رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 21 - اینفو
طالع بینی

رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 21

صبح روز بعد با سر و صدای خانجون از خواب بیدار شدیم. اصلاً نمی فهمیدم دارد چه کار می کند. درست بالای سر من و آزیتا، صدای خِش خِش کاغدِ روزنامه را در آورده بود و داشت یک چیزی را لای آن می پیچید.

 

سرم را زیر لاحاف پنهان کردم و گفتم:

-وای خانجون دارید چه کار می کنید؟ چرا نمی گذارید بخوابیم.

لحاف را از رویم کشید و گفت:

ـ پاشین تنبل ها. چقدر می خوابین. من دارم اسباب و اثاثیه مو جمع می کنم پاشین زودتر رختخوابهاتونو جمع کنین، سفره رو بندازی، یه لقمه صبحونه بخوریم. دیگخ یَلَلی تَلَلی بسه. می خوام برگردم خونم، مگه تو نمی آی؟

به شنیدن این جمله عینِ فنر از جا پریدم، توی رختخواب نشستم و پاسخ دادم:

ـ خُب معلوم است که می آیم. با شما می آیم، با شما هم بر می گردیم.

ـ ای چشم سفید، حالا دیگه مادربزرگت عزیز شده و دُت به دُمش بسته س.

آزیتا خمیازه ای کشید و گفت:

ـ ای بابا خانجون. صبح به این زودی که وقت رفتن نیست. شما را به خدا بگذار بخوابیم.

با دست به نور آفتابی که داشت به داخل اتاق سر می کشید اشاره کرد و گفت:

ـ تو خونه خودم از این اداها در می آری آزیتا خانم؟ نکنه مادر شوهرت تو رو فرستاده تهرون، صداشودر نمی یاری؟! بلند شو دختر مگه نمی بینی لِنگِ ظهره.

عزیز داشت آتش گردان را در ایوان به دور سرش می گرداند تا ذغال را برای منقل کرسی سرخ کند.

بابک لباس پوشید آماده وارد اتاق شد و گفت:

ـ انگار امروز صبح ایوان صدایش زد و گفت:

-صبحانه نخورده نرو آب سماور منتظر صبحانه جوش آمده، یک کدامتان چای را دَم کنید.

می دانستم که بابک منتظر صبحانه نیست، بلکه منتظر خبر از جانبِ من است. به طرف آشپزخانه راه افتادم و گفتم:

ـ من چایی را دَم می کنم.

به دنبالم آمد، بالای سرم ایستاد و پرسید:

-با آزیتا حرف زدی؟

ـ بله، چه جورم. همه چیز بر وفقِ مراد است. بنده خدا شیرین از همان موقع که داشتی می رفتی خدمتِ سربازی، منتظر پیشنهادت بوده. آزیتا کاملاً در جریان است. بهش گفتم همین امروز با تو و شیرین صحبت کند. من دارم با خانجون برمی گردم خانه اش. مرا بی خبر نگذارید.

گونه هایش گل انداخت. تبسم شیرینی که بر لبانش نقش بست، دیدگانش را دعوت به شرکت در این سرور و شادمانی کرد.

در موقعِ بیان این جمله صدایش از شوق می لرزید:

ـ ازت ممنونم رکسانا. امروز دیرتر می روم بازار. باید با آزیتا صبت کنم، یک جوری همین قرار بگذارد من و شیرین حرفهایمان را بزنیم، ولی اگر عمو سیف الله قبول نکند چی؟

ـ چه حرفها می زنی! دختر یکی یکدانه شان بیخ ریش شان مانده. غیر از دلشان بخواهد یک هم چنین دامادی داشته باشند. الهی شکر دیشب خانجون خواب نما شده از صبح زود بقچه ش را بسته می خواهد به خانه اش برگردد. فردا بعد از ظهر یک سری اینجا می زنم ببینم چه کار کردید.

صدای فریاد خانجون برخاست:

ـ پس این چایی چی شد؟ شما دوتا تو آشپزخانه چی کار می کنین؟ باز چه خبره که معرکه گرفتین؟

سرم را از لای در بیرون آوردم و با صدای آهسته ای گفتم:

ـ خُب بشه، شما را به خدا یواشتر، ماندانا بیدار می شود.

بابک با لحن مهربانی گفت:

ـ دلم برایت می سوزد. خدا به دادت برسد. دعا می کنم سامان زودتر سر عقل بیاید و برگردی خانه خودت. تو برو سر و صورتت را بشور، من چایی را می ریزم.

جلوی در آشپزخانه به آزیتا برخوردم. شانه به شانه ام قرار گرفت و پرسید:

ـ هیچ معلوم است شما دو تا چه کار می کنید؟

ـ تو دیگر چرا می پرسی؟ حالا نوبت خودت است، برو تحویلش بگیر و قرار مدارها را باهاش بگذار.

آن دو تنها گذاشتنم و به دنبال کارم رفتم.

سفره را جمع کردم، سرگرم بستن ساکم شدم. عزیز را ضی به رفتنم نبود و می گفت:

ـ با ابن وضعی که پیش آمده، دل نگرانت هستم، حواسم پیش توست. می خواهی چه کار کنی؟ کجا می خواهی بروی. اگر سامان باهات اوقات تلخی کند چی؟ من دلم طاقت نمی آورد. یک وقت دیدی بلند شدم آمدم دنیالت.

ماندانا گفت:

ـ نه عزیزجون، شما نیایین، ما خودمون بازم می آییم پیش تون. الان دیگه دلِ بابا و فیدل برام یه ذره شده. یه سر میریم پیش اونا، بعد برمی گردیم اینجا.

اشک به چشم آورد و گفت:

ـ الهی خودم فدایت عزیز دلم. مگر تو مادرت را بکشانی بیاوری اینجا.

خانجون تشر زنان گفت:

ـ خیلی خوب طوبی کم آبغوره بگیر. به گمونم یادت رفته دختر تو شوهر دادی. اون باید بره دنیالِ بدبختی خودش، که باز بیاد بشینه وَردلِ ننه ش.

