رمان ماهور ۱۷ - اینفو
طالع بینی

رمان ماهور ۱۷

قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه ارباب از عمارت رفت بیرون، دلم براش کباب شد


میخواستم برم دنبالش و بهش بگم تا وقتی هست تنهاش نمیزارم ولی ارسلان گوشه ی دامنم کشید و اشاره کرد که بشینم، خان ننه که رفتن ارباب رو نگاه میکرد رو به زری گفت پاشو توله موله هات رو صدا بزن و جمع و جور کن که بریم،انگار نوبرش رو آورده همون حقشه که تنها بمونه، پیر مرد غرغروی مغرور،بعد به اردلان گفت چیه تو هم بروبر منو نگاه میکنی پاشو برو اون لگن و روشن کن که تا هوا تاریک نشده از این خراب شده بزنیم بیرون،ارسلان گفت یعنی چی که بریم ،به همین راحتی میخوای شوهرت رو بزاری بری،فردا یه بلائی سرش اومد با چه رویی میخوای برگردی،خان ننه گفت اصلا نترس ،بادمجون بم آفت نداره، اون همه ی ما رو با دستهای خودش خاک نکنه، دست از این دنیا برنمیداره،یادت نیست پدرش صدسالگی رو هم رد کرده بود و بعد از خوردن سر چهارتا زن گور به گور شد ،اینا همه عمرشون زیاده مثل ما نیستن که جوون مرگ بشن،یه نگاه به زری کردم و لبخند کمرنگی زدم سرمو انداختم پایین
هر چقدر ارسلان اصرار کرد و خواست که خان ننه بمونه فایده نداشت و گفت من اینجا بمون نیستم و الان خیلی پشیمونم که این همه راه اومدم ،اونم اینجا بمونه و هر کاری دلش میخواد بکنه،حرفاش که تموم شد خیلی سریع و فرز بلند شد و از اتاق رفت بیرون و کنار ماشین منتظر
اردلان و زری ایستاد
زری هم با نا امیدی از ما خدا حافظی کرد و رفت تو ماشین نشست
اونا که رفتن بچه ها رو سپردم به سهراب و رفتم سمت قبرستون ،میدونستم خان بابا اونجاست، پیر مرد سر خاک مادرش نشسته بود و مظلومانه چشم به خاک دوخته بود
رفتم فاتحه ای نثار روح مادرش کردم و ازش خواستم برگردیم خونه، بلند شد و دنبالم راه افتاد،بین راه پرسید بچه ها رو چکار کردی،گفتم سپردمش به سهراب، خان بابا انگار انتظار نداشت و باور نکرده بود که به همین راحتی زنش و اردلان بزارن برن ، تا خونه دیگه حرفی نزد
از اون روز سه سال گذشت و دیگه خان بابا از زنش اسمی نبرد و ما هم تو همون روستا ماندگار شدیم و دوباره با پی گیری های ارسلان معلم جدید به روستا اومد و سهراب و سیاوش کلاس چهارم رو تموم کردن و شقایق هم کلاس اول رو به پایان رسوند ،تا اینکه یه روز سرد زمستونی وقتی رفتم خان بابا رو برای صبحونه صدا کنم ، هر چقدر در زدم هیچ صدایی نشنیدم خیال کردم زودتر بیدار شده و رفته تو حیاط که قدم بزنه، درو آروم باز کردم و دیدم خان بابا کنار رحل قرآن دراز کشیده، فکر کردم خوابش برده رفتم جلوتر و با چهره ی بی روح خان بابا مواجه شدم

 
چیزی رو که میدیدم نمی تونستم باور کنم ،مگه میشه خان بابایی که هیچ مشکلی نداشت و انقدر سرحال بود به همین راحتی چشماشو بسته باشه و دیگه نفس نکشه، گفتم شاید از حال رفته دستش رو توی دستم گرفتم یخ کرده بود و سرد سرد بود، گوله های اشک بی محابا روی صورتم میریخت و از فکر اینکه دیگه خان بابا نیست قلبم به درد اومده بود، یه نگاه یه صورت مهربونش کردم و بعد انگار تازه از خواب بیدار شده باشم جیغ بلندی کشیدم و ارسلان رو صدا زدم ارسلان سراسیمه اومد تو اتاق
