رمان ماهور ۱۶ - اینفو
طالع بینی

رمان ماهور ۱۶

از این خبر همگی انقدر خوشحال بودیم که حد نداشت ،کیوان و کیان گفتن ،ما همه ی وسیله هامون رو جمع کردیم


هر چند فکر نکنم این چیزها نیاز بشه و باید اونجا دوباره وسیله بخریم
خان گفت حالا که شما آماده ی رفتن هستید ،میتونید همین فردا یا پس فردا ماشین بگیرید و راهی بشید، بعد هم ارسلان و اردلان میان و آخر از همه هم منو خان ننه
خان بابا به اینجا که رسید ،خان ننه مثل کوهی از آتشفشانی که در حال انفجار بود ،منفجر شد و گفت کجا دنیا رسم بوده که پدر و مادر پیر بمونن کار کنن،بعد بچه ها خیلی راحت برن دنبال خوشی خودشون ، الانم چون کیان و کیوان اسباب و اثاثیه جمع کردن میتونن برن ،ولی اردلان و ارسلان نه
یا ما هم با هم میریم یا هیچکس حق رفتن نداره، مگه من چی از این غربتی های گدا گشنه کم دارم(اشاره به من و زری) که بمونم اینجا و حمالی کنم تا اینا مثل خانم زندگی کنن و به ریش من بخندن،بخدا قسم اگه اردلان و ارسلان برن من خودمو میکشم تا اینا یه عمر با عذاب وجدان زندگی کنن و هیچوقت زندگی راحت و آسوده ای نداشته باشن
اردلان گفت ننه ،شما که تا دیروز مخالف رفتن بودی و همش آه و ناله میکردی چطوری از این روستا و عمارت دل بِکنی، حالا چی شد این همه ذوق و شوق رفتن داری،خان ننه گفت الانم راضی به رفتن نیستم ولی وقتی همگی دارید میرید من چرا بمونم و از دوری شما بسوزم
بعد شروع کرد به گریه کردن
خان بابا گفت زن کم داد و بیداد راه بنداز ،اینا که رفتن و جاگیر شدن ماهم میریم پیششون من بهت قول میدم،خان ننه گفت قولهای تو به درد من نمیخوره ،شاید تو نبود اینجا یه اتفاقی افتاد و نیاز به کمک داشتی ،اونوقت چه گِلی به سرمون بگیریم، خان بابا گفت سه چهار ماه بیشتر طول نمی کشه، به دام و باغ و زمین هایی که برامون مونده سرو سامون بدیم بعد میریم،یهو خان ننه با جیغ و داد و گریه بلند شد و گفت حالا که تو همش طرف پسرها و عروس هات هستی و میخوای منو مسخره ی مردم روستا کنی و حرفم و بندازی سر زبونها، منم خودمو میکشم و از دست تو و همه ی اینها راحت میشم
یهو جلوی چشم ما و بچه ها کبریت رو برداشتو نفت چراغ رو ریخت روی خودش و کبریتیو کشید


من که فقط مات و مبهوت نگاش میکردمو، شوکه شده بودم ،بچه ها ترسیده بودنو شروع کردن به گریه کردن و جیغ زدن ولی ارسلان تو یه چشم بهم زدن پتوی زیرش رو برداشت و پیچید دور خان ننه و آتشی که هنوز گر نگرفته بود رو خاموش کرد،خان ننه هم از ترس بیهوش شد، اردلان با یه ظرف آب اومد رو سر خان ننه و آب رو پاچید رو سر و صورتِش
خان ننه کم کم به هوش اومد، وقتی دید همه هول کردن و نگران نگاش میکنن و خیالش از اینکه بلای جدی ای سرش نیومده راحت شد ،دوباره جون تازه ای گرفتو شروع کرد به گریه کردن و خودش رو زدن که چرا نذاشتید خودمو از دستتون راحت کنم، منو نجات دادید که بمونم اینجا و حمالی شمارو کنم کور خوندید حالا که اینطوریه از داروی کک ((دارویی که مخصوصا کک برای پشم گوسفند بود))
میخورم و خودمو راحت میکنم،ارسلان یهو بی مقدمه گفت
خان ننه داد و بیداد و دعوا ،مرافعه که نداره، تو راست میگی ما نباید همگی بریمو شما تنها بمونید، من و زن و بچه هام می مونیم ،بقیه برن
وقتی کارهارو سر سامون دادیم ما هم با هم میریم
خان ننه چشماش برقی زدو وقتی خان بابا هم از سر ناچاری قبول کرد