آماده رفتن که شدیم، بابک گفت:

ـ بار و بندیلتان زیاد است. من تا ایستگاه اتوبوس همراهتان می آیم.

آزیتا گفت:

ـ من هم می آیم. از آنجا می خواهم یک سر بروم سراغ شیرین.

خانجون چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

-که چی بشه. هیچی نشد، دوباره با هم جون جونی شدین. انگار یادت رفته تا همین چند روز پیش دشمنِ خونی هم بودین و سایه شو با تیر می زدین.

ـ خُب حالا فرق می کند. به گمانم یادتان رفته من و شیرین از بچگی چقدر با هم جون جونی بودیم، خُب حالا می خواهیم تلافی هفت سال محرومیت مان را در بیاورم.

در موقع بیانِِ این جمله نگاهش متوجه برمک بود که داشت آماده رفتن به مدرسه می شد. موقع خداحافظی رودابه ازم پرسید:

ـ نمی شه ماندانا پیش ما بمونه؟

به جای من ماندانا پاسخش را داد:

ـ نه نمی شه. دلم تنک شده. قول می دم فردا دوباره بیام اینجا.

بین راه قدم آهسته کردم، از خانجون فاصله گرفتم و از آزیتا پرسیدم:

ـ بابک کجا دارد می آید؟

-صدایش را در نیاور. قرار است سرکوچه عمو سیف اله بایستد، تا من بوم حرفهایم را با شیرین بزنم. اگر لازم شد آن دو تا با هم صحبت کنند.

ـ فکر خوبی ست موفق باشی. غروب منزلِ خدیجه خانم زنگ می زنم ازت خبر می گیرم.

کوچه دلتنگ بود. صدای آب رودخانه به گوش نمی رسید. پرنده ها آواز نمی واندند، بلبل چهچه نمی زد. دلم گرفت. رودخانه بود و درختان همان درختها که روز و شب پرندگان بر روی شاخسارش بالا پایین می پریدند و به دورش بال و پر می زدند. شاید این احساس من بود که همه چیز را وارانه جلوه می داد و از خاطره هایش می گریخت.

ماندانا وارد خانه مادربزرگم نشد. جلوی در ایستاد . گفت:

ـ می خوام برم خونه خودمون.

-ولی الان که بابات خانه نیست.

ـ عمه سودابه و سپیده و مامان قدسی که هستم. مگه تو نمی آی؟

خانجون گفت:

ـ خب باهاش برو ببین اونجا جه خبره؟

ـ اگر سامان بود چی؟

از همون دَمِ در برگرد. نکنه بری التماسش کنی. اون ساکم بده به من یه دفه دستت نگیری بری اونجا.

ماندانا مجال نداد زنگِ در را بزنم. زودتر از من دوان اوان خود را به آنجا رساند و چندین بار پی در پی کوبه در را به صدا در آورد.

انتظارمان برای باز شدن در به درازا کشید. انگار هیچ کس خانه نبود. " یعنی چه؟ مگر ممکن است!؟ امکان نداره همه با هم بیرون رفته باشند، پس مستوره و محرم چی؟" دلهره و اظطراب راحتم نمی گذاشت. قلبم گواهی می داد اتفاق بدی افتاده.

این بار دستم را بر دکمه زنگ گذاشتم و دیگر برنداشتم. به غیر از پارس فیدل صدای دیگری به گوش نمی رسید، ماندانا گریه افتاد:

ـ پس چرا هیج کس درو وا نمی کنه؟

ـ خُب حتماً کسی خانه نیست. آنها که نمی دانستند قرار است ما برگردیم اینجا.

ـ حالا چی کار کنیم؟

ـ سوار ماشین می شویم و می رویم منزلِ عمه سودابه ، شاید منور بداند آنها کجا رفته اند.

مظلومانه و با چهره عبوس در کنارم به راه افتاد بُغض کرده بود و دیگر حوصله حرف زدن را نداشت.

سرخیابان از تاکسی پیاده شدیم، به سر کوچه که رسیدیم، از دیدن اتومبیل آتشنشانی که پشتِ سر هم قطار شده بودند، حیرت کردیم. خانه سودابه داشت در میان شعله های آتش می سوخت. در حالی که با صدای بلند فریاد زدم:

ـ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ وای خدای من به دادمان برس.

 

 

به طرفِ خانه دویدم.

صدای آشنای قدسی را از پشتِ سر شنیدم:

ـ رکسانا کجا می روی بیا اینجا.

به عقب برگشتم. قدسی فقط چند قدم با من فاصله داشت. کمی دورتر در صندلی عقب اتومبیل بیوکِ سامان، سودابه و سبیده نشسته نشسته بودند. ماندانا به طرف مادربزرگ دوید و خود را در آغوش او افکند.

سراسیمه خود را به نزدیکشان رساندم و با لحنی آمیخته با وحشت پرسیدم:

ـ اینجا چه اتفاقی افتاده؟

سپیده بدنِ لزرانش را در آغوش مادرش پنهان کرده بود و همراه کرده بود و همراه وی گریست. هیچ کدام در زیر پالتو لباس مناسبی به تن نداشتند. انگار یک نفر همهی آنها را از رختخواب بیرون کشیده و به آنجا کشانده بود.

سودابه سر را از پنجره ماشین بیرون آورد و هق هق کنان گفت:

ـ فرامرزی بی شرف خانه را آتش زده و گورش را گم کرده.

ـ آخر چرا مگر دیوانه شده؟

ـ صبح زود زنگ تلفن عین ناقوس مرگ همه ناقوس مرگ همه را از خواب بیدار کرد. منور در حالی که صدایش از وحشت صحنه ای که دیده می لرزید گفت:

"عجله کنین زودتر خودتو برسونین. خونه داره تو آتشین می سوزه." اصلاً نمی دانم چه جوری خودمان را به اینجا رساندیم. صبح کله سحر آمده بوده که باز مرا تهدید کند و سپیده را با خودش ببرد. وقتی دیده خانه خالی ست پرسیده:" پس اسباب اثاثیه ش کجاست؟ " بعد وقتی از منور شنیده که پدرم همه چیز را ازم گرفته و من آه در بساط ندارم، دیوانه شده، رفته از زیر زمین نفت آورده پاشیده به در و دیوار، با شعله فندکش آتش به پا کرده و موقع فرار فریا کشیده:" حالا که همه چیز مالِ سامانی بی همه چیز دروغگوست، کارخونه اش راهم به آتیش می کشم. خیال کردند من احمقمو چیزی سرم نمی ش.د. با من بازی می کنند. حالا می بینند چطوری حسابشان را می رسم."