وقتی خان بابا رو دید و صورت خیس از اشک منو ، متوجه همه چی شد
آروم اومد رو سر خان بابا ،سرش رو بلند کرد و گذاشت روی پاش و شروع کرد به های های گریه کردن،شونه های مردونش به شدت می لرزید و اشکاش میریخت رو صورت خان بابا ، ازش میخواست بلند شه و چشماش رو باز کنه حالم خودم خوب نبود ولی سریع رفتم پایین به مش غلام خبر دادم و گفتم برو از مخابرات زنگ بزن به اردلان و خبر فوت خان رو بده
بعد هم شیخ روستا رو خبر کنه، مش غلام با چشمانی اشکبار با ناباوری رفت سمت مخابرات
دوباره برگشتم پیش ارسلان،
ارسلان برای تنهایی و مهربونی پدرش مویه سر داده بود و با سوز عجیبی گریه میکرد ،دلم از این همه غم ریش شد وبه درد اومد
تا اومدن مردم روستا همینطور که پا به پای ارسلان گریه میکردم،سر ارباب رو گذاشتم رو بالشتی که کنارش بود ، خودش رو به قبله بود و از رحل قرآن و سجاده ی کنارش معلوم بود بعد از نماز صبح این اتفاق براش افتاده ،قرآن کنارش رو برداشتم بزارم رو طاقچه، از لای قرآن پاکتی که مهر و موم شده بود افتاد ،برش داشتم و دادمش به ارسلان ،
ارسلان بدون اینکه به پاکت نگاه کنه دوباره گذاشتش لای قرآن و بهم گفت قرآن رو بزار توی صندوقچه ی خان بابا، همین کارو کردم

صدای مردم روستا که با صلوات و گریه و زاری از راه رسیدن توی حیاط عمارت پیچید ، شیخ با تعدادی از اهالی اومدنو با لا اله الا الله گفتن خان بابا رو گذاشتن روی تخته و برای غسل دادن بردنش ته حیاط، نمیخواستم بچه ها شاهد این صحنه ها باشن، مش غلام رو صدا کردم و شقایق و خشایار رو همراهش فرستادم خونه مادرم ، در چشمی بر هم زدنی خونه پر شد از مهمون ،پدرم و عمو و برادرامم اومدنو تو کارها کمک حال ارسلان شدن
ارسلان نذاشت قبل از اومدن خواهر ،برادراش خان بابا رو دفن کن و گفت باید منتظر بمونیم
دو سه ساعت بعد بچه های خان بابا ،همراه خان ننه و ستاره و عروسها و نوه ها بر سر و سینه زنان و گریه کنان از راه رسیدن
همه برای مرگ خان بابا ناراحت بودن و از ته دل گریه میکردن
 
موقع دفن، خان ننه انقدر به سر و صورتش زد که از حال رفت نمیدونم مثل همیشه داشت فیلم بازی میکرد یا عذاب وجدان داشت که اینطور ضجه میزد،رباب و خدیجه زیر بغلش رو گرفتن و از سر مزار دورش کردن
بالاخره مراسم تشیع تموم شد و مردم روستا برای ناهار جمع شدن خونه ی ارباب
سوم و هفتم ارباب به بهترین شکل برگزار شد و کم کم همه رفتن و موقع رفتن بچه های ارباب شد ، اردلان رو به ما گفت حالا که خان بابا به رحمت خدا رفت بهتره هر چه زودتر تکلیف این خونه زندگی روشن بشه تا شما هم با خیال راحت و بدون هیچ وابستگی به فکر اومدن باشید و با ما همراه بشید،ارسلان گفت خوبیت نداره به این زودی به خونه و ملک و املاک بابا چوب حراج بزنیم ، فکر کردی اونموقع مردم و قومو خویش پشت سرمون چه حرفایی میزنن ؟میشم نقل مجلس اهلی روستا