خیالش راحت شد و دوباره آه و ناله کرد که دستام میسوزه ،زیر گردنم سوخته ،اگه اینجا بمونم عفونت میکنه پس منم همراه کیان و کیوان میرم شهر که برم دکتر،ربابه و خدیجه هم همراه من بیان که اونجا مراقبم باشن
همه ی اهل خونه میدونستن داره فیلم بازی میکنه و از دردش خبر داشتن ،ولی انقدر هفت خط و عفریته بود که چاره ای جز قبول پیشنهادش نبود و بالاخره موفق شد
اینطوری شد که خان ننه و رباب و دختراش اسباب اثاثیه شون جمع کردن و پس فردا بعد از کلی متلک گویی و سفارش به من و زری همراه کیان و کیوان راهی شهر شد
من که قرار بود از همه زودتر برم و این خونه ساختن ها و جدا شدن ها به خاطر من بود حالا موندنم تو این روستا با کلی کار که باید انجام میدادم
اونا که رفتن خان بابا با شرمندگی نگام کرد و گفت عروس ببخش که تو موندی و اونا رفتن، خندیدم و گفتم اشکال نداره همین که شما اینجا هستید برای من دلگرمیه و کافیه ،
خان بابا هم خندید و گفت مشکل وجود اونا بود حالا که نیستن میتونیم یه نفس راحت بکشیم و هر دو باهم خندیدیم
اون روز بعد از رفتن اونا من و زری دست به کار شدیم و تا غروب آفتاب مشغول کار بودیم و حسابی خسته شده بودیم
روزها از پی هم میگذشتن تا اینکه
اختر و افسر بلاخره ازدواج کردنو بعد از سالها کار کردن مجبور شدن از از اون عمارت برن
 

عملا من و زری با این همه کار دست تنها مونده بودیم
کار زیاد بود ولی همین که مزاحمی وجود نداشت و از بابت بچه ها و امنیتشون خیالمون راحت بود زیاد اذیت نمی شدیمو
زندگی آرومی رو تو این خونه داشتم تجربه میکردیم
ارسلان و خان بابا هم گاو و گوسفند ها رو میدادن غلام تا ببره تو میدون شهر نزدیک روستا بفروشه
من و زری هم کارهای نیمه تموم رو تموم میکردیم و روزگار رو میگذروندیم تا موقع رفتن بشه و بتونیم زندگی تو شهر رو تجربه کنیم
همه ی اهالی روستا از اینکه قرار بود خان برای همیشه بره شهر ناراحت بودن و دوست نداشتن روستا بی صاحب و بی بزرگتر باشه، چون خدایی خان بابا خوب ریش سفیدی میکرد و تو هر دعوا و مرافعه به بهترین شکل میانداری میکردو شر رو از سر مردم روستا کم میکرد
خان هم گاهی دودل میشد بین رفتنو موندن
یه روز که دور سفره ی ناهار نشسته بودیم رو به ارسلان گفت اگه میشد و خان ننه برمی گشت دلم میخواست دوتایی همین جا بمونیم
میدونم که میتونم از پس خودمو کارهام بربیام،ولی مطمئنم که خان ننه که حالا آب و هوای شهر خورده بهش
عمرا برگرده اینجا و الان پاگیر اونجا شده، میترسم خودمم تنها اینجا بمونم اون اونجا برای شما دردسر بشه و نذاره آب خوش از گلوتون پایین بره و اذیتتون کنه،ارسلان آهی کشید و یه نگاه به صورتم کرد و خواست حرف بزنه که
من جلو تر از اون گفتم خان بابا یا همه باهم میریم یا ما هم اینجا می مونیم،هر چند شهر از همه لحاظ برای پیشرفت بچه ها خوبه، ولی من راضی نیستم حالا که دلت به رفتن نیست به خاطر ما مجبور بشی به ترک دیار
خان خواست حرفی بزنه که اردلان گفت الان چند ماه از رفتن کیان و کیوان داره میگذره، سگ دو زدنو رفت و آمد و ساخت و سازش با من و داداش ارسلان بود الان اونا با خیال راحت رفتن اونجا زندگی میکنن، اگه شما قصد رفتن نداری و دلت نمیاد این دهات خرابه و آدمها و عمارتت رو ول کنی بمون
ولی من دیگه خسته شدمو حوصله ی اینجا موندن رو ندارم،بعد رو به زری گفت از همین امروز وسیله ها رو جمع کن که تو یکی دوروز آینده ماهم از اینجا میریم،،مگه چی از کیان و کیوان و زن و بچه ی راحت طلبش کم داریم که باید تو این خراب شده بمونیم،اردلان حرفهاش که تموم شد دیگه منتظر واکنش بقیه نموند و از سر سفره بلند شد و رفت بیرون
