رمان ماهور ۲۰ - اینفو
طالع بینی

رمان ماهور ۲۰

ستاره با تعجب نگام کرد بعد از مکث کوتاهی گفت حق داری عزیزم من جای تو بودم حتما همین کارو میکردم

 
ولی بعد از مرخصی نیاز به مراقبت داری ،یه مدت بیا پیش من بعدا هر تصمیمی گرفتی من خودم تا آخرش کمکت میکنم به روح آقاجون بهت قول میدم
ستاره زن خوبی بود و من میتونستم رو قولش حساب کنم
بهش گفتم آخه نمیخوام مزاحمت بشم و باعث دردسرت،خندید و گفت کم تعارف کن چند سال ما باعث زحمت تو بودیم ،حالا یه فرصت پیش اومده کمی از محبتی که به خان بابا کردی رو جبران کنم ،هر چند جبران این محبتت با عهده ی بعضی ها بود که خودشون رو زدن به خواب غفلت
بعد یه نگاه به ارسلان انداخت
ارسلان منطور ستاره رو متوجه شد ولی حرفی نزد
من ده روز بیمارستان بودم و بعد از ده روز ارسلان و ستاره اومدن برای ترخیص ،بعد از توصیه های دکتر برای مصرف پماد و نحوه ی شستشو و مراقبت دنبال ستاره راه افتادمو سوار ماشین شدیم
ارسلان جلوی در خونه ی ستاره پیاده مون کرد و بعد از گفتن مراقب خودت باش و تشکر از ستاره گازی به ماشین داد و به سرعت دور شد
ستاره خیلی مهربون بود و بچه های خوب و مودبی هم تربیت کرده بود که مثل پروانه دورم می چرخیدن و حسابی مهمون نواز بودن،از اینکه ستاره این همه خوشبخت بود و تو زندگی راحت بود خوشحال بودم چون لیاقتش خیلی بیشتر از اینها بود و هر چی که داشت حقش بود
سه روز از بودنم اونجا می گذشت ، آخر هفته بود که ارسلان بچه ها رو آورد خونه ی ستاره ،دلم براشون لک زده بود و حسابی دلتگشون بودم ،شقایق تا رسید بهم نگام کرد وبه خاطر سوختگی مردد بود به پریدن تو بغلم ،اما من دستامو باز کردم و محکم بغلش کردم
بغضش ترکید و منم همراهش اشک ریختم
ارسلان شام رو خورد و شب رو هم همونجا موند
آخر بود ستاره گفت ماهور تصمیمت چیه ،واقعا میخوای از ارسلان طلاق بگیری،فکر بچه هاتو کردی،دیدی چقدر براشون دلتنگ بودی، میتونی دوریشون رو تحمل کنی
گفتم میگی چکار کنم بازم برگردم تو اون خونه ،کنار رباب و خان ننه زندگی کنم ،این همه خودمو زدم به اینور اون ور تا بیام شهر راحت زندگی کنم،حالا عوض اینکه اوضاع بهتر بشه بدتر شده و چیزی فرق نکرده
واقعا دیگه تحمل این زندگی برام سخته یه بار تهمت هرزگی بهم زدن و الان هم دارن برچسب دیوانگی و جنی بودن رو بهم میچسبونن
ستاره گفت این چند روز هیچی ازت نپرسیدم تا حالت بهتر بشه ، الان دوست دارم از زبون خودت بشنوم چی شده
از اول شروع کردم هر چی که تو این مدت بهم گذشته بود رو برای ستاره تعریف کردم
ستاره تو بهت و حیرت به حرفام گوش میداد
حرفام که تموم شد گفت ماهور من تا آخر راه باهاتم
 

کاری میکنم دست کسایی که سعی در رسوایی تو دارن
و دارن برات دسیسه میچینن تا تو رو دیونه نشون بدن برای همه رو کنم
به روح خان بابا بهت قول میدم آرامش رو به زندگیت برگردونم تو فقط به حرفام خوب گوش کن بهم قول بده جاتو خالی نکنی و بهم اطمینان کنی