ـ پدر بیچاره را با آن حالِ مریض از رختخواب بیرون کشیده و با هم رفته اند آگاهی از فرامرزی شکایت کنند. همه چیز از دستم رفت رکسانا. من می دانستم که نمی دانستم با این پست فطرت مبارزه کنم. غیر ممکن است دست از سرمان بردارد. همه چیز بجنبم، ولی اگر بخواهد سپیده را ازم بگیرد چی؟

قدسی گفت:

ـ باز شروع کردی؟ این یکی را دیگر کور خوانده. بمیرد دستش به دخترش نمی رسد.

ـ به زبان آسان می آید. چطور می توانید جلویش را بگیرید. او الان پلنگ زخمی ست. چشمش به این خانه و سهام بود. وقتی دستش از همه جا کوتاه شود، به تنها حربه اش پناه خواهد برد.

ـ قبل از این که دستش به سپیده برسد، پشت میله های زندان آب خنک خواهد خورد.

ـ شما او را نمی شناسید، غیر ممکن است به این سادگی دُم به تله بدهد. من می ترسم رکسانا. هیچ کس به دادم نمی رسد. هیچ کس.

من سودابه را در آغوش گرفتم و ماندانا سپیده را. دست به دور گردنش حلقه کردم و گفتم و گفتم:

ـ آرام باش بالاخره این بازی یک جوری تمام شود تو راه برگشت نداری اگر تسلیمش شوی، و یک عمر باید به خاطر سپیده بهش باج بدهی . تعجب می کنم، چطور توانستی شش سال با این مرد دیو صفت زندگی کنی؟

ـ اسمش را نمی شود زندگی گذاشت. در واقع سوختن در آتش جهنم بود.

ـ پس مستوره و محرم کجا هستند؟ هر چه زنگ زدیم کسی در را باز نکرد.

قدسی گفت:

ـ محرم اینجاست، جلوی ساختمان دارد با آتش فشان ها همکاری می کنند، مستوره و منور خانه هستند. ما بهشان سپردیم در را به روی هیچ کس باز نکنند، از آن بی همه چیز بعید نیست حالا که می داند سودابه منزلِ سامان است بیایید آنجا سراغ مان. الان آنجا هم امنیت ندارد. تو ماندانا را بردارد ببرد پیش خودت من هم یک مدتی سپیده را می فرستم منزل خواهرم فخری.

سودابه زبان به اعتراض گشوده و گفت:

ـ ولی شاید خاله فخری مایل نباشید ازش نگه داری کند.

ـ غیر ممکن است. وقتی موقعیت ما را بداند روی چشمش جا دارد بخصوص سپیده را خیلی دوست دارد و مواظبش خواهد بود. همین دو سه ماه پیش، چند هفته تو پاریس مهمان من بود، حالا گناه نمی شود چند روزی نوه خوشگل و شیرین زبان من مهمانش باشد.

ـ نمی دانم، من که بریدم. اصلاً حال خودم را نمی فهمم. همه جا آبرویم رفته. کم کم همه خواهند فهمید آن مرد چه به روزم آورده. دیگر چطور می توانم تو رویشان نگاه کنم. اصلاً از من نپرسید. خودتان هر کاری صلاح می دانید بکنید.

به خودم جرات دادم و پرسیدم:

ـ وضع سامان چطور است. هنوز از دستِ من عصبانی ست؟

قدسی چندین بار سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت:

ـ عین اسپند روی آنتن جلز ولز می کنند. اصلاً نمی شود حرف زد. بخصوص دیشب که نمی دانست منزل عمه ات مهمانید. مثل دیوانه ها تو اتاق راه می رفت و با خودش حرف می زند.

ـ بهش گفتند که ما با عمو سیف اله و خانواده اش آشتی کردیم؟

ـ تا رسیدیم منزل، خودش ازم پرسید که آنها هم آنجا بودند ی نه؟ ناچار شدم بهش بگویم که صبح همان روز رفتند منزل شان با هم آشتی کردید و عذرا خانم و دخترش هم آن شب منزلِ طوبی خانم بودند. حرفهای من بیشتر آتشش زد. انگار داشت با خودش حرف می زد. زیر لب گفت:" او دیگر نیازی به من ندارد. آنجا سرش گرم است، صبح هم که رفته دیدن نامزد سابقش. حالا باز شما بگویید برو دستِ زنت ذا بگیر برش دار بیا."

-آخر چه ربطی به هم دارد. من نمی فهمم چرا سامان این قدر بد دل است. شما چه جوابی به او دادید؟

-بهش توپیدم گفتم:" یعنی چه؟ این حرفا از تو بعید است. رفتن منزل عمو و دیدن پسر عمو که گناه نیست. تازه نیست. تازه آن پسر محلِ کارش قزوین است و اصلاً آنجا نبوده بر فرض هم که بوده، چه ربطی به رکسانا دارد. مگر تو از اول نمی دانستی این دختر نامزد داشته. اگر اینقدر حسود و بددلی، چرا باهاش عروسی کردی؟" عین ترقه از جا پرید. چشمانش دو تا کاسه خون بود و پوستِ صورتش به رنگِ انار. یک بند فریاد می کشید:" برای اینکه بهم گفت با آنها قطع رابطه کرده اند. برادرش قاتل رامک است و پدرش قسم شان داده تا آخر عمر اسمِ خانواده عمویشان را نبرند. از کجا می دانستم همین که چشمش به او بیفتد، ذوق زده سوار ماشینش می شود، سفره دلش را پیشش باز می کند، به اسم تعقیب من تا زنجان همراهش می رودو برمی گردد به ریش من می خندد. بعد هم همه چیز وارانه می شود، با هم آشتی می کنند و کدورتها از بین می رود، چه بسا همین روزها مثلاً تو مهمانی منزلِ وَردلش هم بنشیند و بهش بگوید نمی دانی شوهر حسودم چه بلایی سرم آورده. " جوابش را دادم:"همش تقصیر خودت است. این تویی که او را به حالِ خودش رها کردی و از یاد بردی که شوهرش هستی. نباید تنهایش می گذاشتی ، باید در آن مهمانی خودت در کنارش می نشستی تا به نامزد سابقش بفهمانی که رکسانا شوهر کرده و باید پایش را از زندگی اش بیرون بکشد."