ما که این همه سال به خاطر خان بابا اینجا موندیم فعلا تا چهلمش هم می مونیم و بعد از اون یه فکری میکنیم، خان ننه با کمال پررویی در حالی که گریه میکرد و مظلوم نمایی گفت ارسلان راست میگه شما برید کار دارید و بچه ها تون مدرسه میرن منم می مونم
و برای چهلم خان که اومدید همه باهم برمی گردیم،رباب و خدیجه هم گفتن ما هم میخواییم کنارتون بمونیم و اونجا بدون شما دلتنگ میشیم،قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم ارسلان گفت لازم به موندن کسی نیست همون طور که وقتی خان زنده بود از روستا و بوی روستا حالتون بهم میخورد ،الانم پاشید جمع و جور کنید و برید به کارهاتون برسید، خان ننه یه نگاه به ارسلان کرد و گفت به در میگی که دیوار بشنوه،من با بقیه کار ندارم ولی تو حق نداری منو از خونه زندگی خودم بیرون کنی،فکر کردی حالا که خان نیست بمونی و با خیال راحت ملک و املاکی که ازش مونده رو بالا بکشی ،نه اونقدرها هم که تو فکر میکنی ما احمق نیستیم، همین جا می مونم و ببینم کی جرات داره به من بگه از اینجا برو
ارسلان از خشم و عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد،رو کرد به مادرشو بقیه و گفت عوض تشکرتونه ،چهار سال رفتید پی خوش گذرونیتون الان اومدی دست گذاشتی رو مال و اموالی که من هیچ چشم داشتی بهش ندارم و شکر خدا انقدر دارم که محتاج نباشم،ولی وقتی خان بابا بهت گفت بمون باهم بریم چرا تنهاش گذاشتی، همون موقع میخواست طلاقت بده ولی من و ماهور منصرفش کردیم،حالا اومدی و با ریختن دو قطره اشک ادای زنهای مهربون و میخوای در بیاری ،عوض اینکه بگی پسرم زن و بچه اش رو تو این روستا نگه داشت تا آبرومون نره داری بهم برچسب کلاه برداری و مال مردم خوری میزنی

کیان و کیوان که دیدن ارسلان خیلی عصبانی و ناراحته گفتن ،داداش تو بعد از خان بابا برای ما حکم پدر رو داری و ما بیشتر از چشمامون بهت اطمینان داریم، اگه کل این خونه زندگی رو هم به آتیش بکشی حق داری و ما اعتراضی نداریم،واقعا تو به خاطر ما از خودگذشتگی کردی و ما قدر دان همه ی اینها هستیم و میدونیم که چه لطفی در حقمون کردی
ستاره که تا اون‌ موقع ساکت ترین عضو خانواده بود و همچنان تو شوک مرگ پدرش بود
رو کرد به منو گفت ،ماهور جان ازت خواهش میکنم بابا مو حلال کنی
اگه خدایی نکرده تو این سالها مخصوصا این چهار سال آخر که براش هم دختر بودی و هم عروس حرفی چیزی ازش شنیدی به حساب کهولت سن بزاری و ازش کینه به دل نگیری، هر کدوم از ما اگه برای پدرمون کاری کردیم وظیفه مون بوده و منتی نیست ،اما تو بیشتر از همه ی ما فداکاری کردی،هر وقت میومدم روستا کلی ازت تعریف میکرد و همیشه میگفت خدا کنه ماهور منو به خاطر خودخواهیم ببخشه و حلالم کنه
من بودم که باعث شدم ماهور زن ارسلان بشه و با سن کم کلی سختی بکشه، دیدم کیا بهش بد کردن ولی کاری براش نکردم، ستاره گریه میکرد منم
با اشکی که بی اختیار روی گونه ام جاری بود گفتم من خان بابا رو از پدرمم بیشتر دوست داشتم و هیچوقت ازش بدی ندیدم، اگه تا صد سال دیگه هم دلش به رفتن از اینجا نبود تنهاش نمیذاشتم و کنارش می موندنم