خان بابا لبخند تلخی زد و یه نگاه به زری کردو گفت حق با اردلانِ،قرار بود یکی دوماهه کارها راست و ریست بشه و الان چهار ماهه از اون روز میگذره،
تو هم پاشو برو وسایل جمع کن تا اردلان شر درست نکرده و عصبانیتش رو سر تو خالی نکرده

زری هم با شادی که از عمق چشماش پیدا بود و لبخند به لب بلند شد و رفت سر جمع کردن اسباب اثاثیه و آماده شدن برای رفتن
اتاق که خلوت شد خان بابا با شرمندگی رو به منو ارسلان گفت همه چی به اسم ماهور تموم شد و به نفع بقیه
حالا که همه ترک دیار کردنو راضی به موندن نشدن ،شما هم دست بجنبونید که تا آخر ماه تهران باشیم چون با این وضعیت ماهور هم اینجا دست تنها موندن به صلاح نیست
گفتم نگران من نباشید مادرم و خانواده ام اینجا هستن
من دلواپسی ندارمو هیچ عجله ای هم برای رفتن ندارم، من که حرف میزدم ارسلان با عشقی عمیق نگام میکرد و میتونستم از نگاهش بفهمم که چقدر دوسم داره و بهم افتخار میکنه
سفره رو جمع کردم و رفتم کمک زری ،باهم وسیله ها رو جمع کردیم،زری گفت از اینکه بالاخره دارم از اینجا میرم خیلی خوشحالم، ولی برای تنها موندن تو اینجا عذاب وجدان دارم و دلم به رفتن نیست،ای کاش شما هم میومدید ،چند هفته بیشتر به زایمانت نمونده
ای کاش اردلان راضی بشه و تا وقت زایمانت بمونیم که تنها نباشی ،بخدا اینطوری شوق رفتن برام زهرمیشه، خندیدم و گفتم نگران نباش به مادرم میگم این هفته های آخر بیاد اینجا و حواسش بهم باشه،تو با خیال راحت برو نگران هیچی نباش،خدارو چه دیدی شاید شرایط برای اومدن ما هم جور شدو اومدیم
هر چند الان که از ربابه و خدیجه و خان ننه دورم،زندگی آرومی دارم و حاضر نیستم این آرامش رو با وجود اونا از دست بدم ،پس ناراحت نباش و بدون من با میل خودم اینجا هستم و زیاد دلم به اومدن نیست
زری که دید بی خیالمو ،ناراحت نرفتن نیستم با سرعت بیشتری وسیله ها رو جمع میکرد
سه روز بعد هم بین گریه و ابراز دلتنگی اردلان و زری و بچه هاش راهی تهران شدن
چقدر خونه بعد از رفتنشون سوت و کور شد ،بچه ها یه گوشه کز کرده بودن و ناراحت از دست دادن هم بازیشون بودن
منم به یکساعت نکشیده دلتنگ زری و بچه هاش شدمو و خودمو با بافتن فرش مشغول کردم
ده روز از رفتن زری گذشته بود که دردهای گاه و بی گاه میومد سراغم، ارسلان رفت دنبال مادرم و اونو یا خودش آورد که یک هفته ای کنارم باشه
کم کم دردها بیشتر شد و فهمیدم که موقع زایمانمِ،مامان که از حالم فهمیده بود سریع فرستاد دنبال قابله و تا اومدن اون خودش هم مشغول آماده کردن آبگرم و پارچه ی تمیز شد ،بالاخره درد تمام بدنمو گرفت و احساس میکردم بند بند وجودم داره از هم باز میشه ،جیغ می کشیدم و گریه میکردم
قابله هم فقط میگفت با تمام توانت زور بزن که بچه داره میاد،انقدر بهم فشار اومده بود که دیگه توان نداشتم
 
 تلاشهای آخر رو هم کردمو تمام نیرومو به کاربستم تا بالاخره صدای جیغ منو صدای گریه بچه در هم آمیخت،با تنی بی جون و چشمهای بی رمق زل زدم به دستهای قابله که ناف بچه رو بردید و توی دستمال پیچیدش
نگام کرد و با خنده گفت ماشالا احسنت به تو دختر که روی مادرتو سفید کردی و بازم برای ارباب نوه ی پسر آوردی، حلالت باشه اون نونی که تو این خونه خوردی
لبخندی زدمو چشمام رو بستم