حالا راست بگو دیشب داریوش هم آنجا بود؟

سربه زیر افکندم و پاسخ دادم:

ـ بله آنجا بود. با وجود این که نمی دانستم آنجاست، اصلاً دلم نمی خواست به منزلِ عمه ناهید بروم، اما ماندانا آن قدر گریه کرد که طاقت نیاوردم دلش را بشکنم.

ماندانا به میانِ کلامم پرید و گفت:

ـ من خودم به بابا می گم که چقدر گریه کردم تا مامی راضی شد بره اونجا. همش به عزیز می گفت من و ماندانا می مونیم خونه. خب مامان قدسی آخه می شد که همه برن مهمونی ما تنهایی بمونیم خونه.

قدسی در حال نوازش گیسوانِ او گفت:

ـ نه تو کار بدی کردی نه مادرت. رفتن منزلِ عمه ناهید که گناه نیست.

ـ آخه می ترسم بازم بابا باهاش دعوا کنه.

ـ چرا باید دعوا کند؟ او که کار بدی نکرده؟

ـ آخه مامان قدسی، اگه عمو داریوش رو اونجا می دید چی؟

ـ خب چه عیبی دارد.عمو داریوش پسر عموی مامانت است.

ـ پس چرا بابا دوسش نداره؟

سوال سختی بود. قدسی از جواب عاجز ماند. سودابه به دادش رسید و گفت:

ـ نگاه کنید، انگار آتش مهار شده، محرم دارد می آید این طرف.

توجه ماندانا به آن سو جلب شد و گفت:

ـ وای ببین چه دودی ازش بلند می شه. پس چه جوری می گین خاموش شده؟

ـ این مالِ آن قسمتهای سوخته س. حالا حالا ها دودش به هواست . این خانه دیگر برای من خانه نمی شود.

قدسی گفت:

ـ خب نشود. جایی که هیچ وقتدر آن خوشبخت نبودی، آتش بگیرد.و از بین برود بهتر است. فدای سرت بدتر از دلت نیست که از دستِ آن بی وجدان دارد می سوزد. فکرش را نکن. بگذار حسابش را برسیم و شرش را از زندگی ات کم کنیم. بعدش از آن بهترش را برایت می خرم. من که نمردم همرن جا هسنم. غلط کنم دیگر بچه هایم را بگذارم بروم فرنگ تقصیر سامان بود که مرا کشاند پاریس.

سپیده با صدای بغض آلود پرسید:

ـ پس بابا چی، دیگه نمی آد پیش ما؟

ـ همان نیاید بهتر است. مگر نمیبینی چه به روز خانه تان آورده.

به هق هق افتاد و پاسخ داد:

ـ اون این کارو نمی کنه. شاید حواسش نبوده اگه کبریت بکشه خونه آتیش می گیره.

ماندانا لبهایش را بر گونه خیس از اشک او فشرد و گفت:

ـ اون مرد بدیه. مگه یادت رفته اون دفه اومده بود خونه تون می خواس به زور تو رو با خودش ببره. انداختنش زمین سرشو شکست.

با فشار دست ماندانا را از خود راند و گفت:

ـ نه اون بد نیس، تقصیر بابا بزرگ بود که نمی ذاشت بیاد منو ببینه.

سودابه گفت:

ـ می بینی رکسانا، اینم از بچه م. همه ی این بدبختی ها که دارم می کشم به خاطر این دختر است، آخرش هم با یک جمله فدایت شوم پدرش، مرا ول می کند می رود طرفِ او.

ـ خُب سپیده که نمی داند دنیا چه خبر است و آن بی صف چه به روزتان آورده. قلبِ این بچه عین صاف است. تو نمی توانی منکر مهر و محیتش به پدرش شوی. آنچه که در این گیر ودار برایش مهم است این است که او دارد به خاطر به دست آوردنش می جنگید.

ـ خب دلم از این می سوزد که نمی توانم بهش حالی کنم چیزی که کاملاً برای آن مرد اهمیت ندارد وجود دخترش است. اصلاً مگر قلبی توی شینه دارد که مفهوم تپیدن به خاطر عشق و محبت را بداند.

ـ نباید هم چیزی در این مورد بهش بگویی. هنوز برای دانستن این موضوع و حلاجی کردنش خیلی زود است. بزرگتر که شد خودش همه چیز را درک خواهد کرد.

قدسی شیشه اتومبیل را پایین و از مُحرم که به کنار اتومبیل رسیده بود، پرسید:

ـ چه خبر محرم؟

ـ آتیش خاموش شده، اما چی بگم خانوم جون، دیگه چیزی واسه سوختن باقی نمونده، اون بی انصاف همه جا رو به آتیش کشیده و دقِ دلی شو سر این خونه خالی کردن.

-ناراحت نشو. نوبتِ سُوختن او هم می رسد. آتش نشان ها که رفتند اگر در و پیکری باقی مانده، ببندش، برگرد خانه. ما با رکسانا می رویم منزل خانم ماکویی. اگر آقا سامان بهش بگو ما آنجا هستیم، بعد مستوره را بفرست دنبالمان. باز هم می گویم در را به روی هیچ کس باز نکنید. کلید داری؟

ـ نه خانوم جون مستوره طرز در زدنِ منو می شناسه، کلید لازم ندارم.

