خبر عروسی پسر عمویت داریوش را نخواهی شنید و به جشن عروسی اش دعوت نخواهد شد و باعث و بانی شکست من برادرت برمک است.

دست بر روی گوشهایم نهادم و فریاد کشیدم:

_کافی ست، نمی خواهم بشنوم.

همهمه و غوغای داخل زیرزمین آن قدر زیاد بود که صدایم به گوش کسی نرسید. داریوش آرام گرفت و گفت:

_مرا ببخش. اصلاً نفهمیدم چطور شد که یک دفعه از کوره در رفتم و آن حرفها را زدم. لعنت به من، نباید احساساتی می شدم. قرار بود این حرفها در دلم بماند و هرگز بر زبانم نیاید.

_من به اندازه کافی گرفتارم. سعی نکن وضع را از این بدتر کنی.

_حق با توست. فراموش کن چی گفتم. یادت باشد من همان داریوشم، همان داریوش که توی همین زیرزمین به هیچ کس اجازه نمی داد از گُل نازک تر بهت حرفی بزنند. باز هم می گویم اگر فکر می کنی از دستِ من برای حل این اختلاف کاری برمی آید بگو تا قدم پیش بگذارم.

_نه داریوش، نه، اصلاً حرفش را هم نزن. همین برخوردم با تو در اینجا خودش یک مشکل بزرگ است و بعید می دانم بخیر بگذرد.

_ای کاش پایم می شکست و آن روز جلوی پایت ترمز نمی کردم. چه بسا اگر من به دادت نمی رسیدم و تو را با خود به زنجان نمی بردم، وسیله دیگری هم گیرت نمی آمد. آن وقت ناچار می شدی به خانه مادربزرگت برگردی و دست از تعقیب شوهرت برداری.

_تو که مرا می شناسی داریوش. خودت می دانی که چقدر لجباز و یک دنده ام. من برنمی گشتم و با هر وسیله ای شده خودم را به زنجان می رساندم. البته این نصفِ ماجراست، چون آن موقع بار گناهم سبک تر بود، اما وجود تو در این بازی گناهی نابخشودنی ست و سامان هرگز از آن نخواهد گذشت. من بازنده ام و این باختی ست که اشتباه خودم بوجود آورده. قصدم این نیست، ملامتت کنم که چرا خودت را قاطی این بازی کردی. در بازیهای دوران کودکیمان جراحتهای وارده از خراش روی زانو آرنج شروع می شد و نهایتش شکستگی سر یا زخمِ دست و پا بود، اما در بازیهای زندگی این قلب است که می شکند و از دستِ شکسته بند کاری برای درمانش ساخته نیست.

 

آسمان صاف و آبی بود و هوا دلپذیر و روح بخش. هلال ماه به دور از ستارگان با نمایش نیمی از زیبایی هایش نورافشانی می کرد.

ماندانا در حالی که سر بر روی شانه بابک داشت در آغوش او غرق خواب بود. به جلوی در حیاط که رسیدیم، آقای فتحی به طرف اتومبیلش رفت و گفت:

_من شما را می رسانم.

عزیز زیر بار نرفت و به تعارفهای معموله پرداخت و گفت:

_زحمت می شود. همانطور که آمدیم، همانطور هم برمی گردیم.

_چه زحمتی راه زیادی نیست. رفت و برگشتم ده دقیقه هم طول نمی کشد، دیر وقت است وسیله گیرتان نمی آید.

بابک در حالی که نگاهش به من بود خطاب به آقای فتحی گفت:

_عده ما زیاد است. همه جا نمی شویم، هوا خیلی خوب است. من بدم نمی آید پیاده روی کنم، تو چی رکسانا؟

احساس کردم موضوعی پیش آمده که می خواهد با من در میان بگذارد. عادتش بود که هروقت حرفی برای گفتن داشت، به بهانه پیاده روی با من درددل کند. دلم پر بود و هزاران حرف ناگفته بر روی لبانم سنگینی می کرد. آن روزها بابک سنگ صبورم بود و همیشه بعد از درددل با او سبک می شدم.