ستاره خواست حرفی بزنه که خان ننه با عصبانیت رو کرد به ستاره و گفت بسه دیگه نمیخواد با این چرت و پرتها و تیکه انداختن ها بیشتر پُر روش کنی
هر کاری کرده به عنوان عروس این خونه‌ وظیفه اش بوده ،من خودم ده سال از پدر شوهر پیر و مادر شوهر زمینگیرم مراقبت کردم و مثل دسته گل نگهشون داشتم ،یکی هم نگفت دستت درد نکنه و این همه لی لی به لالامون نذاشتن و همیشه ی خدا هم ازم طلبکار بودن
ستاره گفت من طبق خواسته ی پدرم و وظیفه ی خودم از ماهور خواستم حلالش کنه به گذشته هم کاری ندارم، شاید اون موقع اونا فهم نداشتن ما که نباید رفتار غلط اونا رو ادامه بدیم
اردلان با لبخند گفت خان ننه
بابا بزرگ رو که عمو احمد نگه میداشت و بنده ی خدا خونه ی ما نبود که بخوای ازش مراقبت کنی ،خان ننه گفت دهن تو ببند تو اون موقع بچه بودی و یادت نیست که مثل کلفت جلوی بیست سی نفر حمالی میکردم
ارسلان رو کرد به کیوان و گفت این حرفها رو بزارید کنار ،به خاطر اینکه حرفی پشت سرم نباشه بهتره بری صندوقچه ی پدر و از اتاقش بیاری، وصیت نامه رو میخونیم ولی بعد از چهلم بهش عمل میکنیم

فقط برو بیار که خیال بقیه از مال و اموال باقی مونده راحت بشه ،کیوان با اکراه بلند شد و رفت سمت اتاق ،چند دقیقه بعد صندوقچه به دست اومدو رفت کنار ارسلان نشست، ارسلان در صندوقچه رو باز کرد و قرآن خان بابا رو از توش در آورد و بعد صندوقچه رو سر و ته کرد و تمام محتویات صندوقچه که چند تا پاک مهرو موم شده و ورقه و یه کیسه پر از سکه و چند تا تسبیح و انگشتر با سنگ قیمتی بود ریخت روی زمین،ارسلان لای قرآن رو هم باز کرد و پاکت توش رو برداشت و گذاشت کنار بقیه ی مدارک
اولین پاکت رو برداشت
وصیت نامه ی خان بابا بود ،تاریخش برای ده روز پیش بود ،یعنی سه روز قبل از مرگش ،انگار خبر داشت که داره روزهای پایانی عمرش رو سپری میکنه و خودش رو برای وداع با این دنیای فانی آماده کرده بود
ارسلان شروع کرد به خوندن وصیت نامه که صفحه ی اولش بیشتر شبیه به یه دل نوشته بود و تو برگه های بعدی سهم همه رو مشخص کرده بود
ارسلان نوشته ها رو میخوند و من بیشتر از قبل عاشق این مرد میشدم مردی که تا آخرین لحظه خودش رو مدیون من می دونست و ازم طلب بخشش کرده بود
چند قطعه زمینی که فعلا نفروخته بود و دست بعضی از مردم روستا که خیلی فقیر بودن و به نون شبتون محتاج مونده بود رو بهشون بخشیده بود و تاکید کرده بود کسی حق نداره بابتش ریالی ازشون پول بگیره
دوتا باغچه هزار متری رو به مش قربون و مش غلام بخشیده بود که از بچگی خونه زاد بودنو به ارباب صادقانه خدمت کرده بودن
بعد رسید به سهم الارث بچه هاش، همه چیز رو کامل و به طور عادلانه بینشون تقسیم کرده بود ارسلان رو وکیل خودش قرار داده بود و ازشون خواسته بود رو حرفش حرف نزنن، در آخرین برگه نوشته بود این خونه ی آبا و اجدادیه،انقدر مال به جا گذاشته که نیاز به این خونه نشه و اگه امکانش رو داشتن خونه رو نگه دارن تا بتونن تابستونها ازش استفاده کنن،بنده ی خدا بعد از مرگش هم به فکر آسایش بچه هاش بود و دل کندن از این روستا رو برای همیشه به صلاح نمیدونست شاید هم دلش میخواست دوباره بچه هاش دور هم جمع بشن و تا روحش شاهد