ـ خیلی خب پس صبر کن وقتی ما خواستیم برویم، تو را هم می رسانیم. سودابه در اتومبیل را باز کرد و گفت:

ـ من می روم ببینم چی به روز این ساختمان وامانده آمده.

قدسی نداره، بیا با هم برویم نگاهی بهش بکنیم.

ماندانا دستم را گرفت و گفت:

ـ منم می خوام بیام ببینم بعدش برم واسه خانجون و عزیز تعریف کنم، بهش بگم کجاهاش سوخته.

سپیده لب ورچید و گفت:

ـ پس من چی ؟ اینجا خونه ماس نه خونه تو.

همگی پیاده شدیم و همراه محرم به طرفِ خانه رفتیم. دلم گرفت. تنها جای سالمش حیاطی بود که گلهای با صفایش در زیر پس مانده برفهای سیاه شده و آلوده به گِل و لای مدفون مانده بودند.

دیگر طبقه دومی وجود نداشت و سقفش بر طبقه اول فروکش کرده بود.

سپیده به گریه افتاد و گفت:

ـ پس اتاقِ من کو؟ کی خرابش کرد و گفت:

ـ همون بابایی که خیلی دوسش داری اتاقتو آتیش زده. راست بگو حالام می گی بابای خوبیه؟

 

 

سودابه در ویرانه های آن خانه به دنبال چه می گشت؟ یافتن اثری از خوشبختی نادیده یا تجدید خاطره با روزهای خوش گذشته که هرگز آن رنگ آن را به خود ندیده بود.

در زیر کدام سقفِ فرو ریخته آن ویرانه نجوای عاشقانه و زمزمه مهر و محبتی، طنین افکنده بود؟

تا آنجایی که به یاد می آورد به غیر از دروغ و فریب، ربا و تزویر کلامی به گوشش نرسیده بود. هوای مسمومش حالش را به هم می زد. همیشه میل به گریز داشت، اما وجود سپیده چون سیم خارداری راه گریز او را از آنجا می بست و حالا راه فرار باز بود. دیگر در و پنجره ای وجو نداشت تا سیم خارداری سد راهش باشد.

از میان دود مسموم و خفه کننده گذشت و خود را به ایوانِ عمارت رساند. سپس سر بر روی ستونِ گچی فرو ریخته اش نهاد و تا می توانست های های گریست. سپیده با تاسی از مادر زانو زد، دستهایش را به دور کمر او حلقه کرد و در میان اشک و زاری هایش با صدای بغض آلود او حلقه کرد و در میان اشک و زاری هایش با صدای بغض آلودی گفت:

ـ مامی جون گریه نکن. به خدا من تو رو خیلی دوست دارم، ولی آخه خُب بابامو هم نمی تونم دوست نداشته باشم.

قدسی زیر بار بازویش را گرفت و گفت:

ـ بلند شو سودابه، باید زودتر از اینجا بیرون بریم. مگر نمی بینی هوایش چقدر مسموم است. بوی دود دارد خفه مان می کند. هر لحظه ممکن است بقیه ساختمان بر سرمان خراب شود. اگر فکر خودت نیستی، فکر این بچه باش.

به کمک مادر برخاست در حالی که دستِ سپیده را در دست داشت، به ما ملحق شد و پرسید:

ـ حالا کجا باید برویم؟ چه کار باید بکنیم؟ هیچ جا دیگر برایمان امن نیست، می بینی رکسانا، می بینی به چه روزی افتادم؟

کوشیدم تا آرامش کنم و گفتم:

ـ مگر قرار نشد برویم منزل مادر بزرگم، فعلاً با هم می رویم آنجا تا ببینم چه پیش می آید.

ـ من می ترسم رکسانا. پاهایم توانِ راه رفتن را ندارد. فرامرزی دست بردار نیست. هر جا برویم دنبالِ مان خواهد آمد. چه بسا الان هم، همین دور برها گوشه ای قایم شده و دارد ما را می پاید.

ـ غیر ممکن است. حالا که خودش می داند چه غلظی کرده، محال است این اطراف آفتابی شود.

همگی سوار شدیم و قدسی پشتِ فرمان نشست. به سر کوچه خانه مادربزرگم که رسیدیم، محرم را پیاده کرد و خطاب به من گفت:

ـ تا تو به خانم ما کویی خبر بدهی که مزاحمین در راه هستند . من و سودابه می رویم یک زنگی به فخری می زنیم. اگر منزل بود سپیده را می بریم می گذاریم آنجا برمی گردیم پیشِ شما.

ـ قدم تان روی چشم. مطمئنم خاتون هم از دیدنتان خیلی خوشحال می شود.

هنوز دستم روی دکمه زنگ بود که در به رویم باز شد و خاتون پرسید:

ـ چقدر طول دادی؟ مگه اونجا چه خبر بوده؟

ـ وای خانجون، اگر بداند چه خبر بود. اصلاً باورتاننمی شود.

ـ زودتر بگو دلمو آب کردی.

وا حالا چه وقتِ مهمون اومئنه، ما خودمون تازه از راه رسیدیم. هنوز کارمو نکردم. فقط تونستم برم سر کوچه یه کم میوه و مرغ و گوشت بخرم که یه چیزی ولسه ناهار و شاممون درست کنم.

ـ پس تا من جریان را برایتان تعریف می کنم، یک دستی به سر و گوش گرد و خاکِ تاقچه ی اتاقها . پذیرایی طبقه بالا بکشیم.

ـ وا مگه مهمون غریبه س که می خوای ببریشون بالا؟

_ زیاد نه.

عصبی شد و با حرص گفت:

آ شوخی ت گرفته دختر؟ چرا سر به سرم می ذاری. خب بگو کی می خواد بیاد.

ـ قدسی خانم و سودابه.

ـ مگه چه خبر شده!؟ نکند می خوان دوباره بیان خواسگاری ت!