به حرفاش فکر کردم و دیدم من این همه سختی تو زندگی کشیدم یک بار هم این راه رو برای آخرین بار امتحان کنمو همه چی رو بسپرم دست ستاره
بهش گفتم باشه این بارم با وجودی که از ارسلان خیلی دلخورم اما به خاطر تو تحمل میکنم
دوهفته بعد با مراقبتهای ستاره حالم خیلی بهتر شده بود ارسلان هم اومد دنبالم
ستاره هم که شب قبل همسرش از ماموریت اومده بود ازش اجازه گرفت و بچه هاش رو سپرد بهش و با من همراه شد
همه چی خوب پیش میرفت و تو این مدت رباب حسابی به من و بچه هام رسیدگی میکرد و نمیذاشت ستاره هم تو خونه دست به سیاه و سفید بزنه،زری هم هر روز میومد بهمون سر میزد و کمک حال رباب و بچه ها بود
منم حالم بهتر شده بود و با وجود ستاره داشتم همه چی رو فراموش میکردم و دیگه کم کم داشت باورم میشد شاید همه چی خیالات بوده و من تو اون مدت واقعا مریض شده بودم
وقتی ستاره بود خان ننه انگار از بودنش راضی نبود و نمی تونست وجودش رو تحمل کنه به خاطر همین به ارسلان گفت خیلی وقته از برادرم بی خبرم و شب که اومدی منو ببر اونجا میخوام چند روزی بمونم شب که ارسلان اومد خان ننه برد تا چند روزی از دست متلک هاش راحت بشیم
اون شب نزدیک اذان صبح بود که رفتم دستشویی ، دوباره اون سایه رو دیدم ،میدونستم که جن نیست و یه آدم معمولی ولی بازم ترس برم داشت سریع راه رفته رو برگشتم سمت خونه که صداش رو شنیدم گفت دیونه دیونه تو باید بمیری
بدون مکث به سرعت پریدم تو خونه
همینطور که نفس نفس میزدم ستاره رو بیدار کردم و گفتم اون مرد بازم بالا پشت بوم بود،ستاره بلند شد یه چاقو برداشت و از پله ها رفت بالا ،بهش گفتم ارسلان رو بیدار کنم گفت نمیخواد اون چوب رو بردار پشت سرم بیا منم با یه چماق پشت سرش راه افتادم،درو باز کرد و چراغ رو روشن کرد ،هیچ کس اون بالا نبود
ستاره گفت کسی نیست ،اگه هم بوده رفته
دوباره برگشتیم پایین،ستاره تو جاش دراز کشید وچشماش رو بست،یهو بلند شد و گفت ماهور من فردا صبح بعد از صبحونه میگم حالا که سرپا شدی دیگه برم که چند وقته بچه هام تنها موندن
تو هم بعد از تشکر خیلی عادی بگو کار خوبی میکنی منم میخوام چند وقت تنها باشم و بعد از رباب هم تشکر کن
 
 و بگو چند روزی نیاد بالا تا تو بتونی خودت کارهات رو انجام بدی و مسئولیت رسیدگی به امور زندگیتو به دست بگیری،به ارسلان هم بگو حالا که ستاره نیست چند روزی برو پایین تا من فکرامو کنم و خودمو برای فراموش کردن گذشته آماده کنم و با انرژی بیشتری زندگی مو شروع کنم
نگاش میکردم و به حرفاش با دقت گوش میدادم ،میدونستم ستاره بی دلیل هیچی نمیگه و حتما نقشه درست و حسابی داره و از کاری که میخواد کنه مطمئنِ و منم برای نجات زندگیم و رو شدن دست کسی که میخواست زندگیم رو از هم بپاشه هر کاری که ازم میخواست رو انجام میدادم
فردا صبح هر کاری که گفته بود رو یه بار دیگه تو ذهنم مرور کردم