از پیشنهادش استقبال کردم و پاسخ دادم:

_از تو چه پنهان من می خواستم این پیشنهاد را بدهم. الان که اصلاً خوابم نمی آید. حیف نیست به جای اینکه ریه هایمان را از این هوای تازه و دلچسب پر کنیم، بوی نفت بخاری و ذغال کرسی را به خوردش بدهیم.

خانجون گفت:

_فتحی جان این دو تا دیوونه رو بذار به حالِ خودشون. همین که سرما خوردن و ریه هاشون چرک کرد، حالشون جا می آد. تازه می فهمن چی به خورد ریه هاشون دادن. من که اصلاً حالِ پیاده روی رو ندارم.

بابک که هنوز از طرف خطاب قرار دادن و سخن گفتن با برمک پرهیز می کرد، در حالی که سر به زیر داشت، به او گفت:

_بیا ماندانا را از من بگیر. فقط مواضب باش نندازیش زمین. شما با آقای فتحی بروید، ما بعداً می آییم.

منتظر شدیم تا همه سوار شوند و اتومبیل حرکت کند. سپس بعد از خداحافظی با عمه ناهید به راه افتادیم.

چند قدمی که از منزل آنها دور شدیم، بابک پرسید:

_سردت نیست؟

_نه اصلاً. اتفاقاً خیلی نیاز به این پیاده روی داشتم. وقتی پیشنهادش را دادی، خیلی خوشحال شدم.

_داریوش توی زیرزمین چی داشت بهت می گفت؟ بدجوری با هم سرگرم درددل بودید. حواست را جمع کن، با این اخلاق سامان، زیاد دوروبر پسر عمویت نپلک.

_به خاطر همین بود که نمی خواستم امشب به آنجا بیایم، ولی وقتی که آمدم صورت خوشی نداشت که خودم را برایش بگیرم. بهش کم محلی کنم و جواب سؤالهایش را ندهم.

_خب حالا چی می گفت؟

_می خواست بداند بالاخره کار من و سامان به کجا کشید. از اینکه باعث اختلاف بین ما شده، احساس گناه می کرد.

_شاید حق با تو بود که نمی خواستی امشب به منزل عمه ناهید بیایی. بعید می دانم بتوانی این برخورد را از سامان پنهان کنی. باید بهش بفهمانی که نمی توانی از ارتباط خانوادگی خودت را کنار بکشی. حالا که آشتی کردیم، آنها توقع رفت و آمد دارند. هین روزهاست که عمو سیف اله و زن عمو عذرا تصمیم بگیرند به خانه ات بیایند و برایت چشم روشنی بیاورند. این درست نیست که بخواهی جلوی آمدنشان را بگیری. این حساسیت باید ازبین برود. سامان بچه نیست. خودش باید درک کند.

پوزخندی زدم و گفتم:

_چه حرفها می زنی بابک. خودت می دانی که اصلاً حاضر نیست با من یک کلام حرف بزند. خشم او به این سادگی ها قابل مهار نیست. بعید می دانم اختلاف مان حل شدنی باشد. بخصوص با اتفاقاتی که می افتد و برخوردهایی که پیش می آید، روز به روز ریشه دارتر هم می شود.

_طفلکی داریوش مفت باخت و خیلی آسان تو را از دست داد. کینه ای که او از برمک به دل گرفته عمیق است و به این سادگی ها حتی چه بسا تا آخر عمر هم قلبش نسبت به آن پسره بی شعور صاف نمی شود.

_این را خودش به من گفت و افزود در این ماجرا او بیشتر از همه صدمه دیده و غیر ممکن است بتواند باعث و بانی اش را ببخشد.

_من بهش حق می دهم. اما به هیچ وجه اجازه نمی دهم به فکر سم پاشی در زندگی ات باشد.

_مطمئن باش چنین قصدی را ندارد. حتی ازم خواست بگذارم خودش برود پیش سامان و ذهنش را روشن کند.