دور همی و شادیشون باشه
ارسلان پاک اول رو کنار گذاشت و اون پاکتی که لای قرآن بود و مهر و موم شده بود رو برداشت ، بازش کرد ،ورقه ی داخلش رو در آورد و یه نگاه گذرا بهش انداخت و بعد شروع کرد به خوندن و با تعجب گفت این قولنامه ی زمین چند هکتاری فلان قسمت تهرانِ
 
 که ما سالها قبل فکر میکردیم خان بابا اون رو فروخته ،ولی همه ی اون زمینو به نام ماهور و ستاره کرده
از شنیدن اسمم تعجب کردم و باورم نمیشد خان بابا بخواد همچین کاری کنه ،آخه من که کاری نکرده بودم که خان بخواد همچین لطفی در حق من کنه
یک آن زیر چشمی نگاهم به رباب و خان ننه و خدیجه بود که به انباری از باروت تبدیل شده بودنو فقط و فقط نیاز به یه جرقه داشتن برای انفجار
که این قولنامه برای خان ننه این موقعیت رو فراهم کرد و با داد و بیداد گفت بخدا این زن یه جادوگره،اون پیرمرد بدبخت رو چیز خودش کرده، مگه همچین چیزی ممکنه،چرا باید همچین کاری کنه ،حتما نقشه ی خودتونه،یه عروس مگه چه حقی داره که تو مال و اموال پدرشوهرش شریک بشه و بهش ارث برسه،خان ننه داد و بیداد میکرد و کل خونه رو گذاشته بود رو سرش و بین داد و بیداد ها بعد از سالها از بین حرفهای خان ننه فهمیدم که ستاره دختر واقعی خان ننه نیست و سالها قبل خان بابا یه زن رو صیغه میکنه و بعد از به دنیا اومدن ستاره اون زن سر زا از دنیا میره و چون اون زمان،خان ننه هم باردار بوده و بچه اش مرده به دنیا میاد ،ستاره رو جای اون بچه جا میزنن و بدون اینکه به کسی چیزی بگن ستاره رو بزرگ میکنن، حالا می فهمیدم چرا خان ننه هیچ حسی به ستاره نداره و هیچوقت اومدن یا نیومدن ستاره براش مهم نبود، ولی خان بابا برعکس عاشق ستاره بود و همیشه هواش رو داشت، ستاره انگار از این ماجرا خبر داشت چون هیچ عکس العملی نشون نداد
اما بقیه هم یه جورایی شوکه شده بودن و انتظار شنیدن همچین چیزی رو نداشتن و بیشتر از اون تو بهت این بودن که چرا خان بابا همچین کاری کرده و انگار منو لایق این بخشش نمیدونستن
اما از ترس ارسلان حرفی نمیزدن ولی به خان ننه هم چیزی نمیگفتن و سعی در کنترل کردنش نداشتن و همینطور چشم به دهنش دوخته بودن ،خان ننه یه کم آروم میشد و دوباره شروع میکرد به بدوبیراه گفتن و نفرین کردن من
بقیه هم کاری از دستشون ساخته نبود چون خان بابا اون زمین ها رو رسما به اسم من و ستاره کرده بودو همه چیز تموم شده بود
خوندن وصیت نامه ها تموم شد ارسلان دوباره همه چیز رو داخل صندوق گذاشت و روبه خان ننه گفت تا الان هر چقدر فحش دادی ،بدو بیراه گفتی،تهمت زدی کافیه دیگه تمومش کن و بزار حرمت و احترام بینمون حفظ بشه ، نه من نه هیچکس دیگه از این وصیت نامه و کار خان بابا خبر نداشت و هر چی که هست باید بهش عمل کنیم
 