وقتی ستاره به ارسلان گفت که امروز میخواد برگرده خونه ازش تشکر کردم و بعد رو به رباب حرفهایی که ستاره گفته بود رو تکرار کردم ، رباب هم از خدا خواسته خندید و گفت خدا عمرت بده چند روزی میخوام برم به اسما سر بزنم به خاطر تو نرفتم، بعد رو به ارسلان گفت اگه اجازه بدی برم خونه اسما و امشب رو اونجا بمونم بچه ام حال نداره
ارسلان رو به من گفت بچه ها مدرسه هستن و ستاره هم که میره ،تنها تو خونه مشکلی نداری ،گفتم نه تا کی این و اون باید اسیر من بشن بالاخره که چی
ارسلان به رباب گفت آماده شو سر راه تو رو هم ببرم،رباب طفره رفت و گفت من دم دمای ظهر میرم
صبح کله ی سحر برم اونجا چکار کنم
نزدیکای ساعت یازده بود که رباب اومد بالا ستاره خودش رو پنهون کرد و رباب که مطمئن شد کسی خونه نیست،ازم خداحافظی کرد و رفت
بعد از رفتنش ستاره اومد بیرون و گفت خداروشکر همه چی اون طور که میخواستیم پیش رفت
بعد از خالی شدن خونه رفتم جارو برداشتم و مشغول جارو کردن شدم حالا که ستاره بود دلم قرص بود و ترسی نداشتم، همینطور که مشغول بودم همون سایه سیاه رو پشت سرم دیدم ،داشت بهم نزدیک میشد برگشتم سمتش که دوباره با اون صدای خشن و ترسناک گفت خیلی سگ جونی ، مگه بهت نگفتم باید بمیری
حالا که ستاره تو خونه بود و داشت آروم آروم چماق به دست از پشت سر بهش نزدیک میشد ،قوت قلب گرفتم و گفتم تو رو خدا بگو کی تو رو اجیر کرده ،من که با کسی کاری ندارم،تو رو خدا دست از سر من بردار
اومد نزدیک طوری که صدای نفس کشیدنش رو میشنیدم، خواست حرفی بزنه که یهو صدای فرود اومدن محکم چوب روی سر و گردن و ناله اش توی خونه پیچید
 

اون مرد خیلی قوی بود تو یه حرکت بلند شد و به سمت ستاره خیز برداشت از ترس اینکه بلائی سر ستاره نیاره رحل قرآنی که توی طاقچه بود رو برداشتم و چند بار محکم و دیونه وار کوبیدم روی سر و گردنش
روی زمین ولو شد در حالی که خون از سرش جاری شده بود چشماش رو بست و بی حرکت افتاد
تازه به خودمون اومده بودیم ستاره به چماق توی دستش و منم به رحل قرآن نگاه میکردم ،یهود هر دو زدیم زیر گریه ،گفتم واای ستاره اگه مرده باشه بدبخت میشیم ،اومدیم درستش کنیم بدترش کردیم
ستاره اومد نزدیک آینه کنار قرآن رو برداشت گرفت جلوی بینیش،بعد گفت نترس زنده اس
بپر برو طناب بیار که باید دست و پاش رو محکم ببندیم بعد به هوشش میآریم
در حالی که تمام بدنم می لرزید و دچار افت فشار شده بودم ،سریع رفتم دنبال پیدا کردن طناب
طنابرو آوردم و با ستاره دست و پاش رو محکم بستیم و نقاب روی صورتش رو برداشتیم
برای هیچکدوم از ما آشنا نبود و تا حالا جایی ندیده بودیمش
سرش رو که خونریزی داشت با دستمال تمیز بستیم تا خونش بند بیاد
ستاره رفت با یه کاسه آب اومد و محکم پاچید توی صورتش، یهو در حالی که مات و مبهوت ما رو نگاه میکرد به هوش اومد ،حالا اون بود که به غلط کردن افتاده بود و التماس میکرد دست و پاش رو باز کنیم
ستاره گفت اول بگو ببینم کی تو فرستاده اینجا از طرف کی اجیر شدی که همچین بلائی سر این بیاری
سکوت کرده بود و به زمین خیره شده بود ولی مشخص بود که در تقلای باز کردن دستاشِ