ـ نه بابا. یک دفعه هم که آندند الان پشیمانند. فرامرزی بی خانمانشان کرده. بعد ا اینکه فهمید سودابه آه در یساط ندارد و سامانی همه چیز را ازش گرفته، خانه خودشان را آتش زده و گفته حاللا که مالِ سامانی ست پس بهتر است که بسوزد و جزغاله شود. بیشتر از این می ترسید که چون می داند سودابه منزل سامان است، آنجا را هم آتش بزند قدسی خانم رفته سپیده را بسپارد دستِ خواهرش فخری خانم بعد بیاید اینجا منتظر شود تا سامان از آگاهی برگردد تکلیفشان را روشن کند.

ـ تکلیفی ندارن. می تونن همین جا پیش خودمون بمونن. بالاخره یه لقمه نون پیدا می ششه با هم بخوریم. انگار یه دفه زلزله افتاده به جونِ خونواده سامانی. اون از قضیه تو اینم مالِ سودابه. من میرم آشپزخونه فکر ناهار باشم. تو هم اگه یه دستمال برداری بکشی رو میزا و تاقچه ها، دستت درد نمی گیره.

تازه از گرد گیری فارغ شده بودم که در زدند. قلبم فرو ریخت، این دیگر کیست؟ بعید می دانستم آنها باشند.

خاجون صدایم زد:

ـ کجایی رکسانا در زدند. قلبم فرو ریخت، این دیگر کیست؟ بعید می دانستم آنها باشند.

خانجون رکسانا در می زنند. یعنی به همین زودی اومدن!

ـ نه خانجون، منزلِ خاله فخری این نزدیک نیست که آنها به این زودی بروند برگردند.

ـ پس بذار خودم برم دور و واکنم، نکنه فرامرزی با پیتِ نفت اومده خونه مارو هم آتیش بزنه.

ـ پس منم با شما می آیم.

ـ که چی بشه؟ انگار می خوام برم میدونِ جنگ که ینگه بخوام.

اعتنایی به اعتراضش نکردم و پشتِ سرش به راه افتادم.

از بس دین قدسی و سودابه و بچه ها پشتِ در یکه خوردم و با تعجب پرسیدم وو با تعجب پرسیدم:

ـ به این زودی برگشتید!؟

قدسی گفت:

ـ اصلاً نرفتیم که برگردیم. سر خیابان که رسیدیم، سامان جلوی پایمان سبز شد. وقتی جریان را شنید، نگذاشت برویم منزلِ فخری گفت فعلاً بیاییم پیش شما تا خبرمان کند.

خانجون گفت:

ـ قدم تان روی چشم. خوش آمدید. غصه نخور سودابه جون فدای سرت. اون خونه نشد دیگه. خدا نگه داره مادرتو که نمی ذاره بی سر پناه بمونی. اون از خدا بی خبرمو بالاخره به سزای عمل خلافش می رسه.

دعوتِ ما برای رفتن بالا نپذیرفتند. قدسی گفت:

ـ همین جا راحت تریم. خیلی وقت است زیر کرسی ننشتم. خیلی کیف دارد بعد از مدتها یک ساعتی آن زیر لم بدهم و پاهایم را با آتشِ منقلِ کرسی گرم کنم

خانجون پرسید:

-حالا سامان خودش کجا رفته؟

ـ رفته کلانتر محل مامور بیاورد که اطراف خانه کشیک بدهد تا به محض این که فرامرضی آمد دستگیرش کنند، بعدش می رود پدرش را برساند، چون او عنوز حالش خوب نیست و نمی تواند پشتِ فرمان بنشیند.

سودابه دست روی سرش گذاشت و گفت:

ـ سرم دارد از درد می ترکد. فقط می خواهم یه گوشه بیفتم بمیرم.

خانجون گفت:

ـ دشمنت بمیره. تو چرا بمیری. الهی خیر از زندگی ش نبینه. اون که این بلا رو سرتون آورد. نفرینش می کنم که زودتر تقاصشو پس بده. بدو بره رکسانا یه لیوان آب با یه قرصِ سر درد براش بیار بخوره زیر کرسی بخوابه. ماندانا جون تو هم برو با سپید یه گوشه بشین اسباب بازی هاتو بریز با هم بازی کنین.

قدسی بالحنی آمیخته با شرمندگی گفت:

ـ این مهمانهای پررو را ببخشید که بی اجازه صاحبخونه خودشان را دعوت کردند.

ـ اجازه نمی خواد اینجا خوبه خودتونه. اصلاً فکر جای دیگه نباشین، تا هر وقت لازمه همین جا پیش خودم بمونین.

ماندانا گفت:

ـ نه خانجون، من می خوام برم پیش بابام. خودش الانه بهم گفت امشب مند میبره خونه مون.

ـ این داماد نامهربونِ من، کم شبا رو اینجا صبح نرسونده. حالا مه خونش امن نیس، عوضِ این که پاشه بیاد پیش خودمون، می خواد این دختر زبون بسته رو هم برداره ببره وسط جوجه آتیش.

سودابه قرصِ مسکن را خورد و پس از چند دقیقه زیر کرسی خوابش برد. ماندانا و سپیده سرشان به بازی گرم بود. خانجون به آشپزخانه رفت تا تدارک ناهار را ببیند.

قدسی زیر کرسی سر در گریبان فرو برد و گفت:

ـ دلم آرام نمی گیرد. نمی دانم سامان چه نقشه ای دارد. می ترسم با فرامرزی دگیر شود و بلایی سر در گیر شود و بلایی سر خودش بیاورد. بنده خدا سامانی چند روزبیشتر نیست که از اتاق عمل بیشتر بیرون آمد و حالا و ناچار درگیر این ماجرا شده البته حقش است. این بدبختی ها همه نتیجه ی بی مسولیتی و بی بند باری خودش است. اگر از اول پای بند زندگی اش بود باعث نمی شدمن بگذارم بروم. طفلی سودابه هم در محیط خانواده دوروبرش راخالی نمی دید و بی گدار به آب نمی زد که بی مطالعه زنِ آن فرامرزی آس و پاس حرومزاده شود. حالا که کار به اینجا رسیده، شازده تازه احساس مسوولیت می کند و پادش افتاده دو تا بچه دارد که هر کدام به نوعی دچار مشکل شده اند. شراره دارد خودش را می کشد. به خیالش رسیده من از پاریس پاشدم آمدم اینجا شوهر تحفه اش را از چنگش بیرون بیاورم. دلم می خوامد یک جوری به گوشش برسانم مالِ بد بیخ ریش صاحبش. همان یک بار امتحان برای هفت پشتم بس است.