 و به خاطر مال دنیا ،روح پدرمون رو با حرفها و کنایه ها آزار ندیم
اردلان به شوخی ولی معنی دار گفت اگه به زن منم چند هکتار زمین میرسید ،تو دلم قند آب میشدو حرف از تموم کردن و فیصله دادن به ماجرا میزدم داداش
خان ننه دوباره گریه سر داد وگفت چند سال تو این خونه بدبختی و سختی کشیدم نه پدرتون دونست نه اطرافیانش ،نه شماها قدردان بودید،پنجاه سال شریک زندگیش بودم اینم سر پیری دستمزدم بود
ارسلان خواست چیزی بگه که جلوتر از اون گفتم من هیچ چشم داشتی به این زمین ندارم و الانم حاضرم تمام و کمال هر چی که برای من هست رو ببخشم به شما ،بلند شدم برم بیرون که ستاره گفت هیچکس حق نداره به وصیت نامه ی بابا اعتراض کنه ،مال و اموال خودش بوده به هرکس که دلش خواسته بخشیده،خداروشکر همه چی هم کاملا قانونی و مهر و موم شده بود،هر کس هم ناراحت باید بدونه که پدر منم چهار سال اینجا تو دلتنگی و ناراحتی زندگی کرد و فقط ارسلان و ماهور بودن که تا آخرین لحظه کنارش بودن و هواش رو داشتن و تو هیچ شرایطی تنهاش نذاشتن
خان بابا هم مثل همیشه نذاشت حق کسی که چند سال از زندگی خودش ،،
رفاه وآسایش بچه هاش زد ،پایمال بشه
ستاره مثل خان بابا همیشه طرف حق بود و بی رودربایستی حرفش رو میزد و برای خوش آمد کسی کاری که دلش نمیخواست رو نمیکرد،برای همین بی ریا بودنش همه دوسش داشتن و احترام خاصی براش قائل بودن ، فقط کسایی که دل خوشی از ستاره نداشتن ،ربابه و خدیجه و خان ننه بود که حالا دلیل دشمنیشون با ستاره رو می فهمیدم
بالاخره وصیت نامه خونده شد و دوباره داخل صندوقچه گذاشته شد تا بعد از چهلم خان بابا در حضور شیخ و چند تا از بزرگای ده مجدد خونده بشه
اون روز خان ننه ای که انقدر سنگ موندن و حفظ آبرو کردن رو به سینه میزد، بعد از خوندن وصیت نامه از موندن منصرف شد و همراه بقیه راهی تهران شد
یک ماه از فوت خان گذشت و ما هم کم کم تو این روزها تصمیم به رفتن گرفته بودیم و اکثر کارها رو برای مهاجرت به شهر انجام داده‌ بودیم و با مش غلام هم صحبت کردیم با خانواده اش تو این عمارت زندگی کنن و ازش مراقبت کنن و نزارن که خراب بشه
دو سه روز قبل از چهلم خان بابا دوباره خان ننه و همراه بچه هاش اومدن روستا ،تو اون چند روز حتی یک کلمه هم با من حرف نزد و بهم محل نداد ،در عوض محبتش رو به ارسلان و بچه هام چند برابر کرده بود و این حجم از قربون صدقه رفتن و محبت کردن از خان ننه بعید بود مگر
 
 اینکه نقشه و حیله ای توی ذهنش باشه
سعی میکردم بهش فکر نکنم و با بقیه در تدارک مراسم چهلم باشم تا اون طوری که شایسته خان بابا هست برگزار بشه
بالاخره مراسم چهلم خان بابا به بهترین شکل برگزار شد و همه چی به خوبی تموم شد
یکی دو روز بعد از چهلم، ارسلان چند نفر از بزرگا و شیخ روستا رو جمع کرد و وصیت نامه خان رو دوباره خوندن، وقتی مش غلام و مش قربون متوجه شدند که هر کردم صاحب هزار متر زمین شدن به خاطر سخاوت خان بابا و از خوشحالی مثل بچه ها گریه میکردن و مدام از ارسلان و برادراش تشکر میکردن و برای شادی روح خان دعا میکردن