_تو چه جوابی بهش دادی؟

_خب معلوم است، دخالت او کار را بدتر می کند. بیشتر از این نمی توانم اینجا دوام بیاورم و ماندانا را دور از سامان نگه دارم. حتی اگر خانجون به این زودی ها قصد برگشت به خانه اش را نداشته باشد. من ناچارم بروم، تا لااقل بعدازظهرها که او از اداره برمی گردد ماندانا را بفرستم پیشش. هر چه از این محیط و رفت و آمدهایتان با خانواده عمو سیف اله دور باشم راحت تر می توانم به هدف برسم.

_نظر من همین است. فقط خدا کند خانجون خودش پیشنهاد رفتن بدهد که ازت دلخور نشود.

_ظاهراً که به نظر می رسد اینجا خوش است و تمایلی به برگشت به خانه ندارد. حالا دیگر من شده ام کولی سرگردان و جا و مکان درستی ندارم که اختیارش دستِ خودم باشد. اینجا منزل مادرم است و آنجا منزل مادربزرگم و مکانی را هم که با عشق قدم در آن گذاشتم نمی توانم خانه خودم بنامم، چون حالا آنجا فقط خانه سامان است.

_اشتباه نکن، قدم تو همیشه روی چشم عزیز و من است.

_من نرفتم که برگردم. نه به تجملاتش چشم دوختم و نه به امکاناتش. حتی اگر آنجا آشیانه کوچکی بود، چون پرنده ای عاشقِ لانه، آشیانه عشقم می شد.

_نگران نباش بالاخره پرنده مهاجر به آشیانه اش بر می گردد.

_بگذریم. از خودت بگو. تو می خواهی چه کار کنی؟ حالا که دیگر آن مانع از بین رفته، چرا قدم پیش نمی گذاری؟

انگار منتظر همین سؤال بود، چون بلافاصله پاسخ داد:

_اتفاقاً می خواستم در مورد همین موضوع باهات صحبت کنم. من و شیرین از بچگی بهم علاقه داشتیم. درست است که هیچ وقت آن را به زبان نیاوردیم، ولی از احساسِ هم بی خبر نبودیم. از شانس بد هفت سال پیش وقتی می خواستم بهش پیشنهاد ازدواج بدهم و ازش خواستگاری کنم، آن اتفاق افتاد.

_خنده دار است. حتی داریوش هم این را می دانست. وقتی که داشت مرا ملامت می کرد که چرا منتظرش نماندم، بهم گفت «شیرین و بابک را می بینی؟ متوجه نگاه هایشان هستی. قلب و احساسشان به پاکی همان زمانهاست و انتظارشان بر شیرین دارد.»

با تعجبی آمیخته با شوق پرسید:

_واقعاً او این حرف را زد؟! پس همه متوجه شده اند. من نمی توانم قدم پیش بگذارم رکسانا. می دانی چرا؟ چون می ترسم پدرش به تلافی بهم خوردن نامزدی تو، با عروسی مان مخالفت کند.

_عمو سیف اله دلِ مهربانی دارد و خیلی با گذشت است. مگر ندیدی چه راحت گناه به آن بزرگی برمک را بخشید. تو که غریبه نیستی بابک، چه بسا اگر آقاجان خدابیامرز جای عموی مان بود به این راحتی از خطای برادرزاده اش نمی گذشت. چرا موضوع را با شیرین مطرح نمی کنی؟ شاید او مزه دهن پدرش را بداند.

_هنوز فرصت نشده. مگر چند روز از ارتباط مجدد ما با هم می گذرد. دیشب که داشت در منزلشان از ما پذیرایی می کرد دلم آتش گرفته بود. هفت سال از بهترین سالهای عمرمان را برمک به فنا برد. گاه آن قدر عصبی می شوم که می خواهم محکم بر فرقِ سرش بکوبم و انتقام سالهای از دست رفته و ناکامی هایمان را ازش بگیرم. یعنی تو این احساس را نسبت به برادرِ پست فطرتت نداری؟

_نمی خواهم فکرم را مشغول به این موضوع کنم. من آن دوران را پشتِ سر گذاشتم و زندگی ام در مسیر دیگری افتاده. حالا، آن قدر مشغله فکری ام زیاد است که دارم دیوانه می شوم. فکر مادرمان هم باش. اگر زیاد به برمک پیله کنی، به عزیز هم صدمه خواهی زد. اگر خودت نمی توانی موضوع را با شیرین در میان بگذاری، بسپارش به آزیتا. دیدی که دیشب همش داشتند با هم پچ پچ می کردند. تو که می دانی این دو تا از همان دوران بچگی جیک و پیک شان با هم بود.