ستاره گفت زیاد زور نزن نمی تونی بازشون کنی ،بعد به دروغ گفت یکی از همسایه هارو فرستادیم دنبال آژان ،حالا حرف نزن ولی اونا بلدن زبونت رو باز کنن
رنگش پرید و گفت تو رو خدا این کارو نکنید ،من سابقه دارم اگه یه بار دیگه گیر بیفتم معلوم نیست حالا حالا چقدر باید اون تو بمونم
ستاره گفت اگه میخوای گیر نیفتی همه چیزو تعریف کن
آقاهه لب باز کرد و گفت چند وقته با یه زنی که یکسال بود طلاق گرفته بود و تو یه کاباره کار میکرد دوست بودم و قرار بود باهم ازدواج کنیم ولی برام شرط گذاشت و تنها شرطش این بود که این خانم رو بکشم،من قاتل بودن رو قبول نکردم اونم بعد از یه مدت گفت پس بترسونش تا کم کم دیونه بشه و تو دارالمجانین بستری بشه،هر وقت اون بستری شد من به عقد تو در میام ،چند بار ازش پرسیدم چکار کرده که این همه ازش کینه داری،فقط یک کلام میگفت اون زن مانع خوشبختی من شد و باعث شد از کسی که دوستش داشتم دور بشم
 
 و از رو لج و لجبازی با یه آدم روانی ازدواج کنم و پنج سال از بهترین روزهای زندگیم رو تو جهنم سپری کنم
گفتم اسم اون زن چیه ،بخدا من هیچوقت با هیچکس همچین کاری نکردم ،من تا الان آزارم به یه مورچه هم نرسیده اون بهت دروغ گفته
مرد که مردد بود تو بردن اسم اون زن ،
یه کم من و من کرد و گفت تو رو خدا ازم نخوایید اسمش رو بگم ،منو ول کنید بخدا دیگه اینورا پیدام نمیشه،بخدا منم گول خوردم و عشقش چشمامو کور کرده بود اون زن تنها نیست و یه زن دیگه هم دستش باهاش تو یه کاسه اس،اونِ که این موقعیت رو فراهم کرد تا تنها تو رو‌گیر بندازم و این بلاها رو سرت بیارم،الانم منتظرن تا خبر ببرم براشون، ستاره گفت یا همین الان میگی اون دونفر کین ،یا منتظر آژان میشینم بیاد کت بسته ببرنت و ازت اعتراف بگیرن،خودت هم میدونی جرمت خیلی سنگین ،هم به خاطر امروز هم اون روزی که خونه رو به آتیش کشید، ولی اگه راستش رو بگی همین الان دستت رو باز میکنیم که بری ما فقط میخواییم دشمن این خونه رو بشناسیم وگرنه با تو کاری نداریم

مرد که حالا صداش می لرزید گفت تو رو خدا قول بدید که منو ول میکنید، ستاره گفت قول میدیم فقط زود باش تا سر و کله ی برادرم و بچه ها پیدا نشده اون موقع دیگه دست من نیست و با اونا طرفی
مرد یه کم صداش رو صاف کرد و گفت اون زن اسمش مرضیه اس که با یه زنی به اسم مرجان همدست ،البته مرجان الان ایران نیست ولی همه چیز رو از طریق مرضیه با مادرش هماهنگ میکنه
من و ستاره هر دو از تعجب و بهت انگار مسخ شده بودیم و با شنیدن اسم مرضیه فقط تونستیم بهم نگاه کنیم ،ستاره گفت دروغ که نگفتی، مرد قسم خورد و گفت بخدا هر چی گفتم راست بود
حالا دستامو باز کنید که برم
ستاره خندید و گفت کجا بری تو و اون مرضیه عفریته و هر کس که تو این کار دست داشته باید مجازات بشن تا یاد بگیرن دیگه تو زندگی کسی موش ندونن و برای کسی نقشه نکشن
مرد هر چقدر التماس کرد ستاره گوشش بدهکار نبود ،در پذیرایی رو قفل کرد و گفت برم دنبال آژان،گفتم من‌میترسم منم همراهت میام باهم بریم
 