مادرم با یه کاسه کاچی و یه بشقاب تخم مرغ که تو روغن محلی غوطه ور بودن اومد بالای سرم و به زور همه رو به خوردم داد
ارسلان هم از اینکه دوباره پسر دار شده بود حسابی خوشحال بود و کبکش خروس میخوند و حسابی دورو برم میومد و تو وقتایی که مادرم تو اتاق نبود حسابی قربون صدقه ام میرفت
ده روز از به دنیا اومدن پسرم گذشت، ارباب اسمش رو خشایار گذاشت و براش یه گاو قوربونی کرد ،ولی چون خان ننه و بقیه نبودن و منم دست تنها بودم گوشتش رو بین مردم روستا تقسیم کرد
ارباب به خان ننه پیغام فرستاد که یکی دوماه برگرده روستا تا همگی باهم بریم شهر
اونم گفته بود من دیگه نمیتونم برگردم تو اون روستا و از بوی دام و پهنِ گاو حالم بهم میخوره و دیگه برنمی گردم، تو هم اگه تونستی از اون خرابه دل بکنی بیا،وگرنه بمون همونجا
وقتی خان بابا داشت این حرفها رو به ارسلان میزد من نمیدونستم از این همه تغییر و شهر نشینی یهویی بخندم یا گریه کنم
ولی خان بابا دل شکسته و ناراحت گفت تو پا سوز من نشو ، دست زن و بچه ات رو بگیر برو ،
من کلا قید شهر رفتنو زدم، اصلا دلم نمیخواد زنی که بعد از ۴۵سال زندگی انقدر راحت منو تنها گذاشت رو ببینم ،تا الان هم آب نبود وگرنه شنا گر ماهری بود
ارسلان گفت آخه خان اینجا موندن هم دیگه فایده نداره ،ما همه چی رو فروختیم و به جز این خونه و چند تا گاو و گوسفند که جیزی برامون نمونده،بهتر شما هم دل از اینجا ببُری و همه باهم بریم
اما ارباب به خاطر رفتار خان ننه افتاده بود رو دنده ی لج و با حالت کنایه و مسخره میگفت من دلم نمیخواد دیگه اون عجوزه ی شهری رو ببینم،حالا از بوی روستا حالش بهم میخوره عجباااا
ارسلان اون روز هر کاری کرد ارباب راضی به ترک کردن روستا نشد
منم به ارسلان گفتم بزار چند وقت بگذره و حرفهای خان ننه رو فراموش کنه حتما راضی به رفتن میشه
 

از اینکه خان ننه به همین راحتی رنگ عوض کرده بود و دیگه پا تو روستا نمی ذاشت لج همه رو درآورده بود و با این حرف و حرکتش باعث کفری شدن بقیه شده بود،اما چاره ای نبود و باید تا راضی شدن ارباب صبر میکردیم و نمیشد پیر مرد رو تو این خونه تنها گذاشت و امیدمون به این بود که بلاخره خان بابا حرفهای زنش رو فراموش کنه و بتونه دل از اینجا بکنه
اما از اونجایی که چند ماه بود که خان ننه رفته بود و هیچ سراغی از شوهرش نگرفته بود باعث شد که خان بابا کلا از رفتن منصرف بشه
و تنها موندن تو پیری رو به زندگی با خان ننه ترجیح بده
ولی مدام اصرار به رفتن ما داشت و تاکید میکرد با وجود مش غلام و مش قربون که کارگر های عمارت بودن میتونه از پس خودش بر بیاد و احتیاج نیست ما تو روستا بمونیم،اما مگه آدم دلش میومد خان بابا رو تنها بزاره و بره،پس منم از رفتن منصرف شدمو قرار شد بمونیم تو روستا
حالا که کسی نبود با خیال راحت به کارها رسیدگی میکردم و بعضی روزها غروب دست بچه هامو میگرفتم و به خانواده ام سر میزدمو روزگار رو در آرامش میگذروندم ،دوباره درس دادن به سهراب و سیاوش رو شروع کردم و کلاس اول رو خودم بهشون یاد دادم و فقط رفتن شهر و امتحان دادن و قبول شدن
یک سال از رفتن خان ننه و بقیه می گذشت که بالاخره خان ننه و با اردلان و زری اومدن روستا که ارباب رو راضی به رفتن کنن
هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم، خان ننه در حالی که از ماشین پیاده میشد با دستمال سفید ابریشمی جلوی دهن و بینیشو گرفته بود که بوی روستا اذیتش نکنه بعد