در آخر دوباره فاتحه ای نثار روح خان کردن و بعد از تسلیت دوباره خدا حافظی کردن و رفتن
چون مراسم خان با عید نوروز یکی شده بود ،بقیه هم عجله ای برای رفتن نداشتن و تصمیم بر این شد که تکلیف دام و طیور مشخص بشه و ما هم بعد از سیزدهم نوروز همراه بقیه راهی شهر بشیم
تو این سیزده روز متوجه شدم هم برای خدیجه ،هم اسما خواستگار پیدا شده ،ولی خان ننه موکولش کرده به بعد از رفتن ما به شهر و جاگیر شدنمون و گذشتن یه مدت از مرگ خان بابا
خوشحال شدم که هر دو سرو سامان میگیرن و یه جورایی از شر خدیجه هم راحت میشدم
بالاخره همه چی همینجوری که میخواستیم تموم شد و وسیله هامون رو بار ماشین کردیم و راهی شهر شدیم
دل کندن از خانوادَمو اون روستاکه بیست و خورده ای سال از زندگیمو توش گذروندم بودم و بزرگ شده بودم برام سخت بود ولی برای آینده ی بچه هام چاره ای نبود و باید می رفتیم
بالاخره به شهر رسیدیم،ماشین توی یه کوچه پر درخت و بزرگ نگه داشت ، پیاده شدیم ، ارسلان درو باز کرد و وانت اسباب اثاثیه ها اومد تو، بچه ها با ذوق پریدن توی حیاط و منم پشت سرشون ،
 

چشمی توی حیاط چرخوندم جلوی روم یه حیاط تقریبا ۵۰ متری با یه حوض آبی وسط حیاط و یه باغچه کوچیک که گل و گیاه توش نبود ، بعد یه زیر زمین که چند تا پله میخورد میرفت پایین و اینور حیاط چند تا پله و یه تراس بزرگ بود که منتهی میشد به خونه ای که روی زیر زمین بنا شده بود،سریع از پله ها رفتم بالا ، در باز بود و روبروم یه سالن پذیرایی بزرگ بود رفتم داخل، آشپز خونه با دوتا اتاق کنار هم قرار داشتن و همگی به بهترین شکل درست شده بود و خونه حسابی بزرگ و دلباز بود و به خاطر پنجره های بزرگی که داشت خیلی هم نور گیر بود و خیلی از فضای خونه خوشم اومد ،بعد از دیدن خونه رفتم کمک ارسلان،وسیله ها خالی شده بود ماشین از حیاط رفت بیرون ،همینطور که محو تماشای حیاط بودم صدای خدیجه و خان ننه منو سر جام میخکوب کرد، برگشتم خان ننه رو دیدم که به خدیجه گفت آینه و قرآن رو ببر بزار رو طاقچه
خدیجه هم بدون هیچ حرفی رفت سمت بالا
همینطور که با تعجب داشتم رفتن خدیجه رو نگاه میکردم، رباب و اسما هم از راه رسیدن
خان ننه که تعجبم رو دید آروم طوری که ارسلان نشنوه گفت چیه ماتت برده
توی همه ی عمرت فکر نمیکردی از اون روستا پاشی بیایی شهر و تو همچین خونه ای زندگی کنی ، حرفی نزدمو و نخواستم اول کاری،تو خونه ی جدید دعوا مرافعه راه بیفته و خان ننه دوباره شروع کنه به داد و بیداد و مظلوم نمایی
جارو رو برداشتم و رفتم بالا، شروع کردم به آب پاشی کردن و جارو زدن سالن
همینطور که داشتم کار میکردم به این فکر میکردم نکنه رباب و دختراش بخوان با ما زندگی کنن و دوباره روز از نو و روزی از نو شروع بشه و اون اتفاق های روستا شروع بشه
اگه قرار بود بعد از تحمل این سختی ها دوباره با رباب تو یه خونه زندگی کنم چه فایده ای داشت این همه جارو جنجال و حرف شنیدن و مهاجرت کردن به شهر