دنبال ستاره راه افتادم که بریم دنبال آژان که وسط راه ستاره پشیمون شد و گفت برگردیم،میترسم تو اون زمانی که میریم و برمیگردیم فرار کنه اونوقت دیگه دستمون به هیچ جا بند نیست
بیا بریم به یکی از کاسبهای محل بگیم دزد اومده و اونو بفرستیم دنبال آژان
ستاره قدمهاشو تند کرد و برگشتم سمت خونه
سر کوچه مغازه ی یه حاجی بزازی بود ،ستاره رفت و ماجرای دزد رو گفت و ازش خواهش کرد شاگرد مغازه اش رو بفرسته ،اونم با روی خوش قبول کرد و سریع شاگردش رو فرستاد خودش هم گفت اگه کمک میخواییم مغازه رو ببنده و همراهمون بیاد
ستاره تشکر کرد و گفت نه احتیاج نیست دست و پاش رو بستیم
از حاجی خدا حافظی کردیمو پیچیدیم تو کوچه که دیدیم رباب با عجله و دست پاچه کلید انداخته تو در و داره درو باز میکنه ،انقدر هول بود که متوجه ما نشد و رفت تو و درو بست ،ماهم آروم چند لحظه بعد پشت سرش رفتیم بالا
اونم به حالت دو از پله ها رفت بالا و رفت سمت در ولی از اونجایی که در ورودی قفل بود هر کاری کرد نتونست بازش کنه ،برگشت سمت حیاط که با ما سینه به سینه برخورد کرد،رنگ از رخسارش پریده بودو انگار لال شده بود و به لکنت افتاده بود ،با تته پته گفت عه ستاره خانم شما نرفتید،من دل نگران تنهایی ماهور بودم نتونستم برم خونه خونه اسما و از وسط راه برگشتم الانم که با در قفل روبرو شدم ترسیدمو داشتم میرفتم خونه زری،گفتم شاید ماهور اونجا باشه
ستاره خندید و گفت عه خوب کاری کردی،پس همینطور که داری میری دنبال زری اگه اردلان هم خونه بود صداش کن بیاد که باهاش کار دارم
آشکارا صدای رباب می لرزید و رنگ به رو نداشت، ولی با همون حال پرسید خیر باشه چیزی شده با اردلان خان چکار داری
رباب گفت خیره بالاخره کسی که میخواست ماهور رو دیونه نشون بده و راهی بیمارستانش کنه رو پیدا کردیم و الان هم کَت بسته توی اتاق منتظر آژان نشسته
رباب یه گوشه کنار دیوار نشست و گفت یعنی اون مرد الان داخل اتاقِ،ستاره گفت آره تو از کجا میدونی اون مردِ،ما که چیزی از مرد و زن بودنش نگفتیم،رباب حالا دچار استرس شده بودو کاملا معلوم بود اونم تو این ماجرا نقش داره ،گفت نمیدونم همینطوری حدس زدم
ستاره گفت پس چی شد نمیری دنبال زری، رباب از جاش به زور بلند شد و از پله ها رفت پایین ماهم پشت در تکیه دادیم و منتظر رسیدن اردلان و آژان نشستیم
 
 اون آقا هم مدام التماس میکرد و میگفت شما قول دادید اگه اسم اونا رو بگم ولم کنید،بخدا اگه منو تحویل آژان بدید هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید اون موقع دیگه با من طرفید و نمیزارم یه آب خوش ازگلوتون بره پایین ،انقدر دوست و آشنا دارم که اگه خودمم برم زندان اونا حسابتون رو برسن
من وقتی دستگیر بشم اعتراف میکنم اومده بودم دزدی و گیر افتادم مطمئن باشید به هیچی اعتراف نمیکنم و اسمی از هیچکس نمیبرم
هر چی هم به من نسبت بدید میگم که دروغ بوده و من از هیچی خبر ندارم و شما قصد بدنام کردن دیگران رو دارید