_این دیگر به عهده خود توست. سعی کن امشب یک جوری از زیر زبانِ آزیتا بیرون بکشی که با هم چه می گفتند. به تو راحت تر بروز می دهد تا به من.

با یادآوری شیطنتهای ماندانا. لذتِ مادرانه ای وجودم را فرا گرفت. لبخندی زدم و گفتم:

_اگر به ماندانا واگذارش می کردی، حسابی ته توی قضیه را در می آورد و حرفی را ناگفته باقی نمی گذاشت.

_همه آتش ها از زیر سر این بلا کوچولو بلند می شود.

_شاید تا فردا غروب که تو از بازار برگردی، من رفته باشم، اما اگر بتوانم از زیر زبانِ آزیتا حرفی بیرون بکشم، یک جوری صبح قبل از رفتنت به بازار بهت می گویم.

_ازت ممنونم رکسانا. دلم برای داریوش خیلی می سوزد. این شکست بدجوری زمینش زده. نمی دانی با چه حسرتی از گذشته حرف می زد. حالا که فهمیده چه کلاهی سرش رفته و چه کسی با ندانم کاری اش این بلا را سرش آورده، بعید می دانم بتواند کمر راست کند.

_گذشتِ زمان به تدریج داروی فراموشی را در رگهایش تزریق خواهد کرد. داریم به خانه نزدیک می شویم. فرصت را از دست نده بابک. نگذار با امروز فردا کردنت همان بلا سرت بیاید که به سر من و داریوش آمد. فکرش را بکن اگر آقاجان هم شب خواستگاری به جای موافقت با عقدکنان ما، آن را موکول به پایان خدمت سربازی داریوش نمی کرد، امروز چیزی برای حسرت خوردن باقی نمی ماند. همه چیز ناگهانی و غیر مترقبه پیش می آید، تردید را کنار بگذار. تو خیلی خوب و مهربانی و از نظر من و بقیه فامیل یک همراه و همسر مسؤول و ایده آل. راستش را بخواهی باید بگویم به شیرین حسودی ام می شود.

قهقهه ای زد و گفت:

_هندوانه زیر بغلم نگذار خواهر نازنینم. کاش سامان همانطور که من شناختمت تو را می شناخت و قدرت را می دانست. با همه ی این حرفهایی که زدی و زبانی که ریختی حالا ببینم چه کار می توانی برایم بکنی.

_من قدم اول را بر می دارم، آزیتا قدم دوم را، بقیه اش با خودت. شب بخیر داماد خجالتی.

بی صدا، پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم و در تاریکی لباسهایم را عوض کردم. آزیتا جایم را کنار رختخواب خودش انداخته بود، همین که زیر لحاف خزیدم، سر را نزدیک گوشم آورد و با صدای آهسته ای پرسید:

_باز شما دو تا چه نقشه ای داشتید می کشیدید که ما غریبه بودیم؟

_ای خواهر جان. من اگر نقشه کشی بلد بودم برای خودم نقشه می کشیدم که زندگی ام پا در هواست. از من و تو گذشته. باید زودتر فکری به حال بابک کنیم. این پسر به جای اینکه به فکر خودش باشد، همش به فکر ماست.

_تو که وضعت بد نیست. داریوش که هنوز واله و شیدایت است و اصلاً عینِ خیالش نیست که تو شوهر کرده ای.