ـ ولی قدسی جان، آقای سامانی توی بیمارستان خودش بهم گفت که هیچ زنی جای شما را در زندگی اش و سردی رفتار شما بعد از اولین لغزشش باعث تکرار آن لغزشها شد.

ـ غلط کرد یه هم چین حرفِ مفتی زد. همان دفه اول که فهمیدم چه غلطی کرده از چشمم افتاد. دیگر برایم مهم نبود سرش کجا بند است. اگر بتوانم طلاقِ سودابه را بگیرم برش می دارم می برم پاریس. البته بعد از این که وضعیت تو و سامان هم روشن شد.

ـ پس سپیده چی؟

ـ خودت می دانی که سودابه بدونِ دخترش حاضرش حاضر نیست قدمی بردارد. تو و سامان هم دارید اشتباه می کنید رکسانا یک ساعت پیش وقتی تو را پیاده کردیم. برای امتحان از ماندانا پرسیدم:« عمو داریوش هم منزل عمه ناهید آمده بود یا نه؟» برخلافِ همیشه که با هیجان و اشتباه پته همه را روی آب می ریخت و حرفی را ناگفته باقی نمی گذاشت، قیافه حق به جانب به خود گرفت و گفت: "من نمی دونم، من که دیدمش ." خودت می دانی که من نمی خواستم ازش حرف بکشم، چون قبلاً بهم گفتی که آنجا بود، ولی به این ترتیب او دارد به دروغگویی عادت می کند و آن قفت خوبی را که دارد از دست می دهد.

ـ من هم از همین می ترسم. باورکنید من ازش نخواستم این دروغ را بگوید. حتی وقتی اصرار داشت با اتوبوس برگردیم، چون به گوش خودش شنیده بود. که پدرش به خاطر اتوبوس سواری اش بهم توپیده، افزود:" قول می دم به بابا نگم با اتوبوس اومدیم." در جوای بهش تشر زدم و گفتم: " همیشه راستش را بگو. اتوبوس سواری که کار بدی نیست." چه کنم تقصیر من نیست. وقتی می بیند پدرش به چه چیزهایی حساس شده از ترس این که او مرا بیازاد، به حربه دروغ متوصل می شود.

ـ دارم دیوانه می شوم. دلم خوش بود که بچه هایم دارند زندگی شان را می کنند و خوشبختند.طفلکی سودابه بد آورده و گیر آدم بدی افتاده.

ازدواج عجولانه و نسنجیده اش باعث شده سپیده از بچگی شاهد صحنه هایی باشد که اثرش برای همیشه در ذهنش باقی خواهد ماند و در زندگی آینده اش تاثیر خواهد گذاشت، اما در مورد تو و سامان وضع فرق می کند. مطمئنم که هر دو عاشقانه همدیگر را دوست همدیگر را دوسست دارید. آخرچرایی خود و بی جهت با اشتباهات و بدگمانی های بیهوده، هم به خودتان صدمه می زنید و هم به این بچه بی گناه. تصدیق کن تو شروعش کردی رکسانا؟ رفتنت به زنجان، آن هم با نامزد سابقت اشتباه بزرگی بود. بعید می دانم به راحتی بتوانی آن را از ذهن سامان پاک کنی، بخصوص که حالا بعد از آشتی دو خوانواده با هم این ماجرا ادامه دارد. درست است که سامان اشتباه می کند و تو نسبت به داریوش بی تفاوتی، ولی آن پسر فراموشت نکرده و ترسِ من از این است که به خاطر عشقی که بهت دارد شروع به سم پاشی در زندگی ات کند.

با اطمینان گفتم:

ـ او هم چنین آدمی نیست. من می شناسمش. انکار نمی کنم که احساسِ سابق در قلبش باقی ست. با این وجود در تلاش است به طریقی به سامان باعث کند که در مورد ارتباط مان با هم اشتباه می کند و حتی داد بگذارم خودش بیاید باهاش صحب کند.

ـ امیدوارم راست بگوید و هدهش این نباشد که باعثِ جدایی تان شود.

ـ مطمئنم که این طور است و چنین قصدی را ندارد. وضع من نامعلوم است. منزلِ مادرم بند نمی شوم، چون می خواهم اینجا نزدیک خانه خودم باشم. این وضع نمی تواند ادامه پیدا کند. بلاتکلیفی خیلی بد است.

ـ می فهمم من این روزها را گذرانده ام و خاطرات تلخی ازش دارم. هم وضع تو را درک می کنم و هم وضع سودابه را. آن طفلکی که امیدی به فرجش نیست و تنها راهش جدایی ست، اما تو و سامان هردو باید به قلب تان رجوع کنید و نگذارید اشتباهتان یک عمر پشیمانی با بیاورد.

 

 

معلوم نبود سودابه خواب است یا بیدار. با چشم بسته، زیر کرسی آرام نمی گرفت. گاه ناله کنان از این پهلو به آن پهلو می غلتید و گاه تاق باز می خوابید. لبهایش را حرکت می داد و از میانشان کلماتِ نامفهومی را بیرون می فرستاد.

قدسی نگران سامان بود و یک جا آرام نمی گرفت. برخاست و برای کمک به آشپزخانه رفت، اما خانجون او را پس فرستاد و خود به تنهایی به تدارک غذا پرداخت. همین که برگشت زیر کرسی روبرویم نشست و گفت:

_سامان خیلی دیر کرده. دلم شور می زند. می ترسم فرامرزی بلایی سرش بیاورد. نمی دانم سودابه عاشق چی چی این مرد شد که چسم بسته خودش را بدبخت کرد.