من که از تهدیداش ترسیده بودم ،به ستاره گفتم اگه واقعا بزنه زیر همه چی اونوقت چی ،چطوری میخواییم ثابت کنیم که کار خدیجه و مرضیه اس،کی باور میکنه که
مرضیه بعد از چند سال خدیجه رو پیدا کرده و برای دیونه کردن من نقشه کشیدن
میترسم با این کار دوباره اردلان مرضیه رو ببینه و برای زری بد بشه
ستاره گفت خوب میگی چکار کنیم، گفتم نمیدونم فقط خوب فکر کنیم و یه تصمیم درست بگیریم
ستاره گفت پس به آژان تحویلش نمیدیمو وقتی اومد میگیم اشتباه شده و یه جوری دست به سرش میکنیم ولی تا اومدن ارسلان نگهش میداریم تا همه چی رو به ارسلان توضیح بده بعد از اون هر چی ارسلان تصمیم بگیره همون
گفتم اره اینطوری بهتره
همینطور که اون داد میزد و تهدید میکرد صدای زنگ بلند شد
حالا که مطمئن شده بود آژان پشت درِ
التماس میکرد که مادر پیر داره و اگه بره زندان مادرش دق میکنه و این بار رو بهش رحم کنیم
ستاره گفت ساکت باش تحویلت نمیدیم ولی باید صبر کنی تا مرد خونه بیاد همه چیز رو میگی و بعد ولت میکنیم که بری
ستاره رفت و به هر سختی بود آژان رو دست به سر کرد و دوباره برگشت
کم کم بچه ها از مدرسه اومدن ،به خاطر اینکه نترسن فرستادمشون تو زیر زمین خونه ی رباب
اسم زیر زمین که اومد تازه یادمون افتاد یک ساعت رباب رفته دنبال زری و اردلان ،ولی از هیچکدوم هیچ خبری نبود، سیاوش رو صدا زدم و گفتم برو خونه ی عمو اردلان و ببین برای رباب اتاقی افتاده ،اگه عمو هم بود خبرش کن بیاد اینجا
سیاوش رفت و بعد از ده دقیقه همراه اردلان و زری سراسیمه خودشون رو رسوندن
ستاره همه چیزو برای اردلان تعریف کرد و اردلان در اتاق رو باز کرد و تا اون آقا رو دید رفت جلو
 
 و چند تا سیلی محکم خوابوند تو گوشش
بعد هم ارسلان از راه رسید
از دیدن وضعیت آشفته ی خونه و دیدن اردلان و اون مرد تعجب کرد و یه نگاه به من کرد و گفت اینجا چه خبره ،این مرد اینجا چکار میکنه
بعد از شرح ماجرا ارسلان رفت جلو و همینطور که با دقت نگاه به اون مرد میکرد یهو رو به اردلان گفت ،این حرومزاده رو نمیشناسی،اردلان با تعجب گفت نه تا حالا ندیدمش
ارسلان گفت این اصغر برادر زاده ی ارباب چند ده پایین تر از ده خودمونه،چند باری وقتی رفته بودم تو اون ده دیده بودمش،یه آدم هرزه و کثافت که آوازه اش تو اون ده و چند تا ده اطراف پیچیده بود چطور تو نمیشناسیش
اردلان وقتی اسم اون مرد رو شنید همینطور که بهش زل زده بود گفت تو برادر فلانی نیستی اونم سرش و انداخت پایین و با شرمندگی گفت چرا هستم، اردلان دوباره رفت یقه اش رو گرفت و گفت چقدر پست و کثیفی تو علاوه بر خراب کردن زندگی برادر من ،به برادر خودت هم خیانت کردی،شنیده بودم اون زنیکه ی کثیف با برادر شوهرش از روستا فرار کرده اما باور نمی کردم تا این حد پست باشه که بخواد زیر پای برادر شوهرش بشینه،البته از اون‌ پست تر تویی که باعث مرگ برادرت شدی ،حالا میرم زنگ میزنم مخابرات روستا تا بیان اینجا خودشون به حسابت برسن