من میخواستم تو آرامش زندگی کنم و بچه هامو بدون دلهره و دلواپسی بزرگ کنم و آزادانه بزارم تو حیاط بازی کنن بدون اینکه هر لحظه به این فکر کنم مبادا کسی بلائی سرشون بیاره
تقریبا نظافت خونه تموم شده بود ،رفتم تو حیاط و ارسلان که با بچه ها مشغول تمیز کردن حوض و پر کردنش بود رو صدا زدم که کمک کنه و فرشها رو بیاره که پهن کنیم، جلو تر از ارسلان ربابه اومد بالا و گفت ماهور جون یه کم انصاف داشته باش
بنده ی خدا ارسلان خان از صبح سر پا بودن ،هر کاری داشتی بگو منو دخترا بیاییم کمکت
بعد بدون اینکه منتظر واکنش من باشه خدیجه رو صدا زد و یکی یکی قالی ها رو بردن بالا، منم همینطور که به رفتار شک برانگیز این مادرو دختر نگاه میکردم چند تا وسیله برداشتمو پشت سرشون راه افتادم
مشغول پهن کردن فرشها شدم،ربابه و خدیجه رفتن پایین ، هوا تاریک بود و گرسنگی حسابی بهم فشار آورده بود و دیگه نای کار کردن نداشتم،رفتم سمت آشپز خونه، اجاق گاز نداشتیم،چراغ علاءالدین رو روشن کردم و رفتم سمت سبد تخم مرغ ها که شقایق گفت مامان رباب خانم صداتون میکنه، رفتم سمت تراس که رباب گفت بیا پایین سفره انداختیم و منتظر تو هستیم شام آماده اس
دلم نمیخواست برم پایین و دوباره به رباب اعتماد کنم و گول این ظاهر مهربونش رو بخورم
یکبار به رباب اطمینان کردم و حاصلش مرگ بچم و بی آبرویی و کلی کتک خوردن و آوارگی برام بود
،ولی چاره ای نبود نمیخواستم اولین روز از در دعوا وارد شم ،دست شقایق رو گرفتم و خشایار رو بغل کردم و رفتم سمت زیر زمین ، از دیدن اون زیر زمین بزرگ که انقدر قشنگ و تمیز چیده شده تعجب کردم،اونجا فهمیدم رباب و بچه هاش بعد از مرگ خان بابا و برگشتن از روستا اینجا مستقر شدن، سفره پهن بود و همه چی آماده بود ،نشستم کنار سهراب و سیاوش، تازه شروع به خوردن کرده بودیم که در زدن ،سهراب بلند شد و با صدای کیه کیه درو باز کرد ، چند دیقه بعد همراه خان ننه برگشت، خان ننه یه نگاه به سفره کرد و یه نگاه به ما و رفت یه گوشه کز کرد و نشست، ارسلان کنار خودش براش جا باز کرد و گفت بیا یه لقمه غذا بخور، اما خان ننه با لبهای آویزان گفت ،خوب شد خودم اومدم مبادا یکی از بچه ها رو می فرستادید دنبالم، انقدر نگاه درودیوار کردم خسته شدم ،ارسلان گفت ماهم اینجا مشغول بودیم و فراموش کردیم ،حالا بیا سر سفره ،بالاخره خان ننه با ناز و ادا اومد کنار ارسلان نشست،
بعد از شام سفره رو جمع کردیم، رو به بچه ها گفتم بریم بالا که خیلی خسته ام ،خان ننه هم بلند شد و رو به خدیجه و اسما گفت ننه شما هم پاشید باهم بریم که امشب تنها نباشم،با مظلومیت رو به ارسلان گفت خداروشکر ماهور بچه هاش دورو برش هستن و با اونا میتونه بمونه ،امشب رو تو پایین پیش رباب بمون که این چند وقته از دلتنگی و دوری تو دیگه ذله شده بود و مدام گریه میکرد ،ارسلان خواست چیزی بگه خان رو به سهراب و سیاوش گفت پاشید برید بالا که همگی امروز خسته شدید

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mahoor
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه psczi چیست?