نگرانی اش به من هم سرایت کرد و دلم را به شور انداخت. حوادث آن قدر پشتِ سر هم پیش آمده بود که قدرت تفکر بر سر یک موضوع را ازم می گرفت. به فکر شهناز افتادم و با خود گفتم: " آن زن هم با همه ی پست فطرتی اش در بد مخمصه ای گیر کرده. خودش نمی داند چه آینده ای در انتظارش است. فرامرزی به زنِ عقدی اش وفا نکرد. شهناز باید خیلی احمق باشد که فکر کند به او وفادار خواهد ماند. بیچاره سامان از کار و زندگی افتاده. با این وضعِ روحی خراب، مشکلِ خودش کم بود، حالا باید به فکر بدبختی خواهرش و حلِ مشکلات او هم باشد. "

به یادم آمد، ظرفِ این پنج سال هر وقت مشکلی برایش پیش می آمد پناهگاهش من بودم. حرفهایم تسکینش می داد و آرام می گرفت. پس چرا ناگهان تا به این حد با من بیگانه شد که جریان سودابه و آن نامه را باهام در میان نگذاشت؟ همین پنهانکاری، کار را به اینجا کشاند و بین مان جدایی افکند.

بی اختیار زیر لب گفتم:

_اولش تقصیر خودت بود سامان، بی خود گناهش را به گردن من نینداز.

قدسی پرسید:

_چی شده؟ چرا داری با خودت حرف می زنی رکسانا؟

_داشتم فکر می کردم چرا از اولش سامان با من روراست نبود. قبلاً هیچ وقت چیزی را از هم پنهان نمی کردیم، پس چرا در مورد آن نامه مرا غریبه دانست و برای کمک به سودابه دست به پنهانکاری زد؟

سودابه با شنیدن نامِ خودش، پلکهایش را نیمه باز کرد و پرسید:

_مرا صدا زدی؟

_نه سودابه جان. فقط داشتم به مامان قدسی می گفتم چرا سامان اختلاف تو با فرامرزی و موضوع آن نامه را ازم پنهان کرد و مرا غریبه دانست.

زیر کرسی به پشتی تکیه داد و گفت:

_تقصیر من بود که نمی خواستم هیچ کس حتی پدر و مادرم از آن جریان باخبر شوند. به جانِ ماندانا قسمش دادم که به تو هم چیزی نگوید. مرا ببخش رکسانا، از کجا می دانستم آن نامه را در جیبش پیدا می کنی و دنبالش راه می افتی. چه می دانستم بدبختی خودم کم است، باعثِ گرفتاری و اختلافِ شما دو تا هم خواهم شد.

_خودت را ناراحت نکن. قصد من گله نبود. خودم هم در قضاوت عجله کردم. آن اشتباه، اشتباههای بعدی را در پی داشت و کار را به اینجا کشاند. بلند شو آبی به سر و صورتت بزن. خانجون منتظر بود تو بیدار شوی بعد غذا را بکشد.

_خیلی وقت بود زیر کرسی نشسته بودم. نمی دانی مامان قدسی خواب با حرارتِ منقل کرسی چه مزه ای دارد.

تازه سفره را انداخته بودیم که در زدند. چهره گرفته قدسی بشاش شد و خطاب به من گفت:

_به گمانم سامان است. تو خودت برو در را باز کن رکسانا.

با چنان شتابی برخاستم که خانجون به طعنه گقت:

_چیه دختر، به پا نخوری زمین.

به حیاط که رسیدیم، قدم آهسته کردم و با خود گفتم: " بی خود ذوق زده نشو رکسانا، بدجوری دلش را شکستی، تو که سامان را می شناسی به این سادگیها کوتاه نمی آید. "

دستهایم در موقع بازکردن در می لرزید. نگاه منتظرم را از لای در به بیرون عبور دادم. خودش بود سامان. هرگز او را آن طور پریشان و برآشفته ندیده بودم. به نظر می رسید حتی آن روز فرصت نکرده موهایش راشانه کند.

از دیدنم جا خورد. انگار انتظار نداشت من در را به رویش باز کنم. چهره عبوسش عبوس تر شد. پلک چشمهایش پایین افتاد و با لحنِ سردی گفت:

_فکر نمی کردم شما اینجا باشید.

قلبم به صدا درآمد: " التماسش نکن، مثلِ خودش باش. "

با لحنِ ملامت آمیزی گفتم:

_با من مثلِ یک غریبه حرف نزن. چطور نمی دانستی من اینجا هستم. مگر صبح ماندانا را همراه مادرت ندیدی؟

_چرا دیدم، اما به خیالم ماندانا را تحویل مامان قدسی دادی، برگشتی منزل مادرت.

_من از بچه ام جدا نیستم، حتی اگر پیش تو باشد، می خواهم در چند قدمی اش باشم.

با لحنِ بی تفاوتی گفت:

_من آمده ام دنبال آنها. بهشان بگو زودتر بیایند برویم.

_سر سفره غذا هستند. خانجون منتظر تو هم هست.

_نه ممنون. همین جا صبر می کنم تا ناهارشان را بخورند.

صدای خانجون را از پشتِ سر شنیدم:

_ممنون که نشد جواب. خجالت بکش مرد؟ یعنی چه اینجا صبر می کنم؟ بیا تو.

در چهره خسته و گرفته اش لبخند تلخی نمایان شد و با لحنِ مؤدبانه ای گفت:

_سلام خانم ماکویی.

_سلام داماد بی مهر و محبتِ خودمون. هیچ معلومه تو کجایی؟

_می بینید چقدر گرفتارم.

_هر چقدر گرفتار باشی ، جوابِ شکم گرسنه تو که نمی تونی ندی. بیا سر سفره، بعد هر جا می خوای بری برو. با زنت قهری، با من که قهر نیستی.

چاره ای به غیر از اطاعت نیافت، وارد حیاط شد و در را پشتِ سر بست. ماندانا ذوق زده خود را به او رساند و در آغوشش پناه گرفت.

اهمیتی به وجودم نمی داد و تحویلم نمی گرفت. وجود محو و فراموش شده ای بودم که به چشم نمی آمدم.

با مهربانی حالِ خواهرش را پرسید و خطاب به او گفت

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه rfgdw چیست?