ما که از حرفهای اردلان چیزی نمیفهمیدیم و همینطور بهش خیره شده بودیم که ستاره پرسید این کیه و جریان چیه،اردلان گفت این برادر شوهر مرضیه اس ،سه چهار سال بعد از ازدواجش خبرش پیچید که با برادر شوهرش فرار کرده و هیچکس ازشون خبر نداشت ،بیچاره شوهرش انقدر ناراحت بود از این آبروریزی که چند وقت پیش شنیدم خودش رو حلق آویز کرده
بعد با حرص گفت ببین این مرد چقدر بی شرفِ حالا میدونم باهات چکار کنم
منم به این فکر میکردم واقعا یه زن چقدر میتونست کثیف باشه و خیانت کردن تو ذاتش باشه که باعث مرگ همسرش بشه و بعد از سالها به خاطر کینه بخواد زندگی یکی دیگه رو به ورطه ی نابودی بکشونه ک دیونه اش کنه، از اون بدتر اینکه خدیجه هم تو این کار دست داشت
ارسلان رو به اردلان گفت پاشو ماشینو روشن کن ببریم تحویلش بدیم
تا اون مار خوش خط و خال هم دوباره خودشو گم و گور نکرده ،پیداش کنن و به سزای عملش برسوننش
اصغرگفت،بخدا اگه منو تحویل بدید به زناتونم گفتم هیچ اسمی از کسی نمیبرم ،برای دزدی هم چند ماه زندانی میشم و دوباره آزاد میشم
 
 اونوقت دیگه،
اردلان اجازه نداد حرف بزنه و تا میخورد کتکش زد و گفت حالا برای ما خط و نشون میکشی مردتیکه آشغال یه بلائی به سرت بیارم به کارهای نکرده هم اعتراف کنی چه برسه به بقیه چیزها
اصغر که حالا متوجه خشم اردلان شده بود گفت بخدا من تو اون روستا مشغول کار خودم بودم ،انقدر این زنِ زیر پای من نشست و برام عشوه و غمیش اومد که منم کم کم از راه بدر شدم و تن به نقشه هاش دادم ،انگار منو جادو کرده بود که پا رو همه چیز حتی زندگی و آبروی خودم و برادرم گذاشتم و باهاش از اون روستا زدم بیرون
اردلان گفت خوب حالا مثل بچه ی آدم حرف بزن ببینم چی شده و چرا سر از اینجا در آوردی
اصغر دوباره از اول شروع کرد به حرف زدن و گفت بعد از اینکه اومدیم شهر مرضیه تو یه کاباره مشغول به کار شد و هر روز به من وعده های سر خرمن میداد
منم در حالی که میدونستم داره به هم خیانت میکنه اما بازم دوسش داشتم و عشقش چشممو کور کرده بود و هر چی میگفت بی چون و چرا قبول میکردیم، تا اینکه پاپیچش شدم که عقد کنیم ،اما اون شرط گذاشت که باید اول خانواده ی ارسلان رو که اومدن شهرپیدا کنیم و زنش رو که زندگی مرضیه رو خراب کرده به سزای کارش برسونن بعد از دیونه شدن ماهور خانم و بستری شدنش تو تیمارستان، باهم عقد میکنیم
من هر چی گشتم شما رو پیدا نکردم تا اینکه مرضیه یه روز دخترتون خدیجه رو که با یه آقای پیر و یه زن جوون اومده بودن کاباره میبینه و کم کم باهم رفت و آمدشون بیشتر میشه و خدیجه هم از خدا خواسته با مرضیه تو این کار دست به دست هم میدن تا زودتر به نتیجه برسن
بعد هم فکر میکنم خدیجه با اون آقا و خانم رفتن کویت و بقیه کارها رو سپرد به مادرش و برای اینکه این کار زودتر به نتیجه برسه یه پول خوبی هم به من داد و کلی هم سفارش کرد که کار بی نقص باشه
حرفهای اصغر به اینجا که رسید مثل بچه ها شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن که تحویلش ندن و بزارن بره