با افاده ای که مخصوص ملکه ها بود قدم برمی داشت، دیگه از اون لباس محلی خبری نبود و حالا مثل شهری ها لباس پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود
بچه ها رفتن استقبالش و پریدن بغلش، با پیف پیفی که کرد بچه ها رو از خودش دور کرد و گفت چند وقته حموم نرفتید،چرک و کثافت از سر روتون میباره،معلوم نیست این مادرتون سرش کجا گرمه که شما رو انقدر شلخته و کثیف ول کرده به حال خودتون
رفتم جلو زری رو بغل کردمو به بقیه سلام کردم
از ترس ضایع نشدن فقط با خان ننه دست دادم
اونم یه چپ چپ نگام کرد و بدون هیچ حرفی رفت سمت خونه
زری از پشت سر یه شکلک براش در آورد و همینطور که میرفتیم تو گفت چی شد ،کی می آیید پس، گفتم فعلا معلوم نیست خان میل به رفتن نداره،زری گفت ای کاش ما هم نمی رفتیم شهر و اینجا می موندیم، بخدا هر چقدر از این عجوزه دور باشی انقدر راحتی
گفتم برای دلخوشی من میگی
زری آهی کشید و گفت نه بخدا این عفریته پدر ما رو در آورده
 

زری همینطور که تند تند داشت خبرها رو میداد یهو صدای جیغ خان ننه بلند شد
از ترس سریع پا تند کردیم و دویدیم سمت خونه
خان ننه رو دیدیم که داره جیغ و داد میکنه و با نوک کفشاش به در اتاق خان بابا میکوبه،اما خان قصد باز کردن درو نداشت و مثل همیشه آروم ولی پر صلابت گفت ،تا الان هر گوری بودی برگرد همون جا ،خان ننه در میزد و میگفت خوب خودت دلت نمی خواست بیایی،خودت اصرار کردی که برم، حالا سر پیری این اداها چیه که در میاری مگه بچه شدی
خان بابا گفت خداروشکر که فهمیدی پیر شدی ولی داری ادای جوونها رو در میاری، یک سالِ رفتی تازه فیلت یاد هندوستان کرده و یادت افتاده شوهر داری، الانم برو هر جهنمی که بودی،خان ننه یه لگد محکم تر به در کوبید و گفت به جهنم که درو باز نمیکنی ،حقته که تو همین کثافت بمونی تا وقتی بمیری، حرف خان ننه که به اینجا رسید ارباب با حالت خشم درو باز کرد و با عصایی که دستش بود کوبید تو سر خان ننه و خون از پیشونی خان ننه جاری شد،هیچکس از ارباب انتظار همچین کاری رو نداشت و انگار همه تو شوک فرو رفته بودیم که دوباره صدای داد و بیداد بلند شد و ارباب با ضربه ی دیگه ای به پهلوی خان ننه باعث شد صدای خان ننه خفه شه و شروع کنه به گریه کردن ،اردلان رفت بین ارباب و مادرش ایستاد و مانع کتک خوردن بیشتر خان ننه شد ، ارباب گفت فکر کردی دوروزه رفتی شهر هر غلطی دلت میخواد میتونی کنی
بعد از این خواستی چیزی نُشخوار کنی قبلش مزه مزه اش کن، حالا هم پاشو گورتو گم کن برو هر جهنمی که بودی ،تو تمام این چند سال عمری که از خدا گرفتم فقط این یک سال رو خوب زندگی کردمو در آرامش بودم و جنگ اعصاب نداشتم
هر روز و هر ساعت مجبور نبودم غرغر تحمل کنم
خان ننه که حالا به خودش اومده بود شروع کرد به نفرین کردن و ضجه زدن که تمام این کارا زیر سر این عفریته اس ،ماهوره که تو رو چیز خور کرده تا دست رو من بلند کنی و تو خونه رام ندی ، همینطور که با دعا و جادو از این خونه همه رو تاروند و خودش موند تا به خانواده ی گدا گشنه اش با خیال راحت برسه همون طور هم تورو طلسم کرده تا منو بزنی و از خونه بیرونم کنی و تو یک سال یه سراغی از من و پسرهات نگیری
ارباب با حرفای خان ننه دوباره جوش آورد و خواست دوباره بهش حمله کنه که اردلان و ارسلان جلوش رو گرفتن و گفتن به شیطون لعنت بفرست خان ،آخه این کارها از شما بعیده ،خان دوباره برگشت سمت اتاقش و گفت یه چیزی میگم ختم کلام چون بحث با آدم کودن و از خود راضی راه به جایی نمیبره ،فقط اینو بدون تو انگشت کوچیکه ی ماهور هم نمیشی
 