_این حرف را نزن آزیتا. یک زن شوهردار که یک بچه چهار ساله گرگ و زِبل به دُمش بسته به چه دردش می خورد. من اگر خیلی زرنگ باشم همین که بتوانم دلِ سامان را بدست بیاورم و بهش بفهمانم فکر و ذکرم اوست خیلی هنر کرده ام. امشب یک چیزی دستگیرم شد. نمی دانم حدسم درست است یا نه؟

به طعنه گفت:

_تو که سرت یک جای دیگر گرم بود، پس چه جوری یک چیزی دستگیرت شد؟

_من سرم هیچ جا گرم نبود. اتفاقاً هوش و حواسم خوب کار می کرد. حتی داریوش هم متوجه نگاههای معنی دار شیرین و بابک شده بود. یعنی تو متوجه نشدی؟

_من مثلِ تو و داریوش بیکار نبودم که دیگران را بپایم. تازه شما دو تا چقدر عقب افتاده اید که حالا متوجه این نگاهها شدید، گرچه حق هم دارید، چون آن موقع ها آن قدر غرق احساس خودتان بودید که دیگران را نمی دیدید. خُب چه عیبی دارد نظر بازی کنند. هر دو جوانند و از همان زمان بچگی، چشمشان دنبال هم بوده.

خودم را به ندانستن زدم و گفتم:

_راست می گویی؟! تو مطمئنی آزیتا یا شوخی می کنی؟

_چرا شوخی، نگو که این قدر خنگی که نفهمیدی. شیرین اگر بابک را دوست نداشت که تا حالا شوهر کرده بود. ببین طفلکی چند سال به پایش نشست و ناامید نشد.

به رویم نیاوردم که داشت به من طعنه می زد و پرسیدم:

_خودش بهت گفت یا تو حدس می زنی؟

چشمهایش در تاریکی برق زد. زیر لحاف جا به جا شد، خودش را به من نزدیکتر ساخت و پرسید:

_راست بگو جنسِ خراب، بابک مأمورت کرده زیر پا کشی کنی و ازم حرف بکشی؟ اگر راستش را بگویی زودتر به هدف می رسی. این برادر خجالتی ما پس کی می خواهد خودش به زبان بیاید.

_خب چه فرقی می کند او خواسته باشد یا من؟

_خیلی فرق می کند. اگر یادت باشد از اول هم من و شیرین خیلی به هم نزدیک بودیم و همیشه حرفهایمان را به هم می زدیم. طفلکی از همان موقع حتی قبل از رفتن بابک به سربازی منتظر بود بلکه او به زبان بیاید و ازش خواستگاری کند، با وجود این هیچ وقت این برادر تودار ما احساسش را بروز نداد، شیرین همیشه این اطمینان را داشت که علاقه اش دو طرفه است، بعد از این که همه چیز بهم ریخت و بین دو خانواده فاصله افتاد، باز هم به این نشست که شاید یک روز این کدورت رفع شود و او به آرزویش برسد. حالا دیگر بسته به همت بابک است که زودتر قدم پیش بگذارد.

_بابک هم شیرین را دوست دارد. حتی دو سال پیش قبل از ازدواج من، موقعی که داشت نصیحتم می کرد فکر داریوش را از سرم بیرون کنم، از احساس خودش به شیرین حرف زد و بهم گفت خیال داشته بعد از پایان خدمتش به خواستگاری اش برود. من از تو تعجب می کنم آزیتا، تو که از اول در جریان بودی چرا هیچ وقت میانه را نگرفتی و باعث نشدی این دو تا زودتر به مراد دلشان برسند؟ حالا هم عجله کن. قبل از اینکه به مشهد برگردی با هردویشان حرف بزن و ترتیب خواستگاری را بده. من برمی گردم به خانه ام. هر چه زودتر از این معرکه دور شوم، کمتر سامان را حساس می کنم. بقیه اش با خودت. طفلکی بابک زندگی اش را وقف مادر و برادر و خواهرهایش کرده، حالا دیگر وقتش شده که به فکر خودش باشد. منتظر خبرت هستم، ببینم یک کار خیر از دستت بر می آید یا نه؟

_حالا می بینی بر می آید یا نه.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه vlotfa چیست?