اردلان یه نگاه به ارسلان که دست روی قلبش گذاشته بود و هر لحظه رنگ صورتش به سرخی میزد ،انداخت و دستپاچه زد روی سرش و سریع رفت زیر شونه ی ارسلان که مانع از افتادنش بشه
ارسلان دیگه داشت نفس کم میآورد ،کمک کردیم و سوار ماشین کردیمش من و ستاره جلو نشستیم و به زری سفارش کردیم درها رو قفل کنه و بچه ها رو با خودش ببره

ارسلانو به بیمارستان رسوندیم ،سریع بستریش کردن و کارهای درمانش رو شروع کردن
من و ستاره تو سکوت اشک میریختم و به درگاه خدا دعا و نذر و نیاز میکردیم که مشکل جدی برای ارسلان پیش نیاد و تو این موقعیت خدایی نکرده بلایی سرش نیاد و تنهامون نذاره
دکتر ها و پرستارها بعد از کلی رفت و آمد بالاخره زبون باز کردن و گفتن ارسلان دچار سکته قلبی شده و اگه زود به بیمارستان نمی رسید حتما تموم میکرد و تنها شانسی که آورده رسوندن به موقعش بوده
اونا هم تمام تلاش خودشون رو کردن و باید دو سه روزی بستری باشه تا شرایطش نرمال بشه
هر کاری کردم نذاشتن من پیشش بمونم و اردلان منو ستاره رو رسوند خونه ی خودشون و دوباره برگشت بیمارستان
تمام مدت انقدر گریه کرده بودم که دیگه نا نداشتم و تا رسیدم توی خونه یه گوشه ای خزیدم و چشمامو بستم ،ستاره هم رفت از بیرون زنگ بزنه به همسرش و ماجرای اصغر رو بگه و ازش برای تحویل دادنش کمک بخواد
یک ساعت بعد همسر ستاره اومد و به اتفاق رفتیم خونه ، با کمال تعجب همه ی درها باز بود و از اصغر هم خبری نبود
رفتم سمت زیر زمین ببینم رباب برگشته یا نه ، همه جا تاریک بود و خونه سوتو کور بود و کسی پایین نبود
دوباره برگشتم بالا که ستاره گفت حتما رباب و مرضیه اومدن و دست و پای اون عوضی رو باز کردن و فراریش دادن
گفتم مهم نیست ما میخواستیم ارسلان آدمهای دوروبرش رو بشناسه و متوجه بشه که من دیونه نشدم و دروغ نمی گم، حالا که همه چیز روشن شده و ارسلان خان و بقیه فهمیدن من خیالاتی نشده بودم برام کافیه
ستاره گفت باید از همون اول تحویلش میدادم تا بقیه رو هم لو میداد تا به جرم دزدی، آتیش زدن خونه ازشون شکایت میکردیم تا براشون درس عبرت بشه و یکبار دیگه از این غلطا نکنن
با گریه گفتم فقط دعا کن ارسلان خوب بشه و سایه اش رو سرم باشه من دیگه هیچی نمیخوام
ستاره که دید حالم خوب نیست دیگه حرفی نزد و بعد از برداشتن یه مقدار لباس و دفتر و کتاب بچه ها دوباره برگشتیم خونه ی زری
ارسلان چهار روز بیمارستان بستری بود و تو این مدت یه طرف صورتش و سمت چپش ،مخصوصا دستش دچار بی حسی و خواب رفتگی شده بود و دکتر بعد از معاینه دستور ترخیص داد و قرار شد با انجام ورزش های حرکتی که دکتر دستورش رو داده بود به مرور زمان حس دست و سمت چپ بدنش برگرده
تو این مدت هم از رباب هیچ خبری نبود و انگار یه قطره آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود ، اسما هم ازش بیخبر بود

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mahoor
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه uqaszp چیست?