،من تو این مدت فهمیدم ماهور یه فرشته اس و خدا چقدر ارسلان رو دوست داشت که همچین زن نجیب و بساز و مهربونی رو قسمتش کرد ، اونی که جادوگر و عفریته اس تویی که شوهر پیرت رو گذاشتی اینجا و به حرف مردم فکر نکردی و با خیال راحت رفتی پی قرتی بازیت
تویی که پنجاه سال باهات زندگی کردم تا اسم شهر اومد منو زیر پا له کردی ،ولی ماهوری که جای نوه ی توئه پشت شوهرشو خالی نکرد و به خاطر منو ارسلان قید شهر رفتن رو زد،الانم دهن تو ببند وگرنه بد میبینی، ارباب درو بست و خان ننه همونجا روی پله نشست و زری رفت کنارش ولی من به بهانه ی دم کردن چای رفتم تو آشپز خونه
از کتک خوردنش ناراحت نشدم که هیچ ،خوشحال هم شدم ،حقش بود ،باید طوری کتک میخورد که دیگه نایی برای حرف زدن و تیکه انداختن براش نمی موند
دوباره با سینی چای برگشتم تو ، اردلان و ارسلان ننه رو دوره کرده بودن و داشتن بهش دلداری میدادن و میگفتن بابا پیر شده و کم حوصله ،وگرنه سابقه نداشته خان همچین کاری کنه، تو دلم گفتم خان بیچاره جونش به لبش رسیده و از دست این زن با این رفتارهای بچگونه اش خسته شده و حق داره
ولی از ترس حرفی نزدم و سینی چای رو گذاشتم وسط و دوباره برگشتم که برای ناهار تدارک ببینم
زری هم اومد تو آشپزخونه و شروع کرد به بشکن زدنو گفت تو این چند وقته که از اینجا رفتم تا الان انقدر از ته دل خوشحال نبودم ، از حالت خوشحالی کردن زری خنده ام گرفته بود که یهو دیدم ارسلان جلوی در ایستاده ،قبل از اینکه زری چیزی بگه سریع پرسیدم ارسلان کاری داری، اونم گفت یه دستمال تمیز خیس میخوام که پیشونی ننه تمیز کنم ، دستمال رو دادم دستش و رفت زری بیچاره رنگش پریده بود پرسید به نظرت حرفامو شنید،گفتم فکر نکنم اگه شنیده باشه هم دروغ که نگفتی ،حقش بود
زری یه نفس عمیق کشید و اومد کمک منو گفت ،ماهور ای کاش خان بابا از خر شیطون بیاد پایین و این عجوزه رو مجبور به موندن اینجا کنه ،اونوقت تو هم میتونی بیایی اونجا پیش هم باشیم، ولی اگه این عجوزه موندگار نشه اینجا و برگرده، اومدن تو هم بی فایده اس ،چون هفت خط تر از قبل شده و حسابی همه مون رو میچزونه و رباب و خدیجه هم شدن کلفت زیر دستش و از خودشون هیچ اراده ای ندارن و همش جلوی این خم و راست میشن، چند باری رباب خواست برگرده روستا ولی خان ننه اجازه نداد و همش میگه به زودی ارسلان میاد و اونوقت میتونی باهاشون تو یه خونه زندگی کنی ،وظیفشه که به هر دوتاتون توجه کنه و فرق بینتون نذاره
 
 و طبق سنت پیغمبر باید بینتون عادلانه رفتار کنه
اگه بخواد خلاف این کاری کنه من میدونم و اون و تا آخر عمر یک کلمه هم باهاش حرف نمیزنمو شیرمو حلالش نمیکنم
رباب و خدیجه هم با حرفهای این عجوزه خام میشن و بیشتر کُلفتیش رو میکنن
باحرفهای زری ،بیشتراز قبل از دست خان ننه کفری شده بودم و اعصابم بهم ریخت،این همه سختی رو تحمل کرده بودم و همه رفته بودن شهر و من تو این روستا مونده بودم که در آخر هم برم با رباب و خدیجه که دشمن خودمو بچه هام بودن زندگی کنم ،کور خونده بود من به هیچ وجه زیر بار اینکه بخوام با خدیجه زیر یه سقف برم نمیرفتم
ناهار رو آماده کردیم و سفره ی ناهار پهن شد،ارسلان و اردلان هر کاری کردن خان بابا سر سفره نیومد و گفت عمرا من با این عجوزه سر یه سفره بشینم ،ناهارش رو گذاشتم توی سینی و خودم رفتم در اتاقشو زدم ،درو باز کرد سینی رو گذاشتم جلوش و گفتم نمیشه که گرسنه بمونید
