اینفو : margemozmen






رمان مرگ مزمن۶

رمان

نیم ساعتی گذشته بود... نیما میدانست حداکثر تا دو ساعت دیگر فرزاد و دانیال سر میرسند. دلهره و تردید عجیبی وجودش را در بر گرفته بود... فریاد خوشحالی بردیا بود که او را از جا پراند!

ادامه مطلب رمان مرگ مزمن۶



رمان مرگ مزمن۸

رمان

آنقدر کشیدَش تا به درِ چوبیِ آن طرفِ عمارت رسیدند؛ مَرد، در را باز کرد و فرشته را به داخل هل داد. فرشته با دست و پای بسته نتوانست تعادلش را حفظ کند و با ضرب زمین خورد.

ادامه مطلب رمان مرگ مزمن۸