تا کی میخوایید توی اتاق خودتون رو زندانی کنید ،هر چند من خیلی کوچیکتر از این حرفام که بخوام حرفی بزنم اما میخوام بگم
شما بزرگتر همه ی ما هستید و از همه هم عاقل ترید من همیشه به تصمیم هایی که گرفتید ایمان داشتم ولی به نظرم این کارتون جلوی عروسها و نوه ها تون اصلا درست نیست
خان بابا یه نگاه به صورتم کرد و گفت میدونی چیه من بعد از پنجاه سال زندگی با این زن و تحمل تمام رفتارهای بد و اخلاق های مزخرفش ،انتظار همچین کاری رو ازش نداشتم که به همین راحتی یکسال
منو تنها بزاره و بره
بعد از یکسال هم طلبکارانه بیاد
فکر میکنی مردم پشت سرم حرف نمیزنن،الان همه میگن خان روستا پیش زن و بچه هاش هیچ ارزش و اعتباری نداره و به همین راحتی ولش کردنو رفتن ،بازم رحمت به شیری که تو خوردی و با وجود این همه سختی موندی و پشت منو شوهرت رو خالی نکردی،ولی بقیه چی،تا حرف زندگی تو شهر اومد از خدا خواسته تو یه روز اسباب و اثاثیه شون رو جمع کردنو رفتن
گفتم من تا آخر عمر کنیز شمام و اینو بدونید اگه تا صد سال دیگه هم بخوایید تو این روستا بمونید ،منم همین جا می مونم و کنارتون هستم
خان خندید و گفت دیدی با معرفتی
الانم برو ناهارت رو بخور و به اونا هم بگو بعد از ناهار راه بیفتن و برگردن شهر
من تا وقتی زنده ام همین جا زندگی میکنم و باید همین جا هم خاک بشم
خدا نکنه ای گفتم و از اتاق اومدم بیرون
رفتم کنار زری نشستم، ارسلان نگام کرد و گفت خان بابا حرفی زد انگار پکری،گفتم نه حرفی نزد فقط گفت
 
 من تا آخر عمر شهر برو نیستم
بعد با مِن و مِن ادامه دادمو گفتم ارباب گفت بعد از ناهار هم خان ننه با هر کس که اومده با همونم باید برگرده شهر ،تحمل دیدنش رو ندارم بره همون جایی که بود،خان ننه با حرص قاشق توی دستش رو پرت کرد توی بشقابو
گفت وقتی من از اینجا رفتم این پیر مرد انقدر خرفت نشده بود معلوم نیست که چه کارش کردید،حتما یکی چیز خورش کرده تا منو از چشمش بندازه تاخودش به چشم بیاد و عزیز بشه
که این سر پیری پا کرده تو یه کفشو که نمیخواد منو ببینه،خودش گفت برو حالا چی شده که این همه ادا در میاره،نکنه حالا که پاش لب گوره ،میخواد زن بگیره
که این همه تلاش میکنه که منو دست به سر کنه و از اینجا دور کنه،کور خونده مگه از رو جنازه ی من رد بشه
از طرز فکرش خنده ام گرفته بود،آخه ارباب تو سن هفتاد سالگی چه وقت زن گرفتنش بود،اون بنده ی خدا اگه میخواست زن بگیره که باید سی چهل سال پیش این کارو میکرد و تا این عجوزه ادب بشه
خان ننه همینطور که غر میزد گفت حالا که اینطوریه من همین جا می مونم و بر نمی گردم شهر ببینم کی میخواد منو به زور بیرون کنه،اونوقت که آبرو و حیثیتش رو می برم
از اینکه خان ننه احساس ترس کرده بود و تصمیم به موندن گرفته بود غصه دار شدم ،چون وقتی نبود زندگی راحت و بدون استرسی داشتیم ، حالا اگه می موند حتما هر روز یه برنامه ی تازه ای برامون درست میکرد، خواستم حرفی بزنم
انگار ارسلان فکرمو خوند که رو به مادرش گفت به نظرم بهترین تصمیم رو گرفتید، خان بابا هم ببینه به خاطرش از رفتن منصرف شدی حتما آروم میشه و کم کم این روزهای تنهایی رو فراموش میکنه
اونوقت من و ماهور و بچه ها هم میتونیم مثل کیان و کیوان و اردلان بریم شهر ،سر خونه زندگیمون
اینطوری برای سهراب و سیاوش که وقت مدرسه رفتنشونه خیلی خوب میشه، خان ننه با تعجب به دهن ارسلان چشم دوخته بود و بعد از اینکه حرفاش تموم شد گفت نفهمیدم چی گفتی ،یعنی منو پدرتون اینجا تنها بمونیم ،اونوقت شما برید شهر ، این فکرهای مسخره رو از سرت بیرون کن ،اگه قراره اینجا بمونم باید یکی از شما چهار تا پسر پیشم باشید،کیان و کیوان که بچه هاشون امدرسه میرن و خودشون هم تو کارخونه استخدام شدن ،می مونه تو و اردلان ،اردلان که بیکار می چرخه ولی کوروش مدرسه میره و نمیتونه به خاطر اون بمونه،پس باید خودت اینجا باشی،چون به شهر عادت نکردی که دل کندن ازش برات سخت باشه،زنت هم که از روز اول تو این خرابه چشم بازکرده و الانم زندگی تو این خونه مثل زندگی تو بهشت براش
 

از حرفهای خان ننه کفری شده بودمو اعصابم بهم ریخته بود و داشتم تحملمو از دست میدادم که
ارسلان خنده ی تلخی کرد و گفت مگه خودت و بقیه که از اینجا رفتید کجا به دنیا اومدید و شصت هفتاد سال کجا زندگی کردید،شما که باید وابستگی بیشتری به اینجا داشته باشید ،پس اینجا کنار شوهرتون بمونید و به زندگی تو این بهشت رضایت بدید و انقدر با آبروی خان بازی نکنید
خان ننه بازم شروع کرد به جیغ و داد و خودشو زد به بیهوشی
برای من و زری عادی شده بود این رفتارها و فیلم بازی کردناش ،همینطور که به صورت چروکیده اش نگاه میکردم آرزو کردم که هیچوقت دیگه چشماشو باز نکنه ،تا همگی از شرش خلاص بشیم
اردلان لیوان آب کنار دستش رو برداشت و پاچید توی صورتش، خان ننه به هوش اومد و دوباره از هوش رفت،اردلان گفت بابا اینجا موندن و رفتن انقدر ارزش نداره که بخواییم به خاطرش مادرمونو بکشیم،تو رو خدا انقدر باهاش بحث نکنید، ارسلان گفت راست میگی به خاطر رفتن به شهر که نباید پدر و مادر مونو فدا کنیم و تنهاشون بزاریم
پس بهتره ،زن و بچه ات رو بزاری اینجا و بری شهر، اسباب و اثاثیه ات رو جمع کنی و برگردی پیششون و اینجا بمونی ،چون من دیگه حوصله ی اینجا موندن رو ندارم ، اردلان دوباره آبی زد به صورت خان ننه اینبار سریع تر از قبل به هوش اومد و بدون معطلی گفت ، اردلان نمیتونه دوباره برگرده و بشه مسخره ی مردم روستا که تو شهر نتونست گلیمش رو از آب بکشه و دوباره برگشته روستا، میخوای پسر من اینجا انگشت نما بشه،ارسلان گفت من نمیدونم از اول قرار بر رفتن ما بود،حالا همه رفتن الا ما
حرفهای ارسلان به اینجا که رسید صدای عصای خان بابا که به زمین خورده میشد به گوش رسید، همگی ساکت شدیم و برگشتیم به سمت صدا
ارباب گلویی صاف کرد و رو به خان ننه گفت یک سال با آرامش زندگی کردم نمیدونم چه ذات کثیفی داری که تو هر جا پا میزاری شر درست میکنی و آسایش رو از اونجا می گیری، تو که یکساله رفته بودی ،چرا جنازه ات دوباره برگشتی تا اینطور خوار و خفیف بشی و بچه ها جلوی روت برای تنها گذاشتن و رفتن باهم بحث کنن،بعد رو به ما گفت من از روز اول گفتم احتیاج به هیچکدومتون ندارم
همتون برید ،گفتم که من میتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و زندگی خودمو اداره کنم ، گفتم من به اینجا وابسته هستم و پدر و مادرم تو این روستا دفن شدن و نمیتونم همه چی رو زیر پا بزارم و برم،شما بودید که اصرار داشتید بمونید تا من تنها نباشم،حالا هم تا غروب وقت دارید ،همه تون از جلوی چشمم دور شید ،دیگه نمیخوام هیچکدومتون رو ببینم

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mahoor
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه rkwtp چیست?